نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

◀️خاطرات افراد مشهور▶️

شروع موضوع توسط آشناترین_غریبه ‏15/1/19 در انجمن داستانک

  1. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,251
    12,416
    امتیاز:
    736
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طهران بــهاری
    می دونی چی نقاشی مونالیزا رو معروف کرد؟
    دزدی!
    شاید باورت نشه
    قبل از اینکه مونالیزا دزدیده بشه
    کسی آن چنان نمیشناختش یه شب یکی از کارمندهای موزه لوور می خوابه توی موزه و صبح نقاشی رو برمی داره و به راحتی می دزده، احمقانه نیست؟ از فرداش همه می گفتن وای خدای من، مونالیزا دزدیده شده؟ مونالیزا...مونالیزا...
    بعد از اون اتفاق مردم واسه دیدن جای خالی مونالیزا هم می اومدن موزه،
    حتی کافکا هم رفته بود، در ضمن اون دزد فقط هشت ماه زندانی شد! عجیبه، نه؟
    منظور من این نبود که هنری توی اون تابلو نیست، من میگم هرچیزی که ناگهانی از دست بره، ارزشمند میشه و مردم می پرستنش....

    #روزبه_معین
     
  2. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,251
    12,416
    امتیاز:
    736
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طهران بــهاری
    یک پُلی ته ایالت نیویورک ریخته بعد از سی و دو سال. کارشناس محترم هم گزارش داده که دلیل ریختن پل fatigue است. سر تا ته علم مقاومت مصالح هیچ چیز جذابی ندارد الا همین مبحث فَتیگ،خستگی سازه در اثر بارگذاری متناوب. هیچ کدام از این بارگذاری‌ها به تنهایی از توان سازه خارج نیست. اما همین متناوب بودن‌شان است که خسته‌اش می‌کند، طاقتش تمام می‌شود و می‌ریزد! این دقیقا همان دلیلی است که بیشتر ما آدم‌ها بابتش می‌میریم، بابت فَتیگ! بابت تکرار بارهای کوچکی که تمام نمی‌شوند اما تمام می‌کنند. ما عمدتا از خستگی می‌میریم. فقط اشکالش این است توی گزارش مرگ هیچ کس نمی‌نویسند دلیل مرگ خستگی! بالاخره یک روز علم مقاومت مصالح را باید پیوند بزنند به علم پزشکی قانونی!!

    #فهیم_عطار
     
  3. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,251
    12,416
    امتیاز:
    736
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طهران بــهاری
    دو ماه پیش که ایران بودم، خدا با تهران شو‌خی‌اش گرفت و یک روز تمام برف بارید. شب همه‌ی خانواده حبس شد توی خانه. درست مثل مسلمین گرفتار در شعب ابی‌طالب. برای این‌که حوصله‌مان سرنرود شروع کردیم منچ بازی کردن و چای خوردن. بعد هم تخته‌نرد و چای. بعد هم بیست‌سوالی و چای. آخرشب هم نگار گیر داد که پانتومیم بازی کنیم با چای. پانتومیم بازی کردن خانواده‌ی ما از نظر تکنیک و کار تیمی، چیزی هم ردیف حمله‌ چریک‌های فرانسوی علیه نازی‌هاست. جدی، مصمم و با تکنیک بالا. یارکشی کردیم. کلمه‌های انتخابی اول ساده بودند. اگزوز لوانتور. گردن زرافه. آب دهان شتر زابلی. بعد به مرور سخت‌ترش می‌کنیم. کودتای نافرجام. شلوار شیخ‌اجل. ایستگاه بعد، جوان‌مرد قصاب. هیچ کدام از دو تیم هم شکست نمی‌خورند. هیچ کلمه‌ای نبود که حدس زده نشود. چون هر دو تیم تمام تلاشش را می‌کرد برای فهمیدن. هم آن کسی که اجرا می‌کرد و هم آن کسی که حدس می‌زد. با دست خالی. بی‌حرف. فقط تلاش برای فهمیدن. حتی یک جایی کلمه‌ی اضمحلال را گرفتیم. آن را هم حدس زدیم. با این‌که کسی درست معنی‌اش را نمی‌دانست. اما می‌خواستیم به این فهم مشترک برسیم. خواستن، بزرگ‌ترین بخش رسیدن به جواب بود.
    آخر شب من و نگار به این نتیجه رسیدیم که کاش آدم‌ها چند واحد درس پانتومیم توی دانشگاه می‌گذراندند. تلاش برای فهمیدن طرف مقابل. این‌که یاد بگیریم تا بخواهیم دیگران را بفهمیم. کلماتِ توی ذهن‌شان را. عقاید‌شان. نگرش‌شان را. به هر قیمتی که شده حرف تیم مقابل‌مان را بفهمیم. پانتومیم تمرین این خواستن است. چیزی که فقدانش خیلی ناجور حس می‌شود. این‌که نمی‌خواهیم بفهمیم آدم‌های روبروی‌مان چه می‌خواهند.
    شب‌های برفی و غیر‌برفی پانتومیم بازی کنیم. شاید یاد بگیریم چطور بخواهیم تا همدیگر را بفهمیم. فهم، اولین قدم برای احترام گذاشتن به عقاید دیگران است. بیشتر دعواهای عقیدتی ما سر نفهمی‌مان است.
    #فهيم_عطار
     
  4. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,251
    12,416
    امتیاز:
    736
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طهران بــهاری
    هرگز آن روز را که مادرم مجبورم کرد به جشن تولد دوستم بروم، فراموش نمی کنم. من در کلاس سوم خانم بلاک در ویرچیتای تگزاس بودم و آن روز دعوتنامه فقیرانه ای را که با دست نوشته شده بود، به خانه بردم و گفتم: «من به این جشن تولد نمی روم. او تازه به مدرسه ما آمده است. اسمش روت است. برنیس و پت هم نمی روند. او تمام بچه های کلاس را دعوت کرده است!»

    مادرم دعوتنامه را نگاه کرد و سخت اندوهگین شد. بعد گفت: «تو باید بروی. من همین فردا یک هدیه برای دوستت می خرم.»
    باورم نمی شد. مادرم هیچ وقت مرا مجبور نمی کرد به مهمانی بروم.. ترجیح می دادم بمیرم، اما به آن مهمانی نروم. اما بی تابی من بی فایده بود.
    روز شنبه مادرم مرا از خواب بیدار کرد و وادارم کرد آئینه صورتی مروارید نشانی را که خریده بود، کادو کنم و راه بیفتم.
    بعد مرا با ماشین سفیدش به خانه روت برد و آنجا پیاده ام کرد.
    از پله های قدیمی خانه بالا می رفتم، دلم گرفت. خوشبختانه وضع خانه به بدی پله هایش نبود. دست کم روی مبلهای کهنه شان ملافه های سفید انداخته بودند. بزرگترین کیکی را که در عمرم دیده بودم، روی میز قرار داشت و روی آن نه شمع گذاشته بودند.

    ۳۶ لیوان یک بار مصرف پر از شربت کنار میز قرار داشت. روی تک تک آن ها اسم بچه های کلاس نوشته شده بود. با خود گفتم خدا را شکر که دست کم وقتی بچه ها می آیند، اوضاع خیلی بد نیست. از روت پرسیدم: «مادرت کجاست؟» به کف اتاق نگریست و گفت: «بیمار است.»
    _ «پدرت کجاست؟»
    _ «رفته.»
    جز صدای سرفه های خشکی که از اتاق بغلی می آمد، هیچ صدایی سکوت آنجا را نمی شکست.
    ناگهان از فکری که در ذهنم نقش بست، وحشت کردم: «هیچ کس به مهمانی روت نمی آید.» من چطور می توانستم از آنجا بیرون بروم؟

    اندوهگین و ناراحت بودم که صدای هق هق گریه ای را شنیدم. سرم را بلند کردم و دیدم روت دارد گریه می کند. دل کودکانه ام از حس همدردی نسبت به روت و خشم نسبت به ۳۵ نفر دیگر کلاس لبریز شد و در دل فریاد زدم: «کی به آنها احتیاج دارد؟»

    دو نفری با هم بهترین جشن تولد را برگزار کردیم. کبریت پیدا نکردیم. برای آنکه مادر روت را اذیت نکنیم، وانمود کردیم که شمعها روشن هستند. روت در دل آرزویی کرد و شمعها را مثلا فوت کرد!

    خیلی زود ظهر شد و مادرم دنبالم آمد. من دائم از روت تشکر می کردم، سوار ماشین مادرم شدم و راه افتادیم. من با خوشحالی گفتم: «مامان نمی دانی چه بازیهایی کردیم. روت بیشتر بازیها را برد، اما چون خوب نیست که مهمان برنده نشود، جایزه ها را با هم تقسیم کردیم.
    روت آئینه ای که خریدی، خیلی دوست داشت. نمی دانم چطور تا فردا صبح صبر کنم، باید به همه بگویم که چه مهمانی خوبی را از دست داده اند!
    مادرم ماشین را متوقف کرد و مرا محکم در آغـ*ـوش گرفت. با چشمانی پر از اشک گفت: « من به تو افتخار می کنم.»

    آن روز بود که فهمیدم حتی حضور یک نفر هم تأثیر دارد. من بر جشن تولد نه سالگی روت تأثیر گذاشتم و مادرم بر زندگی من اثر گذاشت.

    #لی_آن_ریوز
    ۸۰ داستان برای عشق به زندگی
     
  5. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,251
    12,416
    امتیاز:
    736
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طهران بــهاری
    پدیده توّهم مفید بودن !

    مردی هر روز راس ساعتی معين به گوشه ميدان شهر می رفت و لحظاتی كلاهش را از سرش بر می داشت و به شدت تكان می داد. روزی پليس علت اين كار را از وی جويا شد.
    گفت: با اين كار زرافه ها را دور می كنم.
    پلیس پرسید: من در اين جا زرافه ای نمی بينم؟!
    پاسخ شنید: اين نشان می دهد كه من كارم را درست انجام می دهم.

    به این می گویند توهم مفید بودن!
    ما روزانه با توهم مفید بودن در بسیاری از موارد گوناگون سروکار داریم ...

    هنر شفاف اندیشیدن
    #رولف_دوبلی
     
  6. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,251
    12,416
    امتیاز:
    736
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طهران بــهاری
    جنایتکاری که آدم کشته بود، در حال فرار با لباس ژنده خسته به دهکده رسید.
    چند روزچیزى نخورده بود و گرسنه بود. جلوى مغازه میوه فروشى ایستاد و به سیب هاى بزرگ و تازه خیره شد، اما پولى براى خرید نداشت.

    دودل بود که سیب را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدایى کند. توى جیبش چاقو را لمس مى کرد که سیبى را جلوى چشمش دید! چاقو را رها کرد... سیب را از دست مرد میوه فروش گرفت. میوه فروش گفت: «بخور نوش جانت، پول نمى خواهم.»

    روزها، آدمکش فرارى جلوى دکه میوه فروشى ظاهر میشد. وبى آنکه کلمه اى ادا کند، صاحب دکه فوراً چند سیب در دست او میگذاشت .یک شب، صاحب دکه وقتى که مى خواست بساط خود را جمع کند، صفحه اوّل روزنامه به چشمش خورد .عکس توى روزنامه را شناخت .زیر عکس نوشته بود: «قاتل فرارى»؛ و جایزه تعیین شده بود.
    میوه فروش شماره پلیس را گرفت...

    موقعی که پلیس او را مى برد، به میوه فروش گفت : «آن روزنامه را من جلو دکه تو گذاشتم . دیگر از فرار خسته شدم. هنگامى که داشتم براى پایان دادن به زندگى ام تصمیم مى گرفتم به یاد مهربانی تو افتادم.
    "بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران زحمات تو باشد"

    #گابریل_گارسیا_مارکز
     
  7. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,251
    12,416
    امتیاز:
    736
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طهران بــهاری
    هوشنگ ابتهاج تعریف میکرد:
    در مراسم کفن و دفن شخصی شرکت کردم...
    دیدم قبل از اینکه بذارنش تو قبر، چیزی حدود یک وجب سرگین و فضولات تر گوسفند، توی کف قبر ریختند.

    از یک نفر که اینکار رو داشت انجام میداد، سوال کردم که این چه رسمی ست که شما دارید؟!
    گفت: توی رساله نوشته که این کار برای فرد مسلمان مستحبه و ما مدت هاست برا مرده هامون اینکار رو انجام میدیم!

    چون برام تعجب آور بود، سریع گشتم یه رساله پیدا کردم و رفتم سراغ طرف و بهش گفتم: کجاش نوشته؟!
    طرف هم میره تو بخش آیین کفن و دفن میت، آورد که بفرما!

    دیدم نوشته کف قبر مسلمان، مستحب است یک وجب پهن تر باشد!

    ☑️باید دست از رسوم اشتباه برداریم شاید ریشه در بدفهمی ما داشته باشد ...

    به نقل از دکتر #شفیعی_کدکنی
     
  8. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,251
    12,416
    امتیاز:
    736
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طهران بــهاری
    @sibsketch
    از مردم ایران می ترسم!

    چند سال پیش که استان گیلان و شهررشت برف سنگینی بارید و شهر چند روزی دچار بحران شده بود، از دوستی شنیدم که نان لواش هر بسته تا بیست هزارتومان فروخته شد؛

    قبل از زلزله کرمانشاه، قیمت کانکس حدود یک و نیم تا دو میلیون بود و پس از زلزله قیمت کانکس به حدود هفت میلیون رسید.

    با یک برف که شهر تهران به بحران رسیده، قیمت کرایه تاکسی از فرودگاه امام تا شهر تهران به یک میلیون رسیده است؛

    اینکه مسٸولین مدیریت بحران بلد نیستند، عجیب نیست، چون مدیریت یک تخصص آموختنی است که این عزیزان نیاموخته اند.

    اما چه بلایی بر سر انسانیت آمده است!!؟ خیلی دوست دارم کسانی که در شهر رشت نان لواش را بسته ای بیست هزارتومان به مردم فروخته اند از نزدیک ببینم؛ برایم جالب است فروشنده کانکس هفت میلیونی خانواده دارد یا نه؟ راننده تاکسی که کرایه یک میلیونی از مسافرش طلب می کند ، به کدام خدا اعتقاد دارد؟؟

    حتما فیلم دوربین مخفی ایرانی که اخیرا منتشر شد دیده اید که مردم عادی کوچه و خیابان چگونه پولهای یک نابینا را با وقاحت تمام می دزدند!

    من از مردم ایران می ترسم!

    از خودم بعنوان یک معلم دانشگاه خجالت می کشم که در تربیت این نسل مسٸولیت داشته ام و درست تربیت نکرده ام، معلمان مدرسه ، روحانیون و وعاظ، صدا و سیما، آموزش و پرورش، وزارت فرهنگ و ارشاد و ... همه کسانی که به هر نحو سهمی در فرهنگ سازی داشته ایم باید خجالت بکشیم.

    وقتی شنیدم در بحران هسته ای و سونامی شهر فوکوشیما، پنجاه نفر داوطلب شدند برای خنک نگهداشتن رآکتور هسته ای (مرگ ) تا مردم شهر فرصت پیدا کنند از شهر خارج شوند، درجه شرمساری ام بیشتر می شود.

    وقتی شنیدم در زمان تخریب برج های دوقلو در یازده سپتامبر تاکسی های شهر نیویورک مردم را رایگان جابجا می کردند، از شدت خجالت آب می شوم.

    من از مردم ایران می ترسم!!

    من بخاطر تمام کوتاهی هایم در عرصه فرهنگ اجتماعی از تاریخ ایران شرمسارم.
    #دکتر_امید_هاشمی
     
  9. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,251
    12,416
    امتیاز:
    736
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طهران بــهاری
    مردم عادت کرده اند انتقاد کنند. خوبی ها را نمی توانند ببینند. ماجرای مردی را شنیدم که از همسرش خواست برایش دو تخم مرغ بپزد، اما یکی را نیمرو و دیگری را آب پز کند. زن نیز همین کار را کرد. مرد وقتی تخم مرغ ها را دید، سرش را تکان داد.
    زن پرسید: "دیگر چه اشتباهی کرده ام؟ این دقیقا همان چیزی است که خودت خواستی."
    مرد گفت: "می دانستم این اتفاق می افتد. تو تخم مرغ اشتباهی را نیمرو کردی."
    برخی از مردم آنقدر انتقادی فکر می کنند که هر کاری هم برایشان بکنید، راضی نمی شوند...

    جوئل_اوستین
     
  10. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,251
    12,416
    امتیاز:
    736
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طهران بــهاری
    بچه که بودیم باباهایمان همه پیکان داشتند یا هیلمن
    خانه هایمان یکی یک خط تلفن ثابت داشت، تازه اگر داشت!
    تلویزیون ها هنوز بزرگ نشده بودند و مسابقه ی " اینچ "بیشتر راه نیفتاده بود ...

    تردمیل و جکوزی و ساید بای ساید و سولاردوم و امثالهم هنوز متولد نشده بودند، نه اینکه اینها بد باشند ها، نه ...
    رفاه همیشه خوب است ولی اینطوری کم کم فاصله ها زیاد شد خیلی، از متر و کیلومتر گذشت، سال نوری شد ...

    حالا هی کار میکنیم هی پول می دهیم تفاوت می خریم، نه با هدف رفاه، در واقع فاصله می خریم، مسابقه می دهیم .
    قدیم زندگی یک پیاده روی مفرح جمعی بود، حالا اما ده هزار متر با مانع است ... بدو رفیق بدو .

    #محسن_باقرلو
     

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)