نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

داستان‌های عاشقانه کوتاه، اما واقعی

شروع موضوع توسط dinaz ‏13/1/19 در انجمن داستانک

  1. dinaz

    dinaz مدیر تالار خانواده و زندگی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    30,632
    62,963
    امتیاز:
    1,210
    تاریخ عضویت:
    ‏4/9/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    کارشناس حسابداری
    محل سکونت:
    کرمانشاه
    داستان‌های عاشقانه کوتاه، اما واقعی
    عشق فقط تعریف کردن، گل و موسیقی نیست، عشق کار سختی است که نیاز به تلاش از هر دو طرف دارد. گاهی اوقات کاری که می‌کنیم بیشتر از جملات عاشقانه، عشق ما را نشان می‌دهند. در اینجا چند داستان کوتاه عاشقانه و زیبای واقعی می‌خوانید.

    • در حال رانندگی به سمت محل کارم بودم که یک زوج عجیب توجهم را جلب کردند. یک خانواده جوان که یک بچه کوچک داشتند. دختر مشکل شنوایی و گفتاری داشت بنابراین آن‌ها با زبان اشاره با هم حرف می‌زدند و به خاطر او زبان اشاره را یاد گرفته بودند. در حالی که ما گاهی یک «ببخشید» ساده هم نمی‌توانیم بگوییم. این عشق واقعی است.
    [​IMG]

    • پدربزرگ و مادربزرگ من ۸۰ سال، یعنی از ۱۵ سالگی با هم بودند. آن‌ها در جنگ هم با هم بودند، پدربزرگم دستش و مادربزرگم شنواییش را از دست داد. آن‌ها فقیر و گرسنه بودند، شش بچه بزرگ کردند و خانواده شان را حفظ کردند. وقتی بازنشسته شدند، نزدیک دریا رفتند. مادربزرگم دو بار سرطان را شکست داد و پدربزرگم یک بار سکته کرد. او همیشه برای مادربزرگم گل می‌خرید و یکدیگر را واقعا دوست داشتند. آن‌ها در ۹۵ سالگی و به فاصله یک روز درگذشتند.
    [​IMG]

    • هر سال، سالگرد ازدواجمان، همسرم برای من یک پیام می‌فرستد: «خانم جانسون، آقای اسمیت را به عنوان همسر آینده ات قبول می‌کنی؟» من لبخند می‌زنم و جواب می‌دهم: «بله»

    • وقتی پدرم ۳۵ ساله بود، نیاز به عمل قلب فوری داشت. تمام مدتی که در بیمارستان بود مادرم کنارش بود. روز جراحی پدرم ۵ روز قبل از تولد مادرم بود و پدرم درد زیادی داشت. مادرم روز تولدش بیدار شد و پدرم را ندید. او ترسید و دنبالش گشت. او از بیمارستان بیرون دوید و پدرم را با یک دسته گل، یک کیک و شکلات دید. او به سختی راه می‌رفت، اما لبخند می‌زد و عشق در چشمانش بود.
    [​IMG]

    • من ۱۹ ساله بودم و او ۲۴ ساله بود. او اولین عشق من بود. ما دو سال با هم بودیم و من عاشقش بودم. یک روز به من گفت: «دیگر نمی‌خواهم با هم قرار بگذاریم.» من نابود شدم. سس یک حلقه درآورد و گفت: «می خواهم با تو ازدواج کنم.» پنج سلال بعد به او گفتم عاشق کسی دیگر شده ام. او تعجب کرد و پرسید: «چه کسی؟» گفتم: «پسر یا دخترمان، هنوز نمی‌دانم.» انتقام شیرین است.
    [​IMG]

    • سه سال بود با هم زندگی می‌کردیم و او اصلا احساساتی نبود. من در حال پختن شام بودم که از پنجره بیرون را نگاه کردم و دیدم روی زمین با گل رز نوشته شده «مری، دوستت دارم» من برای دختری که این پیام برایش نوشته شده خوشحال شدم و بعد فهمیدم خودم هم مری هستم. با خودم فکر کردم «یعنی کار اوست؟» درست همان لحظه پیام داد: «کمی گوشت سرخ کن، گرسنه هستم. خیلی طول کشید با گلبرگ‌های رز بنویسم.

    • وقتی از من خواستگاری کرد به او گفتم «اگر با هم ازدواج کنیم، هیچ وقت اجازه نمی‌دهم بروی» او خندید و گفت: «پس محکم نگهم دار» ما به ماه عسل رفتیم. فکر شیرجه زدن از صخره در دریاچه احمقانه بود. او بازنگشت. وقتی او را به ساحل کشیدم و احیای قلبی ریوی را انجام دادم، گریه می‌کردم و فریاد می‌زدم: «نمی گذارم بروی» او صدای مرا شنید و شروع به نفس کشیدن کرد.
    [​IMG]

    • شوهرم برای اینکه مرا غافلگیر کند یاد گرفت چطور پن‌کیک بپزد و آن را در هوا برگرداند. او خیلی برای این کار تلاش کرده بود، چون لکه‌های چربی را روی سقف می‌دیدم.

    • پدر و مادرم ۳۵ سال است ازدواج کرده اند. در دو سال اخیر مادرم مبتلا به زوال عقل شده و هر روز که پدرم را می‌بیند انگار اولین بار است. او هر بار تا پایان روز عاشق پدرم می‌شود، چون هیچکس به اندازه پدرم به او اهمیت نمی‌دهد.
     
    هانیه:| و تنهایی13 از این پست تشکر کرده اند.
  2. dinaz

    dinaz مدیر تالار خانواده و زندگی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    30,632
    62,963
    امتیاز:
    1,210
    تاریخ عضویت:
    ‏4/9/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    کارشناس حسابداری
    محل سکونت:
    کرمانشاه
    روایت هایی زیبا از عشق، مرگ و زندگی
    عکاسی به نام "سیمون بری" در آخرین پروژه خود به کاوش تجربیات عشق و از دست دادنش می‌پردازد. بری از شرکت‌کنندگان خواست تصاویری از خود و عشق ازدست‌رفته‌شان را بیابند و سپس به مکانی که عکس در آن گرفته شد بروند.

    نیکولا

    [​IMG]

    تصویری از من و خانواده‌ام در "بیکن فل"، لانکاشیر که نزدیک به جایی بود که آن زمان در آن زندگی می‌کردیم؛ حدود سال 1978. این یکی از معدود عکس‌هایی است که هر چهار نفر در آن هستیم، زیرا معمولاً یکی از والدینم عکس می‌گرفت.

    [​IMG]

    دخترم نمی‌دانست چه اتفاقی برای برادرم افتاد و باید می‌گفتم که دایی‌اش مرده است. او بلافاصله گفت: "مامان، تو تنها کسی بودی که در خانه‌تان زنده ماندی." او خیلی خوب شرایطم را درک کرد و بدون تعارف حقیقت را بیان کرد، کاری که فقط از کودکان برمی‌آید.

    به یاد دارم زمانی که مادرم از دنیا رفت، مدام به این فکر می‌کردم که دیگر هرگز او را نمی‌بینم؛ نه‌تنها او را نمی‌بینم، بلکه هرگز او را نمی‌بینم. واقعاً سخت بود.

    زندگی‌ام دیگر هرگز مثل قبل نشد. در این عکس من یک دختر و یک خواهر بودم، اما دیگر نیستم.

    [​IMG]

    گاهی اوقات دوستانم می‌گفتند: "چرا، هنوز هم دخترِ مادرت هستی. هنوز هم خواهر جف هستی." اگر حقیقت چیز دیگری است. من دختر مادر و پدرم هستم. اما هیچ‌کس در این دنیا من را دخترش نمی‌داند. کسی مرا خواهر صدا نمی‌کند.

    پس هویتت برای همیشه تغییر می‌کند. می‌توانم بگویم که یک برادر داشتم و می‌دانم خواهر بودن چه حسی دارد و می‌دانم پدر داشتن چگونه است- اما دیگر نه دخترم و نه خواهر و این حقیقت بسیار دردناک است.

    وقتی کسی می‌میرد، آن‌قدر تکان‌دهنده است که حس می‌کنی باید بسیار پر سروصدا باشد، مثل صدای طبل یا شیپور و یا فریاد. اما همه‌چیز غرق سکوت می‌شود، زیرا آن فرد رفته و دیگر صدایش را نمی‌شنوی.

    [​IMG]

    پس از مراسم خاک‌سپاری، در سکوت رها می‌شوید. گاهی اوقات حس می‌کنید اشتباه شده، زیرا احساساتتان به‌هیچ‌وجه آرام نیستند. فکر نمی‌کنم تجربه چنین دردهایی سبب شده باشند که از زیبایی این دنیا قدردانی کنم. به نظر می‌رسد وقتی چنین درد عمیقی را تجربه می‌کنید، درک عمیق‌تری از جهان اطراف پیدا می‌کنید. من هم به شکل متفاوتی به جهان نگاه می‌کنم.

    جیمز

    [​IMG]

    عکس اصلی (سمت چپ) در شهر هیلزبوروگ و در باشگاه فوتبال "وندزدی شفیلد" گرفته شده است. این عکس در روز بازی لیگ برتر گرفته شد و فصلی بود که با شکست تیم "شفیلد یونایتد" به قهرمانی رسیدیم.

    از دوازده سالگی این بازی‌ها را با پدرم دنبال می‌کردیم. نزدیک به بیست سال اکثر شنبه‌ها با پدرم به دیدن بازی می‌رفتیم و در همان صندلی‌های همیشگی می‌نشستیم. دو صندلی شماره 97 و 98 در ردیف R صندلی‌های ما بودند.

    [​IMG]

    سپس با افرادی که دوروبرمان بودیم صحبت می‌کردیم. پدرم روال خاصی داشت: او در روزهای مسابقه به حمام می‌رفت و شلوارک با تصویر باشگاه وندزدی شفیلد را می‌پوشید. او همیشه کلاهش را با خودش می‌آورد و وقتی اوضاع تیم خوب نبود می‌گفت: "درسته، وقتشه کلاه را در بیاریم."

    بیماری‌اش در اواخر ماه اکتبر تشخیص داده شد و تا آخر آن فصل بدتر شد، اما در آخرین بازی حضور داشت. خیلی بیمار بود. وندزدی شفیلد در صدر باقی‌مانده بود اما او یک جورایی پایین کشیده شده بود. نگاهی به دور و برش انداخت و شروع کرد به گریه؛ احتمالاً داشت فکر می‌کرد که این آخرین مسابقه‌ای که در آن حضور داره.

    [​IMG]

    همه سنگینی این غم را حس می‌کردند. پدرم واقعاً ناراحت بود و وقتی دوستانمان متوجه شدند، همه شروع به گریه کردند. لحظه بسیار تلخی بود.

    [​IMG]

    مایکی

    عینکش یکی از اولین چیزهایی بود که عاشقش شدم، چون از عینک‌هایی که آدم رو شبیه درسخوان‌ها می‌کرد خوشم می اومد و وقتی عکس پروفایلش رو توی سایت “Guardian Soulmates” دیدم با خودم گفتم: "از این پسره خوشم میاد، شبیه جارویس کوکره."

    این عکس در ماه مه در کنار سد دریایی شهر پنزانس گرفته شد. ما اینترنتی با هم آشنا شده بودیم و بعد از حدود شش ماه به آلمان نقل مکان کردم.

    [​IMG]

    یک شب کاملاً عادی بود. او سر کار بود و من آن زمان کار نمی‌کردم. پس همیشه نزدیک ساعت 5 منتظر بودم تا به خانه برگردد. هنوز رابـ ـطه برایمان نو و هیجان‌انگیز بود. طبق روال هر روز برای قدم زدن از خانه خارج شدیم.

    او خیلی بامزه بود و من معتقدم همین حس شوخ‌طبعی باعث شد خیلی زود به هم نزدیک شویم. پس از مرگ پاول، دوباره به پنزانس برگشتم تا از او و خاطراتی که با هم داشتیم حرف بزنم.

    [​IMG]

    وقتی عکاس از من خواست با چشم‌های بسته عکس بگیرم، انگار پشت پلک‌هایم فیلمی در حال نمایش بود، فیلمی از تمام لحظاتی که با هم بودیم.

    با خودم فکر می‌کنم که دیگر افراد چگونه با این غم کنار می‌آیند؟ زندگی به دو قسمت مجزای قبل و بعد تبدیل می‌شود و لحظاتی هست که با خود فکر می‌کنی: "آیا این همان‌جایی است که دنیا باید متوقف شود؟" اما زندگی ادامه دارد. این نقطه‌ای است که در آن دنیای شما تغییر می‌کند، اما دنیای خارج به چرخش خود ادامه می‌دهد. غم از دست دادن یک عزیز تغییر بزرگی در آدم ایجاد می‌کند: دیگر اهمیت زیادی به دیگران نمی‌دهی.

    این فرآیند بسیار خودخواهانه است، چون دائم به چیزهایی که خودت می‌خواهی گوش می‌کنی. یک هفته می‌گذرد و می‌توانی بگویی که تقریباً خالت خوب است، اما روز ناگهان همه‌چیز دوباره روی سرت خراب می‌شود. سخت است بفهمی که با این غم کجا باید بروی و چه باید بکنی.

    با این احساسات کجا می‌روید؟ آن‌ها را کجا می‌گذارید؟ خودتان را خالی می‌کنید؟ یا با آن‌ها مبارزه می‌کنید؟ آیا سعی می‌کنید آن‌ها را توضیح دهید و نگاهی منطقی داشته باشید؟ گاهی اوقات دلتان می‌خواهد تسلیمشان شوید و یک هفته در رختخواب بمانید.


    [​IMG] دانلود اپلیکیشن برترین ها ویژه اندروید
     
    هانیه:| و تنهایی13 از این پست تشکر کرده اند.