نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

◀️خاطرات افراد مشهور▶️

شروع موضوع توسط آشناترین_غریبه ‏15/1/19 در انجمن داستانک

  1. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    هر جمعه بابام به کلوپ محلمون می رفت و نوار بوکس محمد علی کلی و جورج فورمن رو کرایه می کرد، مسابفه قهرمانی جهان بود، ما با هم اون بازی رو هزار بار دیدیم، حرف نداشت.
    اولش فورمن تا جایی که می خورد علی رو زد، هوک چپ، هوک راست، شکم، زیر چونه، اما علی چسبیده بود به رینگ و می گفت" نا امیدم کردی پسر!"
    فورمن چپ می زد، علی می خندید، فورمن راست می زد، علی می رقصید، رقـ*ـص پاش بی نظیر بود، این کارش باعث می شد فورمن عصبی تر شه، تا اینکه آخر سر علی با یه هوک راست جانانه فورمن رو ناک اوت کرد.
    همیشه وقتی بازی تموم شد بابام بهم می گفت: ضربه وحشتناکی بود ولی علی با این ضربه برنده نشد، چیزی که اون رو برنده کرد رقصیدن و خنده هاش بود...بعد نوار رو در میاورد و با خودش می گفت: بذار هرچقدر که می خوان ضربه هاشون رو بزنن، اما بخند، نذار فکر کنن که برنده میشن، نذار فکر کنن که برنده میشن...

    قهوه سرد آقای نویسنده / #روزبه_معین
     
    .SARISA. از این پست تشکر کرده است.
  2. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    یک روز داشتم به دنیای بدونِ خودم فکر می‌کردم.
    دنیایی بود که داشت کار خودش را می‌کرد و من آن تو نبودم.
    خیلی عجیب بود. فکر کنید ماشین شهرداری بیاید و آشغال ها را جمع کند و من نباشم. یا روزنامه جلوی در افتاده باشد و من برای برداشتنش نباشم. غیر ممکن است.
    و بدتر آن‌که یک زمانی بعد از مرگم، قرار است کامل کشف شوم. آن‌هایی که وقتی زنده بودم، از من می‌ترسیدند یا از من متنفر بودند، ناگهان من را در آغـ*ـوش می‌فشارند، کلماتم همه جا خواهند بود. کلوپ‌ها و انجمن‌هایی شکل می‌گیرند.
    تهوع آور است. یک فیلمی از زندگی‌ام درست می‌کنند. مردی خیلی خیلی شجاع تر و با استعدادتر از خودم خواهم بود. خیلی خیلی بیشتر...
    آنقدر که خداها را هم به استفراغ وادار می‌کنند.
    بشریت در هر چیزی اغراق می‌کند،
    در قهرمان‌هایش، دشمن‌هایش، اهمیت‌اش.
    مرده شور نژاد بشر را ببرند،
    حالا
    حالم بهتر شد.

    #چارلز_بوکفسکی
     
  3. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    ترک کردن را خوب یاد گرفته ام...
    از زمانی که یادم هست مشغول ترک‌کردن بوده ام
    از اسباب بازی هایم گرفته تا کتانی که دیگر به پایم نمی‌ رفت
    از ترک‌کردن خانه ی قدیمی‌گرفته تا ترک‌ کردن هم‌ محلی و هم کلاسی هایم
    چند سال که گذشت لـ*ـذت های کودکی را ترک‌ کردم
    لـ*ـذت هایی که بعد ها فهمیدم هیچ جایگزینی ندارند

    سن و ‌سالم که بیشتر شد، دنیا را که کامل تر دیدم فهمیدم فقط من نیستم که ترک می‌کنم ...
    یکی از دوست های دوران دبیرستانم درس خواندن را ترک کرد
    پدر بزرگم زندگی را ترک‌ کرد
    رفیق قدیمی ام کشور را ترک‌ کرد
    یکی از پیرمردهای محل آلزایمر گرفت خاطراتش را ترک‌ کرد
    و....
    دختر همسایه ی دیوار به دیوارمان همسرش را ترک‌کرد ... می‌گفتند شوهرش ترک نمی‌کرده ... و من فکر می‌کردم اگر ترک ‌نکنی ترکت می‌کنند!

    سال ها گذشت ...
    اولین بار که دلم لرزید و معشـ*ـوقه دار شدم فکر می‌کردم دیگر قرار نیست ترک‌کنم‌.
    اما ترک کردن همیشه دست خودت نیست.
    باید تقصیر را گردن سرنوشت انداخت یا شرایط نمی‌دانم
    فقط ‌می دانم گاهی ترک‌کردن تنها راه نجات است
    زمان باد است یا طوفان نمی دانم ... فقط می‌دانم از آن روزها زمان زیادی گذشته
    این روزها وقت ترک کردن آدم ها ، نه درد میکشم نه تب میکنم نه بدنم میلرزد.
    یک بی حسی کامل

    سال هاست هر‌ کسی را می توانم ترک‌ کنم
    بدون بدن درد ... بدون خاطرات ...
    زندگی معلم خوبی بود
    ترک‌ کردن را خوب یاد گرفته ام

    #حسین_حائریان
     
  4. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    پدرم دلواپس آینده برادرم است، اما حتی یک بار هم اتفاق نیفتاده که باهم به کافی شاپ بروند، در خیابان قدم بزنند و گاهی بلند بلند بخندند.
    برادرم نگران فشار کاری پدرم است،اما حتی یکبار هم نشده خواسته هایش را به تعویق بیندازد تا پدر برای مدتی احساس راحتی کند.
    مادرم با فکر خوشبختی من خوابش نمیبرداما حتی یکبار هم نشده که بامن در مورد خوشبختی ام صحبت کند و بپرسد: فرزندم چه چیزی تو را خوشحال میکند؟
    من با فکر رنج و سختی مادرم از خواب بیدار میشوم، اما حتی یکبار نشده که دستش را بگیرم، با او به سینما بروم، باهم تخمه بشکنیم، فیلم ببینیم و کمی به او آرامش بدهم.

    ما از نسل آدم های بلاتکلیف هستیم.
    ازیک طرف در خلوت خود، دلمان برای این و آن تنگ می شود، از طرف دیگر وقتی به هم میرسیم لال مانی میگیریم! انگار نیرویی نامرئی، فراتر از ما وجود دارد که دهانمان را بسته تا مبادا چیزی در مورد دلتنگی مان بگوییم.
    تکلیفمان را با خودمان روشن نمیکنیم . یکدیگررادوست میداریم اماآنقدر شهامت نداریم که دوست داشتن مان راابراز کنیم.
    ما آدم های بیچاره ای هستیم!
    آنقدر دربیان احساساتمان حقیر و ناچیزیم که صبر میکنیم تا وقتی عزیزی را از دست دادیم، تا آخر عمر برایش شعر بگوییم.

    از یک جا به بعد باید این سکوت خطرناک را شکست و راه افتاد.
    از یک جا به بعد باید پدربه پسرش بگوید که چقدر دوستش دارد.
    از یک جا به بعد باید پسر دست پدر را بگیرد و باهم قدم بزنند.
    از یک جا به بعد باید مادر پسرش را به یک شام دونفره دعوت کند.
    از یک جا به بعد باید پسر در گوش مادرش بگوید: چقدر خوب است که تورا دارم.
    و چه خوب است از یک جا به بعد همینجا باشد،از همین جا که این نوشته تمام شد...

    #شاهین_جانپاک
     
  5. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    یک روز از سرِ بی کاری، به بچه های کلاس گفتم انشایی بنویسند با این عنوان که “فقر بهتر است یا عطر؟”
    قافیه ساختن، از سرگرمی هایم بود. چند نفری از بچه ها نوشتند “فقر”. از بینِ علم و ثروت، همیشه علم را انتخاب می کردند. نوشته بودند که “فقر خوب است چون چشم و گوش آدم را باز می کند و او را بیدار نگه می دارد ولی عطر، آدم را بیهوش و مدهوش می کند.”
    عادت کرده بودند که مجیزِ فقر را بگویند چون نصیبشان شده بود. فقط یکی از بچه ها نوشته بود “عطر”. انشایش را هنوز هم دارم. جالب بود. نوشته بود “عطر، حس هایی از آدم را بیدار می کند که فقر، آنها را خاموش کرده است.”

    #فریبا_وفی | #رویای_تبت
     
  6. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    "امت فاکس" نویسنده و فیلسوف معاصر ایرلندی در اولین سفر خود به آمریکا برای صرف غذا به رستورانی رفت.او در گوشه ای به انتظار پیش خدمت نشست ؛ اما کسی به او توجه نمیکرد.
    از همه بدتر افرادی که بعد از او وارد شده بودند همگی مشغول خوردن بودند.پس از چند دقیقه با ناراحتی از مردی که برسرمیز مجاور نشسته بود پرسید:من ۲۰ دقیقه است که اینجا نشسته ام؛چرا پیشخدمت به من توجه نمیکند،درحالی که همه مشغول خوردن هستند و من درانتظار نشسته ام؟

    مرد پاسخ داد:اینجا "سلف سرویس"است؛
    به انتهای رستوران بروید هرچه میخواهید درسینی بگذارید پول آن را بپردازید و غذایتان رامیل کنید.
    "امت فاکس" بعدها دراین خصوص نوشت:"احساس حماقت میکردم؛
    وقتی غذا را روی میزگذاشتم ناگهان به ذهنم رسیدکه زندگی هم در حکم سلف سرویس است.همه نوع رخداد،فرصت،موقعیت، شادی و غم در برابر ما قرار دارد.درحالی که اغلب ما بی حرکت روی صندلی خود چسبیده ایم و آنچنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ایم که او چراسهم‌ بیشتری دارد! ولی به ذهنمان نمی رسد از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است وبرداریم !


    #محسن_دارابى_فر
     
  7. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    وقتی که داشتم برگه های طلاق رو امضا می کردم برگشتم بهش گفتم: انگار این صحنه رو قبلا هم دیده بودم! به این میگن دژاوو!
    فکر می کنم این لحظه چند بار واسم اتفاق افتاده، ما از هم جدا میشیم و بعد بدون اینکه ما متوجه بشیم زمان به عقب بر می گرده، و ما دوباره همدیگر رو می بینیم و بهم علاقه مند میشیم و پس از چند سال باز به مشکل بر می خوریم و از هم جدا میشیم، و بعد دوباره زمان به عقب بر می گرده...
    فکر می کنم اگه الان هم دوباره به گذشته برگردم باز هم عاشقت بشم، من باور دارم که اشتباه خوبی بود، چون حس هایی که تجربه کردم و چیزهایی که یاد گرفتم واسم خیلی ارزشمندن.
    تنها خواسته ای هم که ازت دارم اینه که نذاری بمیرم، به نظرم آدم ها وقتی از دنیا میرن نمی میرن، فقط واسه یه مدت طولانی نیستن، وقتی می میرن که فراموش بشن، وقتی می میرن که هیچ حرفی ازشون زده نشه و کسی به یادشون نیفته، پس فراموشم نکن، این تنها چیزیه که ازت می خوام...

    #روزبه_معین
     
  8. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    ﻫﺸﺖ ﺳﺎﻟﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻣﯿﻬﻤﺎﻧﯽ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﺎ ﭘﺪﯾﺪﻩ ﺍﯼ ﺳﺮﺥ ﺭﻧﮓ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ "ﺧﺮﻣﺎﻟﻮ " ﺁﺷﻨﺎ ﺷﺪﻡ! ﻣﯿﺰﺑﺎﻥ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻣﻠﯿﺢ ﺧﺮﻣﺎﻟﻮ ﺗﻌﺎﺭﻑ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﺩﺭﻧﮓ ﻧﺎﻣﺒﺮﺩﻩ ﺭﺍ ﺷﮑﺎﻓﺘﻪ ﻭ ﭼﺸﯿﺪﻡ.
    ﺷﻮﺭﺑﺨﺘﺎﻧﻪ ﺧﺮﻣﺎﻟﻮﯼ ﻣﺬﮐﻮﺭ ﺑﻪ ﻏﺎﯾﺖ ﮔﺲ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺗﺎ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻋﺖ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﯾﻢ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺗﺠﺰﯾﻪ ﺷﺪﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ! ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺩﺭ ﻧﻈﺮ ﻣﻦ ﻫﺮ ﮐﺲ ﮐﻪ ﺧﺮﻣﺎﻟﻮ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ ﻓﺮﺩﯼ "ﻣﺎﺯﻭﺧﯿﺴﻤﯽ" ﻭ ﻫﺮ ﮐﺲ ﮐﻪ ﺧﺮﻣﺎﻟﻮ ﺗﻌﺎﺭﻑ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﺷﺨﺼﯽ "ﺳﺎﺩﯾﺴﻤﯽ" ﻗﻠﻤﺪﺍﺩ ﻣﯽ ﺷﺪ! ﺍﻟﻨﻬﺎﯾﻪ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﺗﻠﺦ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮐﺎﻡ ﺍﺯ ﺧﺮﻣﺎﻟﻮ
    ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﯿﺴﺖ ﻭ ﺩﻭ ﺳﺎﻝ ﺍﯾﻦ ﮔﺮﺩﺍﻟﯽ ﺳﺮﺥ ﺭﻧﮓ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﯾﮏ ﻃﺮﻓﻪ ﺗﺤﺮﯾﻢ ﮐﻨﻢ!

    ﺑﺎ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﻫﻤﺴﺮﻡ، ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺗﺤﺮﯾﻢ ﺧﺮﻣﺎﻟﻮ ﺗﺮﮎ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺳﯽ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺑﻪ ﺧﺮﻣﺎﻟﻮ ﯾﮏ ﻓﺮﺻﺖ ﺗﺎﺯﻩ ﺩﺍﺩﻡ! ﺧﺮﻣﺎﻟﻮ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻓﺮﺻﺖ ﺑﻪ ﻧﺤﻮ ﺍﺣﺴﻦ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭼﻨﺎﻥ ﻣﺰﻩ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﻡ ﺧﺮﻣﺎﻟﻮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻟﯿﺴﺖ ﺳﯿﺎﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﻭ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﭘﺲ ﺍﺯ
    ﻟﯿﻤﻮﺗﺮﺵ ﻭ ﺗﻮﺕ ﻓﺮﻧﮕﯽ ﺩﺭ "ﺻﺪﺭ ﻣﺼﻄﺒﻪ" ﺑﻨﺸﺎﻧﻢ!
    ﯾﮏ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﯼ ﺗﻠﺦ ﺩﺭ ﻫﺸﺖ ﺳﺎﻟﮕﯽ، ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﯿﺴﺖ ﻭ ﺩﻭ ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺧﺮﻣﺎﻟﻮﻫﺎ ﻣﺘﻨﻔﺮ ﺑﺎﺷﻢ. ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﯽ، ﺷﺎﻟﻮﺩﻩ ﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺳﺎﺯﻧﺪ. ﭼﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭﻧﺪ ﺑﺎﻭﺭ ﻫﺎ، ﻫﻨﺠﺎﺭ ﻫﺎ ﻭ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩﺍﺗﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻃﻌﻢ " ﮔﺲ " ﺁﻥ ﻫﺎ ﺩﺭ ﮐﻮﺩﮐﯽ، ﻫﻨﻮﺯ ﻣﻨﻔﻮﺭ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ...
    #ﻣﻬﺪﯼ_ﺻﺎﺩﻗﯽ
     
  9. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    چند شب پيش عنكبوتي را كه گوشه ي اتاق خوابم تار تنيده بود ديدم. خيلي آرام حركت مي كرد گويي مدت ها بود كه آنجا گير كرده بود و نمي توانست براي خودش غذايي پيدا كند. با لحني آرام و مهربان به او گفتم :
    "نگران نباش كوچولو الان از اينجا نجاتت مي دهم."

    يك دستمال كاغذي در دست گرفتم و سعي كردم به آرامي عنكبوت را بلند كنم و در باغچه ي خانه مان بگذارمش. اما مطمئنم كه آن عنكبوت بيچاره خيال كرد من مي خواهم به او حمله كنم چون فرار كرد و لابه لاي تارهايش پنهان شد. به او گفتم :"قول مي دهم به تو آسيبي نزنم"
    سپس سعي كردم او را بلند كنم. عنكبوت دوباره از دستم فرار كرد و با سرعت تمام مثل يك توپ جمع شد و سعي كرد لابه لاي تارهايش پنهان شود. ناگهان متوجه شدم كه عنكبوت هيچ حركتي نمي كند. از نزديك به او نگاه كردم و ديدم آنقدر از خودش مقاومت نشان داد كه خودش را كشته است. بسيارغمگين شدم . عنكبوت را بيرون بردم و داخل باغچه كنار يك بوته گل سرخ گذاشتم.
    به نرمي زير لب زمزمه كردم :" من نمي خواستم به تو صدمه اي بزنم مي خواستم نجاتت بدهم متاسفم كه اين را نفهميدي."

    درست در همان لحظه فكري به ذهنم خطور كرد. از خودم پرسيدم آيا اين همان احساسي نيست كه خداوند نسبت به من و تمامي بندگانش دارد؟! از اينكه شاهد دست و پا زدن و درد ها و رنج هاي ماست آزرده مي شود و مي خواهد مداخله كند و به ما كمك كند و ما را از خطر دور كند اما مقاومت مي كنيم و دست و پا مي زنيم و داد و فرياد سر مي دهيم كه:
    كه چرا اينقدر ما را مجبور مي كني كه تغيير كنيم؟
    شايد هر كدام از ما مثل همان عنكبوت كوچك هستيم كه تلاش ديگران را براي نجات خودمان تلقي مي كنيم و متوجه نيستيم كه اگر تسليم خدا شده بوديم و اينقدر دست و پا نمي زديم تا چند لحظه ي ديگر خود را در باغچه اي زيبا مي ديديم.
    #باربارا_دي_آنجلس
     
  10. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    یادم هست پیش از ازدواج‌ام، مدتی با همسرم هم‌کار بودم. فضای کار باعث شده بود که او از شخصیت و اطلاعاتِ من خوشش بیآید. ناگفته هم نماند؛ خودم هم بدم نمی‌آمد که او این قدر شیفته‌ی یک آدمِ فراواقعی و به قولِ خودش «عجیب و غریب» شده!
    .
    ما با هم ازدواج کردیم. سالِ اول را پشتِ سر گذاشتیم و مثلِ همه‌ی زن و شوهرهای دیگر، بالاخره یک روزی دعوای سختی با هم کردیم. در آن دعوا چیزی از همسرم شنیدم که حالا بعد از جدایی‌مان، چراغِ راهِ آینده‌ی رفتارهای‌ام شده:
    -«منو باش که خیال می‌کردم تو چه آدمِ بزرگ و خاصی هستی!... ولی می‌بینم الآن هیچ‌چی نیستی!... یه آدمِ معمولی!»
    .
    امروز که دقت می‌کنم، می‌بینم تقریبن همه‌ی ما در طولِ زنده‌گی، به لحظه‌یی می‌رسیم که آدم‌های خاص و افسانه‌یی‌مان، تبدیل به آدمی واقعی و معمولی می‌شوند. و درست در همان لحظه، آن آدمی که همیشه برای‌مان بُت بوده، به طرزِ وحشتناکی خُرد و خاکشیر خواهد شد.
    ما اغلب دوست داریم از کسانی که خوش‌مان می‌آید، بُت درست کنیم و از آن‌ها «اَبَر انسان» بسازیم. و وقتی آن شخصیتِ ابرانسانی تبدیل به یک انسانِ عادی شد، از او متنفر شویم.
    به یک دل‌داده‌ی شیفته باید گفت:
    -«کسی که تو امروز در بهترین لباس و عطر و قیافه می‌بینی، در خلوتش، یک شامپانزه‌ی تمام‌عیار می‌شود!... تو با یک آدمِ معمولی طرفی، نه یک ابرقهرمانِ سوپراستار!»
    همه‌ی ما آدم‌ایم. آدم‌های خیلی معمولی.

    #دالتون ترومبو فیلم نامه نویس و نویسنده
     

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 3)