نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

◀️خاطرات افراد مشهور▶️

شروع موضوع توسط آشناترین_غریبه ‏15/1/19 در انجمن داستانک

  1. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,251
    12,416
    امتیاز:
    736
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طهران بــهاری
    هفته‌ی قبل رفتم چشم پزشک و به دکترم گفتم جلوی مانیتور که می‌نشینم، انگار که فیلم هندی تماشا می‌کنم و اشک‌هایم سرازیر می‌شوند. فی‌الفور برایم نسخه نوشت و حالا عینکی بودن هم اضافه شده به هزاران هنر دیگرم. پارسال همین موقع‌ها یک چیزی نوشته بودم و اعتراض کردم به چند کارآموزی جوانی که استخدام کرده‌ایم. این‌که هر سوالی ازشان می‌پرسم، سرشان را می‌اندازند پائین با yes sir و no sir جوابم را می‌دهند. یک جور رابـ ـطه‌ی پدر و فرزندی حاکم شده بود بین‌مان. حتی مطمئنم اگر بهشان بگویم سوئیت هارت، دارلینگ یا حتی مای لاو، بهشان برنمی‌خورد و آن را می‌گذارند به حساب محبت پدرانه‌ام. بعد به این نتیجه رسیدم که پیر شده‌ام و از لیگ دسته‌ی یک، سُر خورده‌ام به لیگ دسته‌ی دو. حالا این هفته عینک هم اضافه شده به ماجرا. هر کس که می‌آید توی اتاق و کاری دارد، از بالای عینک نگاهش می‌کنم. کرک و پرش می‌ریزد. ترس هم اضافه شده به احترامِ سن و سال. قیافه ام شده شبیه علی‌یاری که هندسه‌ی فضایی درس‌مان می‌داد. از بالای عینک که نگاه می‌کرد، خودمان را خیس می‌کردیم. شده‌ام علی‌یاری زمانه‌ام. بدتر از آن امروز صبح، چهار دقیقه دنبال عینکم گشتم تا بالاخره فهمیدم روی چشمم است. همان جوک خُنُکی که سکانس ثابت تمام سریال‌های مزخرف صدا و سیما است و قرار است آدم را بخنداند. اما خب، اصلا ماجرای خنده‌داری نبود. معلوم است در عرض همین یک هفته عادت کرده‌ام به عینک. این‌که دیگر سنگینی‌اش را روی دماغ و دو تا گوشم حس نمی‌کنم و نمی‌دانم با آن پانزده‌ سال در زمان به جلو رفته‌ام. چیزی که روز اول تا حد مرگ عصبی‌ام می‌کرد. من خیلی از این طور عادت‌کردن‌ها خوف می‌کنم. یاد سگ همسایه‌مان می‌افتم. چند ماه پیش کک افتاده بود به جانش و برای این‌که خودش را زیاد نخاراند، یک قیف پلاستیکی انداختند دور گردنش. چند روز اول مثل فرفره دور خودش می‌چرخید و می‌خواست از قیف خلاص شود. اما چند روز بعدتر، عادت کرد و یک جوری چشم‌هایش ملو شده بود که انگار با قیف پلاستیکی از شکم مادرش زده بیرون. یا مثلا همین زین انداختن روی اسب‌ها. دو روز اول جفتک می‌اندازند و می‌خواهند زین و صاحب زین را پرت کنند پائین. اما بالاخره رام می‌شوند و کارشان به یک جایی می‌رسد که بدون سوار، جفتک می‌اندازند.
    خلاصه من از این طور اهلی شدن‌ها و کنار آمدن‌ها و تسلیم شدن‌ها هراس دارم. قدیم‌ها مرز و حکومت و رئیس و شرع و اجتماع و قانون نبوده. آدم‌ها دقیقا شبیه به منِ بدون عینک و سگِ بدون قیف و اسبِ بدون زین بوده‌اند. مطابق نهاد طبیعی‌شان. بعد این چهارچوب‌های وزین بشری یکی یکی بهشان آویزان شده. لابد بشر هم اول جفتک انداخته و نمی‌خواسته زیر بار برود. اما بالاخره عادت کرده و حالا بدون آن‌ها زندگی نمی‌تواند بکند. آدم یک طوری می‌شود که اصلِ خودش را فراموش می‌کند.
    حالا شاید مجبور بشوم و یک زنگوله آویزان کنم به دسته‌ی عینک که هر ثانیه صدا کند و یادم بیاید که عینک یک شی خارجی است که به جبر زمانه به صورتم اضافه شده. گو این‌که لابد بعد از یک هفته به صدای زنگوله هم عادت می‌کنم و آن را بخشی از نهاد خودم می‌دانم. محکومیم به عادت.
    #فهیم_عطار
     
    Blp.., @nicedavil, ***MAHDIS*** و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,251
    12,416
    امتیاز:
    736
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طهران بــهاری
    میلتون اریکسون وقتی دوازده ساله بود دچار فلج اطفال شد. ده ماه بعد شنید که پزشکی به مادرش گفت:
    پسرتان شب را تاصبح دوام نمیاورد.

    اریکسون صدای گریه مادرش را شنید. فکر کرد شاید اگر شب را دوام بیاورم مادرم اینطور زجر نکشد...
    تصمیم گرفت تا سپیده دم صبح بعد نخوابد وقتی خورشید بالا آمد به طرف مادرش فریاد زد: من هنوز زنده ام!
    چنان شادی عظیمی درخانه در گرفت که تصمیم گرفت همیشه تمام تلاشش را بکند که یک شب دیگر درد و رنج خانواده اش را عقب بیندازد!

    اریکسون در سال ۱۹۹۰ در هفتاد و پنج سالگی در گذشت و از خود چندین کتاب مهم درباره ظرفیت عظیم انسان برای غلبه بر محدودیت هایش بجا گذاشت...
     
    Blp.., @nicedavil, ***MAHDIS*** و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,251
    12,416
    امتیاز:
    736
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طهران بــهاری
    ماجرای ﺧﺎﮐﺴﭙﺎﺭﯼ حافظ:

    ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺣﺎﻓﻆ از دنیا می‌رود ﺑﺮﺧﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺑﺎﺯار ﺑﻪ ﻓﺘﻮﺍﯼ ﻣﻔﺘﯽ ﺷﻬﺮ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ می‌ریزند ﻭ ﻣﺎﻧﻊ ﺩﻓﻦ ﺟﺴﺪ ﺷﺎﻋﺮ ﺩﺭ ﻣﺼﻼﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻧﺪ، به این ﺩﻟﯿﻞ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺷﺮﺍﺏ‌ﺧﻮﺍﺭ ﻭ ﺑﯽ‌ﺩﯾﻦ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺤﻞ ﺩﻓﻦ ﺷﻮﺩ.
    ﻓﺮﻫﯿﺨﺘﮕﺎﻥ ﻭ ﺍﻧﺪﯾﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﺷﻬﺮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ برمی‌خیزند. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﮕﻮ ﻣﮕﻮ ﻭ ﺟﺮ ﻭ ﺑﺤﺚ ﺯﯾﺎﺩ، ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﯿﺎﻥ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ می‌دهد ﮐﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻓﺎﻝ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺁﻣﺪ ﺑﺪﺍﻥ ﻋﻤﻞ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪ.
    ﮐﺘﺎﺏ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﮐﻮﺩﮐﯽ می‌دهند ﻭ ﺍﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ‌می‌کند ﻭ ﺍﯾﻦ ﻏﺰﻝ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ ‌می‌شود:
    «ﻋﯿﺐ ﺭﻧﺪﺍﻥ ﻣﮑﻦ ﺍﯼ ﺯﺍﻫﺪ ﭘﺎﮐﯿﺰﻩ ﺳﺮﺷﺖ
    ﮐﻪ ﮔﻨﺎﻩ ﺩﮔﺮﺍﻥ ﺑﺮ ﺗﻮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﻧﻮﺷﺖ
    ﻣﻦ ﺍﮔﺮ ﻧﯿﮑﻢ ﻭ ﮔﺮ ﺑﺪ ﺗﻮ ﺑﺮﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﺵ
    ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﺩِﺭﻭَﺩ ﻋﺎﻗﺒﺖ ﮐﺎﺭ ﮐﻪ ﮐﺸﺖ
    ﻫﻤﻪ ﮐﺲ ﻃﺎﻟﺐ ﯾﺎﺭﻧﺪ ﭼﻪ ﻫﺸﯿﺎﺭ ﻭ ﭼﻪ ﻣﺴﺖ
    ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ﭼﻪ ﻣﺴﺠﺪ ﭼﻪ ﮐﻨﺸﺖ»
    ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺣﯿﺮﺕ ﺯﺩﻩ می‌شوند ﻭ ﺳﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺰﯾﺮ می‌افکنند. ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺩﻓﻦ پیکر حافظ انجام می‌شود ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺣﺎﻓﻆ «ﻟﺴﺎﻥ ﺍﻟﻐﯿﺐ» ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﺷﺪ.

    #تاریخ_ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ_ﺍﯾﺮﺍﻥ
    #ادوارد_براون
     
    Blp.., @nicedavil, mahaflaki و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,251
    12,416
    امتیاز:
    736
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طهران بــهاری
    امروز صبح رادیو ملی یک آقای هنرمند آورده بود تا باهاش

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    کنند. از در و دیوار و آسمان و زمین ازش سوال پرسیدند. ته

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    جهت حسن ختام مجری ازش پرسید که توصیه‌ای برای شنوندگان محترم داری؟ یعنی ما. آقای هنرمند گفت که راز موفقیت این است که منحصر به فرد باشید و راز منحصر به فرد بودن هم این است که خودتان باشید و هیچ نقابی روی صورت‌تان نگذارید و اجازه بدهید تا جامعه درون‌تان را ببیند. البته این‌ها را به شکل خیلی قشنگی بیان کرد. از فرط هیجان مو بر تن من و مجری سیخ شد. مجری با خنده گفت که من از همین ثانیه به نصیحتت عمل می‌کنم. من هم توی دلم همین را گفتم. بعد با خودم فکر کردم که من واقعا می‌توانم خودِ خودم را نمایش بدهم؟ اول از همه فکرم رفت سمت سامانتا. همسایه‌مان است. دو تا سگ بزرگ دارد که هر بار من را می‌بینند واق‌واق شدید می‌کنند. انگار که با من پدرکشتگی دارند. اما من با یک لبخند بهشان می‌گویم آرام باشید عزیزانم. ولی اگر بخواهم خودِ خودم را نشانشان بدهم، احتمالا با دو تا اردنگی و پکیج مفصلی از فحش‌های اف‌دار به استقبالشان می‌روم. اما خب، نمی‌شود. آدم با همسایه‌اش باید مدارا کند. یا مثلا بچه‌ی همسایه روبرو. بی‌نهایت لوس است. خودِ خودم را نمی‌توانم نشان بدهم. وگرنه باید مستقیما به پدرش بگویم اگر این بچه با همین روند خُنُکی پیش برود، آینده‌ی ناجوری پیش رو دارد و باعث تهوع جامعه می‌شود. که البته این‌ها را نمی‌شود بهش گفت. در عوض باید به اجبار دو انگشتم را بگذارم زیر چانه‌اش و با لبخند بهش بگویم گوگولی، چقدر سوئیت‌هارتی تو.
    یا مثلا رئیسم. دیروز صبح موهایش را کوتاه کرده بود. در واقع انگار بزغاله موهایش را چریده بود. خودِ خودم نهیب می‌زد که بهش بگو هر کسی که موهایت را کوتاه کرده، خصومت شخصی باهات داشته. اما مگر آدم می‌شود به رئیسش این را بگوید؟ در عوض گفتم به‌به، چه موهایی. بیست سال جوان‌تر شدی. باریکلا به آقای سلمانی.
    یا خانم منشی شرکت روبرویی‌مان. یک خانم هفتاد ساله‌ی لاغر است که موهایش را کوتاه می‌کند و فرانسوی است و به غایت زیبا. خودِ خودم شاید دلش بخواهد هر روز صبح که توی آسانسور می‌بینمش سفت بغلش کند و بهش بگوید که تو از ژولیت بینوش هم قشنگ‌تری. اما نمی‌شود هر روز توی آسانسور یک زن فرانسوی را بغـ*ـل کرد و بوسید.
    بعد به این نتیجه رسیدم که خیلی نمی‌توانم خودِ خودم را نشان بدهم. خودِ خودِ من خیلی موجود جالبی نیست و احتمالا اگر این نقاب‌های جورواجور را بردارم، جامعه با اردنگی من را از خودش طرد کند. در واقع من خیلی سال بعد از بوکوفسکی به این نتیجه رسیدم که خیلی وقت‌ها دلیل دروغ گفتن‌مان این است که به هم نزدیک بمانیم.
    به هر حال تمام هیجان امروز صبح مثل بنزین بخار شد و رفت. وقتی رسیدم سر کار، خانم فرانسوی را دیدم و فقط محترمانه سلام کردم که یعنی هیچی به هیچی. بعد هم از کروات قرمز گل‌گلی رئیسم تعریف کردم. عصر هم به بچه‌ی همسایه‌مان گفتم قربونت برم. برای سگ‌های سامانتا هم بـ*ـوس فرستادم. کلا با سیم بکسل خودم را وصل کردم به جامعه.
    #فهیم_عطار
     
    Blp.., @nicedavil, ***MAHDIS*** و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,251
    12,416
    امتیاز:
    736
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طهران بــهاری
    من نزدیک به یک دهه از زندگی‌ام را در محله‌ی گلستانِ اهواز زندگی کردم. اسم کوچه‌مان اصفهان بود. بچه‌های کوچه دو دسته بودند. بچه‌های سر کوچه و بچه‌های ته کوچه. یک خط فرضی هم کوچه را مثل خط استوا دو قسمت کرده بود. همین خط فرضی مثل کاتالیزور سالی سه چهار بار آتش دعوا را بین بچه‌های دو سر کوچه شعله‌ور می‌کرد. بزرگترین آن با دار و دسته‌ی یوسف بود. ساعت پنج بعد‌ازظهر، علی رفته بود نان بخرد. وسط مرداد ماه. یوسف هم توی صف بود. گرمای مرداد ماه اهواز همین‌طوری هم عامل سوتفاهم است. حالا چه برسد به این‌که دو نفر از دو سر کوچه توی صف نانوایی، کنار هم باشند. سر هیچ دعوای‌شان شده بود. علی یک چک خوابانده بود زیر گوش یوسف. یوسف هم یک درکونی زده بود به علی. بعد هم مثل کلاف کاموا پیچیده بودند به هم. هیچ کس هم حاضر نشده جدایشان کند. به هر حال آن وقت‌ها موبایل نبوده و آدم‌ها سر صف نانوایی تا حد مرگ حوصله‌شان سر می‌رفته و تماشای دعوا خیلی لـ*ـذت‌بخش بوده. آتش دعوا را از نانوایی کشاندند به کوچه و مثل یک بهمن بزرگ همه‌ی بچه‌ها‌ی دو سر کوچه را به کام خودش کشید. من هم بودم. نمی‌دانستم برای چی دارم دعوا می‌کنم. بدی ماجرا هم همین بود. وقت‌هایی که نمی‌دانستم برای چی دعوا می‌کنم، زورم تحلیل می‌رفت و هیچ بازدهی خوبی نداشتم. در واقع صرفا کتک می‌خوردم. یک اژدهایی درون من خوابیده بود که تا بیدار نمی‌شد، نمی‌توانستم برنده‌ی دعوا بشوم. مثلا یک بار با غرابی‌ها دعوایم شد. فحش دادند به خواهرم. فحش کاف‌دار و خ‌دار و میم‌دار و همه‌چیزدار. من اصلا خواهر ندارم. اما اژدهای درونم بیدار شد. حریف دو نفرشان شدم. دو سه تا مشت و لگد خوردم اما ده برابرش را زدم. چون می‌دانستم که به خواهر نداشته‌ام فحش داده‌اند و همین کافی بود برای کلفت شدن رگ غیرتم. اما برای دعوا با یوسف در آن روز گرم مرداد هیچ دلیل موجهی نداشتم. فقط صرفا بابت تنفر از بچه‌های آن سر کوچه که نمی‌شد کسی را کتک زد. لااقل اژدهای درون من نظرش این بود. همین هم شد که کتک خوردم. در عوض پژمان آن سمت میدان کتک می‌زد. لابد دلایل شخصی خودش را داشت. رسیده بودیم روبروی خانه‌ی آقای پهلوان. همان که سه تا دختر داشت مثل دسته‌ی گل. قشنگی آن‌ها هم باعث نشد که من از حیثیت خودم دفاع کنم و به کتک‌خوردنم ادامه دادم. نهایتا هم برادر یوسف کمربندش را انتفاضه‌طور دور سرش چرخاند و سگک آن را کوباند پشت سرم. خون و درد که پاشید بیرون تازه فهمیدم که زندگی خیلی کوتاه است و آدم برای مردن و جنگیدن و دفاع باید دلایل خیلی موجهی داشته باشد.
    دیروز از فرط بیکاری یک انیمیشن کوتاه روسی دیدم که در آن یک سیرک آتش گرفته بود. صاحب آن التماس می‌کرد به فیل که با خرطومش آب بپاشد و آتش را خاموش کند. فیل هم زیر بار نرفت. دلیلی نداشت برای جنگیدن با آتش. لابد آن‌قدر صاحب سیرک عذابش داده بود که دیگر فیل برای خاموش کردن خانه‌ی خودش هم رغبتی نداشت. جنگیدن دلیل موجه می‌خواهد. خواستن می‌خواهد. لزوما بابت تنفر از بچه‌های ته کوچه که نمی‌شود دعوا کرد. کاشکی یکی من را مطمئن کند که ما آدم‌های سال نود و هفت همان‌قدر خواستن داریم که سال پنجاه و نه داشتیم.
    #فهیم_عطار
     
    Blp.., @nicedavil, ***MAHDIS*** و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,251
    12,416
    امتیاز:
    736
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طهران بــهاری
    سه سال قبل، تجربه ی تازه ای را شروع کردم. "ممنوعیت خواندن و شنیدن اخبار".
    حق اشتراک تمام روزنامه ها و مجلاتم را لغو کردم. از شر تلویزیون و رادیو خلاص شدم. نرم افزار اخبار را از روی آیفونم حذف کردم. دست به هیچ روزنامه ای نمی زدم و وقتی در هواپیما کسی به من پیشنهاد خواندن مطلبی را می داد، عمدا به سمت دیگری نگاه می کردم.
    چند هفته ی اول سخت بود، خیلی سخت. مدام می ترسیدم چیزی را از دست بدهم. اما بعد از مدتی، جهان بینی تازه ای داشتم. نتیجه اش بعد از سه سال: افکار صریح تر، دید ارزشمندتر، تصمیمات بهتر، و زمان بسیار بیشتر. و بهترین نکته؟ هیچ چیز مهمی را از دست نداده بودم...

    #رولف_دوبلی
    از کتاب: هنر شفاف اندیشیدن
     
    Blp.., @nicedavil, ***MAHDIS*** و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,251
    12,416
    امتیاز:
    736
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طهران بــهاری
    برف پاك كن را راه مى اندازم. جيرجيرش بلند مى شود. داريم مى رسيم به مقصد. نيش ترمز مى گيرم. طورى كه هيچ كس متوجه نشود. با سرعت حلزون تو خيابانى كه دارد خيس مى شود مى رانم. دلم مى خواهد اين خيابان به هيچ جا نمى رسيد. آنقدر ادامه داشت كه بتوانم در اين حس خوب موقتى بمانم. دلم مى خواهد كسى بيايد و بنشيند پشت فرمان تا من هم مثل محبوبه تكيه سرم را به سرماى شيشه بدهم. فقط شيشه ها هستند كه وقتى سرت را مى چسبانى به شان جاخالى نمى دهند...
    #مريم_جهانى
    #اين_خيابان_سرعت_گير_ندارد
     
    Blp.., @nicedavil, .neybad. و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,251
    12,416
    امتیاز:
    736
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طهران بــهاری
    زن ها معروف هستند به موجودات ناشناخته . از بس كه كشف نشدنى هستند اين موجودات ظريف . اما كشف آنها آنچنان هم كار سخت و پيچيده اى نيست ! كافيست عاشق باشند ! با بى پولى هاى طرف ميسازند ، در يك خانه نقلى كه هيچ ، در بيابان هم با طرف شان زندگى ميكنند . طرف شان كنسرو بدى و كاستى است ، اما همين كنسرو بدى را ، بهترين مرد دنيا مينامند و تا پاى جان كنارش ميمانند . زن ها اگر عاشق باشند ، جان ميدهند براى يار . اما كافيست عاشق نباشند ! ميشوند بى رحم ترين مخلوق خداوند . مثلا يك عاشق دارند ، فرد عاشق براى شان رسما ميميرد ، اما آنها عين خيال شان نيست و اگر خيلى لطف كنند ميگويند : ( آخى ! مرسى كه عاشق منى ، اما فرد دلخواه من نيستى ، اگر ميخواى بميرى بمير ، من توى تصميمات تو دخالت نميكنم ! )
    زن ها يا صفر هستند يا صد . هيچ حد وسطى را در نظر نميگيرند . يا عاشق هستند ، يا عاشق كُش . هرگز نميتوانند ميان اين دو قرار بگيرند . من بعنوان يك مرد ، براى تمام مردان زمين اين آرزو را دارم : خدا كند ، روزى ، زنى عاشق تان شود به معناى حقيقى . آن زمان تقريبا بهشت را روى زمين و قبل از مرگ تجربه خواهيد كرد ... آمين

    #سهيل_شهابى
     
    Blp.., @nicedavil, .neybad. و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,251
    12,416
    امتیاز:
    736
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طهران بــهاری
    من همیشه فکر می کنم برای یک زن استقلال مالی خیلی خیلی مهم است...
    نه این که آدم مادی ای باشم که این را می گویم...
    نه... واقعا نیستم...
    ولی همیشه دیده ام که این زن ها قویترند... آسوده ترند.
    زن باید دستش توی جیب و کارت و حساب خودش باشد...
    اصلا شاید یک روز دلش خواست برای انگشتان چروک شده ی مادرش یک انگشتر طلا بخرد...
    خواست برود داخل یک شال فروشی و وقتی نتوانست بین چهار تا شال با رنگ ها و طرح های جورو واجور انتخاب کند،بدون درنگ و نگرانی به فروشنده بگوید : همشو می برم!
    یک وقت هم دیدی اول هر ماه کل درآمدش را داد به صاحبخانه...
    همه جورش می شود...
    ولی قسمت قشنگش همان است که لازم نیست برای پول بیشتر گرفتن از شوهرش به هر دلیلی، یکی دو روز با خودش فکر و خیال کند و آخر هم پشیمان بشود. و باز هم در مهمانی بعدی مادرش از توی جعبه ی مقوایی کنار آینه همان انگشتر بدلی زشت را دست کند...

    زن اگر پول خودش را داشته باشد، رنگ موهایش... مدل مانتویش... بوی عطرش... عدد قبض موبایلش... همه و همه را خودش انتخاب می کند!!!
    #فاطمه_شاه_بگلو
     
    Blp.., @nicedavil, .neybad. و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,251
    12,416
    امتیاز:
    736
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طهران بــهاری
    مردها به عشق که مبتلا میشوند ترسو میشوند...
    از آینده میترسند،
    از کسی که بهتر از آنها باشد،
    از کسی که حرف زدن را بهتر بلد باشد،
    از کسی که جیبش پر پول تر باشد،
    از کسی که یکهو از راه برسد و حرفی را که آنها یک عمر دل دل کردند برای گفتنش بی هیچ مکثی بگوید...
    برای همین دور میشوند،سرد میشود
    سخت میشوند
    و محکوم به عاشق نبودن، به بی وفایی، به بی احساسی...
    زنها ولی وقتی دچار کسی میشوند؛
    دل شیر پیدا میکنند و میشوند مرد جنگ...
    میجنگند؛
    با کسانی که نمیخواهند آنها را کنار هم،
    با کسانی که چپ نگاه میکنند به مردشان،
    با خودشان و قلبشان و غرور زنانه شان...
    از جان و دل مایه میگذارند
    و دست آخر به دستهایشان که نگاه میکنند خالیست،
    به سمت چپ سـ*ـینه شان که نگاه میکنند خالیست،
    به زندگیشان که نگاه میکنند خالیست از حضور یکی...
    بعد محکوم میشوند به ساده بودن، به زود باور بودن،
    به تحمیل کردن خودشان...
    هیچ کس هم این وسط نمیفهمد نه عقب کشیدن مرد، عاشق نبودن معنی میدهد
    نه جنگیدن های زن، معنیش تحمیل کردن است...
    #فاطمه_جوادی
     
    Blp.., @nicedavil, .neybad. و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)