نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

◀️خاطرات افراد مشهور▶️

شروع موضوع توسط آشناترین_غریبه ‏15/1/19 در انجمن داستانک

  1. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    دخترها عاشق ميشوند زياد هم ميشوند ، اولين بار در بدو بدو هاي بدوهاي عصر هاي تابستان است در لي لي و تيله بازي هاي پاييز در مشق نوشتن هاي با موهاي خرگوشي كنار بخاريِ زمستان است اين را در بهار كه محله شان را عوض كردند و ديگر كسي نيست كه با هم تيله بازي كنند و كارت بياندازند و مشق هاي يكديگر را خطي خطي كنند و براي هم شكلك در بياورند ميفهمند .

    بعد از آن روزيست كه مادرشان به آنها ياد ميدهد كه چطور روسري رويِ سرشان را گره بزنند و موهايشان را بپوشانند ، تا چند وقت نامعلوم شرم خاصي از پسرعمويشان كه حدودا شونزده ، هفده ساله است پيدا مي كنند .

    دوازده سيزده ساله كه شدند در كوله پشتي هر كدامشان يك دفترچه پر از عكس ها و تكه روزنامه ها و مجله هايي از بازيگر مورد علاقه و فوتباليست هاي تيم هاي اروپايي پيدا ميشود با انواع فال هاي من درآوريشان ، اين روز هايشان هم زود ميگذرد .

    هفده سالشان كه شد فكر ميكنند كه خيلي بزرگ شده اند و جلوي آينه مي ايستند و يكي يكي موهاي زير ابروهايشان را تميز ميكنند و فقط به عشق استاد ديفرانسيل و حسابانشان رياضي كنكور را تا هفتاد درصد هم ميزنند بعد از آن دانشگاه قبول ميشوند و دست اول نه مي گذارند و نه برمي دارند با يكي از پسربچه هاي هم سن و سال خودشان جزوه رد و بدل ميكنند و تا مدت ها به همان يك نفر فكر ميكنند اما بعد از آن سر و كله ي يك نفر لعنتي پيدا ميشود كه دوست داشتنش انگار با همه ي آن قبلي ها فرق ميكند انگار كه نه راستي راستي عاشقش ميشوند دلشان گير ميكند پيش همان يك نفر و نگاهشان فرق ميكند دستشان عرق ميكند گرم و سردشان ميشوند اينبار يا مي رسند يا نمي رسند كه اگر دومي باشد بعداز آن چه بخواهند چه نخواهند عاشق پدر بچه هايشانند و تمام آنچه كه برايشان گذشته را فراموش ميكنند ، راحت نيست اما آنها ديگر يك زن اند كنار آمدن را بلدند صبوري را هرشب دوره ميكنند.

    آن ها عاشق ميشوند زياد هم ميشوند اما يك بار براي هميشه يكجا همه چيز را فراموش ميكنند اما مرد ها يك بار عاشق ميشوند يك بار اعتماد ميكنند و بعد از آن اگر همان چيزي كه آن ها ميخواهند نشود همه چيز برایشان بی اهمیت میشود حتي همان زن ها .
    اصلا همان هايند كه باعث همه ي اين نرسيدن ها مي شوند.
    #پريسا_چودا
     
    Blp.. از این پست تشکر کرده است.
  2. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    هیچوقت یادم نمیره...
    ده - یازده سالم که بود تو بازی با بچه های فامیل پام گیر کرد به پای یکیشون و افتادم... ساق پای راستم خورد به لبه ی آجر و زخم شد... بدجور زخم شد... خیلی درد کشیدم...خیلی طول کشید تا کم کم جای اون زخم یکم بهتر شد و کمتر اذیتم کرد... اون روزا فقط یه دوست صمیمی داشتم... دوستی که مثل خانوادم بود... دوستی که بهش اعتماد داشتم... تو مدرسه فقط اون می دونست ساق پای راستم زخم شده...اون تنها کسی بود که جای زخمم رو بلد بود...
    چند روز بعد از این اتفاق با دوستم بحثمون شد...یادم نمیاد سر چی...یادم نمیاد کی مقصر بود... فقط یادمه زنگ ورزش بود و داشتیم فوتبال بازی می کردیم...وسط فوتبال وقتی داشتم شوت می زدم با کف پا اومد ساق پای راستم رو زد...کاری به توپ نداشت... اومد که زخمم رو بزنه... زخمم دوباره تازه شد! دوباره درد و درد و درد... چند روز بعدش دوباره با هم رفیق شدیم...ولی دیگه هیچوقت نذاشتم بفهمه دردم چیه...زخمم کجاست... از این اتفاق سال ها می گذره ولی هروقت کسی رو می بینم که درد داره، زخم داره، بهش میگم
    هیچوقت هیچوقت هیچوقت نذار کسی بفهمه جای زخمت کجاست... نذار بفهمه چی نابودت می کنه...شاید یه روز زخم شد رو زخمت ! زخمت رو...دردت رو واسه خودت نگه دار...
    میگم مراقب اونایی که جای زخمت رو بلدن باش...اونا می تونن با یه حرف... با یه کنایه... با یه خاطره کاری کنن که دوباره زخمت سر باز کنه... دوباره تو می مونی و درد و درد و درد...

    #حسین_حائریان
     
    Blp.. از این پست تشکر کرده است.
  3. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    ما قول های زیادی به هم داده بودیم ، مثلا قول داده بودی چشم هایت برای من باشد و خنده هایت فقط دل من را به قنج بیاورد ، من صورت زبر با ته ریشم را برای تو کنار بگذارم ، تو چالِ دیوانه کننده ات را برای من ، من صدایم را که زیر لب شجریان می خواند و تو صدای ظریفت که اسمم را ترانه می کند ، من شانه هایم را برای تو و تو غرق شدن در موهایت را برای من ، من بازوهایم را برای چرخاندنت زیر باران ، تو دست هایت را برای بازی کردن روی صورتم ، مثلا قول داده بودیم که طپش قلب تو شب ها لالایی من باشد و شمردن نفس های من ، بازی تو برای خواب رفتن ، قول داده بودی جمعه ها را دست به سیاه و سفید نزنی و من روز را برایت هفت رنگ کنم ، آوردن چای با من ، گذاشتن موسیقی و بلند خواندن کتاب با تو ، مثلا قول داده بودیم تو برای من باشی و من برای تو ، من تو را تا آخر دنیا دوست داشته باشم و تو من را ، و من حالا نمی دانم که تو کجایی ، چه می کنی ، برای که هستی و به چه کسی قول می دهی
    و ما آدم ها چقدر بد قولیم ...
    #مسعود_ممیزالاشجار
     
    Blp.. از این پست تشکر کرده است.
  4. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    به گمانم سال‌های زیادی از ورود پیتزا به ایران می‌گذرد! ولی من حدود بیست ‌و شش هفت سال قبل با ایشان آشنا شدم! پدرم زیاد اهل این قرتی بازی‌ها نبود و چلوکباب کوبیده را ترجیح می‌داد! به من هم گفته بود هر نمره‌ی بیستی که بگیری برایت یک پرس سیرابی می‌خرم! بعد که انگیزه پیدا کردم و چندتایی ۲۰ پشت هم گرفتم، دید به‌صرفه نیست! دبّه کرد و زد زیرش!
    بار نخست که پیتزا خوردم، کلاس پنجم ابتدایی بودم. یکی از همکلاسی ها _که پدرش بقالی داشت و خیلی تأکید می‌کرد که نگوییم بقالی و بگوییم سوپرمارکت! _ به من گفت غذای جدیدی به اسم پیتزا آمده که بسیار خوشمزه و باکلاس است!
    من تا آن‌وقت غذایی نخورده بودم که از الویه باکلاس تر باشد! سریعاً پذیرفتم! مقداری از عیدی‌ها را برداشتیم، رخت عیدمان را پوشیدیم و راهی شدیم!
    حوالی پارک فدک تهران، مغازه‌ی شیک و مدرنی _ با قیاس‌های آن‌وقت - باز شده بود که سر درش نوشته بود: پیتزا تنوری! با استرس نشستیم و دوتا پیتزا پپرونی سفارش دادیم! چون اسمش سخت‌تر بود و باکلاس تر!
    پیتزاها را که آوردند قفل کردیم! نه نان داشت نه برنج! خیلی مؤدب به صاحب مغازه گفتم: نونش رو فکر کنم یادتون رفته بیارید!
    طرف هم نامردی نکرد و گفت: آخ! آره! یادم رفت! بعد دو تا نان باگت گدا خفه کن گذاشت روی میز!
    تکه‌های پیتزا را می‌گذاشتیم لای نان و مثل اسب می‌خوردیم! جالب اینجاست که نان کم آوردیم ومن خیلی باشخصیت رفتم پیش صاحب مغازه و گفتم: دو تا نون دیگه لطفاً!
    و مردم همین‌طور بهت‌زده نگاه مان می‌کردند و خدا شاهد است که بادی به غبغب انداخته بودیم و فکر می‌کردیم، به خاطر رخت‌های عید و خوش‌تیپی زیادمان است که نگاه مان می‌کنند!
    در آخر هم آن‌قدر از نتیجه‌ی کار راضی بودم که پیش از رفتن، یک پیتزای دیگر خریدم و یورتمه طرف خانه‌ی عمویم رفتم و با پسرعموها نشستیم دور هم با بربری خوردیم و خیلی چسبید!
    از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان که هنوز هم اگر جلویم را نگیرند، خوردن پیتزا را با نان ترجیح می‌دهم! به ‌عنوان یک مرد سنّتی به شدت اعتقاد دارم غذایی که نه نان داشته باشد نه برنج، اصلاً غذا نیست! فرقی با سالاد ندارد!
    حامد ابراهیم پور
    اعترافات
     
    Blp.. از این پست تشکر کرده است.
  5. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    امروز بعد از هزار سال دلم خواست ماشینم را بشورم. درست شده بود شبیه اسب ابلق. بس که کثیف بود. از کارواش که آمدم بیرون، باران شد. قسم می‌خورم تا چهار دقیقه‌ی قبل از آن، خورشید عالم‌تاب طوری می‌تابید که انگار آخرین روزی است که قرار است بتابد. در عرض چند ثانیه، ماشینم دوباره شد همان اسب ابلقِ چند دقیقه‌ی پیش. اتفاق‌های خارج از کنترل عصبی‌ام می‌کنند. زمان جنگ همیشه پدرم رنوی‌مان را گِل‌مالی می‌کرد تا مثلا هواپیماهای عراقی ما را نبینند. همیشه بزرگ‌ترین فتیش من این بود که رنو را بشورم. کلا تمیز کردن چیزهای کثیف و سر و سامان دادن به آشفتگی‌ها را دوست دارم. مثلا شستن یک رنوی سفید که گِل‌مالی شده. یا تراشیدن ریش‌های نامرتب آقای صانعی. یا سروسامان دادن به ترافیک فلکه‌ی دوم آریاشهر. اما روی رنو و صانعی و ترافیک هم کنترلی ندارم. این‌ها همان زخمهايي هستند كه مثل خوره در انزوا روح را آهسته مي خورند و مي تراشند (سلام صادق).
    بعد یادم افتاد پریروز که دو پاراگراف مطلب نوشتم بابت فوتبال. توی فیس‌بوک. در عرض سه دقیقه، دو تا فحش کش‌دار خوردم. من از همه‌ی چیزهایی که کش دارند متنفرم. پیتزا. تنبان. فحش. رفتم تنظیمات فیس‌بوک را شخم زدم با بلکه راهی پیدا کنم و دریچه‌ی کامنت‌گذاشتن را مسدود کنم و خلاص. پیدا نکردم. بعد هم توی گوگل گشتم. یک جایی نوشته بود که متاسفانه کامنت‌های فیس‌بوک خارج از کنترل کاربر است. تف به دنیا. این‌ هم خارج از کنترل من است. حتی نمی‌توانم کنترل کنم که فحش بخورم یا نخورم. بعد کمی که خوب فکر کردم دیدم تقریبا هیچ چیزی تحت کنترل من نیست. زندگی‌ام بر مبنای پیش‌بینی و جاخالی و شانس جلو می‌رود. تصمیم‌گیر قابلی برای کنترل شرایط نیستم. مثلا اگر ترامپ تصمیم بگیرد و ایرانی‌ها را مجبور که تا هر روز صبح عـریـ*ـان بروند روی شیراونی و بندری برقصند، تسلیم می‌شوم. کنترلی روی ماجرا ندارم. مگر این‌که بخواهم قلدربازی کنم و بگویم گور باباتون و برگردم ایران. که خب، آن‌جا هم وضعیت همین است. فقط به سیاق وطنی. آن‌جا هم روی این‌که چند کیلو گیلاس و گوجه می‌توانم بخرم، کنترلی ندارم. افسار زندگی دست من نیست. کلا من صندلی عقب دنیا نشسته‌ام و فرمان دست چند نفر دیگر است.
    احتمالا خیام هم همین فکرها را کرده. خوب غور کرده در ریاضیات و نجوم. بعد فهمیده که دنیا کلا ارزش سخت گرفتن ندارد. موضوع پوچی دنیا نیست. موضوع این است که چقدر کنترل داری روی آن. بعد هم خیام گفته گور بابای کنترل‌چی‌ها. خوش باش ندانی بکجا خواهی رفت|می نوش ندانی زکجا آمده‌ای. و پیاله پشت پیاله زده.
    این‌ها که گفتم فقط در مورد من و خیام صادق است. خوش به حال آن‌هایی که کنترل زندگی دست‌شان است. کنترل تلویزیون دست‌شان است. کنترل ریش مردم دست‌شان است. کنترل ارز دست‌شان است. کنترل پوزیشن شاشیدن مردم دست‌شان است. کنترل ویزا دادن به پدر و مادرها دستشان است. کنترل باورپذیری دروغ‌ها دستشان است. خلاصه اینکه کنترل عاقبت‌به‌خیری مردم دستشان است. خوش به حال چوپان‌ها. تنها چیزی که دست من و خیام به آن بند است و روی آن کنترل داریم همان است که "می خور که به زیر خاک باید خفت". برای بعضی آدم‌ها مثل من، منطقی‌ترین عکس‌العمل توکل به خدا، زدن دست‌ها به دیوار و تماشای زیبایی‌هایی است که هنوز تحت کنترلِ کنترل‌چی نرفته.
    #فهیم_عطار
     
    Blp.. از این پست تشکر کرده است.
  6. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    همان شب اولین داستانم را نوشتم. نیم ساعت طول کشید. داستان دلگیر کوتاهی بود درباره مردی که فنجانی جادویی پیدا کرد و فهمید که اگر تویش اشک بریزد، اشکها بدل به مروارید می شوند. اما هر چند از مال دنیا چیزی نداشت، شاد و خندان بود و کمتر اشک میریخت. پس در صدد برآمد راه هایی پیدا کند و غمگین شود تا بتواند با اشکهایش ثروتمند شود. همانطور که مرواریدها تلنبار می شد، طمعش گل کرد. داستان به اینجا ختم میشد که مرد کارد به دست روی کوهی از مروارید نشسته است و بی اختیار در فنجان اشک می ریزد و جسد همسر مقتولش در دستهای اوست.

    خالد حسینی
     
    Blp.. از این پست تشکر کرده است.
  7. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    من اما ميگم هر از چند گاهي اتفاقاي دردناك زندگيتون،خاطرات تلخ،اون چيزايي كه خنده رو از روي لباتون دزديدن به ياد بيارين
    پيام هايي كه شما رو از درون متلاشي كردن
    برگردين و خوب نگاهشون كنين
    يه چندباري كه از روشون بخونين متوجه گذر زمان ميشين،همين پيامايي كه يه روزي دردناك ترين حرفا رو توي ذهنتون كاشته بودن الان ديگه اثري از ريشه و برگ هاشون نيست،خشك شدن و رفتن.
    شما از اين مراحل سخت عبور كردين،شكستين،تنها موندين،داغون شدين،ميفهمم اما زنده موندين
    و نتيجه اين زنده موندن،قوي تر شدنتون بود
    اين كه بمونيد و قوي تر بشيد،قوي تر از گذشته...

    #كاميار_خاكى
     
    Blp.. از این پست تشکر کرده است.
  8. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    زوجی قرار گذاشتند تا از هم جدا شوند. هر دو بر سر جدایی‌شان توافق داشتند. به‌صورت عادلانه کتاب‌هایشان را تقسیم کردند، اما خیلی زود دریافتند کتابی را که یکی از آن‌ها می‌خواهد، آن یکی هم دوست دارد. این موضوع هنگام تقسیم کتاب‌های دیگر شدیدتر شد. بعد دریافتند که درمورد کتاب‌های دیگر هم همین طورند و یک‌دفعه هر دو متوجه شدند آنقدر نقطه مشترک دارند که جدایی‌شان دشوار و دردناک است.
    امروز هنوز باهم زندگی می‌کنند و به جدایی از هم به‌عنوان حادثه‌ای دردناک و "غیرضروری" می‌نگرند.
    گاهی در میان هزار دلیل برای رفتن، یک دلیل برای ماندن پیدا می‌شود.

    یوستین گردر
     
    Blp.. از این پست تشکر کرده است.
  9. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    پاسولینی یک نمایشنامه خیلی کوتاه دارد که گویا یک فیلم ده دقیقه‌ای هم از روی آن ساخته‌اند. یک مرد چهل ساله می‌رود روی پل تا خودش را پرت کند توی رودخانه و خودکشی کند. یک مرد دیگر سعی می‌کند او را متقاعد کند تا خودش را نکشد. کل نمایشنامه به شکل ملال‌آوری با حرف زدن این دو نفر می‌گذرد. فقط یک جایی مرد چهل‌ساله می‌گوید که از دست خودش خسته شده و دیگر کاری از دستش برنمی‌آید. آن یکی مرد باهاش هم‌دردی می‌کند و می‌گوید که آره، بزرگ‌ترین دشمن آدم، خودِ آدم است. این جمله را دقیقا پدربزرگ من هم می‌گفت. من مطمئنم که پدربزرگم اصلا پاسولینی را نمی‌شناخته اما همیشه می‌گفت بزرگ‌ترین دشمن آدم خودش است.
    من هم با پدربزرگم و پاسولینی موافقم. همیشه با خودم فکر کرده‌ام که چرا علم پزشکی و تکنولوژی یک راهی اختراع و اکتشاف نکرده تا آدم را به طور موقت از خودش جدا کند و به او استراحت بدهد؟ هر رابـ ـطه‌ی بالاخره یک استراحت و زنگ تفریح می‌خواهد. زن و شوهرها. رفیق‌ها. رئیس و کارمندها. همه‌ی این‌ها باید به خودشان هر از چندگاهی استراحت بدهند و از هم دور بشوند. این جدایی موقت، سلامت و بقای رابـ ـطه را تضمین می‌کند. آدم‌ها هم با خودشان همین‌طورند. هر از چند گاهی باید از رابـ ـطه‌ی با خودشان بیایند بیرون. نفس بگیرند و دوباره غرق در خودشان بشوند. برای چند وقت، دور از سر و صدای درون‌شان در آرامش باشند. به همین سادگی.
    شاید هم خودم بالاخره یک استارت‌آپ این‌چنینی بزنم. هر کسی که از دست خودش خسته شده، به جای این‌که مثل آن مرد چهل ساله برود خودکشی کند، بیاید پیش من. من هم با یک میله‌ای چیزی می‌زنم توی سرش. تا برای مدتی خودش را از دست خودش خلاص کنم. مثلا یک ماه. یا دو ماه. بسته به شلوغی و خوددرگیری طرف. صبر می‌کنم تا همه‌ی گرد و خاک‌های درونش بخوابد. آب‌ها از آسیاب بیفتد. آستانه‌ی تحملش دوباره برود بالا. بعد به هوشش می‌آورم. جذابیت و قدردانی رابـ ـطه این‌طوری بالاتر می‌رود و لازم نیست تا به شکل دائمی با خودش قطع رابـ ـطه کند.
    به هر حال هر رابـ ـطه‌ای یک استراحت هم می‌خواهد. دست‌کم من و پدربزرگم و پاسولینی این طوری فکر می‌کنیم.
    #فهیم_عطار
     
    Blp.. از این پست تشکر کرده است.
  10. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    به هر فردی که برمی خوریم همیشه درست آن قسمت از وجودمان را آشکار میکند که ما می خواستیم پنهانش کنیم.
    دردمان این است که می بینیم معشوق جلوی چشممان در تصویری که از ما برای خود می سازد با ارزش ترین فضیلت هامان را حذف می کند و ضعف ها، نقص ها و جنبه ی مضحک وجودمان را برملا می کند..
    و دیدگاهش را به ما تحمیل می کند، وادارمان می کند خودمان را با چیزی که او در ما می بیند منطبق کنیم با ایده ی تنگ او ..
    و همیشه فقط در چشم کس دیگری که محبتش هیچ ارزشی برایمان ندارد فضیلتمان آشکار می شود، استعدادمان می درخشد، قدرتمان فوق طبیعی جلوه می کند و چهره مان بهترین چهره می شود...

    #فرانسوا_موریاک
    برهوت عشق
    (اصغر نوری)
     
    Blp.. از این پست تشکر کرده است.

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 3)