نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

◀️خاطرات افراد مشهور▶️

شروع موضوع توسط آشناترین_غریبه ‏15/1/19 در انجمن داستانک

  1. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,547
    13,815
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    دستش را مثل قایقی که روی موج بالا و پایین می رود ، توی هوا رقصاند .
    پرسید : « ارزشش را داشت اينهمه بالا و پایین شدن ها ؟.. » دست هايم را مثل کسی که پارو می زند دو طرف پهلو گرفتم و مثلا پارو زدم . گفتم : « تمام عمر که پارو زده باشی ، نسیم و توفان و روز ابری را که تجربه کرده باشی ، یک روز می رسی وسط دریا ، همان جا که موج ندارد ، همان جا که آفتاب است و دریا آرام است . بعد مثل فرهاد قصه ی « در دنیای تو ساعت چند است؟ » دراز می کشی کف قایق چوبی ات و زیر لب می گویی : « آره ، می ارزید ... »
    #مریم_سمیع_زادگان
     
    Blp.., @nicedavil, "MaHPu" و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,547
    13,815
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    پيراهن سفيد نميپوشيدم ، چون ميدونستم زود چرك ميشه . يه روز تصميم گرفتم لـ*ـذت پوشيدن پيراهن سفيد رو از خودم نگيرم . پوشيدم ، چرك شد . يكى ديگه خريدم ، بازم سريع چرك شد . مدام ميخريدم و مدام چرك ميشدن . تا بالاخره يه رور فهميدم چطور رفتار كنم كه چرك نشه ، كه يكبار مصرف نباشه . از اون روز به بعد با خيال راحت پيراهن سفيد ميپوشيدم و نگران چرك شدنش نبودم . نگرانى لـ*ـذت رو از بين ميبره . ميدونى ميخوام چى بگم ؟ براى انجام دادن هر كارى بايد خطر كرد تا تجربه به دست بياد . من اگر خطر چرك شدن پيراهن سفيد رو قبول نميكردم ، تا آخر عمرم پيراهن سفيد نميپوشيدم كه نكنه چرك بشه ! اما خطر كردم و حالا ياد گرفتم كه چطور مراقب پيراهن سفيدم باشم . اين پيراهن سفيد ميتونه آرزو هاى ما باشه . دنبال فلان آرزو نميريم چون ميترسيم عمرمون تلف بشه و نتيجه خوبى در انتظارمون نباشه . ما بايد اقدام كنيم ، تا شايد نتيجه خوبى بگيريم ، اما اگر اقدام نكنيم ، هرگز نتيجه خوبى نميگيريم . بريد دنبال آرزوهاتون ، نترسيد از هزينه هاى مادى و معنوى . اگر حاصل باب ميل نشد ، حداقل تجربه هاى خوبى رو بدست آورديد . هرگز خودتون رو از لـ*ـذت پوشيدن پيراهن سفيد محروم نكنيد ...

    #سهيل_شهابى
     
    Blp.., @nicedavil, "MaHPu" و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,547
    13,815
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    "هیچکس بعد از رفتن کسی نمیمیرد"

    اگر منظورتان از مردن این است که کسی دراز به دراز بیفتد سـ*ـینه قبرستان…
    و رسما از دست برود
    بله، درست است …هیچکس بعد از رفتن کسی نمرده است!
    اما نمیدانم، اینکه یک نفر بعد از رفتن دیگری
    هنوز قلبش می تپد
    هنوز نفس می کشد
    راه می رود، فکر می کند، حرف می زند
    اما خیلی وقت است که تمام شده،
    جسمش مانده و روحش، مدت هاست دفن شده، اسمش چیست ؟؟؟
    رفتن، اگر جان آدم را نگیرد
    امید آدم را می گیرد…
    احساس آدم را می گیرد …
    و آن کسی که زنده است اما انگیزه زندگی را از دست داده با مرده فرقی دارد …؟

    #فرشته_رضایى
     
    Blp.., @nicedavil, "MaHPu" و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,547
    13,815
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    یک قلپ چای خوردم و رسیدم به خط هشتم. نوشته بود " مرد ها تنوع طلبند. باید با تمایلاتِ ذاتی آنها کنار آمد." این باید گفتنش کمی به زنانگی ام برخورد. کتاب را بستم و فکر کردم به اینکه چرا هیچ کجای دنیا نمی‌گویند که زن ها تنوع طلبند. چرا همیشه زن ها سازگارند. راضی اند به آنچه یا آنکس که دارند. این خصلتشان هم وظیفه‌ی‌شان شده ! اما مرد ها طبیعتشان تنوع طلبیست. انگار حق دارند که چشمشان بچرخد. فکرشان برود. زن ها هم باید این را درک کنند ! یادم آمد که یک بار آقا جان به ماه منیر گفته بود : خانم جان من یک دانه دل دارم و تو آنقدر بزرگی که دلم را با هزار مشقّت اندازه ی داشتنت کردم. دیگر نه چشمم می‌چرخد نه دلم. هیچ گمان نکنی که مرد ها دلشان هم که گیر باشد فکر و ذهنشان طبیعیست که بپرد. اصلا ! مرد اگر مرد باشد هیچ کس جز محبوبش را نمی‌بیند و نمی‌خواهد. اگر دید تکلیفش مشخص است... بعد رو کرد به من و با صدایی آرام گفت : وقتش که رسید، همین یک اخلاق را اگر در مردت ببینی باقی ماجرا را، اگر از من می‌شنوی، عشق حل می‌کند. غیر از این باشد یک دل است و یک چمدان که تا به خودش بیاید می‌بیند که دارد از خمِ کوچه میگذرد....
    نگاهی کردم به کتاب و با خودم گفتم همانی که اولین بار تنوع طلبی را به زبان آورد یَحتَمِل محبوبش آنچنان هم محبوب نبوده... وگرنه به قول آقا جان ، مرد اگر مرد باشد فکر و ذکرش این است که قد و قواره ی دل اش به قدرِ بزرگیِ محبوب اش باشد.. ولاغِیر ...
    #مریم_قهرمانلو
     
    Blp.., @nicedavil, Drosera و 4 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,547
    13,815
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    خیلی وقت‌هاست که دلم می‌خواهد
    دوستت داشته باشم، اما
    نیستی!
    بعد می‌روم پاییز را
    دوست می‌دارم.
    در آن قدم می‌زنم
    با تو حرف می‌زنم
    برگ‌های ریخته‌‌اش را لگد می‌کنم وُ
    فردا،
    نگاهِ‌شان می‌کنم
    می‌بینم که خشک‌تر شده‌اند و بهتر لگد می‌شوند
    وَ صدایِ قدم زدن و
    حرفِ با تو زدن،
    بیشتر شنیده می‌شود
    خیلی وقت‌ها هست که زمستان را
    یخ می‌کنم
    تابستان آب می‌شوم و
    بهار...
    بهار را دق می‌کنم
    خیلی وقت‌ها هست
    که دوستت دارم
    دلم می‌خواهد با تو حرف بزنم...
    .
    #افشین_صالحی
     
    Blp.., @nicedavil, "MaHPu" و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,547
    13,815
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    یه چیزی یادم رفته.
    اون همه خط خطی روی دیوار اتاقم، چیه معناش؟
    این زخم قدیمی روی مچ دست چپم چیه؟
    چرا وقتی همه نهار می خورن من گریه میکنم؟
    اون گل سرخ خشکیده ای که لای کتاب قدیمی بغـ*ـل تختم قایم کردم یادگاری کیه؟
    من یه چیزی رو یادم رفته. یه چیز مهم.
    انگار که یه تیکه از مغزم رو دزدیدن، یا از دلم رو. خوبم. آروم ترم.
    دیگه فکر نمی کنم گنجیشکم.
    دیگه فکر نمی کنم آخرش یه روز خودمو آویزون می کنم به این چنار.
    دکتر گفته به زندگی فکر کن،
    اما من زندگی رو خوب یادم نمیاد، انگار یه تیکه مهمش یادم رفته.
    یادم رفته. هیشکی یادم نمیاره.
    شبها که قبل خواب خیره می شم به سقف،
    همش میدونم باید یه چیزی یادم بیاد،
    یه اسم شاید، اما تو سرم فقط عکس تاریکی هست.
    من یه چیزی، یه کسی یادم رفته.
    یه چیزی رو گم کردم.
    دو شبه باز تو سرم صدا میاد، یه صدای قشنگ که نمیدونم کیه،
    میگه میام دنبالت. نمیاد. به دکتر نمیگم تو سرم صدا میاد،
    دوباره میده سرمو برق بذارن. نمیخوام صدا بره...

    #حميد_سليمى
     
    Blp.., @nicedavil, "MaHPu" و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,547
    13,815
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    ما آدم ها در زمانِ ناچارى ياد ميگيريم، رانندگی كردن را، وقتی تنها شغل راننده بودن است. نفس كشيدن از دهان را، وقتی كه بينی گرفته ميشود. شنا كردن را، وقتی تا چشم كار ميكند آب است. درنده بودن را وقتی سرنوشت آهو بودن مرگ است. سنگ بودن را وقتی خاکها جارو ميشوند و تحمل كردن را وقتی دلتنگی چون ميله ای آهنی تا ته توی قلبمان فرو رفته. تحمل كردن. اين واژه مغموم. زخم كه عميق شود تحمل كردن نبايد از جنس چسب زخم های پارچه ای باشد، بايد نخِ بخيه ای شود كه چنان بدوزد اين زخم را كه هيچ دلتنگی ای به چشم‌ها نشت پيدا نكند. ما آدم‌ها در زمان ناچاری، وقتی طبيبی نيست، ياد ميگيريم طبيب ِ خود بودن را.
    #مهتاب_خلیفپور
     
    Blp.., @nicedavil, "MaHPu" و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,547
    13,815
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    مَردهایی که دلشان برای دختر بچه ها قَنج می رود را یک جورِ خاص دوست دارم .
    آن هایی که تمامِ گل های دخترکِ گلفروش را یکجا می خرند . آن هایی که آرزو دارند فرزندشان دختر باشد
    آنها عجیب خواستنی هستند ...
    انگار به خودشان ایمان دارند که دلِ هیچ دختری را نشکسته اند . یا شاید هم عاشقِ دختری شده اند که پدرش را بیشتر از جانش دوست دارد
    من این مَردها را یک جورِ خاص دوست دارم ...

    #راضیه_محتشمی
     
    Blp.., @nicedavil, "MaHPu" و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,547
    13,815
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    اگه دنبال اینی که به من صدمه بزنی باید بهت بگم که داری وقتتو تلف میکنی!
    من تو زندگیم سختیای زیادی کشیدم خیلی چیزا رو از دست دادم خیلی از آرزوهام نابود شد،از دوست و دشمن،غریبه و آشنا زخم های زیادی خوردم شبای زیادی رو با گریه خوابیدم اما یک روز بالاخره یک روز وقتی از خواب بیدار شدم فهمیدم که دیگه هیچ چیزی توی این دنیا نیست که بتونه به من اسیب بزنه!هیچ چیزی نیست که بتونه من رو از مسیر اصلی زندگیم جدا کنه!هیچکس نیست که ارزش داشته باشه بخاطرش از هدفام دست بکشم!
    متوجه شدی؟من تو مسیرم...مسیر خودم!
    تو میتونی به سمتم سنگ پرتاب کنی،میتونی سعی کنی حواسمو پرت کنی،میتونی با بقیه راجع به من حرف بزنی و شرط ببندی سر موفق نشدنم...
    تو میتونی هرکاری که دوست داری بکنی میتونی همه راه ها رو امتحان کنی اما حقیقتش اینبار بهت قول میدم تو هیچ شانسی نداری...نه تو نه هیچکس دیگه هیچ شانسی برای متوقف کردن من ندارین..
    من خیلی وقته راه افتادم!

    #نورا_مرغوب
     
    Blp.., @nicedavil, "MaHPu" و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,547
    13,815
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    هزار سال پیش سازمان مدیریت صنعتی دوره‌ی یک‌روزه‌ی آموزش مدیریت پروژه گذاشته بود برای مدیران جوان. رئیسم تصمیم گرفت تا من را بفرستد آن‌جا. البته من مدیر نبودم و رئیسم هم این را می‌دانست و مطمئن بود که هیچ آدمی با یک روز قرار نیست مدیر بشود. لابد فقط جهت خالی نبودن عریضه این تصمیم را گرفته بود. معلم‌مان یک زن لاغر و قشنگ و استرالیا درس‌خوانده بود. فامیلش شاکر بود. کلاس کسالت‌بار و ملال‌آوری داشت و از تمام هشت ساعت آن فقط خال لب شاکر یادم مانده و آن‌جایی که تلاش‌می‌کرد تا اهمیت هدف‌مندی را به مدیران جوان (به جز من) بفهماند. شاکر گفت که هدف‌مندی، ارزشمندترین گوهر هر سازمان است و مدیران باید هدفمندی را از زندگی شخصی‌شان شروع کنند تا بتوانند برای یک سازمان هدف‌گذاری کنند. بعد هم گفت کلا همه‌ی انسان‌ها باید هدف داشته باشند. از نمکی‌های دروازه غار بگیر تا فضانوردان ناسا. باقی حرف‌هایش هم کلا لای خمیازه‌های جانکاهم فراموش شده است.
    پانزده سال از کلاس شاکر گذشته و هنوز بی‌هدفی، تاریکترین اطاق روح من است. گاهی وقت‌ها که می‌خواهم خودم را گول بزنم، آرزو‌هایم را به جای هدف به خودم قالب می‌کنم. اما خب، خودم هم خوب می‌دانم که آرزو و هدف از زمین تا آسمان با هم فرق می‌کنند. آرزو‌ها عموما برای رفاه حال و لـ*ـذت خلق می‌شوند. درست مثل فتح قله‌اند. بابت لـ*ـذت فتح، آدم خودش را له می‌کند تا برسد آن بالا. اما خب، پرچمش را که کوبید و نان و پنیرش را که خورد و دو تا عکس یادگاری که گرفت، باید سر خر را کج کند و برگردد پائین. یا برود قله‌ی بعد. آرزوها جای ماندن نیستند و تکراری می‌شوند. من همیشه آرزو داشتم دانشگاه بروم. مهندس بشوم. مهاجرت کنم. خانه بخرم. ماشین سفید داشته باشم. درخت گلابی وحشی توی حیاط پشتی‌ام داشته باشم. تک‌تک این قله‌ها را هم فتح کردم. اما هیچ کدامشان جای ماندن و به آرامش رسیدن نیستند. اما برعکس، هدف لزوما قله و جایی بلند نیست و می‌شود تمام عمر رادر آن با‌معنی زندگی کرد.
    اشکال ماجرا این است که من خیلی دیر به فرق هدف و آرزو پی بردم. تازه فهمیده‌ام که تا الان فقط دنبال آرزوهایم دویده‌ام. بدون این‌که هدفی داشته باشم. درست مثل دیکتاتورها. مثل هیتلر و پینوشه. آرزوی تصاحب دارم. آرزوی رسیدن به این قله‌ها. بابت همین هم هست که هیچ دیکتاتوری به هیچ قله‌ای بسنده نمی‌کند و خوشحال نیست. بعد هم اسم این آرزوها را الکی می‌گذارند هدف. اما هدف عموما معنی دارد. دقیقا جایی است که آدم آنجا با امید زندگی می‌کند و صبح‌ها با امید بیدار می‌شود و می‌داند که اگر بمیرد، هیچ چیزی از دست نداده است. مثل جبار باغچه‌بان. مثل توران میرهادی.
    لزوما این دیرفهمی تقصیر من تنها نیست. هیچ کس در تمام سال‌هایی که فونداسیون فکری من داشت شکل می‌گرفت، هدف‌گذاری را به شکل ارزش برایم تعریف نکرد. در عوض تا دلتان بخواهد جامعه، آرزوها را ارزش‌گذاری کرده. تحصیلات عالیه. تشکیل زندگی. سر و سامان داشتن. متمول بودن. که همه‌ی آن‌ها خوب است اما به شرط هدف داشتن. شاید بابت همین است که منِ مهندسِ مهاجرت‌کرده‌ با ماشین سفید و درخت گلابی وحشی، هنوز نتوانستم چراغِ اتاق تاریک درونم را روشن کنم. شاید بابت همین است که پولدارها و سیاستمدارها مشغول خوردن دنیا هستند. چون آرزوها تمام‌شدنی نیستند و جای ماندن هم نیستند. همان جایی که حرص را تعبیر می‌کنیم به تلاش.
    خلاصه کاش شاکر را پیدا کنم. بهش بگویم که تازه بعد از این همه سال فهمیدم که فتح تمام قله‌های جهان، راه رسیدن به خورشید نیست. در واقع یک اتاق تاریک درون من هست که اگر کلید چراغش را پیدا کنم و روشنش کنم، احتمالا خودم را هم پیدا می‌کنم و می‌فهمم کجا ایستاده‌ام. دیگر لازم هم نیست دنیا را مثل سیب گاز بزنم و تمامش کنم و نیم ساعت بعد دوباره گرسنه باشم.
    #فهیم_عطار
     
    Blp.., @nicedavil, "MaHPu" و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 3)