نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

◀️خاطرات افراد مشهور▶️

شروع موضوع توسط آشناترین_غریبه ‏15/1/19 در انجمن داستانک

  1. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    شب شده بود و من در اتاقم روی تختم لم داده بودم که تلفن زنگ زد. مهران بود! گفت که برای کار جدیدش نیاز به بازیگر دارد و من می‌توانم برای تست بروم. من هم که تا آن شب حتی یک لحظه هم به بازیگری فکر نکرده بودم و تمام فکر و ذکرم نویسندگی و داستان‌نویسی بود، نپذیرفتم و خلاصه خداحافظی کردیم و ...
    .....
    با خودم فکر کردم که بالاخره هرچه باشد طرف مهران مدیری است و دلم راضی نمی‌شد که این فرصت را از دست بدهم. فرصتی که من هیچ‌وقت به آن فکر نکرده بودم و شاید هیچ علاقه‌ای هم به آن نداشتم! اما از طرفی هم من را چه به بازیگری؟! من که آرزوی نوشتن بهترین داستان‌ها را داشتم، حالا بروم بازیگر بشوم؟!!
    شب را تا خود صبح با همین فکر گذراندم. از خواب که بیدار شدم با مهران تماس گرفتم و نسبت به پیشنهاد دیشبش اعلام آمادگی کردم.
    .....
    گروهی که مهران جمع کرده بود، تقریبا 4-3 نویسنده داشت. یک روز پانزده‌تا از نوشته‌هایم را انتخاب کردم و برای مهران بردم. بعد از این‌که آن‌ها را خواند شش‌تایشان را پسندید و گفت این‌ شش‌تا را کار می‌کنیم. از آن روز به بعد من نوشته‌هایم را برای مهران می‌بردم و یکی درمیان می‌پسندید و خلاصه این‌ ماجرا ادامه داشت تا این‌که من به پرکارترین نویسنده‌ی آن گروه تبدیل شدم و حالا روبروی شما ایستادم و لبخند می‌زنم و می‌گویم:
    "خوشبختم، سروش صحّت!"

    ۱) حالا شما فکرش را بکنید اگر من در آن دانشگاه قبول نمی‌شدم
    2) اگر با آن سه نفر که تنشان مثل من ‌خوارش نویسندگی داشت، آشنا نمی‌شدم
    3) اگر آن‌روزها حال گرفته‌ای نداشتم
    4) اگر آن روز ظهر! به تولد دعوت نمی‌شدم
    5) اگر در آن تولد به من خوش می‌گذشت و نمی‌زدم بیرون
    6) اگر به جای راهی شدن به سمت سید خندان، ‌به سمتی دیگر روانه می‌شدم
    7) اگر ناگهان یاد دوست قدیمی زمان دانشگاهم نمی‌افتادم
    8) اگر کتاب‌فروشی‌ای حوالی سیدخندان نبود
    9) اگر صاحب‌کتاب‌فروشی، مغازه داران دیگر، عابران، آن‌حاج‌آقا و آن خانم محترم یک سکه برای تلفن کردن داشتند
    10) یا حتی اگر تا آن موقع موبایل اختراع شده بود!
    11) و اگر دلم را به دریا نمی‌زدم و بدون هماهنگی قبلی به خانه‌ی دوستم نمی‌رفتم
    12) یا اگر دوستم نگفته بود که چه کسی مهمان اوست
    13) اگر در پایان ملاقات، دوستم من را به مهران مدیری معرفی نمی‌کرد
    14) اگر آن‌شب تا صبح اتفاقاتی می‌افتاد که تصمیم به نرفتن سر قرار با مهران مدیری می‌گرفتم
    15) و اگر مهران مدیری حوصله نمی‌کرد تا آن پانزده نوشته‌ی من را بخواند

    شاید ، ‌شاید و شاید من "سروش صحت" نمی‌شدم. هیچ وقت سروش صحت نمی‌شدم‌، هیچ‌وقت...!
    سروش صحت به ۱۵ شرط! ۱۵ اگر و اما...

    پایان
    #سروش صحت
     
    فاطمه السادات, Gloria, Asal km و 8 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    دیروز به پدرم زنگ زدم، هر روز زنگ میزنم و حالش را میپرسم،
    موقع خداحافظی حرفی زد که حسابی بغضی شدم
    گفت؛ بنده نوازی کردی زنگ زدی،
    وقتی که گوشی را قطع کردم هق هق زدم زیر گریه که چقدر پدر خوب و مهربان است،
    دیشب خواهرم به خانه‌ام آمده بود، شب ماند، صبح بیدار شدم و دیدم حمام و دستشویی را برق انداخته ‌است، گاز را شسته‌، قاشق و چنگالها و ظرفها را مرتب چیده‌ است،
    وقتی توی خیابان ماشینم خاموش شد اولین کسی که به دادم رسید برادرم بود و منو از نگاه ها و کمکهای با توقع رها کرد،
    امروز عصر با مادرم حرف میزدم،
    برایش عکس بستنی فرستادم، مادرم عاشق بستنی است گفتم بستنی را که دیدم یادت افتادم،
    برایم نوشت؛ من همیشه به یادتم، چه با بستنی، چه بی بستنی،
    و من نشسته‌ام و به کلمه‌ی " خانواده " فکر میکنم،
    که در کنار تمام نارفاقتی‌ها، پلیدیها و دورویی‌های آدم‌ها و روزگار، تنها یک کلمه نیست،
    بلکه یک دنیا آرامش و امنیت است ...
    #کیومرث_مرزبان
     
    فاطمه السادات, Blp.., Fatemeh...X و 5 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    عجیب ترین معلم دنیا بود،
    امتحاناتش عجیب تر...

    امتحاناتی که هر هفته می‌گرفت و هر کسی باید برگه ی خودش را تصحیح می‌کرد... آن هم نه در کلاس، بلکه در خانه... دور از چشم همه

    اولین باری که برگه‌ی امتحان خودم را تصحیح کردم سه غلط داشتم... نمی‌دانم ترس بود یا عذاب وجدان، هر چه بود نگذاشت اشتباهاتم را نادیده بگیرم و به خودم بیست بدهم... فردای آن روز در کلاس وقتی همه ی بچه‌ها برگه‌هایشان را تحویل دادند فهمیدم همه بیست شده‌اند به جز من...

    به جز من که از خودم غلط گرفته بودم... من نمی خواستم اشتباهاتم را نادیده بگیرم و خودم را فریب بدهم... بعد از هر امتحان آنقدر تمرین می‌کردم تا در امتحان بعدی نمره‌ی بهتری بگیرم...

    مدت‌ها گذشت و نوبت امتحان اصلی رسید، امتحان که تمام شد، معلم برگه‌ها را جمع کرد و برخلاف همیشه در کیفش گذاشت... چهره‌ی هم کلاسی‌هایم دیدنی بود...

    آن ها فکر می‌کردند این امتحان را هم مثل همه‌ی امتحانات دیگر خودشان تصحیح می‌کنند... اما این بار فرق داشت... این بار قرار بود حقیقت مشخص شود...فردای آن روز وقتی معلم نمره‌ها را خواند فقط من بیست شدم...

    چون بر خلاف دیگران از خودم غلط می‌گرفتم؛ از اشتباهاتم چشم پوشی نمی‌کردم و خودم را فریب نمی‌دادم.

    زندگی پر است از این امتحان ها...

    محمدجعفر خیاطی
     
    فاطمه السادات, Blp.., Fatemeh...X و 5 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    یادمه هشت سالم بود...
    یه روز از طرف مدرسه بُردنمون کارخونه تولید بیسکوئیت!
    ما رو به صف کردن و بردنمون تو کارخونه که خط تولید بیسکویت رو ببینیم. وقتی به قسمتی رسیدیم که دستگاه بیسکویت می‌داد بیرون، خیلی از بچه‌ها از صف زدن بیرون و بیسکوئیتایی که از دستگاه میزد بیرون رو ورداشتن و خوردن...!
    من رو حساب تربیتی که شده بودم می‌دونستم که اونا دارن کار اشتباه و زشتی میکنن، واسه همین تو صف موندم ولی آخرش اونا بیسکوئیت خورده بودن و منی که قواعدو رعایت کردم هیچی نصیبم نشده بود!
    الان پنجاه سالمه، اون روز گذشت ولی تجربه اون روز بارها و بارها تو زندگیم تکرار شد!
    خیلی جاها سعی کردم که آدم باشم و یه سری چیزا رو رعایت کنم، ولی در نهایت من چیزی ندارم و اونایی که واسه رسیدن به هدفشون خیلی چیزا رو زیر پا میذارن از بیسکوئیتای تو دستشون لـ*ـذت میبرن...
    از همون موقع تا الان یکی از سوالای بزرگ زندگیم این بوده و هست که خوب بودن و خوب موندن مهم‌تره یا رسیدن به بیسکوئیتای زندگی؟
    اونم واسه مردمی که تو و شخصیتت رو با بیسکوئیتای توی دستت می‌سنجند..!


    #پرویز _پرستویی
     
    فاطمه السادات, Blp.., Fatemeh...X و 5 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    پدربزرگ همیشه می‌گفت: «اگه می‌خوای غصه نخوری، به عقب برنگرد. چیزی که توی گذشته جا گذاشتی، به درد فردات نمی‌خوره. می‌گفت هرکدوم از ماها، گذشته‌ی کسی هستیم که سال‌ها قبل فراموشمون کرده.»
    اگه پدربزرگ زنده بود، دلم می‌خواست بهش بگم که من هنوزم می‌رم به گذشته، هنوز با گذشته قدم می‌زنم، هنوز با گذشته می‌خندم، هنوز با گذشته گریه می‌کنم. به پدربزرگ می‌گفتم دلم می‌خواد به گذشته بگم که فراموشش نکردم.
    همیشه یه نفر هست که بتونه خودش رو انقدر بهت نزدیک کنه، که برای شکستنت به نشونه‌گیری احتیاج نداشته باشه.
    یه لحظه‌هایی بیشتر از اینکه از بقیه دلگیر باشی، برای خودت غمگینی. آدما بی رحمند، این رو از ابراز علاقه‌هاشون می‌شه فهمید.

    #پویا_جمشیدی
     
    فاطمه السادات, Blp.., Fatemeh...X و 5 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    آدم هایِ امروز، دفتر خاطرات ندارند! درد دل ها، مجازی شده، ما درد دل هایمان را برایِ هم "پست" می کنیم! ما حرف هایمان را تویِ صفحات چتِ عزیزترین هایمان می نویسیم و به در و دیوارش عکس و شعر و نوشته های قشنگ می چسبانیم! دفترِ خاطراتِ آدم هایِ امروز، یک صفحه ی لمسیِ چند اینچی است با کوله بارِ سنگینی از حسرت و حرف و خاطره هایِ تایپ شده ...
    قبل تر ها ، برای فراموشی ، دفترهایِ خاطراتمان را سر به نیست می کردیم. این روز ها ولی ، هر بار که کم آوردیم ؛ می افتیم به جانِ سوابقِ چت هایمان و کسی چه می داند چه اندازه درد دارد ، بعضی از همین سر به نیست کردن هایِ بی بازگشت! در روزگاری که آدم ها در یک پروفایل خلاصه می شوند و فراموش کردنشان به یک لمسِ چند ثانیه ای بند است!
    آدم هایِ وفاداری نیستیم ، زود دل می بندیم و زود فراموش می کنیم. کاش در دورانِ همان دفترخاطره هایِ قفلی ، جا مانده بودیم!

    #نرگس_صرافیان_طوفان
     
    فاطمه السادات, Blp.., Fatemeh...X و 5 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    توی بیمارستان فیروز آبادی دستیار دکتر مظفری بودم.
    روزی از روزها دکتر مظفری ناغافل صدایم کرد اتاق عمل و پیرمردی را نشان ‌دادن که باید پایش را بعلت عفونت می بریدیم.
    دکتر گفت که اینبار من نظارت می کنم و شما عمل می کنید...
    به مچ پای بیمار اشاره کردم که یعنی از اینجا قطع کنم و دکتر گفت: برو بالاتر!
    بالای مچ را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر!!
    بالای زانو را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر!!!
    تا اینکه وقتی به بالای ران رسیدم دکتر گفت که از اینجا ببر...
    عفونت از این جا بالاتر نرفته!

    لحن و عبارت «برو بالاتر» خاطره بسیار تلخی را در من زنده می كرد خیلی تلخ.
    دوران کودکی همزمان با اشغال ایران توسط متفقین در محله پامنار زندگی می کردیم.
    قحطی شده بود و گندم نایاب بود و نانوایی ها تعطیل.
    مردم ایران و تهران بشدت عذاب و گرسنگی می کشیدند که داستانش را همه میدانند.

    عده ای هم بودند که به هر قیمتی بود ارزاق شان را تهیه می کردند و عده ای از خدا بی خبر هم بودند که با احتکار از گرسنگی مردم سودجویی می کردند.
    شبی پدرم دستم را گرفت تا در خانه همسایه مان که دلال بود و گندم و جو می فروخت برویم و کمی از او گندم یا جو بخریم تا از گرسنگی نمیریم.
    پدرم هر قیمتی که می گفت همسایه دلال ما با لحن خاصی می گفت: برو بالاتر... برو بالاتر... !

    بعد از به هوش آمدن پیرمرد برای دیدنش رفتم.
    چقدر آشنا بود...
    وقتی از حال و روزش پرسیدم گفت: بچه پامنار بودم.‌..
    گندم و جو می فروختم...
    خیلی سال پیش...
    قبل از اینکه در شاه عبدالعظیم ساکن بشم...

    دیگر تحمل بقیه صحبت‌هایش را نداشتم.
    خود را به حیاط بیمارستان رساندم.
    من باور داشتم که «از مکافات عمل غافل مشو، گندم از گندم بروید جو ز جو»؛
    اما به هیچ وجه انتظار نداشتم که چنین مکافاتی را به چشمم ببینم.
    # دکتر مرتضی _عبدالوهابی
     
    فاطمه السادات, Blp.., Fatemeh...X و 5 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    چهارم ریاضی بودیم.
    دو سه روز از آغاز سال تحصیلی بیشتر نگذشته بود.
    جو مدرسه هم خیلی بگیر ببند بود و آوردن نوار کاست به مدرسه یه چیزی بود تو مایه های قتل شبه عمد!
    یه ناظم داشتیم به اسم آقای شریفی که تازه از شهربابک اومده بود. آدمی بود سختگیر ودر عین حال ساده دل.

    یه روز یکی از بچه ها نوار جدید شهرام شب پره رو آورده بود مدرسه که تو راهرو از جیبش افتاد.
    بلافاصله آقای شریفی عین عقاب پیداش شد ولی خوشبختانه تو شلوغی زنگ تفریح نفهمید از جیب کی افتاده.

    از سعید، که اتفاقا نوار هم مال اون بود، پرسید این مال کیه؟

    اونهم گفت آقا مال هر کی هست اسمش روش نوشته!
    چون نوار دم کلاس ما پیدا شده بود حدس زد مال یکی از ماست.

    آقای شریفی گذاشت همه اومدن سر کلاس بعد اومد تو و بلند گفت مبصر کلاس؟ من بلند شدم گفتم بله آقا.
    گفت شهرام شب پره کدوم یکیه؟! گفتم آقا امروز نیومده! گفت هر وقت اومد راهش نمیدی تو کلاس، بیارش دفتر! گفتم چشم.

    این قضیه تو مدرسه پیچید و شده بود سوژه خنده.

    گذشت تا چند روز بعد که آقای شریفی منو احضار کرد دفتر.

    با یه لحن شماتت آمیزی گفت آقا رضا من از شما انتظار نداشتم به من دروغ بگی! من گفتم چه دروغی گفتیم آقا؟

    گفت سر قضیه شهرام شب پره. آه از نهادم بلند شد و تو دلم گفتم یکی منو لو داده. تته پته کنان پرسیدم چی شده مگه آقا؟

    گفت: من از بچه ها پرسیدم گفتند امسال اصلا اینجا ثبت نام نکرده، رفته دبیرستان واعظی!
    یه نفس راحتی کشیدم و گفتم آقا من روز اول سال دیدمش، فکر کردم هنوز میاد اینجا.
    گفت همون بهتر که رفت، بچه های مردم رو منحرف میکرد
    #رضا _عطاران
     
    فاطمه السادات, Blp.., Fatemeh...X و 6 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    بچه که بودم مادرم برایم جوجه می خرید؛ از همین جوجه های رنگی.

    اولش فکر نمیکردم بزرگ کردنشان کار چندان سختی باشد؛ اما بعد فهمیدم پرورش جوجه ها فوت و فن خودش را دارد.

    چند جوجه از بین رفتند تا توانستم جوجه داری یاد بگیرم.

    یک بار دوستم گفت کتابی درباره جوجه ها در یک کتاب فروشی دیده، سر از پا نشناختم. به سراغ کتاب فروش رفتم. کتاب گران بود؛ اما قیمتش برایم مهم نبود. من دغدغه بزرگ کردن جوجه هایم را داشتم.

    جوجه های من عاشق نمی شدند، با رفیق ناباب نمی گشتند. آنها علاقه ای هم به بازی کامپیوتری نداشتند . با دود و دم غریبه بودند و اعتیاد در کمین شان نبود.

    آنها فقط یک کلمه بلد بودند:جیک جیک.

    جوجه های من تلفن همراه نداشتند تا پیامک بازی کنند و با دوستانشان برای فلان مهمانی قرار بگذارند. جوجه ها چت کردن بلد نبودند. آدرس ایمیل هم نداشتند که کسی براي شان عکس و قصه بفرستد.

    آنها یک آدرس بیشتر نداشتند :زیر زمین خانه ما، جعبه چوبی میوه

    من تنها نگران پرورش جسم جوجه هایم بودم و همین نگرانی مرا واداشت که به دنبال راه صحیح پرورش آنها بروم.

    حالا که بزرگ شده ام، بچه هایی دارم که باید هم جسم و هم روحشان را پرورش دهم؛ اما یک سؤال : دغدغه من برای تربیت فرزندانم، آیا به اندازه نگرانی ام برای پرورش جوجه هایم هست؟

    #استاد _عباسی‌ولدی
     
    فاطمه السادات, Blp.., Fatemeh...X و 5 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. آشناترین_غریبه

    آشناترین_غریبه کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,571
    13,953
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏17/7/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ❤گرافیست، عکاس❤
    محل سکونت:
    طــهران تابستونی
    آن بالا كه بودم، فقط سه پیشنهاد بود:
    اول گفتند زنی از اهالی جورجیا همسرم باشد، خوشگل و پولدار، قرار بود خانه ای
    در سواحل فلوریدا داشته باشیم. تنها اشکال اش این بود كه زنم در چهل و سه سالگی سرطان سـ*ـینه میگرفت. قبول نكردم. راست اش تحمل اش را نداشتم.

    بعد موقعیت دیگری پیشنهاد كردند : پاریس ، خودم هنرپیشه می شدم و زنم مدل لباس! قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشیم. اما وقتی گفتند یكی از آنها نه سالگی در تصادفی كشته میشود، گفتم حرف اش را هم نزنید.

    بعد قرار شد كلودیا زنم باشد. با دو پسر. قرار شد توی محله های پایین شهر ناپل زندگی كنیم. توی دخمه ای عینهو قبر! اما كسی تصادف نكند، كسی سرطان نگیرد، قبول كردم.
    حالا كلودیا- همین كه كنارم ایستاده است - مدام می گوید خانه نور كافی ندارد، بچه ها كفش و لباس ندارند، یخچال خالی است. اما من اهمیتی نمیدهم. می دانم اوضاع می توانست بدتر از این هم باشد. با سرطان و تصادف! كلودیا اما این چیزها را نمی داند. بچه ها هم نمیدانند...

    برگزیده ای از کتاب پرسه در حوالی زندگی #مصطفی_مستور
     
    Blp.., Fatemeh...X, @nicedavil و 4 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 3)