نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

✒تـمـریـن نـویـسـنـدگـی کاربران انجمن نگاه دانلود✒

شروع موضوع توسط *یـگـانـه* ‏4/2/19 در انجمن اصول نوشتن

برچسب ها:
  1. Zahraツ

    Zahraツ ویراستار انجمن ویراستار انجمن

    571
    3,068
    امتیاز:
    581
    تاریخ عضویت:
    ‏9/3/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجو:))
    محل سکونت:
    ☔Rain City☔

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    به نام خدایی که به من و تو و او، از رگ گردن نزدیک‌تر است...

    نام‌

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    : کشف یک آدم

    نام‌نویسنده: phantom.hive
    ژانر‌

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    : معمایی، اجتماعی فاصله رعایت نشده، بین کلمات باید فاصله‌ی کامل استفاده بشه.

    ***
    محوریت‌

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    : محیا، آدمی که در یک کلمه‌ی ساده برای من خلاصه می‌شد؛ مبهم!

    وجودش برای من سوال بود؛ عادی بودن عجیبش! پا فشاری‌اش پافشاری(با نیم‌فاصله) روی مسائل مسخره، مثل حرف نزدن! از آن گذشته، خانواده‌اش؛ انگار اطرافش انسان دیده نمی‌شد. آدم بود، ولی انسان نه!
    برای من شبیه باتلاق بود. چشم که باز کردم، درون وجود تماماً مبهم و گنگش به دنبال یک جواب حل شده بودم. سیاه بود؛ جوابی که به‌دست آوردم. آن‌قدری که... باور کردنش عذاب‌آور بود؛ دردناک! جاهایی از نقطه‌ویرگول استفاده کردید که کاربرد نداره و باید از ویرگول استفاده بشه.
    بطن دنیای محیا، رنگ داشت؛ سیاه! دلش جنس داشت؛ سنگ! وجودش حرف داشت؛ درد!
    ***
    مقدمه:

    کوچک
    دست کم می‌گیرندش! هیچ...
    اما همین کوچک، گاهی بزرگ می‌سازد.
    شبیه دوران کودکی می‌ماند.
    همان زمانی که عدد سن، کوچک است.
    به این دوران دارای سن کوچک، توجهی نمی‌شود.
    اما همین کودکی کوچکی، بزرگی می‌سازد شبیه من...
    مرده‌ای که رسم مردگی را با دم و بازدم انجام می‌دهد.
    ***

    هیچ نمی‌گوید؛ لام تا کام!
    اتصال بین لب‌های صورتی‌ رنگش از‌ زور یک تکه چسب به در است؛ گویی لب‌های باریکش را با نخ و سوزن به هم دوخته‌اند و اگر لب باز کند، لب‌هایش درد می‌گیرند و پاره می‌شوند و خون می‌آیند.
    ذهنم تمام احتمالات را ردیف کرده و بحث منطق و منطقی‌ بودن که وسط می‌آید، یک به یکشان را به نوبت رد می‌کند. نمی‌شود! هیچ کدامشان با منطق آدمی جور در نمی‌آیند.
    سکوت شکسته نشدنی‌اش به طرزی عجیب، غریب است. ذهنم را آن‌قدری درگیر کرده که از توجه به اطراف آن را بازداشته است. ذهنم به یک چیز فکر می‌کند؛ دلیل مبهم سکوتش و چشم‌هایم از تمام خیابان و صحنه‌ها، تنها یک آدم را می‌بینند! صاحب آن سکوت غریب، محیا پارسوا.
    آدمی که همین اسم، تنها چیزی است که از او می‌دانم و از اولین باری هم که دیدمش، چهار روز بیشتر نمی‌گذرد اما همین چهار روز آن‌قدری موثر واقع شده‌اند که دست کم بدانم سکوتش به خاطر لالی‌اش نیست. همان روز اول بود که صدای آرامش را به زور، هنگامی که داشت جواب سوال معلم را می‌داد، شنیدم.
    کنار جدول یک در میان زرد و مشکی خیابان ایستاده است و ساک نسبتاً کوچک مشکی رنگش کنار پای راستش قرار دارد‌. نگاهش روی جسم یا هر چیز دیگر قابل دیدن خاصی تمرکز ندارد و سیاهی چشم‌هایش مدام در حال چرخش است.
    نمی‌دانم چه می‌شود، نگاه مشکی‌اش ناگهانی چشم‌هایم را هدف می‌رود. نمی‌دانم سنگینی نگاهم را حس کرده یا اتفاقی نگاهش به نگاهم افتاده است اما چشم‌هایش! درون چشم‌هایش هیچ حسی دیده نمی‌شود؛ نه سردی، نه گرمی، نه شادی، نه ناراحتی، نه... هیچی نیست!
    می‌دانم تعجب به وضوح در صورت گردم نمود پیدا کرده است اما او بی‌هیچ توجهی به صورت متعجبم، سرش را خیلی آرام می‌چرخاند و نگاهش را از من می‌گیرد. گویی اصلاً آدمی ندیده! می‌خواهم به سمتش بروم که دستی از ناحیه‌ی شانه مانعم می‌شود.
    با تعجب برای دیدن صاحب آن دست صد و هشتاد درجه می‌چرخم. موهای قهوه‌ای پررنگ، صورت گرد، چشم‌های خاکستری و بینی قلمی، یزدان است.
    - معلومه کجایی یارین؟ هر چی صدات زدم، متوجه نشدی!
    با نگاهی سوالی و منتظر برای شنیدن جواب نگاهم می‌کند. حالت نگاهش به گونه‌ای است که گویی مطمئن است جوابی منطقی نخواهد شنید.
    - ذهنم درگیر بود.
    نمی‌دانم به نظر یزدان این جواب منطقی است یا نه، اما به نظر خودم منطقی است. ذهن اگر بیش از اندازه درگیر باشد، نمی‌تواند به دیگر کارهایش مثل تفسیر فرکانس‌های صوتی بپردازد.
    یزدان با مکث کوتاهی، بدون اینکه در مورد جوابم اظهار نظری کند، خم می شود و تک ساک قهوه‌ای رنگ بدون چرخم را بلند می‌کند و می‌گوید:
    - بیا بریم.
    با دو دلی نگاهی به محیا می‌اندازم. کمی آن‌طرف‌تر از او، خانم رسا، مدیر مدرسه، مسیر کوتاهی را می‌رود و برمی‌گردد. یزدان دوباره صدایم می‌زند:
    - یارین!
    صدایش این بار کلافه است. می‌دانم خسته است. از وقتی که اقدام به تأسیس شرکت عمرانی کرده، همیشه روزهای پر کاری را در شرکت تازه تأسیسش می‌گذراند.
    به سمتش برمی‌گردم و می‌پرسم:
    - می‌شه یه‌کم توی ماشین منتظر بمونی؟ من یه کاری دارم.
    ملتمسانه نگاهش می‌کنم.
    - چه کاری، اون هم این وقت شب؟!
    تن صدای یک‌دستی دارد. هیچ وقت تن صدایش بالا و پایین نمی‌شود.
    - بعداً برات می‌گم.
    التماس بیشتری در نگاهم می‌ریزم. برای چند لحظه‌ی کوتاه در چشم‌هایم نگاه می‌کند و در نهایت، نفسی از روی کلافگی بیرون می‌دهد. می‌خواهم ناامید شوم و وا بروم که کوتاه می‌گوید:
    - پنج دقیقه.
    ذوق می‌کنم! لب‌های یکی باریک و دیگری درشت‌ترم به خنده باز می‌شوند. از جا می‌پرم و بـ*ـوسـه‌ای روی گونه‌ی برجسته‌ی یزدان می‌کارم که با چشم‌های درشت درشت شده و ابروهای باریک بالا رفته نگاهم می‌کند. اگر وقت بیشتری داشتم، قطعاً می‌ماندم و دل سیر به چهره‌ی یزدان می‌خندیدم اما خب، یزدان وقت چندان زیادی به من نداده است.
    به جای رفتن به سمت محیا، به سمت خانم رسا می‌روم. می‌دانم یزدان ایستاده و نگاهم می‌کند. آدم حساسی است؛ روی شب حساس‌تر!
    به نزدیکی خانم رسا که می‌رسم، تک ابرویم بالا می‌پرد. پوست سفید صورتش رو به سرخی رفته است. نگاهش که به من می‌افتد، با عصبانیت می‌پرسد:
    - چیه محراب؟ نکنه تو هم کسی نیست بیاد دنبالت و آدرس خونه‌ات (خونه‌ت/به‌خاطر لحن محاوره الف استفاده نمیشه.) هم نمی‌خوای بگی؟ شانس منه‌ها! هیچی ازش بعید نیست.
    توپ خانم رسا چیزی ماورای پر است! نگاهی به یزدان می‌اندازم. به ساعت مچی چرمش اشاره می‌کند.
    - محیا هنوز هم آدرس خونه‌اش رو نگفته؟
    خانم رسا این بار با صدایی آرام‌تر جواب می‌دهد:
    - چرا، بالاخره اسم کوچه‌اشون رو روی کاغذ نوشت. بقیه‌ی موارد رو خودم حدس زدم اما مسئه (مسئله) این‌جاست که نمی‌دونم کسی خونه‌‌اشون هست یا نه. این برادراش هم که اصلاً نمی‌دونن ادب چیه! دارم حرف می‌زنم، یهو تماس رو قطع می‌کنن. انگار نه انگار شبه و یه خواهر بلاتکلیف توی خیابون دارن!
    کلیک کنید تا بازشود...
    به طور خلاصه بگم که متنتون از نظر ویرایشی فوق‌العاده عالی بود.
    چندتا مورد کوچیک وجود داشت؛ اما در کل عالی بود.
    تبریک میگم!
    و آرزوی موفقیت روزافزون دارم براتون!
    قلمتون سبز:aiwan_lggight_blum:
     
    *.*حیات*.*, ^•^ FARNAZ ^•^, ღ motahareh ღ و 4 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  • DENIRA

    DENIRA نویسنده ویژه نویسنده ویژه

    9,757
    77,852
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    کار دیدید سلام منم بهش برسونید!
    محل سکونت:
    تهران

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    به نام خدایی که به من و تو و او، از رگ گردن نزدیک‌تر است...

    نام‌

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    : کشف یک آدم

    نام‌نویسنده: phantom.hive
    ژانر‌

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    : معمایی، اجتماعی

    ***
    محوریت‌

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    : محیا، آدمی که در یک کلمه‌ی ساده برای من خلاصه می‌شد؛ مبهم!

    وجودش برای من سوال بود؛ عادی بودن عجیبش! پا فشاری‌اش روی مسائل مسخره، مثل حرف نزدن! از آن گذشته، خانواده‌اش؛ انگار اطرافش انسان دیده نمی‌شد. آدم بود، ولی انسان نه!
    برای من شبیه باتلاق بود. چشم که باز کردم، درون وجود تماماً مبهم و گنگش به دنبال یک جواب حل شده بودم. سیاه بود؛ جوابی که به‌دست آوردم. آن‌قدری که... باور کردنش عذاب‌آور بود؛ دردناک!
    بطن دنیای محیا، رنگ داشت؛ سیاه! دلش جنس داشت؛ سنگ! وجودش حرف داشت؛ درد!
    ***
    مقدمه:

    کوچک
    دست کم می‌گیرندش! هیچ...
    اما همین کوچک، گاهی بزرگ می‌سازد.
    شبیه دوران کودکی می‌ماند.
    همان زمانی که عدد سن، کوچک است.
    به این دوران دارای سن کوچک، توجهی نمی‌شود.
    اما همین کودکی کوچکی، بزرگی می‌سازد شبیه من...
    مرده‌ای که رسم مردگی را با دم و بازدم انجام می‌دهد.
    ***

    هیچ نمی‌گوید؛ لام تا کام!
    اتصال بین لب‌های صورتی‌ رنگش از‌ زور یک تکه چسب به در است؛ گویی لب‌های باریکش را با نخ و سوزن به هم دوخته‌اند و اگر لب باز کند، لب‌هایش درد می‌گیرند و پاره می‌شوند و خون می‌آیند.
    ذهنم تمام احتمالات را ردیف کرده و بحث منطق و منطقی‌ بودن که وسط می‌آید، یک به یکشان را به نوبت رد می‌کند. نمی‌شود! هیچ کدامشان با منطق آدمی جور در نمی‌آیند.
    سکوت شکسته نشدنی‌اش به طرزی عجیب، غریب است. ذهنم را آن‌قدری درگیر کرده که از توجه به اطراف آن را بازداشته است. ذهنم به یک چیز فکر می‌کند؛ دلیل مبهم سکوتش و چشم‌هایم از تمام خیابان و صحنه‌ها، تنها یک آدم را می‌بینند! صاحب آن سکوت غریب، محیا پارسوا.
    آدمی که همین اسم، تنها چیزی است که از او می‌دانم و از اولین باری هم که دیدمش، چهار روز بیشتر نمی‌گذرد اما همین چهار روز آن‌قدری موثر واقع شده‌اند که دست کم بدانم سکوتش به خاطر لالی‌اش نیست. همان روز اول بود که صدای آرامش را به زور، هنگامی که داشت جواب سوال معلم را می‌داد، شنیدم.
    کنار جدول یک در میان زرد و مشکی خیابان ایستاده است و ساک نسبتاً کوچک مشکی رنگش کنار پای راستش قرار دارد‌. نگاهش روی جسم یا هر چیز دیگر قابل دیدن خاصی تمرکز ندارد و سیاهی چشم‌هایش مدام در حال چرخش است.
    نمی‌دانم چه می‌شود، نگاه مشکی‌اش ناگهانی چشم‌هایم را هدف می‌رود.
    نمی‌دانم سنگینی نگاهم را حس کرده یا اتفاقی نگاهش به نگاهم افتاده است اما چشم‌هایش! درون چشم‌هایش هیچ حسی دیده نمی‌شود؛ نه سردی، نه گرمی، نه شادی، نه ناراحتی، نه... هیچی نیست!

    می‌دانم تعجب به وضوح در صورت گردم نمود پیدا کرده است اما او بی‌هیچ توجهی به صورت متعجبم، سرش را خیلی آرام می‌چرخاند و نگاهش را از من می‌گیرد. گویی اصلاً آدمی ندیده! می‌خواهم به سمتش بروم که دستی از ناحیه‌ی شانه مانعم می‌شود.
    با تعجب برای دیدن صاحب آن دست صد و هشتاد درجه می‌چرخم. موهای قهوه‌ای پررنگ، صورت گرد، چشم‌های خاکستری و بینی قلمی، یزدان است.
    - معلومه کجایی یارین؟ هر چی صدات زدم، متوجه نشدی!
    با نگاهی سوالی و منتظر برای شنیدن جواب نگاهم می‌کند. حالت نگاهش به گونه‌ای است که گویی مطمئن است جوابی منطقی نخواهد شنید.
    - ذهنم درگیر بود.
    نمی‌دانم به نظر یزدان این جواب منطقی است یا نه، اما به نظر خودم منطقی است. ذهن اگر بیش از اندازه درگیر باشد، نمی‌تواند به دیگر کارهایش مثل تفسیر فرکانس‌های صوتی بپردازد.
    یزدان با مکث کوتاهی، بدون اینکه در مورد جوابم اظهار نظری کند، خم می شود و تک ساک قهوه‌ای رنگ بدون چرخم را بلند می‌کند و می‌گوید:
    - بیا بریم.
    با دو دلی نگاهی به محیا می‌اندازم. کمی آن‌طرف‌تر از او، خانم رسا، مدیر مدرسه، مسیر کوتاهی را می‌رود و برمی‌گردد. یزدان دوباره صدایم می‌زند:
    - یارین!
    صدایش این بار کلافه است. می‌دانم خسته است. از وقتی که اقدام به تأسیس شرکت عمرانی کرده، همیشه روزهای پر کاری را در شرکت تازه تأسیسش می‌گذراند.
    به سمتش برمی‌گردم و می‌پرسم:
    - می‌شه یه‌کم توی ماشین منتظر بمونی؟ من یه کاری دارم.
    ملتمسانه نگاهش می‌کنم.
    - چه کاری، اون هم این وقت شب؟!
    تن صدای یک‌دستی دارد. هیچ وقت تن صدایش بالا و پایین نمی‌شود.
    - بعداً برات می‌گم.
    التماس بیشتری در نگاهم می‌ریزم. برای چند لحظه‌ی کوتاه در چشم‌هایم نگاه می‌کند و در نهایت، نفسی از روی کلافگی بیرون می‌دهد. می‌خواهم ناامید شوم و وا بروم که کوتاه می‌گوید:
    - پنج دقیقه.
    ذوق می‌کنم! لب‌های یکی باریک و دیگری درشت‌ترم به خنده باز می‌شوند. از جا می‌پرم و بـ*ـوسـه‌ای روی گونه‌ی برجسته‌ی یزدان می‌کارم که با چشم‌های درشت درشت شده و ابروهای باریک بالا رفته نگاهم می‌کند. اگر وقت بیشتری داشتم، قطعاً می‌ماندم و دل سیر به چهره‌ی یزدان می‌خندیدم اما خب، یزدان وقت چندان زیادی به من نداده است.
    به جای رفتن به سمت محیا، به سمت خانم رسا می‌روم. می‌دانم یزدان ایستاده و نگاهم می‌کند. آدم حساسی است؛ روی شب حساس‌تر!
    به نزدیکی خانم رسا که می‌رسم، تک ابرویم بالا می‌پرد. پوست سفید صورتش رو به سرخی رفته است. نگاهش که به من می‌افتد، با عصبانیت می‌پرسد:
    - چیه محراب؟ نکنه تو هم کسی نیست بیاد دنبالت و آدرس خونه‌ات هم نمی‌خوای بگی؟ شانس منه‌ها! هیچی ازش بعید نیست.
    توپ خانم رسا چیزی ماورای پر است! نگاهی به یزدان می‌اندازم. به ساعت مچی چرمش اشاره می‌کند.
    - محیا هنوز هم آدرس خونه‌اش رو نگفته؟
    خانم رسا این بار با صدایی آرام‌تر جواب می‌دهد:
    - چرا، بالاخره اسم کوچه‌اشون رو روی کاغذ نوشت. بقیه‌ی موارد رو خودم حدس زدم اما مسئه این‌جاست که نمی‌دونم کسی خونه‌‌اشون هست یا نه. این برادراش هم که اصلاً نمی‌دونن ادب چیه! دارم حرف می‌زنم، یهو تماس رو قطع می‌کنن. انگار نه انگار شبه و یه خواهر بلاتکلیف توی خیابون دارن!
    کلیک کنید تا بازشود...
    با سلام خدمت نویسنده عزیز؛
    نویسنده گرامی، نام انتخابی شما «کشف یک آدم» بود. نامی که کاملا به ژانرهای شما، اجتماعی و معمایی می خوره؛ اما از لحظ جذب مخاطب بارِ منفی داره. «کشف یک آدم» نامی بسیار ساده برای رمانه و برخلاف خلاصه و متن شما، من رو جذب نکرد. بهتره نامی حرفه ای که به ژانر و موضوع

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    مربوط باشه انتخاب کنید.

    ژانر های شما اجتماعی و معمایی بود. دو ژانری که من حتی در این پست کوتاه هم احساس شون کردم. شما به خوبی تونستید در خلاصه از ژانرها استفاده کنید. شخصیت مرموز محیا، نشون دهنده وجود پررنگ ژانر معمایی و اتفاقاتی که برای محیا، یارین و باقی شخصیت ها -که در ذهن نویسنده ست- می افته، می تونه به ژانر اجتماعی رنگ بده.
    محوریت یا همون خلاصه ی

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    شما کامل و بی نقص به نظر می رسید، معما داشت، جذاب بود؛ اما من هیچی از روند

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    رو متوجه نشدم!

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    قراره چه سیر و روندی رو داشته باشه؟ بهتر نیست توی خلاصه کمی به ریتم

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    اشاره بشه؟ خلاصه ی شما جذاب بود؛ اما من بیشتر برای مقدمه می پسندمش.

    مقدمه ی شما یه جورایی مکمل خلاصه بود. درباره ی افراد کوچکی می گفت که می تونن بزرگ بسازن، مرده ای که به نظرم می تونه یارین یا محیا باشه. مقدمه ای جذاب که کاملا حرفه ای نوشته شده.
    متن

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    شما دارای توصیفات بود، احساسات و حالت رو کاملا میشد از رفتار محیا احساس کرد. مکان کم و بیش توصیف شده بود و چهره... خب من انتظار نداشتم که شما همون پست اول همه چیز شخصیتا رو بیارید توی متن، مخصوصا که توصیفات باید حد وسط داشته باشن. شما تا قسمت

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    نمی‌دانم چه می‌شود، نگاه مشکی‌اش ناگهانی چشم‌هایم را هدف می‌رود
    کلیک کنید تا بازشود...
    کاملا خوب پیش رفتید؛ اما بعد ما به طرز ناگهانی شاهد حجم زیادی از توصیف چهره یزدان بودیم:

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    موهای قهوه‌ای پررنگ، صورت گرد، چشم‌های خاکستری و بینی قلمی، یزدان است.
    کلیک کنید تا بازشود...
    پس پیشنهاد می کنم این مورد رو رفع کنید.
    چند مورد کوچیک، از نظر باور پذیری برای من پیش اومد.
    یک: شما ذکر کردید که شبه؛ پس مدیر مدرسه چرا جلوی دره؟ یارین جلوی در مدرسه، اونم شب چیکار داره؟ بهتر بود که درباره ی این ها یکم ذکر میشد.
    دو: یزدان شخصیت اصلی رو یارین صدا کرد و مدیر مدرسه محراب، امکان این وجود داره که فامیلی یارین محراب باشه؛ پس بهتر بود که ذکر میشد.
    در صورت وجود هر مشکل یا سوالی، به خصوصی مراجعه کنید. با تشکر :aiwan_lggight_blum:
     
  • *.*حیات*.*, ngn, ^•^ FARNAZ ^•^ و 6 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  • حبیب آذرگشسب

    حبیب آذرگشسب کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    272
    11,888
    امتیاز:
    631
    تاریخ عضویت:
    ‏28/12/18
    شغل :
    حرف زدن
    محل سکونت:
    اصفهان
    این پست آغازین داستانه تازه مقدمه بخش معمایی داستانه(بخش مذهبی در این متن نیست برای همین از لیست ژانر هاحذف می شود)در ضمن هیچکدام اط اطلاعات داده شده در این پست واقعیت ندارد
    نام :شکوه جنایت
    ژانر: جنایی، معمایی
    خلاصه برای عموم:در شهر لندن، شرایطی رقم می خورد که جنایتکاران بزرگ مجبور به انتخاب مرگ یا زندگی شوند. در این میان، جک قربانی این بازی می شود. کارآگاه پیتر سایموند مسئول پرونده، برای بدست آوردن فرصتی بهتر، از مسئولیتش شانه خالی می کند. بی خبر از آن که کار او، شرایط سختی را برای جک رقم می زند. حال جک باید با تقدیر بجنگد. ولی...
    متن:
    با خستگی کش و قوسی که به کمر خسته ام دادم تا صدای شکستن قلنج گردنم را شنیدم. نیم ساعتی بود که مشغول نوشتن خلاصه جزوه های دانشگاهم بودم. چشمان خسته ام را بر هم فشردم و لحظه ای خودکارم را در دستم چرخاندم. با اینکه سال ها در خوانده بودم تا در رشته ی پزشکی دانشگاه استانفورد که در نزدیکی شهر سانفرانسیسکو در ایالت کالیفرنیا واقع شده بود قبول شدم.
    مباحث مربوط به قلب چنان جالب و خواندنی بود که دلم می خواست تمام وقتم را صرف خواندن آنها کنم اما مباحث سخت و پیچیده دستگاه عصبی کارم را برای امتحانات دشوار نموده و این بار بر خلاف همیشه باید خواسته های قلبی ام را فدای نمرات بی فایده ی دانشگاهی می کردم. نمراتی که نه تنها کمکی به من نمی کردند بلکه مرا به شک می انداختند که واقعا اندازه ی آن نمرات مطالب را بلدم یا نه. دلم می خواست ساعتی استراحت کنم و فیلم تلقین رو ببینم. اثری زیبا و جذاب از کریستوفر نولان که واقعا مطالب آموزنده ای درباره مغز و ساختار پیچیده آن داشت. ولی حیف که نمی توانستم درس هایم را رها کرده و سراغفیلم های علمی تخیلی و معمایی ای بروم که تمرکزم را بر هم می زد. برای همین فقط سرم را از روی برگه برداشتم و نگاهی به اتاق نامرتبم انداختم. فرش قرمزوایرانی ای که کف اتاقم پهن کرده بودم توجه هر کسی را که وارد اتاقم می شد جلب می کرد. چرا که اکثر فرش های ایران آنقدر زیبا بودند که قیمت شان چند برابر فرش های دیگر بود و خرید شان کار هرکسی نبود. کمد چوبی و کرمی رنگ لباس هایم با کارتون های کتاب بالای شان باعث شد دلم بخواهد سراغ آن کتاب ها بروم. کتاب هایی قدیمی که از زمان کودکی ام آنها را می خواندم و از خواندنشان لـ*ـذت می بردم. از روی صندلی ام بلند شدم و به سمت کمد لباسی ام رفتم. کارتون سنگین کتاب ها را پایین آوردم و درش را باز کردم. اولین کتابی که دیدم جلد اول

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    هری پاتر بود.رمانی جذاب و تخیلی از خانم رولینگ که توجهم را به خود جلب کرده بود. سراغ دیگر کتاب ها رفتم، رستاخیز

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    لئو تولستوی بود، از آن دست

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    هایی بود که دلم می خواست بخوانمش و از روی آن رو نویسی کنم. بعد از کمی تامل کتاب را بر روی میزم گذاشتم و سراغ کتاب بعدی ام رفتم. رمانی جذاب زیبا در مورد بـرده داری در زمان های قدیم آمریکا بود. شخصیت پردازی خارق العاده هریت بیچراستو را بیشتر از دیگر نویسندگان دوست داشتم. شخصیت پردازی عالی اش در داستان واقعا هر خواننده ای را جذب می کرد.
    چند دقیقه ای را به مشاهده کتاب هایم پرداختم و یاد خاطرات کودکی ام افتادم. خاطراتی که هر لحظه شان یاد آور زندگی سخت و ناراحت کننده ام داشت. زندگی ای که خود از آن متنفر بودم و همین تنفر بود که توانست مرا به این شهر بکشاند.همین تنفر و احساس تنگدستی بود که باعث شد برای رسیدن به خوشبختی و موفقیت بیشتر تلاش کنم. با اینکه از ریاضیات سر در نمی آوردم به سختی توانستم دروس مربوط به آن را با نمره ی نوزده بگذرانم و در آزمون این دانشگاه شرکت کنم و قبول هم بشوم.
    در این فکر ها بودم که ناگهان دلم خواست به تلویزیون الی ای دی ام روشن کرده و اخبار ساعت هفت را گوش بدهم. برای همین هم به سمت تلویزیون که در گوشه اتاقم بود حرکت کردم، دکمه زیر تلویزیون را فشار دادم تا روشن شد.مجری لاغر مردنی و جوان شروع کرد به گفتن اخبارخارجی:
    ـ طبق خبر های رسیده بانک گرینویچ توسط سارقان مشهور اروپایی مورد سرقت قرار گرفته است. بازرش مشهور لندن پیتر سایموند مسئول پرونده شده است و طبق گفته های وی سر دسته سارقان جیمزبرک است که تا به حال دست به جنایاتی بزرگ زده. برای مثال جیمزبرک در سرقت از موزه بریتانیا و علوم طبیعی نقش داشته و توانسته آثار تاریخی مربوط به ناپلئون رو از انگلستان خارج کند.
     
    *.*حیات*.*, Zahraツ, ^•^ FARNAZ ^•^ و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  • غزل نارویی

    غزل نارویی همراه انجمن عضو انجمن

    93
    1,999
    امتیاز:
    326
    تاریخ عضویت:
    ‏14/6/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    نویسنده.
    محل سکونت:
    مشهد
    نام داستان: جانانِ او که بود؟
    ژانر: تراژدی-عاشقانه
    خلاصه: در میان دنیا، کسانی هستند که عاشقانه عاشقند و عاشقی می‌کنند. شخصی برای بخشیده شدن توسط معشوقش هزاران بار عذرخواهی می‌کند و...

    حرارت نفس هایش را در آن هوای سرد به چشم می‌دید. آسمانِ‌شبِ‌چشم‌هایش را در آسمان شب گره زد و خود را رها کرد. او در آن لحظه خود را تنها ترین تنهایان می‌دید. هوا سرد بود،زمین یخ کرده بود؛اما دل او از امید گرم و روشن می‌تپید. صدای لرزانش را کنترل کرد و با سوز گفت:
    -خواهش می‌کنم تنهام نزار!
    با تردید یک قدم به جلو برداشت و تاریکی هوا را نادیده گرفت. انگار که تکلیفش را نمی‌دانست و سرگردان بود.
    -من...
    ادامه داد:
    -من بدون تو توی این زندگی چیکار کنم؟
    وقتی جوابی از طرف جانانش نشنید، دستی به ته ریشش کشید و آن دست دیگر را به جیبش فرو برد. چرا جوابش را نمی‌داد؟ چرا دیگر با او حرف نمی‌زد؟ جانان او که خیلی دل نازک بود! پس چه شده بود که دیگر نمی‌بخشید؟
    وجودش لرزید،صدایش به لرزه درآمد و طاقتش تمام شد. فریاد کشید:
    -چرا جواب من رو نمیدی؟
    هق هقش تن سرد زمین بی علف را لرزاند.
    -حاضرم بهت اثبات کنم عشقم رو!
    زانوهایش سست شدند و او روی زمین نشست.
    -می‌بخشی؟ من اشتباه کردم و خودم این رو می‌دونم!
    باز هم به آسمان چشم دوخت. ستاره‌های سپید،به او می‌گفتند که هنوز راهی برای رسیدن به معشوق باقی مانده و نباید
    ناامید شود.
    -خواهش می‌کنم یه لحظه به من نگاه کن!
    این جمله را با آرام ترین صدای ممکن گفته بود. کاری نداشت که لباسش خاکی شود،برایش مهم نبود که دیگران او را مجنون خطاب می کردند،هیچ اهمیتی نداشت که او الان زانو زده بود؛او فقط می خواست دل جانانش را بدست آورد!
    درد و دل هایش آغاز شدند.
    -احساس می‌کنم که خیلی از هم دور شدیم. چرا؟ آخه چرا؟! به خاطر اشتباهیه که من کردم؟
    باز هم صدایش لرزید.
    -آخه من که صدبار معذرت خواهی کردم!
    صدای سکوت جانان،اشکش را سرازیر کرد.
    -منم با خودت ببر،خواهش می‌کنم! من حاضرم هرکاری که بگی بکنم. می‌شه یه فرصت دیگه به من بدی؟
    شرمنده شد.
    -من عاشق‌تو هستم و می‌خوام بیام پیشِت! هر کاری که بگی می‌کنم؛پس بهم فرصت بده دیگه! می‌دونم هزار بار ازت فرصت گرفتم و نتونستم...
    نتونستم...
    ادامه دادنش خیلی سخت به نظر می رسید.
    آن مرد،در پیش روی جانانش بی غرور بود.
    -دیگه از اینجا خسته شدم!
    خواست چیزی دیگر بگوید که منصرف شد.
    ***
    صدای بمب و جنگ و خونریزی می‌آمد. همه چیز درهم شده بود و بسیار حساس بود. او و دیگر سرباز ها در وضعیتی خطرناک گیرافتاده بودند.
    ناگهان صدایی توجه او را به سمت خود جلب کرد.
    جنگ بود؟! شاید!
    چرا می‌جنگید؟ هدفش چه بود؟
    فریادی زد و شروع کرد به دویدن. او باید به آن طرف زمین می رسید!
    آفتاب بسیار پر نور می‌تابید و آنجا از گرمای بیش از اندازه داغ بود.
    با سرعت می‌دوید که ناگهان انگار کسی او را نوازش کرد.
    صحنه‌ها برایش آهسته شدند،زمان برایش ایستاد و او سرگردان شد. چکمه‌های مشکی رنگش خیلی محکم بر زمین کوفته می‌شدند و ذره کوچک خاک را همراه خود بلند می‌کردند. برخی از ذرات هم می‌ماندند و نقش چکمه‌های آن مجنونِ‌عاشق را می‌دزدیدند.
    در دل او جوانمردی لبالب بود و عاشقی فوران می‌کرد.
    -که گفته من جواب تو را نمی دهم جانا؟
    باز هم نوازشی دیگر از سوی...
    -من شب و روز صدایت می‌زنم و تو را می خوانم،نمی شنوی؟!
    آری! آن دستان نوازشگر مهربان،دستان نوازشگر جانانش بودند که با باد همراه شده بودند و صورتش را نوازش می‌کردند. چقدر مهربانانه بود آن نوازش عاشقانه و چقدر زیبا!
    زمین زیر پایش چرا محکم بود؟ آری! جانانش،دستان قدرتمندش را به زیر قدم‌های جهانیان گذاشته و اجازه نمی‌دهد که
    بیفتند.
    -من بخشیدمت عزیزم! هزاران بار بخشیدمت و اگر بخواهی،باز هم تو را خواهم بخشید.
    او دستانش را باز کرده بود و دعوت آغـ*ـوش جانانش را با جان و دل می پذیرفت.
    -اشکانت را نریز! دلِ پر از غمت،از گـ ـناه خالی شده است.
    همان لحظه بود که گلوله‌ای به قلب او برخورد و او روی زمین افتاد.
    زمین،او را با آغـ*ـوش بازش پذیرا شد.
    -با من بیا.
    بعد،خدای آسمان‌ها و زمین،چشمان آن شهید را بست و در دنیایی دیگر آن‌ها را گشود. دنیایی که پر بود از رسیدن به معشوق و رسیدن به آرزو ها.
    بلی! جانان او خدا بود. همان خدایی که رقصاننده برگ و باد عاشق است و همان خدایی که باراننده باران زلال از چشم مشکین آسمان است.
    شاعران گفتند رنگ‌و‌بویی دارد عاشقی
    یاد خدا را خواندند به نام عاشقی
    روی اگر پرسند ز من که عاشقی؟
    حس من بیش از آن است
    سهل است عاشقی!
    اما آیا تمامی مردمان جهان به جانانشان می‌رسند؟
     
    *.*حیات*.*, ngn, Zahraツ و 4 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  • آصــyـoـsـwـaـــــی

    آصــyـoـsـwـaـــــی کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    279
    5,820
    امتیاز:
    541
    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ...
    محل سکونت:
    جنوب ایران
    بسم الله الرحمن الرحیم
    نام

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    :
    آیهان(پادشاه ماه)
    ژانر:فانتزی، عاشقانه،طنز
    خلاصه:
    دختری است که هیچ نمی‌داند از هویت غریب خود! هویتی که عجیب بوی استقلال می‌دهد برای جهانی دیگر،بوی شجاعت، بوی قهرمانی! حال، وقت آن فرا رسیده که برای کشف حقایق زندگی اش، پا گذارد به جهانی دیگر؛ جهانی که ناباورانه بوی آشنایی می‌دهد.
    ***
    مقدمه: آوای زندگی بخش امید تا اعماق گوش هایم طنین می اندازد! لبخند پنهانش، آشکارا مرا فرا میخواند به سوی هرچه هستم؛ شاید هم ناشناخته ای از جنس آیهان!
    ***
    نفس نفس زنان بر سرعت خود افزود. شاخ و برگ درختان بیرحمانه بر سر و صورتش چنگ می انداختند و قطرات پرقدرت باران، توان حرکت را از او میگرفتند؛ اما هق هق خفه کودکِ درون آغو*شش، جانی تازه به او می بخشید. صدای قدم های جانوران تاریکی از چند متری گوش هایش را می آزرد و قلبش را همچون گنجشکی در انتظار شکار، به تپش می انداخت.
    کودک گریان را بیشتر در آغـ*ـوش فشرد و زیر لب از پروردگارش کمک خواست. چند متر دورتر، سر جای خود ایستاد؛ هراسان چرخید و اطرافش را از نظر گذراند، گویی نگاهش چیزی را جست و جو میکرد. ناگهان متوقف شد؛ هیجان زده نفس عمیقی کشیدو با سرعت به سوی درخت کهنسالی که نزدیکش قرار داشت، قدم برداشت. حفره کوچکی درون تنه درخت به چشم میخورد. کودک تقریبا3-4 ساله را درون آن پناهگاه امن پنهان کرد و با صدای لرزانش چیزی دم گوش کودک زمزمه کرد. کودک، معصوم سرش را که زیر پتوی کوچکی پنهان بود به نشانه تایید تکان. زن جوان سرش را خم کرد که گیسوان بلند طلایی رنگش، چهره نامعلومش را پوشاندند و بعد بـ*ـوسـه ای بر پیشانی کودک کاشت. سریع بلند شد و با بوته ای سبز، حفره را ماهرانه پوشاند. چند قدم از درخت دور نشده بود که یکی از آن شنل پوشان تاریکی ، روبه رویش قرار گرفتند. لبخند خبیث آن جانور تاریکی را در میان چهره سراسر گم شده ی کریهه اش در سیاهی شب حس می‌کرد. از پشت بر روی زمین افتاد و هق هقش اوج گرفت. چشمان فیروزه ای و اشک آلود کودک، مابین برگ های پهن بوته، از پشت زن جوان ترسیده را نظاره گر بود. همراهان شنل پوش به او پیوستند؛ آرام آرام به زن جوان نزدیک شدند و ....
    ***
    با جیغ بلندی از خواب پریدم. نفس نفس زنان تو جام نشستم و قطره اشکی از گوشه چشمم راه باز کرد. با میـ*ـل اکسیژن و به داخل ریه هام میفرستادم تا ضربان بی قرار قلبم آروم بگیره. بازم اون کابوس مرموز لعنتی! در اتاق به شدت باز و قامت عمه آرتمیس تو چهارچوب در نمایان شد. وحشت زده به سمتم اومد و گفت:
    - چی شده دخترکم؟!
    با صدای تحلیل رفته ای لب زدم:
    - کابوس بود؛ همون کابوس همیشگی!
    سرمو بین دستام گرفتم و چشامو بستم. صدای پای عمه آرتمیس و شنیدم که از اتاق بیرون رفت. بعد چند دقیقه چشمامو باز کردم که دیدم با یه لیوان پر از آب به سمتم می‌آد. روبه روم ایستاد و لیوانو به سمتم گرفت. دستمو آروم جلو بردم و لیوان خنک و از دستش گرفتم. آب داخلشو یه نفس سر کشیدم که باعث شد کمی از التهاب و وحشت درونم کم بشه. سرمو بالا آوردم وتو چشمای غمگین آرتمیس خیره شدم. اصلا معنی این غم تو نگاهشو بعد از هر کابوسی که می‌دیدم نمی‌فهمیدم؛ چشمای مشکیش به قدری ناراحت بودن که برق همیشگی شونو از دست داده بودن! با صدای گرفته ای آروم گفتم:
    - عمه؟
    انگار که می‌دونست میخوام چی بپرسم؛ با صدای لرزونی جواب داد:
    - جانم؟!
    لبامو از هم باز کردم تا سوال همیشگی مو بپرسم. ولی هیچ صدایی از حنجرم خارج نشد. انگار مغزم میدونست بازهم جوابی نمی‌گیره؛ واسه همین سکوت و ترجیح می‌داد. نا امید روی تختم دراز کشیدم و نگاه منتظرمو بهش دوختم. فهمید چی می‌خوام؛ مثل همیشه لبخند شیرینی رو لباش نشست و نیم خیز کنارم دراز کشید. دستاشو آروم بین موهای بلند نقره‌ایم به حرکت در آورد و زمزمه وار لب زد:
    - بخواب دخترکم، من کنارتم!
    لبخندی روی لبام جا خوش کرد و با رضایت چشمامو بستم. چند ثانیه نگذشته بود که فکرم به سمت کابوس عجیبی که همیشه مهمون خواب هام بود پر کشید؛ کابوسی که شخصیت های اصلیش رو؛ زن جوونی با چهره ی نامعلوم و بچه ای با چشمای اشکی فیروزه ای که حتی دختر یا پسر بودنش هم معلوم نبود تشکیل میدادن. اصلا سر در نمی آوردم که این آدمای غریبه چه ارتباطی با من دارن؛ هرچند شاید حسم میگفت از هر آشنایی میتونن آشناتر باشن.
    با یاد اینکه فردا باید صبح زود بیدار بشم پوف آرومی کشیدم و با نوازشای دست عمه آرتمیس به خوابی بدون کابوس فرو رفتم!
    ***
    _ دخترم؟ نمیخوای بیدار شی؟ ساعت 7 صبحه.
    با حرص غلتی زدم و پتو رو کشیدم رو سرم. چند ثانیه بعد با حس اینکه عمه آرتمیس بلند شد و از اتاق بیرون رفت لبخندی زدم و گوشه پتومو بغـ*ـل کردم. یک دفعه با چشمای گرد، شوک زده تو جام نشستم و نگاهی به ساعت دیواری انداختم. وای خدا جدی جدی 7 بود. با حالت زاری سریع از جام پریدم و رفتم تو سرویس و بعد از شستن دست و صورتم بیرون اومدم. با تمام سرعتی که میتونستم، لباس فرممو پوشیدم و موهامو شونه نکرده با یه گیره بالای سرم جمع کردم. مقنعه سرمه ای رنگمو سرم کشیدم و بعد از برداشن کوله پشتیم تقریبا شوت شدم تو آشپزخونه. با صدای حرصی به آرتمیس که تو آشپزخونه با لبخند برام ساندویچ پنیر درست می‌کرد غر زدم:
    -اَه دیرم شد؛ عمه آخه الان چه وقت بیدار کردنه؟ امروز دیگه واقعا اون فلاحانی بی اعصاب پرتم میکنه بیرون.
    با خنده پرید بین حرفام و گفت:
    -آخه اگه زودتر بیدارت میکردم که بیدار نمی‌شدی عزیزم، می‌شدی؟
    قانع شدم! ولی برای اینکه کم نیارم چشم غره ای رفتم و بعد با حالت زاری گفتم:
    - آره می‌تونستی زودتر بیدارم کنی اونوقت می‌دیدی که بلند می‌شم یا نه.
    با لبخند قشنگی ساندویچو تو یه پلاستیک و بعد تو کیفم گذاشت. کفشای ورزشی مشکیمو پوشیدم و از در خونه کوچیکمون بیرون دویدم. لحظه آخر صدای بلند عمه رو شنیدم که گفت:
    -مراقب خودت باش!

     
    *.*حیات*.*, DENIRA, Zahraツ و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  • mahaflaki

    mahaflaki کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    380
    33,198
    امتیاز:
    801
    تاریخ عضویت:
    ‏9/6/18
    نام

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    : شیفته
    ژانر: عاشقانه
    خلاصه: امیرکیان نوجوان در هیاهوی درس و مدرسه شیفته می شود. شیفته دختری به نام جواهر. دختری که تنها چیزی که از او می داند حضور منظمش در کلاس درس است. اما دل چه می فهمد از شناخت؟ امیرکیان در رویا هایش جواهر را بهتر از هر کسی می شناسد و با خیالش زندگی می کند. اما تا کی؟ رویای امیرکیان به حقیقت می پیوندد یا به دست فراموشی سپرده می شود؟

    نیم نگاهی به تخته وایت برد مستطیل شکل رو به رویش انداخت و همزمان با معلمش شروع به کشیدن کرد. کلافه دستی به مو های کوتاه مشکی اش کشید و نفسش را از سـ*ـینه بیرون راند. او را چه به الکتروکاردیوگرام؟ اصلا او را چه به درس و کلاس کنکور؟ گروه خونی اش به هر چیزی می خورد به غیر از این یک قلم!
    موج T را به حال خود رها کرد تا استراحتش را بکند و خود به تنها دلیل حضورش در این کلاس خیره شد.
    تقصیر او نبود، همین "دلیل" باعث شده بود انقدر در این مبحث ضعیف باشد. هر بار که به سراغ امواج می رفت، میان نوار قلب های کتاب درسی دنبال موج عشق می گشت. قله عشق را که پیدا نمی کرد بی خیال p و T و QRS می شد و همه را رها می کرد.
    به دنبال همین موج بود که پایش به کلاس زیست کشیده شد. می خواست آن را پیدا کند؛ آن وقت به جای گره پیشاهنگ می نشست و می شد گره "امیرکیان" و راه و بی راه موج عشق را می فرستاد به قلب جواهرش.
    ضربه ای که روی شانه اش خورد او را از عالم شیفتگی به بیرون پرتاب کرد و وسط کلاس زیست انداخت. سرش را به سمت یار همیشگی اش محمدرضا برگرداند که با حرص به او خیره شده بود. دستی به یقه پیراهن چهارخانه اش که هم رنگ چشمان این پسر جنوبی بود کشید و گفت:
    - چیه؟
    نفس های کلافه پسر سبزه روی رو به رویش روی صورتش نشست. محمدرضا ضربه آرامی به پیشانی بلند امیرکیان کوبید و با افسوس گفت:
    - احمق! تو که این همه راه میای اینجا دو کلمه هم درس گوش بده. آخه چی داره این جواهر که خواب و خوراک از تو گرفته؟
    ابرو های مشکی رنگش را در هم گره کرد و انگشت اشاره اش بینی کشیده اش گذاشت و آهسته گفت:
    - چه خبرته؟ می خوای همه بفهمن؟ به تو چه؟
    دفترش را که فقط یک نوار قلب نصفه و نیمه را در آن کشیده بود را بست و درون کوله مشکی اش سر داد. انگار امشب هم باید غر غر های کتایون را به جان می خرید تا نوار قلب بی عشق را توی مخش فرو کند.
    محمدرضا که دلش می خواست ساعت ها بر سر بهترین دوستش فریاد بکشد تا فکر جواهر را از سرش بیرون کند، برای معلماشن که از کنار صندلی او می گذشت بلند شد و " خسته نباشید " پر و پیمانی نثار او کرد‌ نگاهش روی صورت گرد و بلوری همان جواهر امیرکیان چرخید و بعد با اخم چشم از او گرفت. با غرولند رو به امیرکیانی که انگار قصد بلند شدن نداشت، کرد و گفت:
    - نمیای؟
    امیرکیان کوله اش را روی دوشش انداخت و درحالی که آخرین نگاه را به لیلی اش می انداخت، ناسزاهایش را ردیف کرد و به سوی محمدرضا فرستاد که نمیگذاشت تا آخرین لحظه از دیدن لیلی اش سیراب شود.
    محمدرضا با لبخند فاتحانه ای جلوتر حرکت کرد و وقتی از کنار جواهر می گذشت چشم غره ای نثار او و دوستانش کرد که امیرکیان را این گونه شیفته و مجنون خود کرده بود.
     
    آخرین ویرایش: ‏17/3/19
    *.*حیات*.*, Zahraツ, ngn و 4 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  • Zahraツ

    Zahraツ ویراستار انجمن ویراستار انجمن

    571
    3,068
    امتیاز:
    581
    تاریخ عضویت:
    ‏9/3/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجو:))
    محل سکونت:
    ☔Rain City☔
    نقد ویرایشی متن شکوه جنایت

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    این پست آغازین داستانه تازه مقدمه بخش معمایی داستانه(بخش مذهبی در این متن نیست برای همین از لیست ژانر هاحذف می شود)در ضمن هیچکدام اط اطلاعات داده شده در این پست واقعیت ندارد
    نام :شکوه جنایت
    ژانر: جنایی، معمایی
    خلاصه برای عموم:در شهر لندن، شرایطی رقم می خورد که جنایتکاران بزرگ مجبور به انتخاب مرگ یا زندگی شوند. در این میان، جک قربانی این بازی می شود. کارآگاه پیتر سایموند مسئول پرونده، برای بدست آوردن فرصتی بهتر، از مسئولیتش شانه خالی می کند. بی خبر از آن که کار او، شرایط سختی را برای جک رقم می زند. حال جک باید با تقدیر بجنگد. ولی...
    متن:
    با خستگی کش و قوسی که به کمر خسته ام دادم تا صدای شکستن قلنج گردنم را شنیدم. نیم ساعتی بود که مشغول نوشتن خلاصه جزوه های دانشگاهم بودم. چشمان خسته ام را بر هم فشردم و لحظه ای خودکارم را در دستم چرخاندم. با اینکه سال ها در خوانده بودم تا در رشته ی پزشکی دانشگاه استانفورد که در نزدیکی شهر سانفرانسیسکو در ایالت کالیفرنیا واقع شده بود قبول شدم.
    مباحث مربوط به قلب چنان جالب و خواندنی بود که دلم می خواست تمام وقتم را صرف خواندن آنها کنم اما مباحث سخت و پیچیده دستگاه عصبی کارم را برای امتحانات دشوار نموده و این بار بر خلاف همیشه باید خواسته های قلبی ام را فدای نمرات بی فایده ی دانشگاهی می کردم. نمراتی که نه تنها کمکی به من نمی کردند بلکه مرا به شک می انداختند که واقعا اندازه ی آن نمرات مطالب را بلدم یا نه. دلم می خواست ساعتی استراحت کنم و فیلم تلقین رو ببینم. اثری زیبا و جذاب از کریستوفر نولان که واقعا مطالب آموزنده ای درباره مغز و ساختار پیچیده آن داشت. ولی حیف که نمی توانستم درس هایم را رها کرده و سراغفیلم های علمی تخیلی و معمایی ای بروم که تمرکزم را بر هم می زد. برای همین فقط سرم را از روی برگه برداشتم و نگاهی به اتاق نامرتبم انداختم. فرش قرمزوایرانی ای که کف اتاقم پهن کرده بودم توجه هر کسی را که وارد اتاقم می شد جلب می کرد. چرا که اکثر فرش های ایران آنقدر زیبا بودند که قیمت شان چند برابر فرش های دیگر بود و خرید شان کار هرکسی نبود. کمد چوبی و کرمی رنگ لباس هایم با کارتون های کتاب بالای شان باعث شد دلم بخواهد سراغ آن کتاب ها بروم. کتاب هایی قدیمی که از زمان کودکی ام آنها را می خواندم و از خواندنشان لـ*ـذت می بردم. از روی صندلی ام بلند شدم و به سمت کمد لباسی ام رفتم. کارتون سنگین کتاب ها را پایین آوردم و درش را باز کردم. اولین کتابی که دیدم جلد اول

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    هری پاتر بود.رمانی جذاب و تخیلی از خانم رولینگ که توجهم را به خود جلب کرده بود. سراغ دیگر کتاب ها رفتم، رستاخیز

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    لئو تولستوی بود، از آن دست

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    هایی بود که دلم می خواست بخوانمش و از روی آن رو نویسی کنم. بعد از کمی تامل کتاب را بر روی میزم گذاشتم و سراغ کتاب بعدی ام رفتم. رمانی جذاب زیبا در مورد بـرده داری در زمان های قدیم آمریکا بود. شخصیت پردازی خارق العاده هریت بیچراستو را بیشتر از دیگر نویسندگان دوست داشتم. شخصیت پردازی عالی اش در داستان واقعا هر خواننده ای را جذب می کرد.
    چند دقیقه ای را به مشاهده کتاب هایم پرداختم و یاد خاطرات کودکی ام افتادم. خاطراتی که هر لحظه شان یاد آور زندگی سخت و ناراحت کننده ام داشت. زندگی ای که خود از آن متنفر بودم و همین تنفر بود که توانست مرا به این شهر بکشاند.همین تنفر و احساس تنگدستی بود که باعث شد برای رسیدن به خوشبختی و موفقیت بیشتر تلاش کنم. با اینکه از ریاضیات سر در نمی آوردم به سختی توانستم دروس مربوط به آن را با نمره ی نوزده بگذرانم و در آزمون این دانشگاه شرکت کنم و قبول هم بشوم.
    در این فکر ها بودم که ناگهان دلم خواست به تلویزیون الی ای دی ام روشن کرده و اخبار ساعت هفت را گوش بدهم. برای همین هم به سمت تلویزیون که در گوشه اتاقم بود حرکت کردم، دکمه زیر تلویزیون را فشار دادم تا روشن شد.مجری لاغر مردنی و جوان شروع کرد به گفتن اخبارخارجی:
    ـ طبق خبر های رسیده بانک گرینویچ توسط سارقان مشهور اروپایی مورد سرقت قرار گرفته است. بازرش مشهور لندن پیتر سایموند مسئول پرونده شده است و طبق گفته های وی سر دسته سارقان جیمزبرک است که تا به حال دست به جنایاتی بزرگ زده. برای مثال جیمزبرک در سرقت از موزه بریتانیا و علوم طبیعی نقش داشته و توانسته آثار تاریخی مربوط به ناپلئون رو از انگلستان خارج کند.
    کلیک کنید تا بازشود...
    1. دقتتون موقع تایپ کم بوده و چند مورد اشتباه تایپی داشتید که رنگی شدن.
    2. همه‌ی علائم نگارشی بدون فاصله از کلمه‌ی قبل و با یک فاصله از کلمه‌ی بعد میان؛ به‌جز علائم دربرگیرنده یعنی پرانتز، گیومه و کروشه.
    3. ابتدای دیالوگ از خط تیره استفاده میشه.
    - ...
    4. کلمات مستقل با فاصله‌ی کامل از هم نوشته میشن.
    اخبار خارجی، قرمز و ایرانی
    5. موارد استفاده از نیم‌فاصله:
    * «ها» علامت جمع
    مثال: جزوه‌ها، آن‌ها
    * «می» ابتدای افعال
    مثال: می‌شود، می‌کند
    * پیشوندها مثل بی، نا، با و...
    مثل: باخبر، بی‌فایده و...
    * «ی» جایگزین کسره در کلمات مختوم به مصوت
    مثال: خانه‌ی، رشته‌ی
    * ضمایر ملکی انتهای کلمات مختوم به مصوت
    مثال: کمر خسته‌ام، صندلی‌ام
    * «ای» به معنای نکره در کلمات مختوم به مصوت
    مثال: لحظه‌ای، ایرانی‌ای
    البته این‌ها مواردی هستن که تو متن شما نمونه‌ش موجوده
    و پسوندها از جمله تر و ترین
    مثال: شیک‌تر، عالی‌ترین و...
    استثنا: بهتر/بهترین، مهتر/مهترین، کهتر/کهترین، کمتر/کمترین، بیشتر/بیشترین

    با آرزوی موفقیت:aiwan_lggight_blum:
     
    *.*حیات*.*, ZrYan, ngn و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  • ‏17/3/19 #28
    DENIRA

    DENIRA نویسنده ویژه نویسنده ویژه

    9,757
    77,852
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    کار دیدید سلام منم بهش برسونید!
    محل سکونت:
    تهران

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    این پست آغازین داستانه تازه مقدمه بخش معمایی داستانه(بخش مذهبی در این متن نیست برای همین از لیست ژانر هاحذف می شود)در ضمن هیچکدام اط اطلاعات داده شده در این پست واقعیت ندارد
    نام :شکوه جنایت
    ژانر: جنایی، معمایی
    خلاصه برای عموم:در شهر لندن، شرایطی رقم می خورد که جنایتکاران بزرگ مجبور به انتخاب مرگ یا زندگی شوند. در این میان، جک قربانی این بازی می شود. کارآگاه پیتر سایموند مسئول پرونده، برای بدست آوردن فرصتی بهتر، از مسئولیتش شانه خالی می کند. بی خبر از آن که کار او، شرایط سختی را برای جک رقم می زند. حال جک باید با تقدیر بجنگد. ولی...
    متن:
    با خستگی کش و قوسی که به کمر خسته ام دادم تا صدای شکستن قلنج گردنم را شنیدم. نیم ساعتی بود که مشغول نوشتن خلاصه جزوه های دانشگاهم بودم. چشمان خسته ام را بر هم فشردم و لحظه ای خودکارم را در دستم چرخاندم. با اینکه سال ها در خوانده بودم تا در رشته ی پزشکی دانشگاه استانفورد که در نزدیکی شهر سانفرانسیسکو در ایالت کالیفرنیا واقع شده بود قبول شدم.
    مباحث مربوط به قلب چنان جالب و خواندنی بود که دلم می خواست تمام وقتم را صرف خواندن آنها کنم اما مباحث سخت و پیچیده دستگاه عصبی کارم را برای امتحانات دشوار نموده و این بار بر خلاف همیشه باید خواسته های قلبی ام را فدای نمرات بی فایده ی دانشگاهی می کردم. نمراتی که نه تنها کمکی به من نمی کردند بلکه مرا به شک می انداختند که واقعا اندازه ی آن نمرات مطالب را بلدم یا نه. دلم می خواست ساعتی استراحت کنم و فیلم تلقین رو ببینم. اثری زیبا و جذاب از کریستوفر نولان که واقعا مطالب آموزنده ای درباره مغز و ساختار پیچیده آن داشت. ولی حیف که نمی توانستم درس هایم را رها کرده و سراغفیلم های علمی تخیلی و معمایی ای بروم که تمرکزم را بر هم می زد. برای همین فقط سرم را از روی برگه برداشتم و نگاهی به اتاق نامرتبم انداختم. فرش قرمزوایرانی ای که کف اتاقم پهن کرده بودم توجه هر کسی را که وارد اتاقم می شد جلب می کرد. چرا که اکثر فرش های ایران آنقدر زیبا بودند که قیمت شان چند برابر فرش های دیگر بود و خرید شان کار هرکسی نبود. کمد چوبی و کرمی رنگ لباس هایم با کارتون های کتاب بالای شان باعث شد دلم بخواهد سراغ آن کتاب ها بروم. کتاب هایی قدیمی که از زمان کودکی ام آنها را می خواندم و از خواندنشان لـ*ـذت می بردم. از روی صندلی ام بلند شدم و به سمت کمد لباسی ام رفتم. کارتون سنگین کتاب ها را پایین آوردم و درش را باز کردم. اولین کتابی که دیدم جلد اول

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    هری پاتر بود.رمانی جذاب و تخیلی از خانم رولینگ که توجهم را به خود جلب کرده بود. سراغ دیگر کتاب ها رفتم، رستاخیز

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    لئو تولستوی بود، از آن دست

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    هایی بود که دلم می خواست بخوانمش و از روی آن رو نویسی کنم. بعد از کمی تامل کتاب را بر روی میزم گذاشتم و سراغ کتاب بعدی ام رفتم. رمانی جذاب زیبا در مورد بـرده داری در زمان های قدیم آمریکا بود. شخصیت پردازی خارق العاده هریت بیچراستو را بیشتر از دیگر نویسندگان دوست داشتم. شخصیت پردازی عالی اش در داستان واقعا هر خواننده ای را جذب می کرد.
    چند دقیقه ای را به مشاهده کتاب هایم پرداختم و یاد خاطرات کودکی ام افتادم. خاطراتی که هر لحظه شان یاد آور زندگی سخت و ناراحت کننده ام داشت. زندگی ای که خود از آن متنفر بودم و همین تنفر بود که توانست مرا به این شهر بکشاند.همین تنفر و احساس تنگدستی بود که باعث شد برای رسیدن به خوشبختی و موفقیت بیشتر تلاش کنم. با اینکه از ریاضیات سر در نمی آوردم به سختی توانستم دروس مربوط به آن را با نمره ی نوزده بگذرانم و در آزمون این دانشگاه شرکت کنم و قبول هم بشوم.
    در این فکر ها بودم که ناگهان دلم خواست به تلویزیون الی ای دی ام روشن کرده و اخبار ساعت هفت را گوش بدهم. برای همین هم به سمت تلویزیون که در گوشه اتاقم بود حرکت کردم، دکمه زیر تلویزیون را فشار دادم تا روشن شد.مجری لاغر مردنی و جوان شروع کرد به گفتن اخبارخارجی:
    ـ طبق خبر های رسیده بانک گرینویچ توسط سارقان مشهور اروپایی مورد سرقت قرار گرفته است. بازرش مشهور لندن پیتر سایموند مسئول پرونده شده است و طبق گفته های وی سر دسته سارقان جیمزبرک است که تا به حال دست به جنایاتی بزرگ زده. برای مثال جیمزبرک در سرقت از موزه بریتانیا و علوم طبیعی نقش داشته و توانسته آثار تاریخی مربوط به ناپلئون رو از انگلستان خارج کند.
    کلیک کنید تا بازشود...
    با سلام خدمت نویسنده گرامی؛
    نویسنده عزیز، نام

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    شما شکوه جنایت بود. نامی که به خوبی نشان دهنده ژانر جنایی در

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    شماست و از نظر من از نظر جذب مخاطب، نسبتا خوب عمل کرده. در خلاصه به خوبی می تونم این ربط ژانر رو احساس کنم؛ اما در متن- به جز دیالوگ آخر- تقریبا هیچ نشونه ای وجود نداشت که من بتونم بگم این

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    به اسمش ربط داره.

    ژانرهای شما جنایی و معمایی بودند. طبق تاپیک

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    ژانر جنایی به دو دسته تقسیم میشه. جنایی_مافیایی و جنایی_پلیسی. پس شما باید طبق دانسته های خودتون از روند

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    ، یکی از این دو ژانر رو انتخاب کنید. من در متن

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    شاهد حضور خیلی کمرنگ این دو ژانر بودم؛ تقریبا میشه گفت دیالوگ آخر رو می تونم ربط بدم به ژانر جنایی_پلیسی یا جنایی_مافیایی. یه جورایی پایان متن، تازه شروع ژانر جنایی بود. در جایی که شخصیت

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    از گذشته و فقر و تنگدستیش می گفت برام این سوال ها ایجاد شد که چه اتفاقاتی براش افتاده، چطوری به این نقطه رسیده و... که تقریبا نشون دهنده ژانر معمایی بود.

    خلاصه ی شما، خلاصه ای کاملا مربوط به ژانر و جذاب بود؛ اما یک سری تکرار ها در خلاصه باعث شده بود که جذابیتِ خاص خودش رو از دست بده. برای مثال شما سه بار اسم جک رو تکرار کردید که دوتاش پشت سرهم بودن.

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    بی خبر از آن که کار او، شرایط سختی را برای جک رقم می زند. حال جک باید با تقدیر بجنگد.
    کلیک کنید تا بازشود...
    به غیر از این، به نظر من مشکل خاصی نبود که به چشم بیاد.
    شما مقدمه ای نداشتید. حضور مقدمه در متن الزامی نیست؛ اما بهتره که مقدمه ای مربوط به

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    وجود داشته باشه. مقدمه می تونه قسمتی از متن

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    ، دکلمه، شعر، دلنوشته و... باشه.
    شروع

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    شما تقریبا خوب بود. زاویه ی اول شخص رو انتخاب کردید که از زبون جکه.
    شما در بخش توصیفات، کمی عجله داشتید و خواستید در چند بند چندین کتاب رو معرفی کنید! چه لزومی به توصیف این چند کتاب هست؟ اون هم در چند بند، پشت سر هم! توصیفات نباید اونقدر تند و سریع باشن که یادِ خواننده نمونه و نه اونقدر کند که خسته کننده بشه.
    توصیف چهره ای ندیدم، هرچند که به نظر میاد این شروعِ یه

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    باشه نه یه متن ساده که فقط برای اینجا نوشته شده و نویسنده قصد داره در ادامه ی رمانش شخصیت ها رو توصیف کنه.
    در صورت وجود هر پرسش یا مشکل به خصوصی پیام بدید، با تشکر :aiwan_lggight_blum:
     
    *.*حیات*.*, ngn, Zahraツ و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  • ‏17/3/19 #29
    ღ motahareh ღ

    ღ motahareh ღ مدیر تالار حقوق + مدرس آزمایشی زبان عضو کادر مدیریت مدیر تالار کاربر افتخاری

    14,790
    41,956
    امتیاز:
    1,051
    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    نویسنده - وکیل
    محل سکونت:
    تهــــران

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    این پست آغازین داستانه تازه مقدمه بخش معمایی داستانه(بخش مذهبی در این متن نیست برای همین از لیست ژانر هاحذف می شود)در ضمن هیچکدام اط اطلاعات داده شده در این پست واقعیت ندارد
    نام :شکوه جنایت
    ژانر: جنایی، معمایی
    خلاصه برای عموم:در شهر لندن، شرایطی رقم می خورد که جنایتکاران بزرگ مجبور به انتخاب مرگ یا زندگی شوند. در این میان، جک قربانی این بازی می شود. کارآگاه پیتر سایموند مسئول پرونده، برای بدست آوردن فرصتی بهتر، از مسئولیتش شانه خالی می کند. بی خبر از آن که کار او، شرایط سختی را برای جک رقم می زند. حال جک باید با تقدیر بجنگد. ولی...
    متن:
    با خستگی کش و قوسی که به کمر خسته ام دادم تا صدای شکستن قلنج گردنم را شنیدم. نیم ساعتی بود که مشغول نوشتن خلاصه جزوه های دانشگاهم بودم. چشمان خسته ام را بر هم فشردم و لحظه ای خودکارم را در دستم چرخاندم. با اینکه سال ها در خوانده بودم تا در رشته ی پزشکی دانشگاه استانفورد که در نزدیکی شهر سانفرانسیسکو در ایالت کالیفرنیا واقع شده بود قبول شدم.
    مباحث مربوط به قلب چنان جالب و خواندنی بود که دلم می خواست تمام وقتم را صرف خواندن آنها کنم اما مباحث سخت و پیچیده دستگاه عصبی کارم را برای امتحانات دشوار نموده و این بار بر خلاف همیشه باید خواسته های قلبی ام را فدای نمرات بی فایده ی دانشگاهی می کردم. نمراتی که نه تنها کمکی به من نمی کردند بلکه مرا به شک می انداختند که واقعا اندازه ی آن نمرات مطالب را بلدم یا نه. دلم می خواست ساعتی استراحت کنم و فیلم تلقین رو ببینم. اثری زیبا و جذاب از کریستوفر نولان که واقعا مطالب آموزنده ای درباره مغز و ساختار پیچیده آن داشت. ولی حیف که نمی توانستم درس هایم را رها کرده و سراغفیلم های علمی تخیلی و معمایی ای بروم که تمرکزم را بر هم می زد. برای همین فقط سرم را از روی برگه برداشتم و نگاهی به اتاق نامرتبم انداختم. فرش قرمزوایرانی ای که کف اتاقم پهن کرده بودم توجه هر کسی را که وارد اتاقم می شد جلب می کرد. چرا که اکثر فرش های ایران آنقدر زیبا بودند که قیمت شان چند برابر فرش های دیگر بود و خرید شان کار هرکسی نبود. کمد چوبی و کرمی رنگ لباس هایم با کارتون های کتاب بالای شان باعث شد دلم بخواهد سراغ آن کتاب ها بروم. کتاب هایی قدیمی که از زمان کودکی ام آنها را می خواندم و از خواندنشان لـ*ـذت می بردم. از روی صندلی ام بلند شدم و به سمت کمد لباسی ام رفتم. کارتون سنگین کتاب ها را پایین آوردم و درش را باز کردم. اولین کتابی که دیدم جلد اول

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    هری پاتر بود.رمانی جذاب و تخیلی از خانم رولینگ که توجهم را به خود جلب کرده بود. سراغ دیگر کتاب ها رفتم، رستاخیز

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    لئو تولستوی بود، از آن دست

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    هایی بود که دلم می خواست بخوانمش و از روی آن رو نویسی کنم. بعد از کمی تامل کتاب را بر روی میزم گذاشتم و سراغ کتاب بعدی ام رفتم. رمانی جذاب زیبا در مورد بـرده داری در زمان های قدیم آمریکا بود. شخصیت پردازی خارق العاده هریت بیچراستو را بیشتر از دیگر نویسندگان دوست داشتم. شخصیت پردازی عالی اش در داستان واقعا هر خواننده ای را جذب می کرد.
    چند دقیقه ای را به مشاهده کتاب هایم پرداختم و یاد خاطرات کودکی ام افتادم. خاطراتی که هر لحظه شان یاد آور زندگی سخت و ناراحت کننده ام داشت. زندگی ای که خود از آن متنفر بودم و همین تنفر بود که توانست مرا به این شهر بکشاند.همین تنفر و احساس تنگدستی بود که باعث شد برای رسیدن به خوشبختی و موفقیت بیشتر تلاش کنم. با اینکه از ریاضیات سر در نمی آوردم به سختی توانستم دروس مربوط به آن را با نمره ی نوزده بگذرانم و در آزمون این دانشگاه شرکت کنم و قبول هم بشوم.
    در این فکر ها بودم که ناگهان دلم خواست به تلویزیون الی ای دی ام روشن کرده و اخبار ساعت هفت را گوش بدهم. برای همین هم به سمت تلویزیون که در گوشه اتاقم بود حرکت کردم، دکمه زیر تلویزیون را فشار دادم تا روشن شد.مجری لاغر مردنی و جوان شروع کرد به گفتن اخبارخارجی:
    ـ طبق خبر های رسیده بانک گرینویچ توسط سارقان مشهور اروپایی مورد سرقت قرار گرفته است. بازرش مشهور لندن پیتر سایموند مسئول پرونده شده است و طبق گفته های وی سر دسته سارقان جیمزبرک است که تا به حال دست به جنایاتی بزرگ زده. برای مثال جیمزبرک در سرقت از موزه بریتانیا و علوم طبیعی نقش داشته و توانسته آثار تاریخی مربوط به ناپلئون رو از انگلستان خارج کند.
    کلیک کنید تا بازشود...
    نقد متن "شکوه جنایت" از حبیب آذرگشسب
    سلام و احترام؛
    کاربر عزیز، متن شما با تامل به نگارش درآمده و واضح است که برای خط به خطش برنامه ریزی شده بود و این نکته مثبتی برای نویسنده است.
    توجه به نکات ذیل میتواند قلم شما را در راستای قوی تر شدن، قرار دهد‌:
    کلمات تکراری در یک بند، گاها باعث خستگی ذهن خواننده شده و رغبتش برای ادامه ی مطالعه، کاسته می گردد. به عنوان مثال در خطوط آغازین نوشته (با خستگی کش و قوسی که به کمر خسته ام دادم تا صدای شکستن قلنج گردنم را شنیدم. نیم ساعتی بود که مشغول نوشتن خلاصه جزوه های دانشگاهم بودم. چشمان خسته ام را بر هم فشردم و لحظه ای خودکارم را در دستم چرخاندم....) کلمه "خسته" سه بار تکرار شده بود و در خوانش، کاملا مشهود است.

    از لحاظ محتوایی، نوشته شما نسبتا قوی پیشرفت اما میتواند در ادامه بهتر شود و حتی به اوج برسد.
    نگارش صحیح جملات و پیوند دادن آنها به یکدیگر لازمه ی یک نوشته حرفه ای و موفق میباشد که در بعضی قسمت ها، در این مورد کاستی صورت گرفته بود. مثلا بهتر بود در قسمت "فرش قرمزوایرانی ای که کف اتاقم پهن کرده بودم توجه هر کسی را که وارد اتاقم می شد جلب می کرد. " جای افعال عوض گردند و جمله کمی تغییر یابد که شکل زیر یکی از حالات تغییر یافته است:

    "فرش ایرانی پهن شده در اتاقم، توجه هرکسی را که وارد میشد جلب میکرد."
    همانطور که در جمله بالا مشاهده میکنید، با کمی تغییر، اولا کلمه "ایرانی ای" که صورت خوشی ندارد حذف گردید، ثانیا سه جمله ای که با حرف ربط (که) پیوند داده شده بود، تبدیل به دو جمله شد که تنها یک بار از حرف ربط استفاده نمودیم.
    در متن نوشته شده، شاهد تعداد کثیری از نام افراد بودیم؛ اشخاص مشهوری که آثار جهانی آنان، قابل توجه میباشد. نکته ای که در این معقوله وجود دارد این است که عمده خوانندگان از دیدن دائمی نام افراد خاص به ستوه می آیند. قدرت نویسنده در این بحث کاملا جداست که توانسته است با هماهنگی کامل متن، نام اثر از افراد مشهور را ذکر کند، اما متاسفانه این را نیز باید در نظر داشته باشیم که خواندن دائم اسامی خاص مختلف، بعد از مدتی خسته کننده میشود.
    امید است با نکات مذکور، قلمتان تواناتر و قوی تر از قبل، مسیر نوشتن را بپیماید.
    در صورت وجود هرگونه اشتباه، توضیح و یا صحبت، به خصوصی یا پروفایل بنده مراجعه فرمایید.
    قلمتان روان:aiwan_lggight_blum:









    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    نام داستان: جانانِ او که بود؟
    ژانر: تراژدی-عاشقانه
    خلاصه: در میان دنیا، کسانی هستند که عاشقانه عاشقند و عاشقی می‌کنند. شخصی برای بخشیده شدن توسط معشوقش هزاران بار عذرخواهی می‌کند و...

    حرارت نفس هایش را در آن هوای سرد به چشم می‌دید. آسمانِ‌شبِ‌چشم‌هایش را در آسمان شب گره زد و خود را رها کرد. او در آن لحظه خود را تنها ترین تنهایان می‌دید. هوا سرد بود،زمین یخ کرده بود؛اما دل او از امید گرم و روشن می‌تپید. صدای لرزانش را کنترل کرد و با سوز گفت:
    -خواهش می‌کنم تنهام نزار!
    با تردید یک قدم به جلو برداشت و تاریکی هوا را نادیده گرفت. انگار که تکلیفش را نمی‌دانست و سرگردان بود.
    -من...
    ادامه داد:
    -من بدون تو توی این زندگی چیکار کنم؟
    وقتی جوابی از طرف جانانش نشنید، دستی به ته ریشش کشید و آن دست دیگر را به جیبش فرو برد. چرا جوابش را نمی‌داد؟ چرا دیگر با او حرف نمی‌زد؟ جانان او که خیلی دل نازک بود! پس چه شده بود که دیگر نمی‌بخشید؟
    وجودش لرزید،صدایش به لرزه درآمد و طاقتش تمام شد. فریاد کشید:
    -چرا جواب من رو نمیدی؟
    هق هقش تن سرد زمین بی علف را لرزاند.
    -حاضرم بهت اثبات کنم عشقم رو!
    زانوهایش سست شدند و او روی زمین نشست.
    -می‌بخشی؟ من اشتباه کردم و خودم این رو می‌دونم!
    باز هم به آسمان چشم دوخت. ستاره‌های سپید،به او می‌گفتند که هنوز راهی برای رسیدن به معشوق باقی مانده و نباید
    ناامید شود.
    -خواهش می‌کنم یه لحظه به من نگاه کن!
    این جمله را با آرام ترین صدای ممکن گفته بود. کاری نداشت که لباسش خاکی شود،برایش مهم نبود که دیگران او را مجنون خطاب می کردند،هیچ اهمیتی نداشت که او الان زانو زده بود؛او فقط می خواست دل جانانش را بدست آورد!
    درد و دل هایش آغاز شدند.
    -احساس می‌کنم که خیلی از هم دور شدیم. چرا؟ آخه چرا؟! به خاطر اشتباهیه که من کردم؟
    باز هم صدایش لرزید.
    -آخه من که صدبار معذرت خواهی کردم!
    صدای سکوت جانان،اشکش را سرازیر کرد.
    -منم با خودت ببر،خواهش می‌کنم! من حاضرم هرکاری که بگی بکنم. می‌شه یه فرصت دیگه به من بدی؟
    شرمنده شد.
    -من عاشق‌تو هستم و می‌خوام بیام پیشِت! هر کاری که بگی می‌کنم؛پس بهم فرصت بده دیگه! می‌دونم هزار بار ازت فرصت گرفتم و نتونستم...
    نتونستم...
    ادامه دادنش خیلی سخت به نظر می رسید.
    آن مرد،در پیش روی جانانش بی غرور بود.
    -دیگه از اینجا خسته شدم!
    خواست چیزی دیگر بگوید که منصرف شد.
    ***
    صدای بمب و جنگ و خونریزی می‌آمد. همه چیز درهم شده بود و بسیار حساس بود. او و دیگر سرباز ها در وضعیتی خطرناک گیرافتاده بودند.
    ناگهان صدایی توجه او را به سمت خود جلب کرد.
    جنگ بود؟! شاید!
    چرا می‌جنگید؟ هدفش چه بود؟
    فریادی زد و شروع کرد به دویدن. او باید به آن طرف زمین می رسید!
    آفتاب بسیار پر نور می‌تابید و آنجا از گرمای بیش از اندازه داغ بود.
    با سرعت می‌دوید که ناگهان انگار کسی او را نوازش کرد.
    صحنه‌ها برایش آهسته شدند،زمان برایش ایستاد و او سرگردان شد. چکمه‌های مشکی رنگش خیلی محکم بر زمین کوفته می‌شدند و ذره کوچک خاک را همراه خود بلند می‌کردند. برخی از ذرات هم می‌ماندند و نقش چکمه‌های آن مجنونِ‌عاشق را می‌دزدیدند.
    در دل او جوانمردی لبالب بود و عاشقی فوران می‌کرد.
    -که گفته من جواب تو را نمی دهم جانا؟
    باز هم نوازشی دیگر از سوی...
    -من شب و روز صدایت می‌زنم و تو را می خوانم،نمی شنوی؟!
    آری! آن دستان نوازشگر مهربان،دستان نوازشگر جانانش بودند که با باد همراه شده بودند و صورتش را نوازش می‌کردند. چقدر مهربانانه بود آن نوازش عاشقانه و چقدر زیبا!
    زمین زیر پایش چرا محکم بود؟ آری! جانانش،دستان قدرتمندش را به زیر قدم‌های جهانیان گذاشته و اجازه نمی‌دهد که
    بیفتند.
    -من بخشیدمت عزیزم! هزاران بار بخشیدمت و اگر بخواهی،باز هم تو را خواهم بخشید.
    او دستانش را باز کرده بود و دعوت آغـ*ـوش جانانش را با جان و دل می پذیرفت.
    -اشکانت را نریز! دلِ پر از غمت،از گـ ـناه خالی شده است.
    همان لحظه بود که گلوله‌ای به قلب او برخورد و او روی زمین افتاد.
    زمین،او را با آغـ*ـوش بازش پذیرا شد.
    -با من بیا.
    بعد،خدای آسمان‌ها و زمین،چشمان آن شهید را بست و در دنیایی دیگر آن‌ها را گشود. دنیایی که پر بود از رسیدن به معشوق و رسیدن به آرزو ها.
    بلی! جانان او خدا بود. همان خدایی که رقصاننده برگ و باد عاشق است و همان خدایی که باراننده باران زلال از چشم مشکین آسمان است.
    شاعران گفتند رنگ‌و‌بویی دارد عاشقی
    یاد خدا را خواندند به نام عاشقی
    روی اگر پرسند ز من که عاشقی؟
    حس من بیش از آن است
    سهل است عاشقی!
    اما آیا تمامی مردمان جهان به جانانشان می‌رسند؟
    کلیک کنید تا بازشود...
    نقد متن "جانان او که بود" از غزل نارویی
    سلام و احترام؛
    کاربر عزیز، متن شما بسیار جذاب بود و بازی کلمات در عین رساندن معنا و مفهوم، از دیگر نکات مثبتش بود.
    تاملی عمیق تر به چند مسئله زیر میتواند در تواناتر شدن قلمتان، تاثیرگذار باشند.
    اوایل متن، جانان آن شخص کاملا مجهول بود و به تدریج شک برانگیز و در نهایت آشکار شد. از جمله موارد مثبتی که محتوای متن میتواند روی خواننده تاثیرگذار باشد، مجهول بودن شخصیت و مخاطب اصلی نوشته میباشد که مفتخرم بیان کنم شما کاملا از پس این کار برآمده و موفق بودید.
    تکرار افعال در یک بند، ارزش متن را پایین آورده و ذهن خواننده را از مسیر اصلی نوشته دور میسازد. به عنوان مثال در بند "همه چیز درهم شده بود و بسیار حساس بود. او و دیگر سرباز ها در وضعیتی خطرناک گیرافتاده بودند..." سه جمله وجود دارد که هر سه به فعل "بود" ختم میشود. لازم به ذکر است که عدم رعایت این نکته، در چندین جای متن به چشم میخورد.

    تغییر دادن جملات به حالتی که بتواند احساسی عمیق در خواننده ایجاد کند، لازمه ی یک متن بی نقص است. به عنوان مثال جمله "زانوهایش سست شدند و او روی زمین نشست." صحیح است اما به دل نمی نشیند. تغییر آن به جمله زیر، شاید حس و حال سستی و رخوت را بیشتر به رخ بکشاند:
    "زانوانش سست شد و روی زمین نشست"
    همچنین میتوان با جایگزین کردن کلمات، بهترین را برگزید؛ مثلا در جمله "آفتاب بسیار پر نور می‌تابید" بهتر بود کلمه آفتاب به "خورشید" تغییر کند.
    امید است با تامل بیشتر در نکات ذکرشده، کمکی در جهت قوی تر شدن قلمتان شده باشد.
    در صورت وجود هرگونه اشتباه، توضیح و یا صحبت، به خصوصی یا پروفایل بنده مراجعه فرمایید.
    قلمتان روان:aiwan_lggight_blum:





    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    بسم الله الرحمن الرحیم
    نام

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    :
    آیهان(پادشاه ماه)
    ژانر:فانتزی، عاشقانه،طنز
    خلاصه:
    دختری است که هیچ نمی‌داند از هویت غریب خود! هویتی که عجیب بوی استقلال می‌دهد برای جهانی دیگر،بوی شجاعت، بوی قهرمانی! حال، وقت آن فرا رسیده که برای کشف حقایق زندگی اش، پا گذارد به جهانی دیگر؛ جهانی که ناباورانه بوی آشنایی می‌دهد.
    ***
    مقدمه: آوای زندگی بخش امید تا اعماق گوش هایم طنین می اندازد! لبخند پنهانش، آشکارا مرا فرا میخواند به سوی هرچه هستم؛ شاید هم ناشناخته ای از جنس آیهان!

    ***
    نفس نفس زنان بر سرعت خود افزود. شاخ و برگ درختان بیرحمانه بر سر و صورتش چنگ می انداختند و قطرات پرقدرت باران، توان حرکت را از او میگرفتند؛ اما هق هق خفه کودکِ درون آغو*شش، جانی تازه به او می بخشید. صدای قدم های جانوران تاریکی از چند متری گوش هایش را می آزرد و قلبش را همچون گنجشکی در انتظار شکار، به تپش می انداخت.
    کودک گریان را بیشتر در آغـ*ـوش فشرد و زیر لب از پروردگارش کمک خواست. چند متر دورتر، سر جای خود ایستاد؛ هراسان چرخید و اطرافش را از نظر گذراند، گویی نگاهش چیزی را جست و جو میکرد. ناگهان متوقف شد؛ هیجان زده نفس عمیقی کشیدو با سرعت به سوی درخت کهنسالی که نزدیکش قرار داشت، قدم برداشت. حفره کوچکی درون تنه درخت به چشم میخورد. کودک تقریبا3-4 ساله را درون آن پناهگاه امن پنهان کرد و با صدای لرزانش چیزی دم گوش کودک زمزمه کرد. کودک، معصوم سرش را که زیر پتوی کوچکی پنهان بود به نشانه تایید تکان. زن جوان سرش را خم کرد که گیسوان بلند طلایی رنگش، چهره نامعلومش را پوشاندند و بعد بـ*ـوسـه ای بر پیشانی کودک کاشت. سریع بلند شد و با بوته ای سبز، حفره را ماهرانه پوشاند. چند قدم از درخت دور نشده بود که یکی از آن شنل پوشان تاریکی ، روبه رویش قرار گرفتند. لبخند خبیث آن جانور تاریکی را در میان چهره سراسر گم شده ی کریهه اش در سیاهی شب حس می‌کرد. از پشت بر روی زمین افتاد و هق هقش اوج گرفت. چشمان فیروزه ای و اشک آلود کودک، مابین برگ های پهن بوته، از پشت زن جوان ترسیده را نظاره گر بود. همراهان شنل پوش به او پیوستند؛ آرام آرام به زن جوان نزدیک شدند و ....
    ***
    با جیغ بلندی از خواب پریدم. نفس نفس زنان تو جام نشستم و قطره اشکی از گوشه چشمم راه باز کرد. با میـ*ـل اکسیژن و به داخل ریه هام میفرستادم تا ضربان بی قرار قلبم آروم بگیره. بازم اون کابوس مرموز لعنتی! در اتاق به شدت باز و قامت عمه آرتمیس تو چهارچوب در نمایان شد. وحشت زده به سمتم اومد و گفت:
    - چی شده دخترکم؟!
    با صدای تحلیل رفته ای لب زدم:
    - کابوس بود؛ همون کابوس همیشگی!
    سرمو بین دستام گرفتم و چشامو بستم. صدای پای عمه آرتمیس و شنیدم که از اتاق بیرون رفت. بعد چند دقیقه چشمامو باز کردم که دیدم با یه لیوان پر از آب به سمتم می‌آد. روبه روم ایستاد و لیوانو به سمتم گرفت. دستمو آروم جلو بردم و لیوان خنک و از دستش گرفتم. آب داخلشو یه نفس سر کشیدم که باعث شد کمی از التهاب و وحشت درونم کم بشه. سرمو بالا آوردم وتو چشمای غمگین آرتمیس خیره شدم. اصلا معنی این غم تو نگاهشو بعد از هر کابوسی که می‌دیدم نمی‌فهمیدم؛ چشمای مشکیش به قدری ناراحت بودن که برق همیشگی شونو از دست داده بودن! با صدای گرفته ای آروم گفتم:
    - عمه؟
    انگار که می‌دونست میخوام چی بپرسم؛ با صدای لرزونی جواب داد:
    - جانم؟!
    لبامو از هم باز کردم تا سوال همیشگی مو بپرسم. ولی هیچ صدایی از حنجرم خارج نشد. انگار مغزم میدونست بازهم جوابی نمی‌گیره؛ واسه همین سکوت و ترجیح می‌داد. نا امید روی تختم دراز کشیدم و نگاه منتظرمو بهش دوختم. فهمید چی می‌خوام؛ مثل همیشه لبخند شیرینی رو لباش نشست و نیم خیز کنارم دراز کشید. دستاشو آروم بین موهای بلند نقره‌ایم به حرکت در آورد و زمزمه وار لب زد:
    - بخواب دخترکم، من کنارتم!
    لبخندی روی لبام جا خوش کرد و با رضایت چشمامو بستم. چند ثانیه نگذشته بود که فکرم به سمت کابوس عجیبی که همیشه مهمون خواب هام بود پر کشید؛ کابوسی که شخصیت های اصلیش رو؛ زن جوونی با چهره ی نامعلوم و بچه ای با چشمای اشکی فیروزه ای که حتی دختر یا پسر بودنش هم معلوم نبود تشکیل میدادن. اصلا سر در نمی آوردم که این آدمای غریبه چه ارتباطی با من دارن؛ هرچند شاید حسم میگفت از هر آشنایی میتونن آشناتر باشن.
    با یاد اینکه فردا باید صبح زود بیدار بشم پوف آرومی کشیدم و با نوازشای دست عمه آرتمیس به خوابی بدون کابوس فرو رفتم!
    ***
    _ دخترم؟ نمیخوای بیدار شی؟ ساعت 7 صبحه.
    با حرص غلتی زدم و پتو رو کشیدم رو سرم. چند ثانیه بعد با حس اینکه عمه آرتمیس بلند شد و از اتاق بیرون رفت لبخندی زدم و گوشه پتومو بغـ*ـل کردم. یک دفعه با چشمای گرد، شوک زده تو جام نشستم و نگاهی به ساعت دیواری انداختم. وای خدا جدی جدی 7 بود. با حالت زاری سریع از جام پریدم و رفتم تو سرویس و بعد از شستن دست و صورتم بیرون اومدم. با تمام سرعتی که میتونستم، لباس فرممو پوشیدم و موهامو شونه نکرده با یه گیره بالای سرم جمع کردم. مقنعه سرمه ای رنگمو سرم کشیدم و بعد از برداشن کوله پشتیم تقریبا شوت شدم تو آشپزخونه. با صدای حرصی به آرتمیس که تو آشپزخونه با لبخند برام ساندویچ پنیر درست می‌کرد غر زدم:
    -اَه دیرم شد؛ عمه آخه الان چه وقت بیدار کردنه؟ امروز دیگه واقعا اون فلاحانی بی اعصاب پرتم میکنه بیرون.
    با خنده پرید بین حرفام و گفت:
    -آخه اگه زودتر بیدارت میکردم که بیدار نمی‌شدی عزیزم، می‌شدی؟
    قانع شدم! ولی برای اینکه کم نیارم چشم غره ای رفتم و بعد با حالت زاری گفتم:
    - آره می‌تونستی زودتر بیدارم کنی اونوقت می‌دیدی که بلند می‌شم یا نه.
    با لبخند قشنگی ساندویچو تو یه پلاستیک و بعد تو کیفم گذاشت. کفشای ورزشی مشکیمو پوشیدم و از در خونه کوچیکمون بیرون دویدم. لحظه آخر صدای بلند عمه رو شنیدم که گفت:
    -مراقب خودت باش!
    کلیک کنید تا بازشود...
    نقد متن "آیهان" از آصــyـoـsـwـaـــــی
    سلام و احترام؛
    کاربر عزیز، جذابیت بالای متن شما باعث میشد کاستی هایش کمتر به چشم بیاید و گاها مورد توجه قرار نگیرد و این بهترین نکته در سراسر متنتان بود.
    توجه در نکات زیر میتواند شما را در راستای بهترشدن قلمتان هدایت نماید:
    عنوان نوشته بسیار بی نظیر و نادر بود اما معنای آن نباید کنارش درج میشد، انتخاب این عنوان برای نوشته، بسیار فوق العاده بوده و خواننده را به تامل وا میدارد، شاید عمده خوانندگان معنی "آیهان" را ندانند و این باعث میشود به مطالعه آن تمایل بیشتری نشان دهند، بهتر بود معنا و مفهوم این اسم جذاب، لابه لای متن و در بین نوشته ها گنجانده شود.
    خوابی که شخصیت اصلی آن را مشاهده کرده بود، بسیار حرفه ای به نگارش درآمده بود و خواننده را دنبال خود میکشاند. گویی اوج

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    از همان ابتدایش شروع شده بود. در ادامه نیز شاهد متن فوق العاده ای بودیم اما یک پله پایین تر از اوج داستان بود که درصورت نگارش دوباره آن مسلما مثل آن میشود یا شاید حتی بهتر.
    امیداست با تامل در این موارد، قلمتان مسیر نوشتن را حرفه ای تر از قبل بپیماید.
    در صورت وجود هرگونه اشتباه، توضیح و یا صحبت، به خصوصی یا پروفایل بنده مراجعه فرمایید.
    قلمتان روان :aiwan_lggight_blum:




    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    نام

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    : شیفته
    ژانر: عاشقانه
    خلاصه: امیرکیان نوجوان در هیاهوی درس و مدرسه شیفته می شود. شیفته دختری به نام جواهر. دختری که تنها چیزی که از او می داند حضور منظمش در کلاس درس است. اما دل چه می فهمد از شناخت؟ امیرکیان در رویا هایش جواهر را بهتر از هر کسی می شناسد و با خیالش زندگی می کند. اما تا کی؟ رویای امیرکیان به حقیقت می پیوندد یا به دست فراموشی سپرده می شود؟

    نیم نگاهی به تخته وایت برد مستطیل شکل رو به رویش انداخت و همزمان با معلمش شروع به کشیدن کرد. کلافه دستی به مو های کوتاه مشکی اش کشید و نفسش را از سـ*ـینه بیرون راند. او را چه به الکتروکاردیوگرام؟ اصلا او را چه به درس و کلاس کنکور؟ گروه خونی اش به هر چیزی می خورد به غیر از این یک قلم!
    موج T را به حال خود رها کرد تا استراحتش را بکند و خود به تنها دلیل حضورش در این کلاس خیره شد.
    تقصیر او نبود، همین "دلیل" باعث شده بود انقدر در این مبحث ضعیف باشد. هر بار که به سراغ امواج می رفت، میان نوار قلب های کتاب درسی دنبال موج عشق می گشت. قله عشق را که پیدا نمی کرد بی خیال p و T و QRS ممحمدرَهمه را رها می کرد.
    به دنبال همین موج بود که پایش به کلاس زیست کشیده شد. می خواست آن را پیدا کند؛ آن وقت به جای گره پیشاهنگ می نشست و می شد گره "امیرکیان" و راه و بی راه موج عشق را می فرستاد به قلب جواهرش.
    ضربه ای که روی شانه اش خورد او را از عالم شیفتگی به بیرون پرتاب کرد و وسط کلاس زیست انداخت. سرش را به سمت یار همیشگی اش محمدرضا برگرداند که با حرص به او خیره شده بود. دستی به یقه پیراهن چهارخانه اش که هم رنگ چشمان این پسر جنوبی بود کشید و گفت:
    - چیه؟
    نفس های کلافه پسر سبزه روی رو به رویش روی صورتش نشست. محمدرضا ضربه آرامی به پیشانی بلند امیرکیان کوبید و با افسوس گفت:
    - احمق! تو که این همه راه میای اینجا دو کلمه هم درس گوش بده. آخه چی داره این جواهر که خواب و خوراک از تو گرفته؟
    ابرو های مشکی رنگش را در هم گره کرد و انگشت اشاره اش بینی کشیده اش گذاشت و آهسته گفت:
    - چه خبرته؟ می خوای همه بفهمن؟ به تو چه؟
    دفترش را که فقط یک نوار قلب نصفه و نیمه را در آن کشیده بود را بست و درون کوله مشکی اش سر داد. انگار امشب هم باید غر غر های کتایون را به جان می خرید تا نوار قلب بی عشق را توی مخش فرو کند.
    محمدرضا که دلش می خواست ساعت ها بر سر بهترین دوستش فریاد بکشد تا فکر جواهر را از سرش بیرون کند، برای معلماشن که از کنار صندلی او می گذشت بلند شد و " خسته نباشید " پر و پیمانی نثار او کرد‌ نگاهش روی صورت گرد و بلوری همان جواهر امیرکیان چرخید و بعد با اخم چشم از او گرفت. با غرولند رو به امیرکیانی که انگار قصد بلند شدن نداشت، کرد و گفت:
    - نمیای؟
    امیرکیان کوله اش را روی دوشش انداخت و درحالی که آخرین نگاه را به لیلی اش می انداخت، ناسزاهایش را ردیف کرد و به سوی محمدرضا فرستاد که نمیگذاشت تا آخرین لحظه از دیدن لیلی اش سیراب شود.
    محمدرضا با لبخند فاتحانه ای جلوتر حرکت کرد و وقتی از کنار جواهر می گذشت چشم غره ای نثار او و دوستانش کرد که امیرکیان را این گونه شیفته و مجنون خود کرده بود.
    کلیک کنید تا بازشود...
    نقد متن "شیفته" از mahaflaki
    سلام و احترام؛
    کاربر عزیز؛ فضای گرم و صمیمی

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    شما خواننده را به خود مجذوب میکرد و مهمترین عامل در گرایش خواننده به متن به شمار می رفت.
    توجه به نکات زیر میتواند شما را در جهت قوی تر شدن قلمتان یاری کند:
    عدم رعایت علائم نگارشی گاهی باعث میشد، محتوا و درک ارتباط طولی دچار اختلال شود و خواننده متوجه نشود با قرار دادن کاما میتواند این مشکل را حل کند.
    نکته جذاب و دلنشین متن به نگارش درآمده استعاره ها و آرایه های بی نظیری بود که در قسمت تشبیه موج عشق امیرکیان و درس در حال تدریس، به روح و روان خواننده بافشار تزریق میشد و عملا آن را به خورد خواننده میداد و چه بسا که خواننده نیز از این مسئله خرسند بود.
    بیشتر نکات نگارشی رعایت شده بود و امتیاز مثبتی برای نویسنده تلقی می گشت.
    سوال هایی که ضمن متن از خواننده پرسیده میشد، لبخند را مهمان لب های او کرده و شاید حتی ای جانی زیر لب نثار ماجرای شیفتگی امیرکیان میکرد.
    امید است ضمن رعایت موارد ذکر شده، قلمتان قوی تر از قبل به اوج برود.
    در صورت وجود هرگونه اشتباه، توضیح و یا صحبت، به خصوصی یا پروفایل بنده مراجعه فرمایید.
    قلمتان روان:aiwan_lggight_blum:

     
    *.*حیات*.*, *یـگـانـه*, غزل نارویی و 5 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  • ‏17/3/19 #30
    ngn

    ngn نویسنده ویژه نویسنده ویژه

    739
    56,313
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏17/1/17
    جنسیت:
    زن

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    این پست آغازین داستانه تازه مقدمه بخش معمایی داستانه(بخش مذهبی در این متن نیست برای همین از لیست ژانر هاحذف می شود)در ضمن هیچکدام اط اطلاعات داده شده در این پست واقعیت ندارد
    نام :شکوه جنایت
    ژانر: جنایی، معمایی
    خلاصه برای عموم:در شهر لندن، شرایطی رقم می خورد که جنایتکاران بزرگ مجبور به انتخاب مرگ یا زندگی شوند. در این میان، جک قربانی این بازی می شود. کارآگاه پیتر سایموند مسئول پرونده، برای بدست آوردن فرصتی بهتر، از مسئولیتش شانه خالی می کند. بی خبر از آن که کار او، شرایط سختی را برای جک رقم می زند. حال جک باید با تقدیر بجنگد. ولی...
    متن:
    با خستگی کش و قوسی که به کمر خسته ام دادم تا صدای شکستن قلنج گردنم را شنیدم. نیم ساعتی بود که مشغول نوشتن خلاصه جزوه های دانشگاهم بودم. چشمان خسته ام را بر هم فشردم و لحظه ای خودکارم را در دستم چرخاندم. با اینکه سال ها در خوانده بودم تا در رشته ی پزشکی دانشگاه استانفورد که در نزدیکی شهر سانفرانسیسکو در ایالت کالیفرنیا واقع شده بود قبول شدم.
    مباحث مربوط به قلب چنان جالب و خواندنی بود که دلم می خواست تمام وقتم را صرف خواندن آنها کنم اما مباحث سخت و پیچیده دستگاه عصبی کارم را برای امتحانات دشوار نموده و این بار بر خلاف همیشه باید خواسته های قلبی ام را فدای نمرات بی فایده ی دانشگاهی می کردم. نمراتی که نه تنها کمکی به من نمی کردند بلکه مرا به شک می انداختند که واقعا اندازه ی آن نمرات مطالب را بلدم یا نه. دلم می خواست ساعتی استراحت کنم و فیلم تلقین رو ببینم. اثری زیبا و جذاب از کریستوفر نولان که واقعا مطالب آموزنده ای درباره مغز و ساختار پیچیده آن داشت. ولی حیف که نمی توانستم درس هایم را رها کرده و سراغفیلم های علمی تخیلی و معمایی ای بروم که تمرکزم را بر هم می زد. برای همین فقط سرم را از روی برگه برداشتم و نگاهی به اتاق نامرتبم انداختم. فرش قرمزوایرانی ای که کف اتاقم پهن کرده بودم توجه هر کسی را که وارد اتاقم می شد جلب می کرد. چرا که اکثر فرش های ایران آنقدر زیبا بودند که قیمت شان چند برابر فرش های دیگر بود و خرید شان کار هرکسی نبود. کمد چوبی و کرمی رنگ لباس هایم با کارتون های کتاب بالای شان باعث شد دلم بخواهد سراغ آن کتاب ها بروم. کتاب هایی قدیمی که از زمان کودکی ام آنها را می خواندم و از خواندنشان لـ*ـذت می بردم. از روی صندلی ام بلند شدم و به سمت کمد لباسی ام رفتم. کارتون سنگین کتاب ها را پایین آوردم و درش را باز کردم. اولین کتابی که دیدم جلد اول

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    هری پاتر بود.رمانی جذاب و تخیلی از خانم رولینگ که توجهم را به خود جلب کرده بود. سراغ دیگر کتاب ها رفتم، رستاخیز

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    لئو تولستوی بود، از آن دست

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    هایی بود که دلم می خواست بخوانمش و از روی آن رو نویسی کنم. بعد از کمی تامل کتاب را بر روی میزم گذاشتم و سراغ کتاب بعدی ام رفتم. رمانی جذاب زیبا در مورد بـرده داری در زمان های قدیم آمریکا بود. شخصیت پردازی خارق العاده هریت بیچراستو را بیشتر از دیگر نویسندگان دوست داشتم. شخصیت پردازی عالی اش در داستان واقعا هر خواننده ای را جذب می کرد.
    چند دقیقه ای را به مشاهده کتاب هایم پرداختم و یاد خاطرات کودکی ام افتادم. خاطراتی که هر لحظه شان یاد آور زندگی سخت و ناراحت کننده ام داشت. زندگی ای که خود از آن متنفر بودم و همین تنفر بود که توانست مرا به این شهر بکشاند.همین تنفر و احساس تنگدستی بود که باعث شد برای رسیدن به خوشبختی و موفقیت بیشتر تلاش کنم. با اینکه از ریاضیات سر در نمی آوردم به سختی توانستم دروس مربوط به آن را با نمره ی نوزده بگذرانم و در آزمون این دانشگاه شرکت کنم و قبول هم بشوم.
    در این فکر ها بودم که ناگهان دلم خواست به تلویزیون الی ای دی ام روشن کرده و اخبار ساعت هفت را گوش بدهم. برای همین هم به سمت تلویزیون که در گوشه اتاقم بود حرکت کردم، دکمه زیر تلویزیون را فشار دادم تا روشن شد.مجری لاغر مردنی و جوان شروع کرد به گفتن اخبارخارجی:
    ـ طبق خبر های رسیده بانک گرینویچ توسط سارقان مشهور اروپایی مورد سرقت قرار گرفته است. بازرش مشهور لندن پیتر سایموند مسئول پرونده شده است و طبق گفته های وی سر دسته سارقان جیمزبرک است که تا به حال دست به جنایاتی بزرگ زده. برای مثال جیمزبرک در سرقت از موزه بریتانیا و علوم طبیعی نقش داشته و توانسته آثار تاریخی مربوط به ناپلئون رو از انگلستان خارج کند.
    کلیک کنید تا بازشود...
    درود بر حبیب عزیز...
    متن ارسالی شما بررسی شد.
    نکاتی که گفته می‌شود صرفا برای ارتقای سطح نوشتن شماست.
    نکته ی اول خلاصه ی گنگ شما بود.
    اصول خلاصه بر اساس قوانین انجمن، باید گوشه ی سوال بر انگیز از داستان اصلی باشد که اینطور نبود.
    نکته ی دوم، جمله بندی های بلندو نا مرتب( نمونه پاراگراف دوم)
    نکته ی سوم، متن بدون علامت نگارشی!
    متنی که علامت نگارشی نداشته باشد عملا یک متن گنگ و ناخواناست. حتتتتتتتمممما روی این مورد دقت کنید.
    نکته ی جالب، از اشاره شما به فیلم هایی مثل تلقین یا معرفی کتابها لـ*ـذت بردم.
    نکته ی پنجم، غلط املایی های خیلی ساده که با باز خوانی ساده حل می‌شود و کمی نیازمند دقت است.
    و اما نکته ی اخر....
    سطح توصیفات به شدت دم دستی بود.نقطه عطفی که من را به عنوان خواننده برای خواندن ادامه ی پست تر غیب کند وجود نداشت.
    حبیب عزیز برای ارتقای سطح نوشتنت باید از حالت ویکی پدیایی و اطلاعات دادن خارج بشی و به شرح و بسط ماجرا بپردازی!
    این پست هدف خاصی نداشت و حتتتما باید به این نکته دقت کنی.
    منتظر نوشته های بهترت هستم:)
    موفق و پیروز باشی
    نگین مقصودی
     
    ^•^ FARNAZ ^•^, *.*حیات*.*, Zahraツ و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  • کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 44)

    تبلیغات متنی