نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

◀️خاطرات افراد مشهور▶️

شروع موضوع توسط آشناترین_غریبه ‏15/1/19 در انجمن داستانک

  1. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود.
    فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت: بریم دربند؟ پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصا باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم. دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار. حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی.»
    چند سال بعد، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام.گفت: «اون بیستی که دادی خیلی چسبید»
    گفتم: «اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.» خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: «بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟» عکسش را از روی گوشیش نشانم داد. خندیدم.
    گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.»
    نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم. دلم میخواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود، خدا.... فقط سرد بود.
    #مرتضی_برزگر
     
    سایه شب00 از این پست تشکر کرده است.
  2. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    چهارده ساله که بودم ؛ عاشق پستچی محل شدم.خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم ونامه را بگیرم ، او پشتش به من بود.وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود!شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد.با دست لرزان امضا کردم و آنقدر حالم بد بود که به زور خودکارش را از دستم بیرون کشید و رفت.از آن روز، کارم شد هر روز برای خودم نامه نوشتن و پست سفارشی!تمام خرجی هفتگی ام ، برای نامه های سفارشی می رفت.تمام روز گرسنگی می کشیدم، اما هر روز؛ یک نامه سفارشی برای خودم می فرستادم ،که او بیاید و زنگ بزند، امضا بخواهد، خودکارش را بدهد و من یک لحظه نگاهش کنم و برود.
    تابستان داغی بود.نزدیک یازده صبح که می شد، می دانستم الان زنگ میزند! پله ها را پرواز میکردم و برای اینکه مادرم شک نکند ،میگفتم برای یک مجله مینویسم و آنها هم پاسخم را میدهند.حس میکردم پسرک کم کم متوجه شده است.آنقدر خودکار در دستم می لرزید که خنده اش میگرفت .هیج وقت جز سلام و خداحافظ حرفی نمیزد.فقط یک بار گفت :چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان ! و من تا صبح آن جمله را تکرار میکردم و لبخند میزدم و به نظرم عاشقانه ترین جمله ی دنیا بود.چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان ! عاشقانه تر از این جمله هم بود؟ تا اینکه یکروز وقتی داشتم امضا میکردم، مرد همسایه فضول محل از آنجا رد شد.مارا که دید زیر لب گفت : دختره ی بی حیا.ببین با چه ریختی اومده دم در ! شلوارشو ! متوجه شدم که شلوارم کمی کوتاه است.جوراب نپوشیده بودم و قوزک پایم بیرون بود.آنقدر یک لحظه غرق شلوار کهنه ام شدم که نفهمیدم پیک آسمانی من ، طرف را روی زمین خوابانده و باهم گلاویز شده اند!مگر پیک آسمانی هم کتک میزند؟مردم آنها را از هم جدا کردند.از لبش خون می آمد و می لرزید.موهای طلاییش هم کمی خونی بود.یادش رفت خودکار را پس بگیرد.نگاه زیرچشمی انداخت و رفت. کمی جلوتر موتور پلیس ایستاده بود.همسایه ی شاکی، گونه اش را گرفته بود و فریاد می زد.از ترس در را بستم.احساس یک خیانتکار ترسو را داشتم !روز بعد پستچی پیری آمد، به او گفتم آن آقای قبلی چه شد؟ گفت: بیرونش کردند! بیچاره خرج مادر مریضش را میداد.به خاطر یک دعوا ! دیگر چیزی نشنیدم. اوبه خاطر من دعوا کرد!کاش عاشقش نشده بودم !از آن به بعد هر وقت صبح ها صدای زنگ در میشنوم ، به دخترم میگویم :من باز میکنم ! سالهاست که با آمدن اینترنت، پستچی ها گم شده اند.دخترم یکروز گفت :یک جمله عاشقانه بگو.لازم دارم گفتم :چقدر نامه دارید.خوش به حالتان! دخترم فکر کرد دیوانه ام!

    #چيستا_يثربي
     
    daryaa.sadr از این پست تشکر کرده است.
  3. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    شنبه بدترکیب و تلخ و موذی است و شبیه به دختر ترشیده طوبی‌خانم است ! دراز ،‌لاغر ، با چشم‌های ریز بدجنس !
    یکشنبه ، ساده و خر است و برای خودش ، الکی ، آن وسط می‌چرخد!
    دوشنبه ، شکل آقای حشمت‌الممالک است : متین ، موقر ، با کت و شلوارخاکستری و عصا.
    سه‌شنبه ، خجالتی و آرام است و رنگش سبز روشن یا زرد لیمویی است.
    چهارشنبه خل است. چاق و چله و بگوبخند است. بوی عدس پلوی خوشمزه حسن آقا را می‌دهد.پنجشنبه بهشت است و
    جمعه دو قسمت دارد : صبح تا ظهرش زنده و پر جنب و جوش ، مثل پدر ، پر از کار و ورزش و پول و سلامتی.
    رو به غروب ، سنگین ! دلگیر می‌شود ، پر از دلهره‌های پراکنده و غصه‌های بی‌دلیل و یک‌جور احساس گـ ـناه و درد دل از پرخوری ظهر "چلوکباب تا خرخره " و نوشتن مشق‌های لعنتی و گوش دادن به دلی‌دلی غم‌انگیز آوازی که از رادیو پخش می‌شود و دقیقه‌شماری برای برگشتن مادر از مهمانی و همه جا قهوه‌ای تیره ، حتی آسمان ، درخت ها و هوا.


    از کتاب خاطره_های_پراکنده / اثر گلی ترقی
     
    daryaa.sadr از این پست تشکر کرده است.
  4. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    " معذرت خواهي "

    تا سوار تاكسي شدم راننده گفت: «تو كه سواد نداري چرا مي نويسي تو روزنامه هم چاپ مي كني؟» گفتم: «شما از كجا مي دونين من بي سوادم؟» گفت: «اين چي بود هفته پيش نوشته بودي؟» گفتم: «چي نوشتم؟» راننده تاكسي گفت: «شعر صائب را غلط نوشته بودي... اصل شعر اينه كه يك عمر مي توان سخن از زلف يار گفت... در بند اين نباش كه مضمون نمانده است... ولي تو به جاي مضمون نوشته بودي موضوع.» به مسافرهاي تاكسي نگاه كردم: يك آقاي حدودا 60 ساله، يك خانم حدودا 30 ساله و پسر جواني كه به نظر دانشجو مي رسيد توي تاكسي بودند و هر سه داشتند به من بي سواد نگاه مي كردند. حس خوبي نبود. خواستم از زير بار اين نگاه هاي سرزنش بار بيرون بيايم. گفتم: «بله تو خيلي از نسخه ها مضمونه ولي تو بعضي از نسخه ها هم موضوع ثبت شده.» مرد 60 ساله گفت: «تو هيچ نسخه يي از ديوان هاي صائب موضوع نيومده.» گفتم: «مگه شما همه نسخه ها را خوندين؟» مرد گفت: «بله». گفتم: «مگه مي شه؟» مرد گفت: «بله» گفتم: «شما چه كاره ايد؟» مرد گفت: «استاد دانشگاه... ادبيات فارسي»‌

    ‌ با خودم فكر كردم چرا بايد سوار تاكسي اي شوم كه راننده اش صائب خوان باشد و مسافرش استاد ادبيات فارسي دانشگاه، آن هم دقيقا روزي كه هفته قبلش شعري از صائب را اشتباه نوشته بودم... چاره يي نبود ،گفتم: «ببخشيد... اشتباه كردم.» راننده خنديد و گفت: «اين شد... همه اشتباه مي كنن اشكالي هم نداره به شرطي كه بعدش معذرت بخوان...» با خودم فكر كردم كاش براي بقيه اشتباهات زندگي ام هم معذرت خواسته بودم ولي ديدم خيلي وقت ها حتي نفهميدم كه اشتباه كرده ام، مثل همين هفته قبل و كسي هم نبود كه بگويد اشتباه كرده ام... حيف...‌

    #سروش_صحت
     
    The unborn, .neybad. و daryaa.sadr از این پست تشکر کرده اند.
  5. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    امروز مجبور شدم به سربازی شلیک کنم ...

    امروز مجبور شدم به سربازی شلیک کنم ... که وقتی روی زمین افتاد اسم زنش را صدا می‌کرد.

    ماریا ... ماریا ... و بعد جلو چشمان من مُرد. به گردنش آویزی بود که عکس عروسی خودش و دخترک کم‌سنی در آن بود. حدس زدم ماریاست. از خودم بدم آمد.

    من معمولا پای افراد را نشانه می‌گیرم. سعی می‌کنم آن‌ها را نکشم. فقط زخمی کنم تا دنبال ما نیایند. اما وقتی پای این سرباز را نشانه گرفته بودم، ناگهان خم شد و گلوله به سـ*ـینه‌اش خورد.

    حالا ماریای کوچکش چه‌قدر باید منتظر او بماند. چه قدر باید شال و پیراهن گرم ببافد که یک روز مردش از جنگ برگردد.
    ماریا حتی نمی‌داند که مردش زیر باران برای آخرین بار فقط اسم او را صدا زد.

    جنگ بدترین فکر بشر است ... از بچگی فکر می‌کردم مگر آدم‌ها مجبورند با هم بجنگند و حالا می‌بینم بله. گاهی مجبورند ... چون آن‌ها که دستور جنگ را می‌دهند زیر باران نیستند.
    میان گل‌ولای نیستند و با فکر چشمان سبز ماریا نمی‌میرند.

    آن‌ها در خانه‌های گرم‌شان نشسته‌اند. سیگار می‌کشند و دستور می‌دهند ... کاش اسلحه‌ام را به سمت رئیسانی می‌گرفتم که در خانه‌های گرم‌شان نشسته‌اند. بچه‌هایشان در استخر شنا می‌کنند و آنها با یک خودنویس گران، حکم مرگ هزاران همسر ماریاها را امضا می‌کنند. راحت‌تر از نوشتن یک سلام.

    جنگ را شرورترین افراد بر می انگیزانند
    و شریفترین افراد اداره میکنند.

    #آندره_مالرو
     
  6. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    وﻗﺘﯽ تو جبهه ﻫﺪﺍﯾﺎﯼ ﻣﺮﺩﻣﯽ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺩﺭ ﻧﺎﯾﻠﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﺎﺯﮐﺮﺩﻡ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﯾﮏ ﻗﻮﻃﯽ ﺧﺎﻟﯿﻪ ﮐﻤﭙﻮﺗﻪ ﮐﻪ ﺩﺍﺧﻠﺶ ﯾﮏ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﺳﺖ ، ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ :

    ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺭﺯﻣﻨﺪﻩ ﺳﻼﻡ ، ﻣﻦ ﯾﮏ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺩﺑﺴﺘﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﻢ . ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻤﮏ ﺑﻪ ﺭﺯﻣﻨﺪﮔﺎﻥ ﺟﺒﻬﻪ ﻫﺎﯼ ﺣﻖ ﻋﻠﯿﻪ ﺑﺎﻃﻞ ﻧﻔﺮﯼ ﯾﮏ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﻫﺪﯾﻪ ﺑﻔﺮﺳﺘﯿﻢ. ﺑﺎ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺭﻓﺘﻢ ﺍﺯ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺑﻘﺎﻟﯽ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﺑﺨﺮﻡ . ﻗﯿﻤﺖ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﻫﺎ ﺭﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ، ﺍﻣﺎ ﻗﯿﻤﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﮔﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩ، ﺣﺘﯽ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﮔﻼﺑﯽ ﮐﻪ ﻗﯿﻤﺘﺶ 25 ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺍﺭﺯﺍﻥ ﺗﺮ ﺑﻮﺩ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﺨﺮﻡ... ﺁﺧﺮ ﭘﻮﻝ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺳﯿﺮﮐﺮﺩﻥ ﺷﮑﻢ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺖ !ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﮐﻨﺎﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﻗﻮﻃﯽ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﺍﻥ ﺭﺍ ﺷﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺗﻤﯿﺰِ ﺗﻤﯿﺰ ﺷﺪ. ﺣﺎﻻ ﯾﮏ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺭﺯﻣﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭﻡ ، ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﮐﻪ ﺗﺸﻨﻪ ﺷﺪﯾﺪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻗﻮﻃﯽ ﺁﺏ ﺑﺨﻮﺭﯾﺪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﺸﻮﻡ ﻭ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﺟﺒﻬﻪ ﻫﺎ ﮐﻤﮑﯽ ﮐﻨﻢ

    ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺗﻮ ﺳﻨﮕﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺁﺏ ﺗﻮﯼ ﺍﯾﻦ ﻗﻮﻃﯽ ﻧﻮﺑﺖ ﻣﯽﮔﺮﻓﺘﻨﺪ، ﺁﺏ ﺧﻮﺭﺩﻧﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ ﺭﯾﺨﺘﻦ ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﺷﮏ ﺑﻮﺩ...
    "شهيد حسين خرازى"

    شرمشان باد ، کسانی که با اختلاس ، دزدی و رانت خواری به خون شهیدان خــ ـیانـت کردند و می کنند....
     
    کوکیッ از این پست تشکر کرده است.
  7. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    وقتی تیم برزیل را در فینال شکست دادیم و قهرمان جهان شدیم هم‌ بازی‌هایم در تیم ملی آلمان دور زمین می رقصیدند و هلهله میکردند اما من سرسوزنی شاد نبودم ...

    راستش غمگین بودم چون ما امید بدهکارترین مردم دنیا را نا امید کرده بودیم و این وحشتناک بود ، بازیکنان برزیل له و لورده بودند و به تلخی اشک میریختند ، ما در آلمان همه چیز داشتیم ، برجهای سر به فلک کشیده ، بزرگراه‌های رویایی ، اتومبیل‌های شیک ، پاساژهای پررونق و درآمدهای سرشار اما آنها هیچ چیز نداشتند جز فوتبال ...

    همبازی هایم را شبیه جانوران وحشی و درنده میدیدم که بالای سر شکار بی‌پناه خود شادی میکردند ، ما دل مردم فقیری را شکسته بودیم ...

    شاید اگر آنها پیروز میشدند مردم برزیل حداقل همان یک شب غمهای خود را فراموش میکردند .

    #هارولد_شوماخر
    دروازه‌بان افسانه‌ای آلمان در دهۀ ٨٠ میلادی
     
    کوکیッ از این پست تشکر کرده است.
  8. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    اين جوان به هدف سرقت به خانه ى اين پيرمرد 72 ساله وارد شد ، او فكر ميكرد سرقت از اين پيرمرد آسان است و ريسك بزرگى نيست ، اما نمى دانست كه اين پيرمرد قهرمان سابق بوكس است!





    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید


    شهر ویتی یر در آلاسکا ، تنها دارای 217 شهروند است که همگی در یک ساختمان 14 طبقه زندگی می کنند !

    این ساختمان مدرسه، بیمارستان، کلیسا و فروشگاه شهر را نیز در خود جای داده است.





    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید


    کودکان متولد سال 2019 هیچ گاه نیازی به گرفتن گواهینامه رانندگی نخواهند داشت !

    براساس پیش بینی دانشمندان، خودروهای هوشمند حداکثر ظرف 10 الی 15 سال آینده در اکثر کشورهای جهان فراگیر میشوند....
     
    کوکیッ از این پست تشکر کرده است.
  9. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    عزیز نسین نویسنده نامی و طنز پرداز ترک که سال ها زندانی سیـاس*ـی در ترکیه بود و جانش را نیز بخاطر روشنگری های سیـاس*ـی و اجتماعی اش از دست داد ، در یکی از نوشته هایش می نویسد :

    بعنوان یک خبرنگار سفری به هندوستان داشتم . سوار قطاری شده بودیم ، ناگهان قطار به طرز وحشتناکی ترمز کرد و ایستاد ، سراسیمه پایین آمدیم و من دیدم گاوی فربه روی ریل نشسته و مانع حرکت قطار شده...

    به راهنمای هندی خودم گفتم چرا کسی گاو را از روی ریل خارج نمی کند تا راه قطار باز شود ؟ او گفت : گاو مقدس است و کسی نمیتواند مزاحمش شود ، گفتم پس چاره چیست !؟ گفت : باید آنقدر صبر کنیم تا گاو با میل خودش ریل را ترک کند ! گفتم یعنی یک گاو جلو حرکت قطاری را تا هر وقت بخواهد می گیرد و کسی مانعش نمی شود ؟ گفت : آری ، گاو مقدس است

    و من دانستم در جوامع عقب مانده هم افراد و عقاید بظاهر مقدس ، جلو ریل حرکت قطار جامعه شان نشسته اند و با وجود آنها ، هیچکس جرات نمی کند آنها را از روی ریل خارج سازد....
     
    کوکیッ از این پست تشکر کرده است.
  10. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    عزیز نسین نویسنده نامی و طنز پرداز ترک که سال ها زندانی سیـاس*ـی در ترکیه بود و جانش را نیز بخاطر روشنگری های سیـاس*ـی و اجتماعی اش از دست داد ، در یکی از نوشته هایش می نویسد :

    بعنوان یک خبرنگار سفری به هندوستان داشتم . سوار قطاری شده بودیم ، ناگهان قطار به طرز وحشتناکی ترمز کرد و ایستاد ، سراسیمه پایین آمدیم و من دیدم گاوی فربه روی ریل نشسته و مانع حرکت قطار شده...

    به راهنمای هندی خودم گفتم چرا کسی گاو را از روی ریل خارج نمی کند تا راه قطار باز شود ؟ او گفت : گاو مقدس است و کسی نمیتواند مزاحمش شود ، گفتم پس چاره چیست !؟ گفت : باید آنقدر صبر کنیم تا گاو با میل خودش ریل را ترک کند ! گفتم یعنی یک گاو جلو حرکت قطاری را تا هر وقت بخواهد می گیرد و کسی مانعش نمی شود ؟ گفت : آری ، گاو مقدس است

    و من دانستم در جوامع عقب مانده هم افراد و عقاید بظاهر مقدس ، جلو ریل حرکت قطار جامعه شان نشسته اند و با وجود آنها ، هیچکس جرات نمی کند آنها را از روی ریل خارج سازد....
     
    کوکیッ از این پست تشکر کرده است.

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 3)