نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

◀️خاطرات افراد مشهور▶️

شروع موضوع توسط آشناترین_غریبه ‏15/1/19 در انجمن داستانک

  1. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    دنیای ادم ها با هم فرق میکند...
    یکی در سی سالگی هنوز دلش از کتکی‌که در ده سالگی از پدرش خرده پر است و یکی همان لحظه تیر خلاصِ فراموشی را میزند...
    یکی در اوج ناامیدی سر پا می میرد و یکی بدون تلاش به دنیایی از امید واهی میرسد
    دنیای ادم ها با هم فرق میکند
    یکی سکوتش سنگ را به زانو‌در میاورد و یکی فریادش را به گوش هیچکس نمیتواند برساند
    یکی برای بخشیدن به پنجاه سال زمان احتیاج دارد و یکی همان لحظه های اول زمزمه میکند که : بخشیدم...
    یکی برای یک رویا میجنگد ‌و یکی در واقعیت به جنگ میرود...
    دنیای آدم ها با هم فرق میکند، برای درک دنیای هر ادمی باید در مسیر پر از سنگ و کلوخه اش بایستی، کفش هایت را در بیاوری و لباس های اورا به تن کنی، منطقش را قرض بگیری و چند قدم با دید او به دنیا نگاه کنی تا بفهمی حرفی که میزند، را در چه شرایطی زده...که بفهمی ان لحظه که از حس تنفر حرف میزد چه سنگی در پاهایش فرو‌رفته وقتی از عشق میگوید ، کدام پرنده روی بام خانه اش اواز خوانده
    اگر همه ی ادم ها حاضر شوند برای چند لحظه با کفش های همدیگر راه بروند
    انوقت دیگر دنیای ادم ها با هم فرق نمیکند...

    #فرزانه_جودی
     
    Blp.., @nicedavil, .neybad. و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    در کتاب مظفرنامه چنین حکایت شده که در ایران گوشت از قرار هر کیلو دو ریال بوده ،روزی قصابی های تهران سر از خود گوشت را یک ریال گران کردند.
    مردم چون چنین دیدند عصبانی شدند و به خیابانها ریخته و بر علیه قصاب ها شعاردادند!
    این خبر به گوش مظفرشاه رسید و اعضاء دولت برای آرام کردن مردم از او کمک خواستند! سلطان صاحب قران فکری کرد و گفت: بروید و به قصاب ها بگویید گوشت را دو ریال گران تر از آنچه خود گران کرده اند به مردم بفروشند! یعنی هر کیلو گوشت شد از قراری پنج ریال!
    مردم چون دیدند قیمت گوشت بالاتر رفته این بار به خیابانها ریخته و این بار مغازه ها را به آتش کشیدند
    هیئت دولت نزد قبله عالم رفتند و به عرض همایونی رساندند که تدبیر شاه شاهان کارساز نشد و مردم این کردند و آن نمودند! این دفعه مظفرالدین شاه گفت: حالا بروید و یک ریال گوشت را ارزانتر کنید! یعنی هر کیلو گوشت شد چهار ریال! و مردم هم پس از آن چون دیدند گوشت یک ریال ارزانتر شده برای سلامتی شاه دست به دعا شدند و در خیابان ها نماز شکرانه خواندند!

    به این اقتصاد مظفری گفته میشود...
     
    Blp.., @nicedavil, .neybad. و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    شانزده سالم بود که پول توجيبی و کادوی تولد و عيدی های دو سالم را جمع کردم گيتار برقی بخرم
    بابا اجازه نداد
    خيلی که اصرار کردم ...
    قبول کرد
    گيتار و يک آمپلی فاير کوچک خريدم
    همه ی تهران را گشتم تا معلم گيتار زن پيدا کنم پيدا نشد
    بابا اجازه نداد پيش معلم مرد بروم
    خودم تمرين می کردم فايده نداشت
    سيم های گيتار خيلی سفت بود
    دستم را درد می آورد ...
    نميتوانستم کوک اش کنم صدايش بلند بود و خانواده را اذيت ميکرد
    نااميد شدم ...
    دو سال گذشت
    گيتار کنار اتاق ماند و خاک خورد ...
    برايش که مشتری پيدا شد به اصرار مامان و بابا فروختم اش
    مامان گفت پول گيتار را دست بند طلا بخر و نگه دار برايت بماند
    دست بند را هنوز دارم حتی بعد ازدواج که برای خريد خانه همه ی طلاهايم را فروختم نگه اش داشتم ...
    هميشه هم دستم است
    گاهی دختر دو سال و نيمه ام سرش را روی دستم می گذارد و لبخند می زند
    می گويد
    مامان چرا از دستت صدای آهنگ می آد؟

    #ضحی_کاظمی
     
    Blp.., @nicedavil, .neybad. و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    يادمون باشه كه اگر به جايي رسيديم و زندگي بر وفق مراد ماست ،
    اگر توي خيلي چيزا توانمنديهاي ويژه داريم ،
    اگر هميشه توسط ديگران تحسين ميشيم،
    اگر پله هاي موفقيت را يكي يكي طي مي كنيم ،
    اگر گره ي كار بسياري از آدما توسط ما باز شده و ميشه ،
    اگر توي وفور نعمتيم،
    هوا برمون نداره
    ما فقط يك وسيله ايم كه ماموريت اين كارها به ما سپرده شده
    ما فقط يك وسيله ايم كه به واسطه ي توانايي هايي كه همونها هم لطف خدا به ماست بهمون كار سپرده شده ،
    اگر روزي كارمون را خوب انجام نديم و استحقاق جايگاهمون را نداشته باشيم ، كسي كه رييس تمام دنياست جا به جامون مي كنه
    به همين راحتي
    يه موقع هوا برمون نداره كه دنياي به پاشنه ي ما مي چرخه.
    مراقب استحقاق هامون باشيم و زكات جايگاهمون را با خدمت به بندگان خدا بديم .

    نردبان اين جهان ما و مني ست
    عاقبت اين نردبان افتادنيست
    لاجرم آنكس كه بالاتر نشست
    استخوانش سخت تر خواهد شكست

    #دکتر_نیلوفر_اله_وردی
     
    Blp.., @nicedavil, .neybad. و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    با اتوبوس به سمت یکی از شهرهای شمالی کشور می‌رفتم و مشغول مطالعۀ کتاب بودم.

    دو دختر نوجوان در صندلی جلو نشسته بودند و با یک آهنگِ دیس‌دیس‌دار سرشان را به چپ و راست تکان می‌دادند و با خوانندۀ آهنگ همراهی می‌کردند! ترانه را کامل حفظ بودند.

    از لای دو صندلی به آنها نگاه کردم. دو نفرشان از یک هدفون استفاده می‌کردند و هرکدامشان یکی از گوشی‌ها را در گوشش داشت. شدیدا غرقِ دنیای خودشان بودند.

    من نمی‌توانستم مطالعه کنم چون علاوه بر آنکه صدای زیری از هدفون به گوش می‌رسید آنها هم با آهنگ زمزمه می‌کردند!

    با خودم درگیر بودم که به آنها تذکر بدهم یا نه. البته من با کلمۀ تذکر مشکل دارم چون برایم تداعی‌کنندۀ خط‌کش استیل، مداد لای انگشت و یا زدن دستبند به دست است!

    خودم را قانع کردم که تذکر که نه، ولی خواهش کنم که مراعات کنند. از خودم پرسیدم که چگونه بگویم و چه بگویم؟ این خیلی مهم است.

    سناریوهای مختلفی از ذهنم عبور کرد. چون در سن حسّاسی بودند نمی‌خواستم که از واکنش من ناراحت شوند.

    هر بار که تصمیم می‌گرفتم بلند شوم و خواسته‌ام را بیان کنم، صدایی در درونم شروع به حرف زدن می‌کرد:

    _ خودمانیم. اگر این دو دختر، پسر بودند باز هم از آنها می‌خواستی که مراعات کنند؟ مطمئن هستی که با دختر بودن آنها مشکل نداری و مسئله‌ی جنسیت در میان نیست؟ مطمئن هستی که هنجارهای سنّتی حاکم بر جامعه که این رفتارها را برای دختران نمی‌پسندد ریشۀ واکنش تو نیست؟ واقعا اگر این دونفر پسر بودند مانند مادربزرگِ خدابیامرزت که فقط وقتی پسرها می‌خندیدند می‌گفت "خدایا دل همه‌ی جوانان را شاد کن" از خندۀ آنها خوشحال نمی‌شدی؟

    خودم را قانع کردم که این حرفها نیست و تصمیم گرفتم که خواسته‌ام را بگویم. باز صدایی در درونم شروع به حرف زدن کرد:

    _ واقعا صدای آنها مزاحم توست؟ بیا صادق باشیم. آیا تو به حال آنها غبطه نمی‌خوری؟ به حال آنها حسودیت نمی‌شود؟ نسل خودت را با نسل آنها مقایسه نمی‌کنی؟ نسل تو مدام خودش را سانسور کرد. خودش نبود و جامعه مدام خواسته‌ها و انتظاراتش را به او تحمیل کرد. آیا مطمئن هستی که عقده‌های سرکوب‌شده‌ات دلیل تذکر تو نیست؟

    خودم را قانع کردم که این‌طور نیست. باز صدایی در درونم شروع به حرف زدن کرد:

    _ یادت هست در یکی از کشورهای اروپایی دو دختر جوان را دیدی که با آهنگی زمزمه می‌کردند و گفتی که اینجا جوانان چقدر شادند و جوانان کشور من چقدر غمگین‌اند. حالا که شادی جوانان کشورت را می‌بینی می‌خواهی به آنها تذکر بدهی؟

    و من مدام تصمیم می‌گرفتم و صدایی در ذهنم می‌پیچید:

    _ مطمئن هستی که همین برخوردهای به ظاهر کوچک ما، به تدریج این جوانان را به نتیجه‌گیری‌های کلی و جدّی نخواهد رساند؟ این نتیجه که "ایران جای ماندن نیست!"

    _ مطمئن هستی که تذکر تو آنها را عاشق غرب نخواهد کرد یا آرزوی زندگی در غرب را بر دل آنان نخواهد گذاشت؟ باعث نخواهد شد که مانند میلیون‌ها ایرانی که رفته‌اند، عزم‌شان را برای مهاجرت جزم کنند؟ باعث نخواهد شد که با حسرت به مجریان جوان شبکۀ من و تو خیره شوند؟

    _ نمی‌توانی تحملت را کمی بالا ببری و جوانی آنها را درک کنی، طوری که تو مطالعه کنی و آنها هم جوانی کنند؟

    _ چگونه می‌خواهی به آنها بگویی؟ آیا می‌خواهی از جایت بلند شوی و بگویی؟ اگر بایستی و بگویی، توجه مسافرانِ دیگر به موضوع جلب خواهد شد و ممکن است غرور آنها بشکند. ممکن است ضربه‌ی روانی بخورند. مثل نسل من که خیلی جاها به او خیلی بد تذکر دادند و عقده‌ای شد. بهتر نیست از لای صندلی بگویی؟ اگر نشسته باشی و سرت را به جلو خم کنی بیشتر بیانگر خواهش و تواضع خواهد بود. احتمال اینکه آنها ناراحت شوند هم خیلی کمتر می‌شود.

    _ چگونه می‌خواهی بگویی که متوجه شوند یک مسئله‌ی مدنی و شهروندی مطرح است و نه مسئله‌ای ایدئولوژیک.

    و...

    بعد از آنکه عزمم را برای گفتن جزم کردم از لای صندلی سرم را به جلو خم کردم تا حرفم را بگویم. واقعا می‌خواستم بگویم. دیدم هر دو خوابند! ضبط هم خاموش است!

    کمی صبوری می‌توانست مشکل را حل کند ...

    فردين عليخواه (جامعه‌شناس)
     
    Blp.., @nicedavil, .neybad. و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    شاید تعجب کنی از حرف من، اما به عقیده من بیشتر مردم، بیشتر وقت‌ها دروغ می‌گویند. نه بیشتر مردم، که همه مردم همه وقت‌ها دروغ می‌گویند! فقط وقت‌هایی که تنها هستند، ممکن است راست هم بگویند. اما به ندرت! چون آدمی وقتی هم که تنها می‌شود، تنهایی‌ش پر است از دروغ‌هایی که در میانِ جماعت و با دیگران گفته بوده. حق هم دارد که دروغ بگوید. چون که حقیقت، آدم را دیوانه می‌کند!

    ازکتاب: کلیدر
    #محمود_دولت_آبادی
     
    Blp.., @nicedavil, .neybad. و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    هزارپایی بود که وقتی می رقصید جانوران جنگل گرد او جمع می شدند تا او را تحسین کنند؛ همه، به استثنای یکی که ابداً رقـ*ـص هزارپا را دوست نداشت.
    یک لاک پشت حسود...
    او یک روز نامه ای به هزارپا نوشت :
    ای هزارپای بی نظیر! من یکی از تحسین کنندگان بی قید و شرط رقـ*ـص شماهستم. و می خواهم بپرسم چگونه می رقصید. آیا اول پای ۲۲۸ را بلند می کنید و بعد پای شماره ۵۹ را؟ یا رقـ*ـص را ابتدا با بلند کردن پای شماره ۴۹۹ آغاز می کنید؟ در انتظار پاسخ هستم. با احترام تمام، لاک پشت.
    هزار پا پس از دریافت نامه در این اندیشه فرو رفت که بداند واقعا هنگام رقصیدن چه می کند؟ و کدام یک از پاهای خود را قبل از همه بلند می کند؟
    و بعد از آن کدام پا را؟ متاسفانه هزار پا بعد از دریافت این نامه دیگر هرگز موفق به رقصیدن نشد.
    سخنان بیهوده دیگران ازروی بدخواهی وحسادت؛ می تواند بر نیروی تخیل ما غلبه کرده ومانع پیشرفت وبلند پروازی ما شود .
    یوستین_گاردر - دنیای سوفی
     
    Blp.., @nicedavil و .neybad. از این پست تشکر کرده اند.
  8. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    یک سری از آدم ها هم هستند که با بقیه به طرز عجیبی متفاوت اند ، همواره رنج میکشند اما‌ همیشه دوستت دارند ، اذیت میشوند ولی آرامت میکنند ، نامهربانی میبینند اما‌ مهربانی میکنند ، درد میکشند اما‌ درد تو را همیشه التیام میبخشند ، حتی از درد کشیدن تو نفسشان بند می آید ، تا صبح چشم برهم نمیگذارند ، از مواقعی که حالت بد است تا زمان هایی که برای امتحان فردا مجبور بودیم بیدار بمانیم ، همیشه نگاهت میکنند ، قلبشان فقط برای تو میتپد ، بهترین ها را قبل از خودش برای تو میخواهد ، تمام وجودش پر از عشق و زندگیست ، برای او باید نوشت ، برای دستانش که شبیه دستان فرشته هاست ، اصلا فرشته کجا او کجا ، فرشته ها باید در حسرت شبیه شدن به او بمانند ، باید برای چمشمانش نوشت که راه را برایت روشن میکند ، دنیا را برایت زیبا میکند ، برای لبخندش که زندگی را به تو هدیه میدهد ، برای کسی که همه واژه هایم مدیون اشارت های اوست ، برای او که هنوز هم پس از هر نماز برایم هزار دعا در دستانش دارد و هیچ قنوت و سجده ای را خالی از دعا برایم نمیگذارد ، برای او و خاطرش که بیشتر از قبل در قلبم حک شود ، آری ، برای تو باید بیشتر و بهتر از این ها نوشت ، مادر !

    #محدثه_صابری
     
    Blp.., @nicedavil, .neybad. و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    غذا كه تمام ميشود پدر خانواده ميگويد :
    دخترم به مامانت كمك كن و مادر لبخند ميزند و پسر خانواده بدو به سراغ بازي ميرود
    و اين صحنه خود ميشود كلاس بزرگ اموزش كليشه ها به كودكان ، دختر ياد ميگيرد كمك به مادر و كار خونه وظيفه ي منه چون دخترم
    پسرهم ياد ميگيرد من نبايد حتي بشقاب خودم رو به آشپزخونه ببرم چون پسرم .

    همين ميشود كه بعد از يك عمر همان پسر در زندگي مشترك اگر بعد از ظهرهم به خانه برسد
    صبر ميكند تاهمسرش هرجا هست بيايد و برايش شام اماده كند و سفره بچيند .

    چون ياد نگرفته هركس زودتر رسيد و سرحال تر است ميتواند براي يارش كه خسته و كوفته از راه ميرسد غذا درست كند

    همين ميشود كه دختر خانواده وقتي كه ازدواج كرده است ، فرزنداني دارد و شاغل هم هست ، باز انجام تمام كارهاي خانه را آن هم بدون هيچ كم و كاستي وظيفه ي خود ميداند
    و در اكثر اوقات هم در اين حجم عظيم از مسئوليت قيد شغلش را ميزند چرا كه در ان صورت بهتر و دست تنهاتر از پس خانه داري بر مي آيد .

    بايد ريشه رفتارهايي از اين قبيل كه مردان در خانه دست به سياه و سفيد نميزنند و زنان به جسم و روحشان فشار مي اورند با خستگي و دست تنهايي بازهم خانه و زندگيشان از تميزي برق بزند را در اموزش هاي كودكي شان در خانواده جست و جو كرد.

    #روشنک_قاسمی
     
    Blp.., @nicedavil, آتروپوس و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    من فهرستی از آنچه در مدرسه به ما یاد نمی‌دهند را تهیه کرده‌ام!

    آن‌ها به ما یاد نمی‌دهند که چگونه کسی را دوست بداریم ...
    آن‌ها به ما یاد نمی‌دهند که چگونه در شُهرت به درستی زندگی کنیم ...
    آن‌ها به ما یاد نمی‌دهند که چگونه در گمنامی، از زندگی لـ*ـذت ببریم ...
    آن‌ها به ما یاد نمی‌دهند که چگونه از کسی که دیگر دوستش نداریم جدا شویم ...
    آن‌ها به ما یاد نمی‌دهند که به آنچه در ذهن دیگری می‌گذرد فکر کنیم ...
    آن‌ها به ما یاد نمی‌دهند که به کسی که در حال مرگ است چه بگوییم ...
    آن‌ها به ما هیچ چیزی را که ارزش یاد گرفتن داشته باشد یاد نمی‌دهند ...!

    نیل گیمن
    مرد ماسه‌ای
     
    Blp.., @nicedavil و .neybad. از این پست تشکر کرده اند.

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 3)