نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

◀️خاطرات افراد مشهور▶️

شروع موضوع توسط آشناترین_غریبه ‏15/1/19 در انجمن داستانک

  1. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,251
    12,415
    امتیاز:
    736
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طهران بــهاری
    مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم.
    دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان.
    اما این یکی فرق داشت. وقتی بدون اینکه منو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم "داد ،یعنی فرق داشت!
    همان همیشگی من را میخواست
    همیشگی ام به وقت تنهایی!
    تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.
    موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه اش را نگذاشته بود پشت گوش!
    ساده بود، ساده شبیه زنهایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند!
    باید چشمانش را میدیدم اما سرش را بالا نمی آورد.

    همه را صدا میکردم قهوه شان را ببرند اما قهوه این یکی را خودم بردم، داشت شاملو میخواند و
    بدون اینکه سرش بالا بیاورد تشکر کرد.
    اما نه!
    باید چشمانش را میدیدم
    گفتم ببخشید خانوم؟
    سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگویم اما
    اما چشمان قهوه ای روشن و سبزه ی صورتش همراه با مژه هایی که با تاخیر بازو بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت، طوری که آب دهانم هم پایین نرفت.
    خجالت کشید و سرش پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد و سینی به صندلی تا لو برود چقدر دست و پایم را گم کرده ام.
    از فردا یک تخته سياه گذاشتم گوشه ای از کافه و شعرهای شاملو را مینوشتم!
    هميشه می ایستاد و با دقت شعرها را میخواند و به ذوقم لبخند میزد.
    چند بار خواستم بگویم من را چه به شاملو دختر جان؟!
    این ها را مینویسم تا چند لحظه بيشتر بایستی تا بیشتر ببینمت و دل از دلم برود!

    شعرهای شاملو به منوی کافه هم کشید و کم کم به در و دیوار و روی میز و.. .
    دیگر کافه بوی شاملو را میداد!
    همه مشتری مداری میکردنند من هم دختر رویایم مداری!
    داشتم عاشقش میشدم و یادم رفته بود که باید تا یک ماه دیگر برگردم به شهرستان و پول هایی که در این مدت جمع کرده ام خرج عمل مادرم کنم. داشتم میشدم که نه، عاشق شده بودم و یادم رفت اصلا من را چه به این حرف ها؟ یادم رفته بود باید آرزوهایم را با مشکلات زندگی طاق بزنم
    این یک ماه روئیایی هم با تمام روزهایی که می آمد و کنار پنجره مینشست و لته آیریش میخورد تمام شد!
    و برای همیشه دل بریدم از بـ*ـوسـه هایی که اتفاق نیفتاد!
    مدتی بعد شنیدم بعد از رفتنم مثل قبل می آمده و مینشسته کنار پنجره و قهوه اش را بدون اینکه لب بزند رها میکرده و میرفته.
    یک ترم بعد هم دانشگاهش را کلا عوض کرده بود.
    عشق همین است
    آدم ها می روند تا بمانند..!
    گاهی به آغـ*ـوش یار
    و گاهی از آغـ*ـوش یار..
    #علی_سلطانی
     
    .neybad. و سایه شب00 از این پست تشکر کرده اند.
  2. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,251
    12,415
    امتیاز:
    736
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طهران بــهاری
    دو سال و هفت ماه دیوانه وار یک نفر دوست داشتم
    آنقدر دوست داشتم که جرات نمیکردم بگویم
    آنقدر نگفتم که در یک بعد از ظهر تابستانی از این بعد از ظهرهای جمعه که انگار آسمان فرهاد گوش داده است، خواهرم بعد از کلی منو من کردن گفت فلانی نامزد کرد
    کمی خیره ماندم و چیزی نگفتم
    انگار این خفه ماندن بخشی از تقدیرم بود
    شاید هم بزرگ شده بودم و باید با هر چیزی منطقی برخورد میکردم. خب اگر من را میخواست حتما میماند و دلش برای دیگری نمیرفت!
    خلاصه منطقی برخورد کردم و تنها تعدادی تار موی سفید در این چند ساعت برایم باقی ماند!
    غروب بود و قلیانی چاق کردم و به همراه آهنگی از هایده، کنار حوض نشستم
    اهالی خانه فهمیده بودنند چه بلایی سرم آمده اما هیچ کدام به رویم نمی آورند
    تا اینکه پدربزرگ آمد و کنارم نشست
    چند کام از قلیان گرفت
    حالا باید نصیحتم میکرد اما اینبار لحنش میلرزید!
    چشم دوخت به زغال قلیان و بی مقدمه گفت:
    سرباز سنندج بودم و دیر به دیر مرخصی میدادن تا اینکه یه روز مادرم با هزار بدبختی واسه دیدنم اومد پادگان.
    فرمانده وقتی حال مادرمو دید دو هفته مرخصی داد.
    خلاصه با کلی خوشحالی اومدیم سر جاده و سوار مینی بـ*ـوس شدیم
    دو تا صندلی از من جلوتر یه دخترکُرد نشسته بود که چشمای سیاه و کشیده اش قلبمو چلوند،
    نگام که میکرد وا میرفتم.
    نامرد انگار آرامشو به چهره ش آرایش کرده بودن و موهاشو هزارتا زن زیبا با ظرافت بافته بودن، هر بادی که میوزید و شالش تکون میخورد ،دست و تن و دلم میلرزید
    اصن یه حالی بودم.
    یه ساعتی از مسیر گذشته بود که با خودم عهد کردم وقتی رسیدیم به مادرم بگم حتما با مادرش حرف بزنه
    داشتم نقشه میکشیدم که چی بگم و چه کنم که مینی بـ*ـوس کنار جاده واستادو اون دختر کُرد با مادرش پیاده شد و رفت
    همه چیز تو چند لحظه اتفاق افتاد و من فقط ماتم بـرده بود. نمیدونستم باید چه غلطی بکنم، تا از شک در بیام کلی دور شده بودیم، خلاصه رفت و مام اومدیم
    اما چه اومدنی؟ کل حسم تو مینی بـ*ـوس جا مونده بود
    مثلا دو هفته مرخصی بودم، همه فکر میکردن خدمت آدمم کرده و سربه زیر و آروم شدم، بعضیام میگفتن معتاد شده اما هیچ کس نفهمید جونمو واسه همیشه تو نگاه یک دختر کُرد جا گذاشتم
    .
    .
    پدر بزرگ گفت و رفت و حالا مفهوم لباس و شال کُردی مادر بزرگ ونام کُردی عمه و هزار رد پای دیگر برایم روشن شده بود
    پدر بزرگ گفت و رفت
    و من تا صبح
    به نامت
    به رنگ شال گردن ات
    به لباس هایی که میپوشیدی فکر میکردم
    که قرار است یک عمر
    برایم باقی بماند

    علی_سلطانی#
     
    سایه شب00 از این پست تشکر کرده است.
  3. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,251
    12,415
    امتیاز:
    736
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طهران بــهاری
    پانزده سالم نشده بود که آقاجون دستم را گرفت و برد توی یک انبار پلاستیکِ نزدیک مولوی. کارم این بود که سفارش فاکتورهای سبد و آفتابه و زمین شور و سطل و سنجاق و جاصابونی و هر چیز پلاستیکی دیگری را جور کنم. از لای ردیف ها و اشکاف ها و طبقه ها، جنس ها را بکشم بیرون. بچینم توی راهروی بلندی که انتهایش وانت یا کامیونی پارک شده بود. سفارش ها که بار زده می شد، می ایستادم کنار بقیه کارگرها و باربرها. همه زل می زدند به دستِ صاحب بار یا کسی که آمده بود جنس ها را تحویل بگیرد. اگر خبری نمی شد، سرکارگرمان دست هایش را به هم می مالید و آهسته می گفت: پول چایی این بچه ها رو فراموش نکنید. مودبانه می گفت. من را هم نشان می داد. یک بچه خجالتی با سری پایین، لپ هایی گل انداخته و لباس هایی مرتب تر از بقیه. از آن پول چایی ها هیچی گیر من نمی آمد. زور کارگرها زیاد بود و چند بار تهدیدم کرده بودند که اگر حرفی بزنم، می برند پشتِ یکی از ردیف هایِ پشتی و بلا سرم می آورند.

    یکبار دلم می خواست برای خودم، چیزی بخرم. یک جور مداد نوکی هفتاد هشتاد تومانی. کارگرها داشتند پول چایی ماه گذشته را تقسیم می کردند. رفتم جلو.گفتم: «سهم منم بدین.» یک تیِ دسته بلند برداشته بودم. میله اش را کوبیدم زمین. یکی شان آمد جلو. گفت: «بیا بهت بدم.» دستم را از بازو گرفت و کشید تا پشتِ ردیفِ سطل آشغال ها. خودم را پیچ و تاب می دادم تا بتوانم از دستش خلاص شوم. نمی شد. صدای خنده بقیه را می شنیدم و دست و پا می زدم. پرتم کرد ته راهرو. با کله رفتم توی دیوار. چند تا سطل آشغال و سبد توری از ردیف های دو طرف ریخت روی صورتم.....

    آن روز کتک خورده آمدم بیرون. یقه لباسم پاره شده بود و از هر دو سوراخ بینی ام، خون فواره می زد. ولی خوشحال بودم. خوشحال بودم که اندازه درد را فهمیدم. دردی که من را نکشت، از پا نینداخت و هیچ چیز دیگری هم نشد. فقط یک حس بود. مثل دوست داشتن. مثلِ بوسیدن. مثل پریدن از بالای سکو توی استخر. آن روز من درد را به آغـ*ـوش کشیدم. بوسیدمش. نوازشش کردم. آرام که شد، خودش رفت. مثل همه حس های دیگر.
    ولی یادم داد، حرفم را بزنم.
    #مرتضی_برزگر
     
    سایه شب00 از این پست تشکر کرده است.
  4. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,251
    12,415
    امتیاز:
    736
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طهران بــهاری
    قرار بود من پزشک شوم. یعنی این قرار را با پدرم گذاشته بودیم. قرار بود درسم را خوب بخوانم‌، بعد در بهترین دانشگاه ایران قبول شوم و پزشکی بخوانم. این قرار مال وقتی بود که اصلا نمی دانستم دانشگاه و کنکور چیست. از برق چشمان پدرم - وقتی از پزشکی حرف میزد - فهمیده بودم باید چیز قشنگی باشد.
    اما اصلی ترین تصمیم زندگی ام را در 15 سالگی گرفتم. پدرم گفت باید مهندس شوی. مهندسین ارشد محل کارش او را قانع کرده بودند که پول در مهندسی ست. بعد با عجله خودش را به خانه رسانده بود و گفته بود: پسرم پزشکی سخت است،‌ آخرش هم معلوم نیست تخصصی که میگیری به درد پول در آوردن بخورد یا نه. اما مهندسی خیلی بهتر است‌، چهار سال درس میخوانی،‌ می شوی مهندس. یک امضا میزنی و تمام. بعد ماشین های خوشگل و مدل بالا میخری،‌ خانه های آنچنانی. حتی می توانی در هر شهر یک خانه داشته باشی. این ها را میگفت و لـ*ـذت می برد. احساس می کرد یک لیموزین مشکلی صفر کیلومتر ایستاده است جلوی خانه مان و دو بادیگارد مشکلی پوش ِ خوش تیپ من را بدرقه خانه کرده اند.

    آن زمان اما من عاشق دختری شده بودم که خانه شان روبروی خانه ما بود درست روبرو. هر شب یک ربع مانده به دوازده بدون اینکه قرار قبلی گذاشته باشیم می آمدیم جلوی پنجره و همدیگر را نگاه میکردیم. هر شب برایش نامه می نوشتم که دوستش دارم و قرار است پزشک مشهوری شوم و برایش یک خانه زیبا و النگو بخرم. بعد که تصمیم بابا عوض شد ، تمام نامه ها را پاره کردم و دوباره برایش از مزایای همسر یک مهندس شدن نوشتم و توضیح دادم که مهندس ها خانه ها و النگو های بهتری برای همسرشان می خرند.

    هیچوقت قسمت نشد نامه را به او بدهم‌، چون تا می آمدم تصمیمی بگیرم‌، قرار هایمان عوض می شد. یک روز راننده اتوبوس می شدم،‌ یک روز حسابدار. یک روز فوق تخصص قلب می شدم و یک روز مخترع سامانه های موشکی. فکر میکردم قبل از اینکه کسی را دوست بداری باید تکلیف قرارها با پدرت را مشخص کنی. بالاخره وقتی دوست دخترت از تو النگو خواست،‌ باید بتوانی بگویی چشم.
    یک روز هم دیدم که دست به دست پسری که حداقل 5 سال از من بزرگتر بود قدم می زند. رگ غیرت ِ شرقی ام باد کرد و آمدم دوباره همه ی نامه ها را پاره کردم و ریختم توی چاه توالت. دیگر هیچوقت پای پنجره نرفتم،‌ هیچ وقت تلاش نکردم تا بدانم اسمش چیست و با پدرش قرار گذاشته است که چکاره شود. بعد از آن دیگر قراری با پدرم نگذاشتم. نه دکتر شدم و نه مهندس، نه نابغه ریاضیات و نه تکنسین ماهر اکترونیک . شاعر شدم ‌و تمام زندگی ام با کلمه گذشت.
    @sibsketch
    یک روز کاغذی برداشتم و بزرگ روی آن نوشتم:
    یادم باشد قبل از اینکه با پسرم قرار بگذارم که چکاره شود،‌ به او یاد دهم که خوب عاشق شود ، خوب عاشقی کند و بجای النگو و خانه ی زیبا، برای معشوقش قشنگ بخندد ‌و جرات کند که روزی چند بار به او بگوید:‌ دوستت دارم . مهندسی که نداند چگونه باید بگوید دوستت دارم‌، به درد لای جرز دیوار می خورد. پزشکی که نداند درد دل ِ بی صاحاب ِ معشوق‌اش را چگونه باید دوا کند‌، آمپول زن هم نیست. بعد نامه را تا کردم و گذاشتم توی صندوقچه ای که نامه های زیادی را از قبل در دلش جا داده بود.

    #مهدی_صادقی
     
    سایه شب00 از این پست تشکر کرده است.
  5. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,251
    12,415
    امتیاز:
    736
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طهران بــهاری
    ﺳﺎﻝ ﮔﺬﺷﺘﻪ، ﻳﮏ ﺟﻔﺖ ﮐﻔﺶ ﺧﺮﻳﺪﻡ ﮐﻪ ﺭﻧﮕﺶ ﻗﺸﻨﮓ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺍﻧﺪﮐﻲﭘﺎﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﻲ ﮐﺮﺩ. ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ: ﮐﻤﻲ ﮐﻪ ﺑﮕﺬﺭﺩ، ﺟﺎ ﺑﺎﺯﻣﻲ ﮐﻨﺪ. ﺧﺮﻳﺪﻡ، ﭘﻮﺷﻴﺪﻡ، ﺧﻴﻠﻲ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﻣﺎ ﺟﺎ ﺑﺎﺯﻧﮑﺮﺩ، ﻓﻘﻂ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﻫﺎﻱ ﭘﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﻲ ﺳﺎﺧﺖ.
    ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ، ﺑﻬﺮ ﺣﺎﻝ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻧﮕﻲ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﻢ، ﺩﺭﻣﺴﻴﺮﻫﺎﻱ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻣﻲ ﭘﻮﺷﻢ.
    ﺩﺭ ﻣﺴﻴﺮﻫﺎﻱ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻫﻢ، ﭘﺎﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﻲ ﮐﺮﺩ. ﻣﻦ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ. ﮐﻔﺸﯽ ﮐﻪ ﭘﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﺧﻮﺷﺮﻧﮓ ﺑﻮﺩ، ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻣﯽ ﺧﺮﯾﺪﻡ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺮﯾﺪﻡ ﻭ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻧﮕﻬﺶ ﻣﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ.

    ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺍﺳﺖ، ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻧﮕﻬﺶ ﺩﺍﺷﺖ. ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻃﯽ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻭ ﺳﺎﻝ ﻫﺎ حملش ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻣﺮﯼ ﺩﻟﺨﻮﺍﻩ ﺗﺒﺪﯾﻞﺷﻮﺩ. ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﮐﺮﺩﻧﺶ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺩ، ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﺷﺪﻥﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩ.
    ﺍﻣﺮﻭﺯ کفش ﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ!

    #مرﺟﺎﻥ_ﺭﯾﺎﺣﯽ
     
    سایه شب00 از این پست تشکر کرده است.
  6. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,251
    12,415
    امتیاز:
    736
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طهران بــهاری
    یک بار دزدکی با هم رفتیم سینما و من دو ساعت تمام به جای فیلم او را تماشا کردم. دو سال گذشت. جیب هایم خالی بود و من هنوز عاشق فروغ بودم. گرسنگی از یادم رفته بود.
    یک روز فروغ پرسید:
    کی ازدواج می کنیم؟
    گفتم:
    اگر ازدواج کردیم دیگر به جای تو باید به قبض های آب و برق و تلفن و قسط های عقب افتادۀ بانک و تعمیر کولر آبی و بخاری و آبگرمکن و اجاره نامه و اجاره نامه و اجاره نامه و شغل دوم و سوم و دویدن دنبال یک لقمۀ نان از کلۀ سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیب های خالی و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم!
    و تو به جای عشق باید دنبال آشپزی و خیاطی و جارو و شستن و خرید و میهمانی و نق و نوق بچه و ماشین لباسشوئی و جارو برقی و اتو و فریزر و فریزر و فریزر باشی. هر دومان یخ می زنیم. بیشتر از حالا پیش همیم اما کمتر از حالا همدیگر را می بینیم. نمی توانیم ببینیم. فرصت حرف زدن با هم را نداریم. در سیالۀ زندگی دست و پا می زنیم، غرق می شویم و جز دلسوزی برای یک دیگر کاری از دستمان ساخته نیست. عشق از یادمان می رود و گرسنگی جایش را می گیرد!

    #مصطفی_مستور
    از کتاب: عشق روی پیاده رو
     
    سایه شب00 از این پست تشکر کرده است.
  7. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,251
    12,415
    امتیاز:
    736
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طهران بــهاری
    برای ملاقات شخصی به یکی از بیمارستانهای روانی رفتیم .

    بیرون بیمارستان غُلغله بود .

    چند نفر سر جای پارک ماشین دست به یقه بودند .

    چند راننده مسافرکش سر مسافر با هم دعوا داشتند و بستگان همدیگر را مورد لطف قرار می دادند .

    وارد حیاط بیمارستان که شدیم، دیدیم جایی است آرام و پر درخت. بیماران روی نیمکت ها نشسته بودند و با ملاقات کنندگان گفت وگو می کردند .

    بیماری از کنار ما بلند شد و با کمال ادب گفت: من می روم روی نیمکت دیگری می نشینم که شما راحت تر بتوانید صحبت کنید .

    پروانه زیبایی روی زمین نشسته بود، بیماری پروانه را نگاه می کرد و نگران بود که مبادا زیر پا لِه شود. آمد آهسته پروانه را برداشت و کف دستش گذاشت تا پرواز کند و برود .

    ما بالاخره نفهمیدیم
    بیمارستان روانی اینور دیوار است یا آنور دیوار ؟ ...

    کمال تعجب !!!! | زنده‌یاد عمران صلاحی | نشر پوینده
     
    سایه شب00 از این پست تشکر کرده است.
  8. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,251
    12,415
    امتیاز:
    736
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طهران بــهاری
    در را زد و و وارد اتاق شد. مدير يکی از بخشهای ديگر مؤسسه بود. يک فرم استخدامی پر شده دستش بود و بعد از حال و احوال مختصری٬ فرم را داد دست من و گفت: "نگاه کن، اين چه جالبه!". کمی بالا و پايين فرم را ورانداز کردم. به نظرم يک فرم معمولی می آمد حاوی مشخصات خانمی که برای استخدام مراجعه کرده بود.
    پرسيدم: "چی ش جالبه؟" گفت: "مشخصات فردی ش رو ببين!" شروع کردم به زير لب خواندن مشخصات فردی ... نام ... نام خانوادگی ... تا رسيدم به آنجا که بود "فرزند: ..."٬ ديدم جلويش نوشته: "رضا و پروين". چند لحظه مکث کردم ...؛ مکث مرا که ديد٬ لبخندی زد و گفت: "ببين٬ من هم به همين جا که رسيدم٬ مثل تو مکث کردم٬ بعدش به خانم متقاضی گفتم: "چه جالب! ... دو تا اسم نوشته ايد." صدايش را صاف کرد و جواب داد: "انتظار داشتيد يک اسم بنويسم؟ خب ... من فرزند دو نفر هستم نه فرزند يک نفر!"ا
    چند لحظه به فکر فرورفتم. به ياد آوردم که هميشه هنگام پر کردن فرم ها٬ بدون مکث و اتوماتيک جلوی قسمت "فرزند: ..." فقط يک اسم می نوشتم: "علی"! چطور تا به حال به چنين چيزی فکر نکرده بودم؟ چقدر واضح بود اين٬ و هم٬ چقدر مغفول! حس عجيبی پيدا کردم. يک ملغمه ای بود از تعجب٬ غافلگير شدن٬ حس بعد از يک کشف مهم و تامل برانگيز ... و کمی که زمان می گذشت٬ مقداری هم عصبانيت ... عصبانيت از دست خودم. چطور از چيزی تا اين حد بديهی٬ اين همه سال غافل بوده ام؟
    ***
    فرم را پر کرده بودم و داده بودم دست متصدی پشت باجه. مشخصات مرا يک به يک وارد کامپيوتر مقابلش می کرد؛ در عين حال٬ با اين که خيلی واضح و مشخص نوشته بودم٬ قبل از تايپ هر قسمت٬ يک بار هم موارد را با صدای بلند تکرار می کرد و منتظر تاييدم می ماند ... نامم ... نام خانوادگی ام ... تا رسيد به قسمت "فرزند:..." که من مقابل آن نوشته بودم: "علی و صديقه".
    مکثی کرد٬ انگار يک چيزی طبق روال معمول نباشد. قبل از اين که فرصت کند چيزی بپرسد٬ صدايم را صاف کردم٬ سينه ام را جلو دادم و با حالتی حق به جانب گفتم: "خب می دانيد٬ آخر من فرزند دو نفرم ... فرزند يک نفر که نيستم!"
    فرهاد میثمی
     
    سایه شب00 از این پست تشکر کرده است.
  9. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,251
    12,415
    امتیاز:
    736
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طهران بــهاری
    زندگینامه
    نوشته ی سروش صحت
    .
    سرم را به شیشه تاکسی تکیه داده بودم و چرت می زدم، احساس کردم کسی صدایم می کند. چشم هایم را باز کردم. مردی که کنارم نشسته بود آرام تکانم می داد. «ببخشید، خیلی عذر می خوام.»
    «جانم.»
    مرد گفت؛ «شما تو روزنامه چیز می نویسین؟»
    «بله.» «می شه یه لطفی به من بکنید؟»
    «در خدمتم.»
    می خواستم اگه زحمتی نیست زندگینامه منو تو روزنامه بنویسید که بقیه بخونن.»
    گفتم «من هفته یی هفت هشت خط بیشتر نمی نویسم، یه کوچولو پایین صفحه.»
    مرد گفت؛ «می دانم، منم زندگینامه ام رو خیلی خلاصه می گم، آموزنده است، بقیه بخونن درس می گیرن. چهار خط هم بیشتر نیست.»
    گفتم؛ «بفرمایید.»
    مرد گفت؛ «من پنجاه و یک سال پیش در یکی از شهرستان های اطراف تهران به دنیا آمدم، در بیست و چهار سالگی ازدواج کردم و صاحب دو فرزند دختر و یک پسر شدم. زندگی ام فراز و فرودهای زیادی داشته و تا چند وقت دیگر هم می میرم. تمام شد.»
    کمی گیج شده بودم. گفتم؛ «مطمئنید تا چند وقت دیگه می میرید؟»
    گفت؛ «بله.» بعد گفت؛ «شما خودت هم تا چند وقت دیگه می میری.»
    گفتم؛ «اون وقت این زندگینامه شما کجاش آموزنده بود؟»
    گفت؛ «شما بنویس، خواننده اگه عاقل باشه، خودش جای آموزنده اش رو پیدا می کنه.»
     
    سایه شب00 از این پست تشکر کرده است.
  10. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,251
    12,415
    امتیاز:
    736
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طهران بــهاری
    يک بار زنگ زده بودم منزل نقی‌زاده. اسمش فرامرز بود و با يكی ديگر كه هيچ يادم نيست، سه نفرى روى يك نيمكت می‌نشستيم. مادرش كه گوشی را برداشت، اسمش يادم رفت.
    - منزل نقی‌زاده؟
    از بابام ياد گرفته بودم بگويم منزلِ فلانی. مادرش شاكی و عصبی گفت:
    - با كی كار دارين؟
    - با . . . پسرتون!
    - كدوم‌شون؟
    تک ‌پسر بودم و فكر اين را نكرده بودم كه در يک خانه شايد بيش از يک پسر وجود داشته باشد.
    - كدوم‌شون؟ با كدوم‌شون كار دارى؟
    شاكی‌تر و عصبی‌تر پرسيد. هول شدم. يادم نيامد كه مثلن بگويم آن كه اول راهنماييه . من‌من‌كنان گفتم «اون كه موهاش فرفريه، حرف بد میزنه، قشنگ می ‌خنده».
    اونے كه قشنگ میخندید خانه نبود. تق! فردايش گفت «من قشنگ می ‌خندم!؟» و ريسه رفت. من حرصم درآمده بود چون دفتر مشقم را نياورده بود، ولی از قشنگ خنديدنش خنده‌ام گرفت.
    بعدترها فكر كردم آدم بايد هر از گاهی اسم هم‌خانه‌اش را، رفقایش را، بغـ*ـل‌دستیهایش را فراموش كند. بعد زور بزند توى سه جمله توصيف‌شان كند؛ بدو بدو بگويد مثلن: آن كه خنده‌اش قشنگ است. آن كه حرف زدنش مثل قہوه‌ى تازه‌دم است. آن كه سينه‌اش حال عاشقی دارد....
    " حسین وحدانی"
     
    سایه شب00 از این پست تشکر کرده است.

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)