نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

ویـــــژه راز‌ های کوچک کثیف| Gloria کاربر انجمن نگاه دانلود

شروع موضوع توسط Gloria ‏14/1/19 در انجمن ترجمه انگلیسی

در چه رنج سنی هستید؟

  1. زیر ۱۵ سال

    11 رای
    7.6%
  2. ۱۵ تا ۱۸ سال

    46 رای
    31.7%
  3. بالای ۱۸ سال

    88 رای
    60.7%
  1. Gloria

    Gloria مدیر تالار ترجمه+مترجم ویژه عضو کادر مدیریت مدیر تالار مترجم ویژه

    397
    19,058
    امتیاز:
    641
    تاریخ عضویت:
    ‏23/7/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجو
    محل سکونت:
    شهر قصه ها
    نام

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    : راز های کوچک کثیف ( Dirty little secrets)


    نویسنده ی

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    : Liliana Hart


    مترجم:Gloria

    خلاصه ی

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    :
    همه چیز درست از لحظه ای شروع میشه که بعد از فوت پدر و مادر جی (Jaye)، شغل خانوادگیشون بهش به ارث می رسه و این شغل چیزی نیست به جز اداره ی بنگاه کفن و دفن...! و دقیقا کدوم پسریه که دوست داره با یه مردشور رابـ ـطه برقرار کنه؟
    همه چیز یکنواخت و تباه شده به نظر می رسه تا اینکه سر و کله ی یه قاتل سریالی توی شهر پیدا میشه، قاتل سریالی که علاقه ی خاصی به کشتن زن ها داره !
    کارآگاه جک لاوسون از جی میخواد که توی پیدا کردن قاتل بهش کمک کنه و در نهایت معلوم میشه تمام مقتولین رازهای مخصوص به خودشون رو داشتن؛ رازهایی که باعث مرگشون شده.
    چنین چیزی اصلا خوب به نظر نمی رسه وقتی جی صاحب تعدادی از این راز هاست...
    [​IMG]
     
    آخرین ویرایش: ‏30/1/19
    N.gh, Faezeh b, بی نهایت و 116 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. Gloria

    Gloria مدیر تالار ترجمه+مترجم ویژه عضو کادر مدیریت مدیر تالار مترجم ویژه

    397
    19,058
    امتیاز:
    641
    تاریخ عضویت:
    ‏23/7/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجو
    محل سکونت:
    شهر قصه ها
    فصل اول

    چهارمین نسل از مردشورها!

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    این یعنی تعداد خیلی زیادی از اجساد که نسل اندر نسل باهاشون سر و کار داشتیم.
    تا قبل از اینکه بفهمم شغل خانوادگیمون داره چه گندی به زندگی اجتماعیم می زنه، از اینکه راه خانوادگیمون رو ادامه می دادم مفتخر بودم. منظورم اینه که کی دلش می خواد با زنی که کار روزانه اش پاک کردن خون از بدن مرده هاست و عطر تنش فرمالین و مواد گند زداست، قرار بذاره؟
    خوب من یه وقتایی احساس تنهایی بهم دست می داد؛ به خصوص زمان هایی که مجبور بودم نیمه شب به جای اینکه توی یه تخت گرم و نرمم باشم ، بدن مرده ها رو آماده کنم ولی در هر حال مرده ها و جنازه ها بخشی از شغل من بودن و من از لحظه لحظه های لعنتی که صرفشون می کردم متنفر بودم.
    من هیچ وقت نمی خواستم اداره ی بنگاه کفن و دفن خانوادگیمون رو به دست بگیرم... من دلم می خواست دکتر بشم...از لحاظ فنی دکتر به حساب می اومدم اما ترجیح می دادم دکتر آدمای زنده باشم نه اجساد!
    پدر و مادرم اواخر سال پیش فوت کردند و شایعات و رسوایی هایی که در موردشون وجود داشت باعث خرد کردن فردی که حق قانونی کمتری داشت میشد؛ اما من تونستم همه چیز رو کنترل کنم و به خاطر اون ها بود که من به طور ناگهانی اهدافم رو تغییر دادم. تنها چیزهایی که پدر و مادرم برام به ارث گذاشته بودن این بنگاه کفن و دفن و جایی بود که توش بزرگ شده بودم، یه خونه ی مخروبه که مربوط به دوران ملکه ویکتوریا بود...! باور کنید اینا بدترین چیزهایی هستن که میشه به ارث برد.
    من انتخابای کمی برای استعفا دادن از بیمارستان، بستن وسایلم و برگشتن به بلادی ماری - شهری در ویرجینیا با جمعیت 2902 نفر- داشتم. یکی از مزایای داشتن بنگاه کفن و دفن توی بلادی ماری اینه که برعکس اسم وحشتناکش افرادی کمی توش جون به عزرائیل میدند و یکی از معایبش اینه که با وجود درآمد کم مجبور بودم وام دانشجوییم رو پس بدم.
    اصلا من تا حالا به قطعی بودجه فکر کرده بودم؟
    اه... زندگی من قبل از قطعی بودجه خیلی راحتر بود. شهردار تصمیم گرفت به خاطر مسائل محافظه کارانه ی مالی، شهر کینگ جورج رو بدون داشتن پزشکی قانونی رها کنه و طی یه تصمیم دیوانه وارانه من داوطلب شدم تا این شغل رو بدست بیارم .در حقیقت من به طور قاهرانه ای خدمت به جامعه رو جایگزین خدشه دار کردن نام و حرفه ی خانوادگیمون کردم. بهتره بگم خدشه دار کردن بیشتر نام و حرفه ی خانوادگیمون...! چیزی که من رو به اینجا کشوند.
    نیمه های شب تنها روی تختم دراز کشیده بودم؛ اتاقم خیلی خیلی خیلی سرد بود و هر بار که نفسم رو بیرون می دادم بخار سفید رنگی بالای سرم ایجاد می شد. اتاقم سرد بود چون من نمی تونستم دمای رادیاتور رو بالاتر از ۶۵ درجه ببرم. انگشت های پاهام رو جمع کرده بودم و با مشت به تشکم ضربه می زدم تا بر آمدگی هاش رو هموار کنم. پوست بدنم از شدت سرما دون دون شده بود و فولیکول موهام منقبض شده بودند .
    بیشتر از یک ساعت بود که بیدار بودم. به خانواده ام، چیزی که برام به ارث گذاشته بودن و اینکه زندگیم تا چه حد به گند کشیده شده بود فکر می کردم. اولین باری نبود که به سرم می زدم وسایلم رو جمع کنم و بدون گفتن یک کلمه به کسی همه چیز رو پشت سر بگذارم. نه خانواده ای داشتم که نگرانم بشه و نه بچه ای که با رفتنم بی کس و کار بمونه؛ مطمئنا دوستام چند وقتی دلتنگم می شدند اما در نهایت تمام کسایی که بزرگ شدن من رو دیده بودند من رو به عنوان دختری که پدر و مادرش خودشون رو کشته بودن می شناختند. من تمام این مدت می خواستم زندگی جدیدی رو شروع کنم... یه زندگی جدید توی یه جای گرم...!
    اما باز هم مثل سایر اوقات فورا افکارم رو پس زدم. شروع دوباره و پشت سر گذاشتن همه چیز شجاعت بیشتری رو می طلبید. من توی زندگیم به چیزی نیاز داشتم تا از بی انگیزگی و بی هدفی خارج بشم چیزی شبیه یه مرد...! و چه بهتر مردی باشه که برای ایجاد یه رابـ ـطه مشتاق باشه! ولی امکان افتادن چنین اتفاقی توی زندگی من بین منفی چهار و صفره! نه فقط به خاطر اینکه تعداد مردهای موجود توی بلادی ماری کم بود بلکه به این خاطر که من به شدت سخت پسند بودم.
    توی بلادی ماری، خیلی سخت می شد مرد مجرد زیر ۴۰ سال که بیمه ی سلامت و سری کامل دندون هاش رو داشته باشه پیدا کرد!
    نفسم رو بار دیگه بیرون دادم و بخار سفیدی رنگی از دهنم خارج شد. غلت زدم، بالشم رو فشار دادم و با شمردن گوسفندها ذهنم رو از افکارم منحرف کردم. از وقتی به خونه برگشته بودم، توی خوابیدن مشکل پیدا کرده بودم. شاید به خاطر اینکه این خونه زیادی خالی بود و صداهای عجیب غریبی توش به گوش می رسید. گاهی تصور می کردم باد سرد و تق تقی که از گوشه کنارای خونه می شنوم روح اجداد و نیکانم هستند که با دلسوزی برام سر تکون میدند! و یا شایدم به خاطر تشکم و برآمدگیای متعددش بود...کی می دونه؟! ولی در هر حال مدتی که توی دانشکده ی پزشکی بودم یاد گرفته بودم چطور با کم خوابی کنار بیام؛ اگر چه این کم خوابی همیشه باعث پف کردن چشم هام و رنگ پریدگیم می شد.
    سکوت این خونه، توده ای از چوب های پوسیده و سقف شیرونی که موجب میشد حس کنم، دارم زیر بار غفلت و مسئولیت له می شم؛ برام خفقان آور بود.
    بیشتر زیر پتو خزیدم و توی رخت خوابم دنبال یه نقطه ی راحت و آسایش خیال گشتم؛ چیزی که خیلی وقت بود از من فراری بود. در حال متقاعد کردم خودم برای دل کندن از رخت خواب و دم قهوه بودم که تلفن روی پاتختی شروع به زنگ زدن کرد.
    سورپرایز شده، زیر لب لعنتی فرستادم. پتو دورم پیچیده شده بود و ملافه ها مثل لباس بیمارای روانی دستام رو محدود کرده بود. ضربان قلبم بالا رفته بود و کوبش شاهرگ گردنم رو به وضوح احساس می کردم. هر ضربه از رگ و پی بدنم بالا می رفت، سیناپس های مغزم رو به لرزش در می آورد و من رو بیشتر با ترسی که بدنم رو فلج کرده بود آشنا می کرد. چشم هام رو بستم و نفسم رو آروم بیرون دادم.
    تنها دفعه ای که نصفه شب با من تماس گرفتن، وقتی بود که کسی مرده بود. من از مرگ متنفر بودم؛ از اینکه والدینم من رو با بار عظیمی از مسئولیت هایی که روی دوشم گذاشته بودن، ترک کردن متنفر بودم و بیشتر از همه از اینکه من تنها کسی بودم که مرگ اطرافش رو گرفته بود، بیزار بودم. من زندگی رو از دست داده بودم و مرگ باعث شده بود من به چیزهایی فکر کنم که هنوز آمادگی رویای رویی باهاشون رو نداشتم.
    طبق بهترین تصمیمی که می تونستم بگیرم، تلفن رو جواب دادم:
    - کی مرده؟
    کلانتر جک لاوسون گفت:
    - چقدر حرفه ای دکتر گریوز ... تو همیشه به بدترین چیزها فکر می کنی! شایدم من زنگ زده بودم تا امشب تو رو به بازی پوکر دعوت کنم.
    دوباره پرسیدم:
    -ساعت 5 صبح؟ بهم بگو کی مرده!
    جک از وقتی یادم میاد یکی از بهترین دوست هام بود و من بدون شک مطمئن بودم اگر یه روز ناپدید بشم، یکی از کسایی که دنبالم می گرده جکه. سکوت پشت خط بیش از اندازه طولانی شده بود و من در حالیکه با استرس تلفن رو توی دستم فشار می دادم، خودم رو برای بدترین چیزها آماده می کردم.
    در نهایت گفت:
    - کسی که مرده فیونا مورفی بوده.
    زمزمه کردم:
    - اوه! لعنتی...
    پتو رو کنار زدم و سرجام نشستم. کفپوش چوبی زیر پاهام بهم حس ایستادن روی یخ رو می داد؛ پاهام رو به سرعت جمع کردم و زیر پتو برگردوندم.
    -بدون اغراق...
    صداش خفه و توام با صدای آژیر خطر به گوش می رسید و این یعنی جک سر صحنه ی جرم بود. دندون هام رو هم می خوردند و نمی تونستم دقیقا بگم به خاطر سرماست یا خبری که شنیدم. دندون قروچه ای کردم و واضح گفتم:
    -جورج کجاست؟
    جورج همسر فیونا بود و پست ترین و مزخرف ترین آدمی بود که من می شناختم. هر بار که فیونا رو می دیدم یه کبودی جدید روی بدنش داشت که جورج براش به ارمغان آورده بود. جورج مکانیک بود، صاحب تنها گاراژ شهر بود و بر خلاف اینکه مردم رفتارش با فیونا رو محکوم می کردند مشتری های زیادی داشت و اونقدر پول در می اورد که بتونه بهترین خونه ی شهر رو بسازه. جورج دست سنگین و ذات پلیدی داشت و من شک ندارم اون دلیلی بوده که فیونا توی سن 30 سالگی از دنیا رفته بود.
    - جورج قبلا دستگیر شده و به عنوان متهم ردیف اول براش پرونده تشکیل شده. ما تو رو سر صحنه ی جرم نیاز داریم. بچه ها قبلا کارشون سر صحنه تموم شده... دارم بهت هشدار میدم جی، فیونا وضعیت مناسبی نداره. جانی دوگان اون رو توی جوب خیابان کانتربری ، توی مسیر محل کارش پیدا کرده.

    بغضم رو قورت دادم و دعا کردم خدا بهم قدرت و اعتماد به نفس بده.
    - باهاش کنار میام جک... من تنها کسی هستم که اون داشت و این تنها کاریه که برای دوست مرده ام از دستم برمیاد.


    بلادی ماری، جمعیت: 2901
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏15/4/19
    N.gh, بی نهایت, setare-srs و 104 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. Gloria

    Gloria مدیر تالار ترجمه+مترجم ویژه عضو کادر مدیریت مدیر تالار مترجم ویژه

    397
    19,058
    امتیاز:
    641
    تاریخ عضویت:
    ‏23/7/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجو
    محل سکونت:
    شهر قصه ها
    فصل ۲

    ساپورت و دست کش طوسیم رو پوشیدم؛ کلاه اسکیم رو سرم کردم و زیپ کاپشن مشکی رنگم رو که چند سال پیش توی حراج ادی بائر خریده بودم، تا چونه ام بالا کشیدم. جوراب های ضخیم و چکمه های ساق بلندم رو پا زدم. بیرون واقعا سرد بود و من از سرما متنفر بودم. تنها مرگ و نیستی بود که سرد بود. کیف پزشکی و دوربین دیجیتال گرون قیمتم رو که وقتی هنوز شغل پر در آمدی داشتم خریده بودم، برداشتم. چند دقیقه ای به قهوه جوش زل زدم و در نهایت در جلویی رو بدون اینکه قفل کنم، بهم کوبیدم. ماشین شورلت سوبربنم رو توی جاده ی سنگلاخی پارک کرده بودم. گوسفند دالی که روی بدنه ی مشکیش نقاشی شده بود و فرو رفتگی بالای چرخ سمت چپ که یادگاری خودکشی یه گوزن بود، قیافه ی ماشینم رو کمی از حالت متعارف خارج کرده بود. سوبربن؟ چی راجع بهش فکر می کنید؟ من ماشین نعش کشی که والدینم توی گاراژ نگه می داشتند رو کنار گذاشتم. اون ماشین برای اونها کار کرده بود اما من نعش کشی با شورلت سوبربن رو ترجیح می دادم. من یه متصدی کفن و دفن توی قرن بیست و یکم بودم و بر خلاف اراجیفی که دیگران می گفتند مطمئن بودم پدر و مادرم اونقدر توی جهنم درگیر حمل و نقل ذغال سنگ هستند که وقت نکنند برای فروش نعش کششون توی سایت ای بی ابراز ناراحتی کنند. چند دقیقه ای طول کشید تا یخ روی پنجره ها رو بتراشم و برف پاک کن ماشین رو به راه بندازم. با وجود اینکه دستکش هام با آستر پشمی پوشیده شده بود، از شدت سرما نمی تونستم انگشت هام رو حس کنم. وقتی سوار ماشین شدم، دنبال اثر یا نشونه ی از زندگی اطرافم گشتم اما نور زردی که از چراغای ماشینم به بیرون منتشر می شد وجود هرگونه موجود زنده ای رو اطرافم انکار می کرد. درخت ها عـریـان و خشک بودند و شاخه هاشون طوری توی هم گره خورده بود که انگار برای گرم شدن خودشو رو به آغـ*ـوش کشیده بودند. آسمون آبی تیره بود و ستاره ها گاه و بی گاه سو سو می زدند. من در انتهای خط شهر، در جایی که بهش جاده ی یخی می گفتند زندگی می کردم- جایی با زمین های سنگی شیب دار که نمی شد توش چیزی به جز آب یخ زده ی رودخانه ی پوتومک رو دید. جاده مخلوطی از سنگریزه و چاله چوله بود؛ شخصی بود، دلگیر بود و به سختی می شد توش دست فروش ها، بازاریاب های فروش جاروبرقی و شاهدان یهوه رو دید. نزدیک ترین همسایه به من، یک مایل پایین تر از این جاده بود.
     
    آخرین ویرایش: ‏6/3/19
    بی نهایت, setare-srs, Glinda و 72 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. Gloria

    Gloria مدیر تالار ترجمه+مترجم ویژه عضو کادر مدیریت مدیر تالار مترجم ویژه

    397
    19,058
    امتیاز:
    641
    تاریخ عضویت:
    ‏23/7/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجو
    محل سکونت:
    شهر قصه ها
    بیشتر قسمت های شهر هنوز توی خواب به سر می برد و من به سرعت رانندگی می کردم. توی مسیرم از کنار خونه های قدیمی، یه مدرسه با دیوار آجری قرمز و یه کتابخونه که ساعت اصلی شهر توش قرار گرفته بود گذشتم. ساعت اصلی شهر همیشه من رو دیوونه می کرد چون 7 دقیقه جلوتر از ساعت اصلی بود. رطوبت بارونی که روز قبل باریده بود اونقدری نبود که باعث یخ زدن زمین بشه بنابراین می تونستم بیشتر به پدال گاز زیر پام فشار وارد کنم. توی خیابون کویین ماری پیچیدم و نوری که از کلیسای جامع سنت پل به چشم می خورد توجهم رو به خودش جلب کرد و این یعنی کشیش توماس قبل از من متوجه مرگ فیونا شده بود. مردم کمی صبح بیرون اومده بودند تا برای روح مرحوم فیونا دعا کنند. خیابون کنتربری وقتی که من رسیدم پر از وسایل نقلیه و مردم بود. بعضی کنجکاو بودند، یه عده گریه می کردند اما همه اشون بدون استثنا شوکه شده بودند. چنین چیزی تا الان توی بلادی ماری اتفاق نیوفتاده بود. بوق زدم، جلو رفتم و ماشینم رو کنار ماشین گشت جک پارک کردم. آژیر آبی و قرمزش روشن و در حال گردش بود.
    جک با دیدنم به جای سلام و احوال پرسی گفت:
    -چه لباسای قشنگی!
    من به طور معمول آدم خشک و مغروری نبودم و حرفا و نظرات جک هیچ وقت ناراحتم نمی کرد. اون من رو در بدترین شرایط – خماری، بدن درد و گرفتگی عضله، موهای دکلره شده ای که به هویجی تغییر رنگ داده بود و صورت ورم کرده از گریه – دیده بود و هنوز هم بهترین دوستم بود؛ بنابراین من اصلا نگران نظرات و تاثیراتی که اون می گذاشت نبودم. خودم رو توی شیشه ی دودی ماشینش برانداز کردم و شکلک درآوردم، اینکه جک من رو توی بدترین شرایط دیده بود به این معنی نبود که بخوام باز هم بد به نظر برسم. من خیلی زیبا نبودم. خوب از نگاه مثبت میشه گفت بلند قد بودم و هیکل ورزشکاری داشتم که فقط حاصل ژن خوب بود چون من از ورزش کردن متنفر بودم و درمقابل عاشق کربوهیدرات ها بودم. چشم هام خاکستری بود و موهای حالت دار مشکی داشتم که تقریبا تا خط فکم می رسید.
     
    آخرین ویرایش: ‏22/1/19
    بی نهایت, setare-srs, qzlalr و 63 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. Gloria

    Gloria مدیر تالار ترجمه+مترجم ویژه عضو کادر مدیریت مدیر تالار مترجم ویژه

    397
    19,058
    امتیاز:
    641
    تاریخ عضویت:
    ‏23/7/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجو
    محل سکونت:
    شهر قصه ها
    اگر کسی من رو قبل از اینکه شانسی برای خرید یه جعبه کلارول* داشته باشم، از نزدیک می دید؛ می تونست شاهد رده های نقره ای رنگ توی موهام باشه. زن های خانواده ی من مستعد سفید شدن زود هنگام موهاشون بودند و همچنین استعداد خاصی توی جوون مرگ شدن و ساخت یه تراژدی غم انگیز داشتند؛ چیزهایی که من امیدوار بودم بتونم به پایان برسونم.
    جک از بچگی توی پول و ثروت بزرگ شده بود و همیشه از مزایای پسر کشاورز تنباکو بودن بهره بـرده بود و الان اون جوان ترین افسر انتخاب شده توی کل کشور بود. جک 6 فوت قد داشت و موهای تیره اش رو نزدیک پوست سرش نگه می داشت. یه شکستگی باریک بالای ابروی راستش داشت که چهره اش رو شبیه دزدای دریایی کرده بود و من بار ها بهش گفته بودم باید از من متشکر باشه که به صورتش یه شخصیت جدید اضافه کردم؛ چون در هر حال این استوک کفش من بود که توی بچگی موقع بازی بیسبال توی صورتش خورده بود. (من حاضرم قسم بخورم که اون صفحه ی سفید رو مسدود کرده بود)*
    هر چقدر بیشتر به جمعیت نگاه می کردم، بیشتر به این حقیقت پی می بردم که احتمالا خانم هایی که توی خیابون صف بستن فقط می خوان برای یه لحظه ام که شده توی این موقع از صبح زود جک لاوسون رو تماشا کنند. با وجود پول و قیافه ی جذاب جک، زن های زیادی نبودند که شانسی برای همسری جک داشته باشند و البته جک هم علاقه ای به داشتن همسر نداشت.

    بین خودمون بمونه اما جک برای انتخاب همسر حداقل 80 درصد از خانم های ویرجینیا رو مورد آزمایش و بررسی قرار داده بود. در تلافی حرفش برای مسخره کردن لباسام گفتم:
    -می بینم که فن کلوب و عاشقای سـ*ـینه چاکت رو هم همراه خودت آوردی !
    چهره اش در هم رفت و دستی توی ریش کمرنگش کشید:
    -این اصلا خنده دار نیست. من نقریبا امروز نمی خواستم به تماس اورژانسی جانی جواب بدم. متاسفانه یا خوشبختانه مدتی بود ک جک توسط والدین خیر خواهی که دختر مجرد داشتند احاطه شده بود. امسال 32 بار برای شماره ی اورژانس 911 مزاحمت ایجاد شده بود و یا حتی موقعی که جک از اداره بیرون می اومد با زن هایی با پوشش نامناسب و یا والدینی که اون رو برای صرف یه وعده ی غذایی به خونه اشون دعوت می کردند مواجه شده بود. جانی دوگان آخرین کسی بود که برای جلب توجه جک به سمت دخترش توطئه چینی کرده بود. استلا میان سال بود، معلم دوره ی متوسطه بود، چهارشونه بود و لباساش همیشه چند سایز کوچیک تر از خودش بود به طوری که هر وقت شلوار می پوشید چاقیش چند برابر بیشتر از حد معمول به چشم می اومد. جانی دوگان هم آخرین تلاش هاش رو می کرد تا دخترش رو به یه نفر قالب کنه.

    *مارک رنگ مو
    *توی بازی بیسبال صفحه های سفید رنگی کف زمین وجود داره که بعد از دریافت توپ هر گروهی زودتر پاش رو روی صفحه ی سفید بزنه برنده است. اینجا جی میگه پای جک زودتر از اون روی صفحه قرار گرفته بنابراین پای جی کاملا اتفاقی توی صورت جک فرود اومده!

     
    آخرین ویرایش: ‏22/1/19
    بی نهایت, setare-srs, qzlalr و 66 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. Gloria

    Gloria مدیر تالار ترجمه+مترجم ویژه عضو کادر مدیریت مدیر تالار مترجم ویژه

    397
    19,058
    امتیاز:
    641
    تاریخ عضویت:
    ‏23/7/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجو
    محل سکونت:
    شهر قصه ها
    در حال حاضر جانی به پشت یکی از ماشین های پلیس تکیه داده بود، دستش رو تکون می داد و قهوه اش رو مزه مزه می کرد و همزمان اظهاراتش رو برای یکی از مامورین پلیس بیان می کرد. جانی مرد قوی هیکلی نبود و از وقتی که یادم می اومد به عنوان متصدی نگهداری محوطه توی شهر مشغول به کار بود و احتمالا همین شغلش بود که باعث شده بود جانی توی این ساعت از صبح جسد فیونا رو پیدا کنه. پوستش آفتاب سوخته و چروکیده بود اما وقتی که می خندید پوستش باز و روشن می شد و خیلی سخت میشد این حقیقت رو انکار کرد که جانی گاها شبیه کشمش خشک شده بود!
    پرسیدم:
    -جانی هنوزم در تلاشه که تو و استلا رو بهم برسونه؟
    جک در حالی که لب هش رو بهم فشار می داد تا جلوی خنده اش رو بگیره گفت:
    - آره...مردک احمق... ولی بیشتر از همه این من رو عصبانی می کنه که قربانی حماقت یه آدم بشم.
    جک یه لیوان فومی پر از قهوه رو به دستم داد.
    - من باید به جانی بگم یه رابـ ـطه ی عشقی شدید و غیر قابل کنترل با تو دارم، شاید محض رضای خدا هم شده دست از سرم برداره.
    - من خیلی وقته که یه رابـ ـطه ی عاشقانه نداشتم، به نظرت این چیز خوبیه؟
    هوشیارانه جواب داد:
    - این بهترین رابـ ـطه ی عاشقانه ایه که می تونم داشته باشم.
    -شاید بهتره بدونی من هنوم روشم رو تغیر ندادم!
    چند دقیقه ای توی سکوت ایستادیم. من قهوه ام رو نوشیدم و از درون گرم شدم همزمان جک به جمعیت زل زده بود. من متوجه فلوید پارکر خبر نگارِ روزنامه ی اصلی شهر شدم که داشت با هر کس که ممکن بود شایعه ی جذابی برای پخش کردن داشته باشه،

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    می کرد. دیوانه وار هر چیزی رو که می شنید توی دفترچه یادداشت قرمزی که به معمول همراهش بود یادداشت می کرد. چشم هاش خبیث و محاسبه گر بودند ... عوضی!
     
    آخرین ویرایش: ‏30/1/19
    بی نهایت, setare-srs, qzlalr و 66 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. Gloria

    Gloria مدیر تالار ترجمه+مترجم ویژه عضو کادر مدیریت مدیر تالار مترجم ویژه

    397
    19,058
    امتیاز:
    641
    تاریخ عضویت:
    ‏23/7/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجو
    محل سکونت:
    شهر قصه ها
    فلوید درست به اندازه ی یه سنگ، بزرگ بود اما یه عینک شیشه ای با قاب نازک فلزی به صورتش زده بود تا از اون قیافه ی مسخره فرار کنه. ( فلوید واقعا شبیه بچه ی کلارک کنت و هالک شگفت انگیز به نظر می رسید، تنها با این تفاوت که سبز رنگ نبود!)
    فلوید قبلا توی تیم فوتبال دانشگاه ویرجینیا تکنولوژی بازی می کرد و مطمئنا اونقد بازیش خوب بود که هیچ وقت روی نیمکت ذخیره ها جا گیر نشد. اون مرد خوشتیپی بود و از نظر من توانایی این رو داشت که توی جلب توجه خانم ها با جک رقابت کنه.
    و بله من یک شبِ دیوانه وار رو که از دانشکده ی پزشکی دور افتاده بودم و به طرز وحشتناکی تنها بودم رو با فلوید گذروندم. این کار بی عقلی محض بود. من هیچ وقت به اون شب افتخار نکردم و فلوید هم هیچ وقت اجازه نداد من اون شب رو فراموش کنم اما حتی اگر من از اون بخاطر اون شب هم متنفر نباشم، تا آخر عمر به خاطر کاری که بعد از فوت والدینم با من کرد، ازش بیزارم! فلوید پارکر واقعا خوش شانس بود که من هر بار که توی خیابون می دیدمش با ماشین سابوربنم زیرش نمی کردم.
    فلوید بهم خیره شد و از پایین به بالا نگاهم کرد. پوزخند زد و من جلوی خودم رو گرفتم تا اسلحه ی جک رو از کاور اسلحه ی روی شونه اش بیرون نکشم و به سمت فلوید شلیک نکنم. حرص، عصبانیت و میل شدیدم به تیراندازی به فلوید رو با شلیک به یه پرنده سرکوب کردم. جک با یه سرفه ی ساختگی جلوی خنده اش رو گرفت و من کمی آرامش پیدا کردم؛ البته تا قبل از اینکه یادم بیوفته باید با جسد فیونا رو به رو بشم.
    لیوانم رو توی کیسه ی پلاستیکی انداختم و گفتم:
    -خیلی خوب، من آماده ام.
    دستم رو روی شونه ی جک گذاشتم و با همدردی فشردم:
    -مرسی که چند دقیقه ای رو بهم فرصت دادی... از چیزی که فکرش رو می کردم سخت تر بود.
    جک سر تکون داد و با هم به سمت صحنه ی جرم رفتیم. فورد تورس

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    نوک مدادی فیونا کنار خیابون در خلاف مسیر خونه اش پارک شده بود. ماشینش برای حداقل ده سال پیش بود اما هنوز نو به نظر می رسید. جورج به شدت در مورد ظاهر و کارکرد وسایلش حساس بود و شاید به خاطر همین بود که هیچ وقت روی صورت فیونا کبودی یا نشونه ای به جا نمی گذاشت.
    -اون بالاخره تصمیم گرفته بود جورج رو ترک کنه، نه؟


    جک گفت:
    -اینطور به نظر می رسه. من امروز صبح با خواهرش صحبت کردم. اون می گفت شب قبل حوالی ساعت 8 با فیونا صحبت کرده، می گفت فیونا آماده بوده تا بیرون بیاد و برای همیشه جورج رو ترک کنه. اونا امروز ظهر قرار داشتند تا به یه دفتر وکالت برن و طلاقشون رو ثبت کنند.
    نگاهی به صندوق عقب ماشین که از قبل باز شده بود انداختم و توجهم به چمدون هایی که به منظم چیده شده بودند جلب شد.
    جک ادامه داد:
    -خواهرش توی فلوریدا زندگی می کنه پس تا قبل از امروز صبح منتظر اومدن فیونا نبوده.
    پرسیدم:
    -ماشینش مشکلی داشته؟

    -گاز تموم کرده بوده. ما هنوز نتونستیم از جورج اعتراف بگیریم. اون هنوز داره نقش یه شوهر عزادار رو بازی می کنه بنابراین هنوز اعتراف نکرده که خالی کردن منبع گاز ایده ی اون بوده؛ اما از نظر من این خیلی خیلی برنامه ریزی شده بوده و با توجه به جزئیات احتمالا کار خود جورجه.
    رد لاستیک های ماشین فیونا رو دنبال کردم و یکی از بچه های گروه تجسس مشغول عکس برداری شد.

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    Ford Taurus


    اینم

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    دوست خوبم دنیا جون. خیلی قشنگه، حتما بخونید ❤❤

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

     
    آخرین ویرایش: ‏30/1/19
    بی نهایت, setare-srs, qzlalr و 61 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. Gloria

    Gloria مدیر تالار ترجمه+مترجم ویژه عضو کادر مدیریت مدیر تالار مترجم ویژه

    397
    19,058
    امتیاز:
    641
    تاریخ عضویت:
    ‏23/7/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجو
    محل سکونت:
    شهر قصه ها
    جک به رد عمیق لاستیک هایی که روی گِل و لای افتاده بود اشاره کرد و گفت:
    -قاتل درست پشت سر فیونا توقف کرده. اون می دونسته که فیونا از ماشین پیاده نمیشه و تو این هوای سرد بدون ماشین تا شهر نمیره و شانس خیلی خیلی کمی وجود داشته که یه نفر اون موقع شب در حال رانندگی باشه و فیونا رو ببینه. فیونا مثه هر آدم عاقل دیگه ای توی این منطقه، یه پتوی مسافرتی روی صندلی عقب ماشینش داشته. ما یه تلفن همراه ته کیفش پیدا کردیم که باطریش کاملا پر بوده اما به جای اینکه فیونا توی ماشین بمونه و با موبایلش در خواست کمک کنه، از ماشین پیاده شده. چرا؟
    شونه ام رو بالا انداختم و گفتم:
    -شاید استرس داشته و یا ترسیده بوده! اون فکر می کرده ممکنه شوهرش دنبالش باشه و برای همین تصمیم گرفته به جای اینکه تو ماشین بمونه و جورج پیداش کنه، شانسش رو با پیاده روی امتحان کنه.
    -اره، منم اولش همین فکر رو کردم ولی به ردپاها نگاه کن. زمین هنوز از بارون دیروز نرم و گلی بوده. فیونا از ماشین پیاده شده و به سمت عقب ماشین رفته تا کسی که پشتش متوقف شده بوده رو ببینه. هیچ نشونه ای از اینکه اون سعی می کرده فرار کنه وجود نداره. وقتی ما اینجا رسیدیم صندوق عقب بسته بود، بنابراین سعی نکرده بوده چیزی رو از توش برداره. من اولش به فکرم رسید شاید می خواسته ژاکتش رو برداره چون یکی این عقب داره.
    با گیجی به جک نگاه کردم. حس می کردم چیز مهمی رو فراموش کردم و بعد ناگهان چیزی که می خواستم توی ذهنم جرقه زد.
    هیس وار و شوکه شده زمزمه کردم:
    -تو فکر می کنی اون جورج نبوده؟
    این نظری نبود که دلم بخواد کس دیگه ای هم بتونه بشنوه. توی شهر کوچیکی مثل بلادی ماری، شهروندان علاقه ی زیادی دارند تا اول قاتل رو مشخص کنند و بعد راجع بهش سوال بپرسند. من این رو از اولین تجربه ای که داشتم می دونستم. مردم بلادی ماری براشون مهم نبود که نظر کلانتر با نظر اون ها متفاوته و من کاملا مطمئن بودم این بیشتر مانع پیشرفت پرونده میشه.
    جک جواب داد:
    -این وظیفه ی توعه که بهم کمک کنی کشف کنم.
    جک لبخند زد و دندوناش رو محکم روی هم فشار داد. تعجب کردم که چطور با اون فشار دندوناش توی دهنش خورد نشدند. با استیصال بین موهاش دست کشید، اون می دونست عملکرد شهرهای کوچیک چطوریه و در حقیقت داشت روی لبه ی تیغ حرکت می کرد. اون دوباره کلاهش رو فراموش کرده بود و من کلاه زاپاسی که همیشه همراهم داشتم رو بهش دادم. جک واقع توی شغلش خوب بود و لیاقتش بیشتر از کلانتر بودن توی یه شهر کوچیک بود و حتی اگر این نظریه خیلی هم پر طرفدار نباشه اما من صد در صد حمایتش می کنم.
    بازوش رو حمایت گرانه فشردم و بهش اطمینان دادم:
    -من بررسیش می کنم.
    سرش رو با قدردانی تکون داد و کلاه اسکی رو تا روی گوش هاش پایین کشید.
    -از نظر من، فیونا گاز تموم کرده بوده و هنوز خیلی از خونشون دور نشده بوده. مدت زیادی طول نکشیده که یه نفر پشت سرش توقف کرده. رد لاستیکای باقی مونده روی گل و لای نشون میده که اون ماشین یه کامیون بوده.
    بر خلاف نظر جک گفتم:
    -جورج هم یه کامیون داره و از همه مهتر چه کس دیگه ای قرار بوده اون موقع شب توی این جاده تردد کنه؟
    -می دونم، ما قراره رد لاستیکا رو با ماشین تطابق بدیم اما تو فکر نمی کنی که اگر فیونا احساس می کرد شوهرش پشت سرش ایستاده موبایلش رو از ته کیفش بیرون می کشید؟
    -اگر نور چراغ مانع از این شده باشه که بتونه تشخیص بده کی پشت سرش ایستاده چی؟
    -گوش کن جی، من می دونم تو دلت می خواد که قاتل جورج باشه... حتی منم چنین چیزی رو آرزو می کنم. هیچ مردی توی این کشور نیست که بیشتر از جورج لایق به زندان رفتن باشه ولی ما باید همه ی جوانب رو در نظر بگیریم. وجدان من سر این به صدا در اومده.
    آخرین باری که وجدان جک سر چیزی به صدا در اومده بود، سه بار شلیک کرد و بعد مجبور شد از کاری که دوست داشت کناره گیری کنه.



    * به نظرتون جورج قاتل فیوناست؟
     
    آخرین ویرایش: ‏22/1/19
    بی نهایت, setare-srs, qzlalr و 59 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. Gloria

    Gloria مدیر تالار ترجمه+مترجم ویژه عضو کادر مدیریت مدیر تالار مترجم ویژه

    397
    19,058
    امتیاز:
    641
    تاریخ عضویت:
    ‏23/7/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجو
    محل سکونت:
    شهر قصه ها
    به رد واضح لاستیک ها که روی گل و لای یخ زده باقی مونده بود اشاره کرد و ادامه داد:
    - اون پشت ماشین فیونا توقف کرده و اجازه بده بگیم فیونا متوجه مدل ماشینی که پشتش ایستاده بوده نشده؛ اطمینان کرده و شایدم توی دلش شکرگزار بوده که امشب شانس بهش رو آورده. فیونا با استواری آخرین و بزرگترین قدم زندگیش رو برداشته؛ با آرامش از ماشین پیاده شده و با چهار قدم خودش رو به قاتل رسونده. دقت کردی به جز رد لاستیک ماشین روی گل هیچ رد پایی از قاتل نیست که نشون بده آشنایی اولیه و دیدار مقدماتی بینشون وجود داشته؟
    دقت کرده بودم اما مطمئن نبودم که کاملا متوجه مفهوم و منظورش شدم؛ پس اجازه دادم جک به صحنه سازیش ادامه بده.
    - این نشون دهنده ی اینه که قاتل عمدا روی آسفالت قدم زده و احتمالا از در سمت سرنشین از ماشین پیاده شده.
    - خوب شاید فقط به این دلیل بوده که نمی خواسته کثیف و گلی بشه.
    - شاید... در هر حال قاتل به فیونا نزدیک شده، یکم باهاش صحبت کرده و شاید بهش گفته بره کیفش رو بیاره تا به اون رو به شهر برسونه. نمی دونم اما یه دلیلی وجود داشته که فیونا به قاتل پشت کرد و قاتل محکم به پشت سرش ضربه وارد کرده. تو قراره با معاینه مشخص کنی فقط یه ضربه بود یا چند ضربه اما حس ششم میگم قاتل فقط می خواسته فیونا رو گیج و از کار افتاده کنه.
    لکه های کوچیک خونی که روی زمین، نزدیک به صندوق عقب ریخته بود؛ قبلا توسط تیم تجسس برای ایجاد گزارش از محل قتل، شماره گذاری و تصویر برداری شده بود.
    پرسیدم:
    - بعدش چی شده؟
    - ما یه مقدار خون هم روی صندلی ماشین پیدا کردیم و پتو هم کف ماشین افتاده بود. اونجا جاییه که به فیونا ت*ج*ا*و*ز شده. قاتل فیونا رو بسته و قبل از اینکه بهش ت*ع*ر*ض کنه منتظر مونده تا فیونا هوشیاری خودش رو به دست بیاره. بعد طناب ها رو روی صندلی رها کرد و زحمت مرتب کردن صحنه رو به خودش نداده.
    وقتی که به سمت دیگه ی ماشین، به سمت فیونا قدم بر می داشتیم لرزیدم و بدنم مورمور شد. جک از قبل تصویر روشنی رو توی ذهنم رسم کرده بود و وقتی بدن فیونا رو روی زمین دیدم مطمئن شدم تئوری جک درست بوده.
    هوای ماه دسامبر به شدت سر و خشک بود و با قاطعیت می تونم بگم باد سردی که می وزید دما ی هوا رو به چند درجه زیر صفر رسونده بود. خوشید کم کم از پشت درخت های بی برگ و بار سرک می کشید و هاله ی نارنجی و صورتی رو ایجاد کرده بود.
    تنها فایده ی این هوای سرد این بود که بدن فیونا از فساد در امان بود. فیونا با آبرومندی و خوشنامی نمرده بود. بدنش با شرایط نامناسبی روی زمین قرار گرفته بود؛ صورتش توی گل و لجن فرو رفته بود و دست و پاهاش توی زاویه ی غیر طبیعی قرار گرفته بودند. خط زرد رنگی که توی صحنه ی جرم به دور جسد رسم می کنند رو نادیده گرفتم و دور تا دور فیونا چرخیدم تا بتونم از زوایای مختلف ازش عکس برداری کنم. کنارش زانو زدم تا بتونم از نزدیک نگاهش کنم.
    همزمان با اینکه دستِ دستکش پوشم رو روی ستون فقرات و دنده هاش می کشیدم گفتم:
    -خدایا... بدنش کاملا از هم پاشیده و له شده. بعضی از این کبودیا حداقل یک هفته قدمت دارند اما این یکی که روی ستون مهره هاش ایجاد شده به نظر تازه می رسه. وقتی جسد رو به آزمایشگاه ببرم با اطمینان می تونم بگم اما از روی رنگشون می تونم بگم که بیشتر از یک روز نیست که ایجاد شدند.
     
    آخرین ویرایش: ‏22/1/19
    setare-srs, qzlalr, Pijivahji و 54 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. Gloria

    Gloria مدیر تالار ترجمه+مترجم ویژه عضو کادر مدیریت مدیر تالار مترجم ویژه

    397
    19,058
    امتیاز:
    641
    تاریخ عضویت:
    ‏23/7/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجو
    محل سکونت:
    شهر قصه ها
    خونی که در اثر ضربه ی اولیه به سرش ایجاد شده بود. موهای بولندش رو بهم چسبیده و گره خورده کرده بود و در طول شب سیاه و لخته لخته شده بود.
    جک گفت:
    - قاتل فیونا رو اینجا قرار داده، همه چیزی در مورد این صحنه حساب شده و برنامه ریزی شده است. به رد پاها نگاه کن.
    به سه تا رد پای واضحی که با برچسب های زرد رنگ نشانه گذاری شده بودند نگاه کردم. بلند شدم و چرخیدم تا بتونم از نزدیک و بطور دقیق بررسیشون کنم. رد پاهای من قابل تشخیص بودن ولی رد پاهای قاتل طوری بود که انگار پاهاش رو روی گل لخ لخ کنام کشیده بود و این بطور کلی داستان رو عوض می کرد.
    - اونا کاملن.
    - می دونم. قاتل فیونا رو اینجا قرار داده، دست پاهاش رو توی حالت خاص گذاشته و بعد سه تا رد پای کامل رو نزدیک جسد به جا گذاشته. نگاه کن رد پاها چقدر بهم نزدیکن! اون احتمالا یا پاهای خیلی کوتاهی داره و یا داشته سعی می کرده در حالیکه جسد فیونا بین بازوهاش بوده آهسته قدم برداره و پاهاش رو روی زمین بکشه.
    حرفش رو کامل کردم:
    - و اگر پاهاش رو روی گل کشیده باشه، رد پاها به این شکل در میان.
    - حاضری شرط ببندی که این ردپاها با سایز پای جورج مورفی هم سایزن؟
    - تو فکر می کنی کسی عمدا می خواد همه چیز رو گردن جورج بندازه؟ کی چنین کاری انجام میده؟
    - نمی دونم شاید یکی از صدها نفری که توی این شهر جورج بهشون آسیب زده.
    اگر قرار بود اینجوری پیش بره، لیست مظنونین تا بی نهایت ادامه داشت. انگشت هام رو توی دستکش چرمی که به خاطر سرما تنگ تر شده بود باز و بسته کردم، نفس عمیق کشیدم و به سمت جسد برگشتم.
    یه شال گردن بلند قرمز دور گلوی فیونا پیچیده شده بود و نیمی از صورتش با گل پوشیده شده بود. سعی کردم عاری از هر احساسی از پشت لنز دوربینم به صحنه نگاه کنم و مویرگی که توی چشمش به خاطر فشار خفگی پاره شده بود و بافت های ورم کرده ی اطرف گردنش رو به ثبت برسونم.
    صورتش به اندازه ی سنگ مرمر سفید و رنگ پریده شده بود و ناامیدی که سالها بود توی چهره اش رسوخ کرده بود بعد از مرگ از بین رفته بود.
    گفتم:
    هیچ کبودی روی صورتش نیست. جورج همیشه مراقب این قسمت بود اما روی سایر قسمت های بدنش میشه کبودی ها رو دید... آشغال. به نظر می رسه که علت مرگ خفگی و مطمئنا قتل

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    بوده. بعد از تمام بلاهایی که سر فیونا اومده یه نفر اون رو خفه کرده. من می تونم بیشتر از 6 یا 7 ساعت از زمان مرگ نمی گذره ولی تعیین زمان دقیق قتل خیلی سخته. من به خاطر سردی هوا نمی تونم از روی درجه حرارت بدنش زمان مرگش رو تعیین کنم. اگر تو جزئیات دقیق می خوای باید صبر کنی تا جسد رو به آزمایشگاهم منتقل کنم. گزارش خواهرش در مورد تماس تلفنی تا حدی کمک کننده است اما فعلا این بهترین کاریه از دستم بر میاد.

    جک کنارم زانو زد و هر نفسی که می کشید بخار سفید رنگی رو توی هوا پخش می کرد. دستش رو تسکین بخش و حمایت گرانه روی شونه ام گذاشت.
    - متاسفم جی، می دونم که با هم دوست بودید.
    - این برای خیلی وقته پیشه. جورج اجازه نمی داد فیونا با کسی رابـ ـطه ی صمیمی ایجاد کنه.
    عذاب وجدان من رو از درون می خورد و من روش کنترلی نداشتم. دختر لاغر و استخوانی با موهای بولند خیلی خیلی روشن رو به یاد آوردم. بدنش انعطاف داشت و چشم هاش همیشه می خندید. جورج مورفی توی یک نگاه عاشقش شد و تصمیم گرفت فیونا رو متعلق به خودش کنه و فیونا هیچ وقت پیشنهاد بهتری نداشت.
    - منم متاسفم جک می دونم مدتی با هم صمیمی بودید.
    - آره...خوب...اون مربوط به دوران دبیرستانه. همونطور که میگی واسه خیلی وقته پیشه.
    - قاتل خودش رو درگیر استفاده هیچ وسیله ی پیشگیری یا مراقبتی نکرده. بنابراین می تونیم دی ان ایش رو بدست بیاریم. بذار فیونا رو به آزمایشگاه ببرم و شروع کنم. الان آخر هفته است و تو می دونی همه چیز آهسته تر پیش میره. من بلافاصله بعد از اینکه شما یه نمونه از جورج بگیرید دی ای ان رو به ریچموند می فرستم. ممکنه اعلام نتایج تا هفته ی آینده طول بکشه.
    - بیا جسد رو بلند کنیم و توی ماشین بذاریم. من پشت سرت همراهیت می کنم.
    به چشم های باز و خالی فیونا مورفی نگاه کردم و موهای در هم گره خورده اش رو از روی صورتش کنار زدم. نمی تونستم خوشنامی و آبروش رو بهش برگردونم اما می تونستم عدالت رو در موردش اجرا کنم.

    پایان فصل 2

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    کلمه ای که اینجا به کار رفته به معنی دیگر کشیه و منظور جی اینه که خفگی توسط یه شخص انجام گرفت و مرگ خودکشی یا مرگ طبیعی نبوده.
     
    آخرین ویرایش: ‏24/1/19
    بی نهایت, setare-srs, qzlalr و 56 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.