نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

◀️خاطرات افراد مشهور▶️

شروع موضوع توسط آشناترین_غریبه ‏15/1/19 در انجمن داستانک

  1. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    یک دانشجو برای ادامه تحصیل و گرفتن دکترا همراه با خانواده اش عازم استرالیا شد. در آنجا پسر کوچک شان را در یک مدرسه استرالیایی ثبت نام کردند تا او هم ادامه تحصیلش را در سیستم آموزش این کشور تجربه کند.
    روز اوّل که پسر از مدرسه برگشت، پدر از او پرسید:
    پسرم تعریف کن ببینم امروز در مدرسه چی یاد گرفتی؟
    پسر جواب داد: امروز درباره خطرات #سیگار کشیدن به ما گفتند و بحث کردیم، خانم معلّم برایمان یک کتاب قصّه خواند و یک کاردستی هم درست کردیم.
    پدر پرسید: ریاضی و علوم نخواندید؟ پسر گفت: نه روز دوّم دوباره وقتی پسر از مدرسه برگشت #پدر سؤال خودش را تکرار کرد. پسر جواب داد: امروز نصف روز را ورزش کردیم، یاد گرفتیم که چطور اعتماد به نفس مان را از دست ندهیم، و زنگ آخر هم به ما یاد دادند که باید
    قسمتی از درآمدمان را به دولت بدهیم تا برای آبادی شهرها و روستاها خرج شود.
    بعد از چندین روز که پسر می رفت و می آمد و تعریف می کرد، پدر کم کم نگران شد چرا که می دید در #مدرسه پسرش وقت کمی در هفته صرف ریاضی، فیزیک، علوم و چیزهایی که از نظر او درس درست و حسابی بودند می شود. از آن جایی که پدر نگران بود که پسرش در این
    دروس ضعیف رشد کند به پسرش گفت:
    پسرم از این به بعد دوشنبه ها مدرسه نرو تا در خانه خودم با تو ریاضی و فیزیک کار کنم.
    بنابراین پسر دوشنبه ها مدرسه نمی رفت. دوشنبه اوّل از مدرسه زنگ زدند که چرا پسرتان نیامده. گفتند مریض است. دوشنبه دوّم هم زنگ زدند باز یک بهانه ای آوردند.
    بعد از مدّتی مدیر مدرسه مشکوک شد و پدر را به مدرسه فراخواند تا با او صحبت کند.
    وقتی پدر به مدرسه رفت باز سعی کرد بهانه بیاورد امّا مدیر زیر بار نمی رفت. بالاخره به ناچار حقیقت ماجرا را تعریف کرد. گفت که نگران پیشرفت تحصیلی پسرش بوده
    و از این تعجّب می کند که چرا در مدارس استرالیا این قدر کم درس درست و حسابی می خوانند.
    مدیر پس از شنیدن حرف های پدر کمی سکوت کرد و سپس جواب داد:

    ما هم ۵۰ سال پیش مثل شما فکر می کردیم.
    تعریف باسوادی فقط خواندن فیزیک و شیمی و ریاضی نیست بلکه احساس مسوولیت و مشارکت نسبت به مسایل جامعه است.
    مهارت های زندگی و اجتماعی شدن در یک جامعه مدنی برای همه لازم است ولی فیزیک و شیمی ممکن است برای گروهی خاص کارگشاباشد...
    .
    انسان ها نادان به دنيا مى آيند نه احمق
    آنها توسط آموزش اشتباه ، احمق میشوند!
    بزرگترين دشمن سعادت و آزادى انسان ها دفاع کورکورانه
    از عقايد و باورهاى غلط است...
    .
    #برتراند_راسل
     
    Blp.., @nicedavil, .neybad. و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    من به عنوان یک زن، نمی‌گويم كه ميز آرايش نداشته باشي، اما ميگويم حداقل از ميز تحريرت بزرگ تر نباشد! نميگويم لوازم آرايش نخر، اما ميگويم حداقل كتاب هم بخر..
    من نميگويم دل نبند، عاشق نشو ، به خاطر عشقت فداكاري نكن، بلكه ميگويم عاشق خوب كسي شو. به كسي دل ببند كه عشق را، اين صميميت روحاني را خوب بفهمد و بشناسد.
    نميگويم هر ماه رنگ موهايت را به روز نكن، اما يادت نرود دانش و سوادت را هم به روز كني. مقاله بخواني و بداني در دنيا چه ميگذرد.
    من نميگويم كمدت پر از لباس هاي رنگارنگ نباشد، اما ميگويم كتابخانه ات بزرگتر باشد.
    نگذار هيچ ابزاري را مثل اسباب بازي هاي كودكي اطرافت بريزند تا سرت گرم شود و نفهمي در جهان چه ميگذرد. اصلا هر كاري خواستي بكن، اما انديشه ات را نفروش، براي خودت انديشه داشته باش.

    #سمانه_جهانبخش
     
    Blp.., @nicedavil, آتروپوس و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    وقتی در سفر کتابی با خودت به همراه می‌بری یک چیز عجیبی اتفاق می‌افتد: کتاب شروع می‌کند به جمع آوری خاطراتت! بعدها کافی است که تو فقط لای آن کتاب را باز کنی تا دوباره به همان جایی برگردی که کتاب را اولین بار خوانده‌ای.
    یعنی با خواندن اولین کلمات، همه‌چیز را به یاد می‌آوری: عکس‌ها، بوها، همان بستنی‌ای که موقع خواندن می‌خوردی…
    حرفم را باور کن، کتاب‌ها درست مثل نوارهای چسبناک مخصوص گیر انداختن مگس هستند! خاطرات به هیچ چیزی مثل صفحات چاپی نمی‌چسبند...

    کورنلیا فونکه
    سیاه قلب
     
    Blp.. و .neybad. از این پست تشکر کرده اند.
  4. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    زندگی مثل یه نقاشی مچاله شده است که عشق چروکاشو از هم وا میکنه. بهش رنگ میده. بهش روح میده. بهش بُعد میده و از همه مهمتر عشق از زندگی یه شعر میسازه که میتونی باورش کنی میتونی لمسش کنی. حتی اگه توو تمام زندگیت یه بیت شعر نشنیده باشی...

    سریال "شهرزاد"
    کارگردان: #حسن_فتحی
     
    Blp.. و .neybad. از این پست تشکر کرده اند.
  5. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    سونيا هميشه مى گفت: "دوست داشتن يه نفر مثه اين مى مونه كه آدم به يه خونه اسباب كشى كنه. اولش آدم عاشق همه چيزهاى جديد مى شه، هر روز صبح از چيزهاى جديدى شگفت زده مى شه كه يكهو مال خودش شده اند و مدام مى ترسه يكى بياد توى خونه و بهش بگه كه يه اشتباه بزرگ كرده و اصلاً نمى تونسته پيش بينى كنه كه يه روز خونه به اين قشنگى داشته باشه، ولى بعد از چند سال نماى خونه خراب مى شه، چوب هاش در هر گوشه و كنارى ترك مى خورن و آدم كم كم عاشق خرابى هاى خونه مى شه. آدم از همه سوراخ سنبه ها و چم و خم هايش خبر داره. آدم مى دونه وقتى هوا سرد مى شه، بايد چى كار كنه كه كليد توى قفل گير نكنه، كدوم قطعه هاى كف پوش تاب مى خوره وقتى آدم پا رويشان مى گذاره و چه جورى بايد در كمدهاى لباس را باز كنه كه صدا نده و همه اينا رازهاى كوچكى هستن كه دقيقاً باعث مى شن حس كنى توى خونه خودت هستى."

    #فردريك_بكمن
    #مردى_به_نام_اوه
     
    Blp.. و .neybad. از این پست تشکر کرده اند.
  6. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    به اين نتيجه رسيدم پدرم تلاش كرده تمام تصاوير برادرش را از بين ببرد تا شايد فراموشش كند. پوچى تلاشش كاملا آشكار بود، وقتى اين همه تلاش مى كنى يك نفر را فراموش كنى، خود اين تلاش تبديل به خاطره مى شود. بعد بايد فراموش كردن را فراموش كنى و خود اين هم در خاطر مى ماند...

    #استيو_تولتز
    #جزء_از_کل
     
    Blp.. و .neybad. از این پست تشکر کرده اند.
  7. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    زندگی من، وقتی که دختر کوچولو بودم، در انتظار بیهوده ی خود زندگی گذشت.
    گمان می کردم که یک روز یک دفعه زندگی شروع خواهد شد و خودش را در دسترس من قرار خواهد داد، مثل بالا رفتن پرده ای، یا شروع شدن چشم اندازی. هیچ خبری از زندگی نمیشد. خیلی چیزها اتفاق می افتاد، اما زندگی نمی آمد.
    مشکل ترین چیز فقط این است که مجبور باشی از جایت بلند شوی، بدون این که جایی باشد که به آنجا بروی.

    #میشل_لبر
    از کتاب: کاناپه قرمز
     
    Blp.. و .neybad. از این پست تشکر کرده اند.
  8. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    سه هفته پیش از دفتر مرکزی زنگ زدند و گفتند یک کارمند جدید برایمان می‌فرستند تا بار کار کمتر شود. اسمش ناتاشا است. ناتاشا از آن اسمهایی است که آدم دلش می‌خواهد شرمنده نکیر و منکر بشود و خودش را در عسل گـ ـناه غرق کند. مثل اسم شیدا و شهلا و کامبیز. همه‌ی همکارهایم مثل گرگ دندان تیز کرده بودند تا ناتاشا بیاید. و دو هفته‌ی پیش آمد. آمد توی اتاقم تا خودش را معرفی کند. درست حس کسی را داشتم که وسط یک رویای شیرین، ساعت چهار صبح بیدارش کنند برای خوردن سحری. یک زن قوی و عضلانی توی چهارچوب در ایستاده بود که قطر بازویش یک شماره از دور کمر من بزرگ‌تر بود. موقع دست دادن انگار می‌خواست انگشت‌های آدم را ادغام کند توی هم. پشت موهایش را دم اردکی گذاشته بود و آدم را یاد امین حیایی می‌انداخت. جلوی آدم که می‌ایستد، دست‌هایش را گره می‌زد توی هم و تا جایی که تاندون‌هایش کشش داشت، پاها را از هم فاصله می‌داد. درست انگار که میدان آزادی جلوی آدم بیاستد.
    همان روز اول رفتم کنار میزش ایستادم تا یادش بدهم چطور فلکه طراحی کند. یک پیراهن مردانه‌ی چهارخانه گشاد پوشیده بود. بعد تازه فهمیدم که یک خالکوبی بزرگ دارد پشتش دارد. یک داس و چکش قرمز و آبی که از پس گردنش شروع می‌شد و دسته‌ی داس می‌رفت پائین و تهش دیده نمی‌شد. همان‌جا فهمیدم که یک پهلوانِ کمونیست همکارم شده که موقع احوال‌پرسی با لهجه‌ی جنوبی می‌گوید what’s up dude و خنده‌اش را با یوهاها شروع می‌کند. خیلی قوی و رسا.
    حالا دو هفته است که با ما کار می‌کند. تازه فهمیدم که بزرگ‌ترین نقصان رفتاری من، پیش‌قضاوت است. ترجیحم بر این است که همه چیز را در همان ده دقیقه‌ی اول حلاجی کنم، قضاوت کنم، حکم صادر کنم و پرونده را مختومه کنم و بروم سراغ مورد بعدی. اما توی این دو هفته متنبه شدم. ناتاشا یک‌شنبه‌ی آخر هر ماه می‌رود اطعام ایتام. با یک گروه آدم شبیه به خودش. بعد از زلزله‌ی هائیتی، یک ماه تمام آنجا رفته بابت کمک. زلزله‌ی بم که آمده بود، ویزا گرفته بود برای ایران. که البته دولت فخیمه سه روز بعد ارجاعش دادند. آفریقا را مثل کف دستش می‌شناسد و عضو یکی دو موسسه‌ی مبارزه با گرسنگی در آن‌جاست. یک دختر پنج ساله هم به فرزندی قبول کرده که یک پا ندارد. در ضمن هر روز درِ کنسرو لوبیای شارلوت (آن یکی همکارمان) را باز می‌کند. چون زور شارلوت نمی‌رسد. نسبت قواره‌ی شارلوت به ناتاشا، مثل قواره‌ی باطری نیم‌قلمی است به باطری ماشین.
    نهایتا این‌که از بودن ناتاشا این‌جا خیلی خرسندیم. دنیا پر است از آدم‌های قلمی و قشنگ که در همان ثانیه اول آدم عاشق‌شان می‌شود. البته فقط به درد همان ثانیه اول می‌خوردند و مثل آپاندیس هیچ کاربرد حیاتی در دنیا ندارند. این‌جا بیشتر ناتاشا لازم داریم. در ضمن من هم باید یاد بگیرم پیش‌قضاوت نکنم. کار کریهی است.
    #فهیم_عطار
     
    Blp.. و .neybad. از این پست تشکر کرده اند.
  9. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    ‍ ⁠⁣من آدم حساسی نیستم...
    وقتی خانه والدینم را ترک کردم گریه نکردم.
    وقتی گربه‌ام مرد گریه نکردم.
    وقتی در ناسا کار پیدا کردم گریه نکردم.
    حتی وقتی روی ماه پا گذاشتم گریه نکردم.

    اما وقتی از روی ماه به زمین نگاه کردم بغضم گرفت. با تردید با پرچمی که در دست داشتم بازی کردم.
    از آن فاصله رنگ و نژاد و ملیتی نبود!
    ما بودیم و یک خانه گرد آبی...
    با خودم گفتم انسان‌ها برای چه می‌جنگند؟!
    انگشت شصتم را به سمت زمین گرفتم، زمین با آن عظمتش پشت انگشتم پنهان شد و من با تمام وجود اشک ریختم ...

    #نیل_آرمسترانگ
    تصویر زمین از روی سطح ماه
     
    Blp.. و .neybad. از این پست تشکر کرده اند.
  10. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    تازگی‌ها خیلی یاد کاظم مثقالی می‌افتم. هفته‌ای سه چهار بار به طور میانگین. مثقالی رئیسم بود. با هم یک جایی وسط کوه‌های خشک زاگرس کار می‌کردیم. توی یکی از همان روستاهایی که سازمان جغرافیایی کشور هم ازش خبر نداشت. همان‌جایی که هزار بار ازش نوشتم و گفتم که مار داشت به کلفتی لوله‌ی ناودان. مثقالی کمک‌نقشه‌بردار بود و من هم کمکِ کمک نقشه‌بردار. ته چارت سازمانی شرکت بودم. ته هرم قدرت. یک بار دعوت شدیم عروسی برزو. من و مثقالی و کل اهالی روستا. خیلی احترام من و مثقالی را داشتند. وارد حیاط که شدیم، به افتخارمان یک بز بینوا را زدند زمین و سرش را گوش تا گوش بریدند. چشم‌های بز از فرط شگفت‌زدگی شده بود به اندازه نعلبکی. لابد بابت "که را کُشتم تا کشته شدم زار؟". بعد هم رفتیم توی خانه. موقع شام جلوی هر دو نفر یک سینی پر از برنج و گوشت بز گذاشتند. بدون بشقاب و قاشق و چنگال. لابد رسم‌شان بود. مهمان‌ها دو نفر دو نفر افتادند به جان سینی و برنج و بز. سه دقیقه بعد آن طرف سالن دعوا شد. دو تا غیورمرد سر برنج و گوشت دعواشان شد و یکی‌شان چکِ قایمی خواباند زیر گوش آن یکی. بعد هم آتش افتاد به قلعه و همه‌ی مدعوین دونفر دونفر افتادند به جان هم. نیم ساعت بعد هم پدر برزو با چک و لگد و پس گردنی پرت‌مان کرد بیرون. من و مثقالی و تمام اهل روستا را. بدون هیچ عزت و احترامی.
    مثقالی مثل قناری رفت توی لک و نشست روی صخره‌ی جلوی خوابگاه و آسمان بد قواره‌ی بالای زاگرس را تماشا کرد. عادتش بود. مخصوصا وقت‌هایی که با خواهرش تلفنی حرف زده بود. همان خواهرش که خرم‌آباد زندگی می‌کرد و ام‌اس داشت. یا وقت‌هایی که مدیر پروژه که راس هرم قدرت بود، می‌شاشید روی سر ما که زیر پایش نشسته بودیم. یا وقت‌هایی که با لگد از عروسی پرت‌ما‌ن می‌کردند بیرون. من هم رفتم نشستم کنارش. چهارتا سیب‌زمینی آب‌پز هم بردم تا با هم بخوریم. با نمک. مثقالی گاز دوم را که زد گفت گـه توی زندگی. منم گفتم باشه. خب، رئیسم بود و هر چی می‌گفت من قبول می‌کردم. گفت خواهرش بعد از چهار تا پسر به دنیا آمده و پدرش همان روز تولدش یک بز زده زمین و سرش را گوش تا گوش بریده. حالا هم خواهرش ام اس گرفته. بعد گفت: "زندگی عین مهمونی امشبه. با سلام و صلوات دعوتت می‌کنند و با اردنگی پرتت می‌کنن بیرون".
    مثقالی راست می‌گفت. البته آن شب نفهمیدم که راست می‌گوید و فقط سیب‌زمینی گاز می‌زدم با نمک. اما حالا که خوب فکر می‌کنم، می‌بینم که حق با مثقالی است. اصولا بیشتر آدم‌ها با عزت و احترام و خیلی متمدنانه به دنیا می‌آیند. اما موقع رفتن، روزگار خیلی متوحشانه با آن‌ها برخورد می‌کند. درست مثل همان بزهای بدبخت. شرط می‌بندم موقع به دنیا آمدنشان، چوپان و ماما بالای سرشان بوده. اما رفتن‌شان هیچ تعریفی ندارد. اصلا به نظر می‌آید که مرگِ طبیعی یک اتفاق نادر است که سر راه آدم‌ها و بزها قرار نمی‌گیرد. کلا حیات، مهمانیِ مهمان‌نوازی نیست. الکی آدم را دعوت می‌کنند و وعده و وعید می‌دهند که بیا و خیلی خوش می‌گذرد و تا خودِ صبح صفا می‌کنیم. همان وعده‌هایی که به بزها هم دادند. به آن‌ها گفتند بیا و تمام علف‌های زاگرس مال تو. بیا و بع‌بع‌ات را با آغـ*ـوش باز گوش می‌کنیم و هر چی دلت خواست جفتک بیانداز. بعد هم به پیچ دومِ زندگی نرسیده، جلوی پای کمکِ کمک نقشه بردار، سرش را بریدند. نه حتی جلوی پای مدیر پروژه. آن‌هم بابت عروسی برزو که سر تا پایش دو ریال نمی‎‌ارزید.
    کلا ادب حکم می‌کند که مهمان را آخر شب با احترام روانه کنند منزل خودش. نه اول شب، آن‌هم با اردنگی. ولی حالا چرا یاد مثقالی افتادم، الله اعلم.
    #فهیم_عطار
     
    Blp.. و .neybad. از این پست تشکر کرده اند.

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 3)