نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

بیوگرافی بزرگان روانشناسی

شروع موضوع توسط BREATH ‏15/12/18 در انجمن دانشمندان و فیلسوفان

  1. BREATH

    BREATH کاربر ویژه عضو انجمن

    1,127
    6,453
    امتیاز:
    706
    تاریخ عضویت:
    ‏25/12/16
    شغل :
    خوابولوژی :/
    محل سکونت:
    تاج محل



    زندگینامه اریک اریکسون



    [​IMG]


    اریک اریکسون در 15 جون 1902 در فرانکفورت به دنیا آمد و در 12 می 1994 از دنیا رفت. پدرش که دانمارکی بود پیش از تولد او خانواده‌اش را ترک کرد و مادر کلیمی‌اش بعداً با دکتر تئودور هامبرگر ازدواج کرد. علاقه او به «هویت» از همان نخستین تجربه‌های شخصی‌اش در دوران مدرسه آغاز گشت. از یک سو بچه‌های مدرسه او را به خاطر قد بلند، چشمان آبی و موی بلند مسخره می‌کردند و او را «شمالی» خطاب می‌کردند و از سوی دیگر، به خاطر سابقه کلیمی بودنش مورد طرد قرار می‌گرفت.

    اریکسون پس از مسافرت‌های متعددی که در اروپا کرد به مطالعه روانکاوی نزد آنا فروید پرداخت و از انجمن روانکاوی وین گواهی‌نامه گرفت. اریکسون در سال 1933 به آمریکا نقل مکان کرد و پیشنهاد تدریس در دانشکده پزشکی هاروارد را دریافت نمود. علاوه بر این، او به طور خصوصی نیز به روانکاوی کودکان پرداخت. بعد از آن، او در دانشگاه کالیفرنیا در برکلی، دانشگاه ییل، مرکز روانکاوی سانفرانسیسکو و مرکز مطالعات پیشرفته علوم رفتاری نیز به تدریس پرداخت. اریکسون چندین کتاب منتشر نموده است که از آن میان، کتاب «حقیقت گاندی» او برنده جایزه معتبر پولیتزر گردیده است.

    اریک اریکسون زمان زیادی را به مطالعه زندگی فرهنگی بومیان داکوتای جنوبی و شمال کالیفرنیا پرداخت. او از دانش به دست آورده خود در زمینه تاثیرات اجتماعی، محیطی و فرهنگی، در توسعه نظریه روانکاوی‌اش استفاده نمود. در حالی که نظریه فروید بر جنبه‌های روانی- جنـ*ـسی رشد تمرکز دارد، افزوده‌های اریکسون در مورد عوامل موثر دیگر، به تعمیق و گسترش نظریه روانکاوی کمک شایانی نموده است. او همچنین سهم مهمی در درک امروزی ما از چگونگی شکل‌گیری و رشد شخصیت در طول دوره زندگی دارد.

    اریک اریکسون
    اریک اریکسون، یکی از روان‌کاوانی است که معمولا به روان‌شناس خود Ego-psychologist معروف‌اند. روان‌شناسان خود، برای فعالیت و کارکرد "ایگو" که در فارسی به "خود" ترجمه شده است، اهمیت زیادتری قایلند. اریکسون نیز مانند دیگر روان‌شناسان خود، توجه خویش را به فعالیت ایگو معطوف ساخت و برای "نهاد" و "فراخود" اهمیت کمتری قایل بود اریکسون که به شیوه فرویدی آموزش دیده بود، رویکردی را در شخصیت گسترش داد که به طور قابل ملاحظه‌ای گسترده‌تر از رویکرد فروید بود، ضمن اینکه قسمت اعظمی از هسته اندیشه فروید را حفظ کرد.
    فعالیت‌هایی که اریکسون در گسترش نظریه فروید انجام داد، اساسا سه وجه دارد. نخست، او تا اندازه زیادی مراحل رشد فروید را بسط داد. در حالی که فروید بر دوران کودکی تاکید می‌کرد و معتقد بود که شخصیت تا سن 5 سالگی و یا حدود آن به طور کامل شکل می‌گیرد، اریکسون معتقد بود که رشد شخصیت در طول زندگی، از طریق مجموعه‌ای از هشت مرحله رشدی ادامه می‌یابد. هر کدام از این مراحل، از طفولیت تا پیری، حاوی یک بحران است که باید حل شود. در هر مرحله، یک تعارض وجود دارد که حول یک نحوه رویارویی سازگارانه یا ناسازگارانه با مشکلات آن دوره، تمرکز یافته است. شکست در یک مرحله می‌تواند به فشار روانی و اضطراب در همان مرحله و رشد کند در مرحله بعد منجر شود.

    دومین تغییری که اریکسون در نظریه فروید به عمل آورد، تاکید بیشتر بر "خود" در مقایسه با "نهاد" بود. در دیدگاه اریکسون، خود، بخش مستقلی از شخصیت است و به واسطه نهاد و یا تحت تسلط آن نیست. علاوه بر این، خود نه تنها به وسیله والدین(همان‌طور که فروید معتقد بود)، بلکه به وسیله محیط اجتماعی و تاریخی فرد تحت تاثیر قرار می‌گیرد.

    سومین اصل بسط‌ یافته فرویدی، اعتقاد اریکسون به تاثیر فرهنگ، اجتماع و تاریخ بر شکل‌گیری کل شخصیت بود. انسان‌ها به طور کامل، تحت تاثیر نیروهای زیست‌شناختی که در دوران کودکی فعال هستند، قرار نمی‌گیرند اریکسون می‌گفت، فروید از اهمیت تجارب کودکی در جریان پرورش و روابط اجتماعی و نیز عوامل فرهنگی موثر بر رشد "خود" غافل مانده و به آن کم‌توجهی کرده است. او پاسخگویی صحیح به مشکلات حاصل از تعاملات اجتماعی کودک را ضامن رشد روانی آینده کودک می‌دانست و معتقد بود شکست در تعاملات اجتماعی، در هر مرحله یا دوره‌ای از رشد، از مهمترین موانع به شمار می‌رود.

    نظریه رشد روانی-اجتماعی اریکسون
    نظریه رشد روانی-اجتماعی اریکسون یکی از معروف‌ترین نظریه‌های شخصیت در روان‌شناسی است. اریکسون نیز همانند فروید اعتقاد داشت که شخصیت هر فرد، طی مراحلی رشد می‌یابد. نظریه اریکسون برخلاف نظریه مراحل روانی-جنـ*ـسی فروید، به تشریح تاثیر تجربه اجتماعی در تمام طول عمر می‌پردازد. برخلاف پیاژه كه بر رشد شناختی تأكید دارد , اریكسون بر ابعاد عاطفی و اجتماعی رشد تكیه میكند . شاید بتوان نظریه ی پیاژه در رشد شناختی و نظریه ی اریكسون در رشد عاطفی و اجتماعی را مكمل یكدیگر دانست , زیرا هریك از آن ها یك جنبه ی مهم از ابعاد روان شناسی را مورد دقت و بررسی قرار داده اند . خود اریكسون نیز در یكی از

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    هایش , یافته های خویش را با تحقیقات پیاژه مربوط كرده و گفته است (( گویی آنان یك فرش را از دو سوی مختلف می بافته اند )) . هرچند اریكسون مانند فروید به روش تحلیل روانی تأكید داشته , اما دیدگاه اریكسون با دیدگاه فروید تفاوت های بسیار دارد و نظریه ی تحلیل روانی اریكسون فاصله ی زیادی با مكتب روانكاوی فروید دارد .
    .
    پژوهش ها و نوشته های اریكسون , تحلیل روانی را گسترش داد و آن را با زمینه های مهم دیگر مانند مردم شناسی فرهنگی و روانشناسی و رشد كودك و مطالعه تاریخی انسان و ادبیات و هنر در هم آمیخته است . نوشته های اریكسون مانند روانكاوان , همراه با توصیف و تبیین های موردی است كه درباره ی كودكان , نوجوانان و بزرگسالانی كه دارای مسائل و مشكلات عاطفی و روانی داشتند , صورت گرفته است , اریكسون معتقد است كه ((من)) علاوه بر نقش واسطه ای كه بین (( نهاد1)) و ((من برتر2)) دارد , دارای یك عملكرد شناختی ارثی است . به این علت اریكسون را از جمله ی ((روانشناسان من )) به حساب می آورند . به نظر او هر پدیده ی روانی را باید در سایه ی ارتباط متقابل بین عوامل زیستی و معیارهای روانی و اجتماعی , حتی تجربه های شخصی مورد مطالعه قرار داد .

    محور نظریه ی ((رشد من)) در انسان مطابق نظریه ی اریكسون این است كه رشد و تكامل هر فرد یك رشته مراحل مشخص و جهان شمول دارد كه درتمام افراد بشر موجود است . اصل حاكم بر این جریان اپی ژنتیك نام دارد ؛ یعنی نخست شخصیت انسان , براساس مراحل از پیش تعیین شده واستعدادهای او رشد می كند .

    منظور وی این بود كه مراحل رشد بوسیله ی عوامل ارثی تعیین می شود پسوند اپی به معنی بستگی است؛رشد به عوامل ژنتیكی بستگی دارد . این استعداد رشد , در آمادگی انسان برای تحریك به طرف محركها , بروز آگاهی و ارتباط متقابل با عوامل وسیع و مختلف اجتماعی ظاهر می شود ؛ دوم اینكه شرایط فرهنگی و اجتماعی طوری ساخته شده است كه بتواند این ظرفیتها و گرایش های بالقوه را شكوفا و محافظت كند و شرایط ممكن را برای به وجود آمدن مراحل رشد , تسریع كند. به نظر اریكسون , انسان در هر یك از مراحل رشد با یك بحران روانی اجتماعی4 روبروست . چون حل كردن این بحران ها اساس نظریه ی اریكسون را تشكیل می دهد . درصورتی كه فرد , این بحران ها را حل كند , این امكان را می یابد كه با مسائل بزرگتر روانی درگیر شود و سلامت روانی خود را تأمین كند و در غیر اینصورت سلامت روانی او به خطر می افتد .

    منظور از بحران یك نقطه ی عطف در مرحله ای از زندگی است؛ یعنی یك دوره ی مهم از زندگی كه هم دشوار است و هم امكان غلبه كردن بر آن وجود دارد. این بحران روانی كه در هریك از مراحل رشد فرد پیش می آید , یك جزء مثبت و یك جزء منفی دارد . مثلاً آسایش خاطر و عدم آسایش خاطر دو نوع از تجربه های روانی متضاد , دوره ی شیرخوارگی كودك است . همچنین در هریك از مراحل رشد , دو نیروی متضاد وجود دارد كه یكی انسان را پیش میبرد و دیگری او را عقب می راند , نیروی پیش برنده در واقع انگیزه ی رشدی است كه شامل نیاز درونی انسان برای زندگی و بدست آوردن تعادل و توازن می شود . اما نیروی عقب برنده در جهت عكس انگیزه ی زندگی عمل می كند ویرانگر است . این دو نیرو در تمام مراحل رشد و در طول زندگی انسان فعالند.

    نظریه اریک اریکسون در مورد رشد بزرگسالی
    رشد آدمی با رسیدن به بلوغ به پایان نمی‌رسد، بلکه جریانی است که مداوم بوده و از تولد تا بزرگسالی و حتی پیری را دربر می‌گیرد. تغییرات بدنی معمولا در طول زندگی ادامه می‌یابد و بر سایر جنبه‌های شخصیتی و رفتاری فرد تاثیر می‌گذارد. هرچند برخی روان شناسان رشدی در میان مراحل رشد تنها تا مرحله بلوغ پیش رفته‌اند که زیگموند فروید از جمله آنهاست، اما روان شناسان دیگر تداوم رشد را حتی تا دوره سالمندی پیگیری کرده و وجود آن را تائید کرده‌اند.
    اریک اریکسون یک نظام هشت مرحله‌ای برای رشد آدمی تعیین کرده است. وی این مراحل را مراحل روانی _ اجتماعی می‌نامد، چرا که معتقد است تحول روانی فرد بستگی به روابط اجتماعی خاصی دارد که وی در زمانهای گوناگون در سراسر زندگی خود برقرار می‌کند. وی معتقد است فرد در هر یک این مراحل با بحرانهایی مواجه می‌شود که ناگزیر از حل آنهاست. حل نشدن این بحرانها معمولا مشکلاتی را برای فرد ایجاد می‌کند. صمیمیت در برابر کناره‌جوئی ویژه اوایل بزرگسالی و زایندگی در برابر در خود فرورفتگی بحرانهای دوره میانسالی هستند. توانایی برقراری پیوندهای صمیمانه در اوایل بزرگسالی و علاقمندی به امور خانواده، جامعه و نسل آینده به سلامت روان و شخصیت فرد کمک خواهد کرد.
    نقشهای متعدد دیگری برای خود ایجاد می‌کنند، مثل عضویت در گروههای خاص فرهنگی، ورزشی، علمی و... و فعالیتهای دیگر.

    سنین میانی بزرگسالی یعنی حدود 50-40 سالگی بارورترین دوره زندگی افراد به شمار می‌رود. روان شناسان مختلف از جمله یونگ اهمیت ویژه‌ای به سن 40 سالگی قائل بودند و معتقد بودند که در این حول و حوش افراد می‌توانند به هماهنگی کامل فکری دست پیدا کنند. مردها در سنین 40-50 سالگی در اوج فعالیتهای شغلی خود هستند. زنها نیز که معمولا بچه‌هایشان بزرگتر شده‌اند، مسئولیت کمتری در خانه دارند و بنابراین می‌توانند وقت بیشتری را صرف یک کار حرفه‌ای یا فعالیتهای اجتماعی بکنند. در واقع این همان گروه سنی است که خواه از نظر قدرت و خواه از نظر مسئولیت جامعه را می‌گرداند.

    فعالیت و زایندگی و ثمربخشی فرد در این دوره حائز اهمیت فراوانی است. هم از لحاظ احساس رضایت و خشنودی که در همین دوره برای فرد ایجاد می‌کند و هم از لحاظ تاثیری که بر بهداشت روانی دوران سالمندی دارد. سالمندانی که در این دوران باروری بیشتری داشته و احساس رضایت از گذشته خود می‌کنند، سالمتر و شادابتر از بقیه سالمندان هستند که احیانا رضایتی از این دوران نداشته‌اند.

    بحرانهای دوه بزرگسالی
    در این دوران نیز همچون دوران رشدی دیگر به سبب تغییراتی که در فرد اتفاق می‌افتد، بحرانهایی مطرح بوده است. یکی از مراحل مهم بحرانی، مرحله انتقال به بزرگسالی است که حول و حوش 30 سالگی برای فرد اتفاق می‌افتد. در برخی افراد این بحران با شدت بیشتری دیده می‌شود. فرد معمولا تلاش می‌کند، انتخابها و تصمیمهای خود را مرور و وارسی کند و درستی یا نادرستی آنها را مورد ارزیابی قرار دهد. در صورتی که فرد انتخابها و اعمال گذشته خود را مطابق با معیارهای فعلی خود ارزیابی نکند، دچار آشفتگی‌هایی می‌شود. واکنشهای افراد در مقابل این ارزیابی‌ها متفاوت است. برخی افراد به چالشهایی دست می‌زنند تا به طریقی این بحران را پشت سر بگذارند.

    بحران دیگر به بحران میانسالی معروف است که حول و حوش 40 سالگی اتفاق می‌افتد و در صورتی که به شیوه مناسبی حل و فصل شود، تغییرات ثمربخشی را به ویژه از لحاظ روانی _ فکری و دیگر فعالیتها برای فرد به همراه خواهد داشت. توجه به این نکته مفید خواهد بود، اگر بدانیم

    ویژگیهای رشدی دوره بزرگسالی
    ورود به دوره بزرگسالی معمولا همراه با انتخاب شغل و همسر است. صمیمیت در این سالهای نخستین به معنای علاقمندی به دیگران و داشتن تجارب مشترک با آنها از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. هرچند از لحاظ این ویژگی نیز بین افراد این دوره تفاوت وجود دارد، بطوری که با توجه به برخی ویژگیهای شخصیتی و تجارب قبلی زندگی صمیمیت جایگاه ویژه‌ای برای برخی از افراد دارد. در حالی که برای برخی دیگر چندان حائز اهمیت نیست، بطوری که این افراد حتی تمایلی به ازدواج نشان نمی‌دهند، اما بطور کلی در اکثریت افراد این دوره و به ویژه در اوایل بزرگسالی صمیمیت و نیاز به آن، ایجاد پیوند ازدواج را فراهم می‌سازد.
    در این دوران رشد جسمی هرچند نسبت به سالهای قبل از سرعت کمتری برخوردار است و ما شاهد تغییرات جسمی از آن دسته که در سالهای کودکی و نوجوانی دیده می‌شود، نیستیم، اما رشد متوقف نشده و بروز تغییرات با آهنگ کندتری ادامه دارد. رشد فکری و رشد روانی کم کم به حالت پختگی نزدیکتر می‌شود، جریان فکر حول و حوش مسائل عمیق‌تر می‌چرخد و فرد دید دقیق و عمیق‌تری نسبت به زندگی پیدا می‌کند. هرچند در این رابـ ـطه باز میان افراد تفاوتهایی وجود دارد و افراد مختلف در سنین مختلف به آن حد رشدی فکری پخته بزرگسالی دست پیدا می‌کنند و گاه ممکن است برخی افراد آن پختگی لازم را هرگز بدست نیاورند.

    بزرگسالی در کنار تغییراتی که برای فرد به همراه دارد، نقشها و مسئولیتهای جدیدی را برای فرد ایجاد می‌کند. پس از ازدواج زن و مرد باید بیاموزند که خود را با ضرورتها و مسئولیتهای جدید انطباق دهند. با تولد فرزند این دامنه وسیعتر می‌شود و مسئولیتهای آنها بیشتر می‌گردد. نقش همسری، نقش پدر یا مادری، نقش شغلی از نقشها و مسئولیتهای اصلی این دوران هستند. با توجه به دیگر ویژگیهای شخصیتی برخی افراد که اکثر نظریات معروف در این دوران ارائه شده است. سن 40 سالگی هم از لحاظ پژوهشهای روان شناختی و هم از دید ادیان اهمیت ویژه‌ای دارد.

    یکی از عناصر اصلی در نظریه مراحل روانی-اجتماعی اریکسون، رشد هوّیت خود ( ego identity ) است. «هویت خود»، حس آگاهانه خود است که ما از طریق تعاملات اجتماعی رشد می‌دهیم. به گفته اریکسون، «هویت خود» ما با هر تجربه و اطلاعات جدیدی که در تعاملات روزانه خود با دیگران به دست می‌آوریم، دائماً تغییر می‌کند. اریکسون همچنین عقیده داشت که علاوه بر «هویت خود»، یک حس صلاحیت نیز انگیزه رفتار و اعمال ما را تشکیل می‌دهد.

    هر مرحله در نظریه اریکسون به صلاحیت یافتن و شایسته شدن در یک محدوده از زندگی مربوط است. اگر یک مرحله به خوبی پشت‌سر گذاشته شود، شخص احساس تسلّط خواهد کرد. و اگر یک مرحله به طور ضعیفی مدیریت شود، حس بی‌کفایتی در شخص پدید خواهد آمد. اریکسون عقیده داشت که افراد در هر مرحله، با یک تضاد روبرو می‌شوند که نقطه عطفی در پروسه رشد خواهد بود. به عقیده اریکسون، این تضادها بر به وجود آوردن یک کیفیت روانی یا ناکامی در به وجود آوردن آن کیفیت متمرکزند. در خلال این دوره، هم زمینه برای رشد شخصی بسیار فراهم است و هم از سوی دیگر، برای شکست و ناکامی.




     
    آخرین ویرایش: ‏23/12/18
    ارامش طوفانی و ^•^ FARNAZ ^•^ از این پست تشکر کرده اند.
  2. BREATH

    BREATH کاربر ویژه عضو انجمن

    1,127
    6,453
    امتیاز:
    706
    تاریخ عضویت:
    ‏25/12/16
    شغل :
    خوابولوژی :/
    محل سکونت:
    تاج محل



    زندگینامه کارل گوستاو یونگ



    [​IMG]



    كودكی و نوجوانی:
    كارل گوستاو یونگ ۲۶ ژوئیه ۱۸۷۵ در دهكده كوچكی به‌نام كسویل واقع در كناره دریاچه كنستانس در شمال‌شرقی سوئیس متولد شد. او بزرگترین و تنها بازمانده پسر خانواده‌ای روحانی بود. دو برادر بزرگ قبل از تولد وی در كودكی درگذشته بودند. گذشته از پدر، هشت تن از عموها و دایی‌های یونگ كشیش بودند. یونگ ۶ ماه بیش نداشت كه پدرش برای انجام مأموریتی به كلیسایی در لوفان واقع در كناره رود راین منتقل شد. در آن زمان بود كه مادر یونگ به اختلالات روانی دچار شد، تا آنجا كه او را برای چند ماه در بیمارستانی بستری كرده و سرپرستی یونگ را به عمه و ندیمه فامیلی سپردند. در آنجا بود كه او برای اولین‌بار مناظر شكوهمند و پرعظمت آلپ را از فراز قلمرو كشیشان مشاهده كرد. كوه‌ها، دریاچه‌ها و رودخانه‌ها تأثیر عمیقی در كودكی یونگ داشته‌اند تا آنجا كه در ادامه زندگی همیشه خود را به طبیعت نزدیك نگاه داشت.

    از آنجا كه خواهر كوچك او، تا زمانی كه یونگ ۹ ساله شد به دنیا نیامده بود، او اغلب با خودش بازی می‌كرد و ساعت‌ها را صرف اختراع و ابداع بازی‌های مختلف برای خودش می‌كرد. او به هیچ‌وجه تاب تحمل انتقاد و یا نگاه غریبه‌ها را نداشت و بسیار آزرده می‌شد اگر كسی هنگام بازی مزاحمش می‌شد. یونگ اساساً شخصیتی درون‌گرا داشت و تا پایان عمرش نیز این ویژگی را حفظ نمود. ازدواج والدین یونگ از ابتدا دارای اشكالاتی بود و او از هنگام كودكی به این مسئله واقف بود و از این‌كه پدر و مادرش در دو اطاق جداگانه می‌خوابیدند تعجب می‌كرد. یونگ از ابتدا شریك اتاق خواب پدر بود.

    پدر یونگ اغلب‌اوقات عصبانی و كج‌خلق بود و مادر او هم از اختلالات روانی و افسردگی رنج می‌برد. زمانی كه این وضعیت از قدرت تحمل او خارج شد، به اتاق كوچك زیر شیروانی خانه پناه برد. در این اتاقك، یونگ همدم و همراهی داشت كه او را تسلّی می‌داد. این همدم مجسمه‌ای بود كه او خودش تراشیده بود.

    هنگامی كه یونگ ۱۱ ساله شد، او را از مدرسه محقر دهكده به دبستان بزرگی در شهر بازل انتقال دادند. در آنجا با اشخاصی از طبقات ثروتمند روبه‌رو شد. این پسران دولتمند از گذراندن تعطیلاتشان در كوه‌های آلپ، دریاچه زوریخ و دیگر مناطقی صحبت می‌كردند كه یونگ شدیداً اشتیاق دیدنشان را داشت. در آنجا او به شدت به همكلاسی‌هایش حسد می‌ورزید و احساس شفقت و دلسوزی تازه‌ای به پدر فقیرش پیدا نمود.
    دبستان بزودی برای وی به محل كسل‌كننده‌ای تبدیل شد. او از درس ریاضی متنفر بود و هنگامی كه دچار حمله‌های غشی شد، از ورزش نیز معاف شد. هنگامی كه حمله‌های عصبی در او شدت پیدا كرد یونگ توانست بجای تحصیل در مدرسه به چیزهایی كه بیشتر برایش لـ*ـذت‌بخش بود بپردازد، یعنی مطالعه و نیز كاوش در طبیعت، دنیای درختان، سنگ‌ها و كتابخانه پدرش. تا این‌كه یك‌روز تصادفاً صدای پدرش را شنید كه به‌شدت از بیماری پسرش و این‌كه درآمد ناچیزش برای معالجه او كافی نیست، ابراز نگرانی می‌كرد. با شنیدن این حرف‌ها یونگ بهت زده شد. حقیقت تلخ ناگهان به‌صورت او كوبیده شده بود. از همان لحظه بیماری او ناپدید شده و دیگر هرگز بازنگشت. رفتن به دبستان را این‌بار با جدیت ادامه داد و با كوشش و پشتكار به درس خواندن پرداخت.
    یونگ گفته است كه از همان لحظه و با این تجربه آموخت كه اختلال روانی و یا روان‌نژندی چگونه چیزیست.

    از همان آغاز طفولیت یونگ سؤالاتی مربوط به مذهب و تابو (منع یا نهی مذهبی شده) داشت. هر چند مذهب تنها موضوعی نبود كه در افكار او ایجاد اغتشاش می‌كرد، ولیكن مهم‌ترین سدّی بود كه هرگونه ایجاد رابـ ـطه ذهنی با پدرش را واقعاً غیرممكن می‌كرد.
    یونگ دوران كودكی خود را به‌عنوان یك تنهایی تقریباً تحمل‌ناپذیر توصیف كرده است و در كتاب «خاطرات، خواب‌ها و رؤیاها و بازتاب اندیشه‌ها» می‌گوید: «بدین‌گونه الگوی رابـ ـطه من با دنیای خارج از همان زمان تعیین شده بود، لذا امروز من به همان اندازه منزوی هستم، كه در آن موقع بودم».

    یونگ در سراسر دوران بلوغ و جوانی زندگیش در این ستیزه و ناسازگاری با مذهب سماجت و پافشاری می‌كرد. مباحثات او با پدرش درباره مذهب اكثراً به عدم‌رضایت دو طرف و مرافعه و دلخوری ختم می‌شد. پس از شانزده سالگی مسائل غامض مذهبی و معماهای غیرقابل‌حلّ او به مرور جای خود را به علائق دیگر دادند؛ بخصوص فلسفه و افكار فیلسوفان یونانی توجه یونگ را به خود جلب نمودند. بعدها شوپنهاور فیلسوف محبوب او شد. كسی كه بیش از دیگران با موضوعاتی چون رنج بردن، اغتشاش فكری، شور و اغراض، تزلزل و پلیدی سر و كار داشت.

    در طيّ این دوره یونگ از شخصی كم‌حرف و بدگمان، به موجودی پرحرف تبدیل شد. او با چندین نفر طرح دوستی ریخت و برخی از افكار و عقاید خود را نزد دوستان جدید افشاء نمود؛ ولیكن نظرات او با تمسخر و خصومت دوستانش روبرو گردید. او مطالعات وسیعی داشت و بدین ترتیب معلوماتی كه آموخته بود برای دیگر دانش‌آموزان بیگانه و ناآشنا بود.

    وقتی كه او درباره این مطالب برای همكلاسانش سخن می‌گفت، آنها قادر به فهم این مطالب نبودند و فكر می‌كردند او شیادی است كه این فرضیه‌ها زائیده ذهن خود اوست. بعضی از آموزگاران نیز او را متهم به سرقت آثار ادبی دیگران می‌كردند.
    یونگ یك‌بار دیگر احساس بیگانگی و عدم‌تجانس كرده، به دنیای خودش پناه برد. او مسلماً به هیچ‌وجه پسری معمولی نبود؛ همچنان‌كه مقرر بود بعدها مردی معمولی نباشد.

    فعالیت‌های حرفه‌ای:
    با نزدیك شدن پایان دوره دبیرستان، یونگ هنوز نمی‌دانست كه قصد دارد چه حرفه‌ای را پیشه خود سازد. او به رشته‌های گوناگونی علاقمند بود. به‌هم‌پیوستگی‌های مسلّم و واقعی علوم توجه او را به خود جلب می‌كرد، اما فلسفه و مذهب تطبیقی و تفضیلی نیز به همان اندازه برایش جذاب بود. تا این‌كه بالاخره رشته علوم برایش برگزیده شد و بلافاصله پس از شروع كلاس‌ها یونگ دریافت كه می‌تواند به تحصیل علم طب بپردازد. پدربزرگ وی (كه یونگ به خاطر او نامگذاری شده بود) استاد طب همان دانشگاهی بود كه یونگ به آن وارد شده بود.

    یكسال پس از ورود یونگ به دانشگاه، هنگامی كه پدر او وفات یافت، موقعیت مالی وی به وخامت گرایید. خوشبختانه یكی از دایی‌هایش برای مواظبت از خانواده‌اش به او كمك مالی كرد و تعدادی دیگر از اقوامش نیز برای ادامه فعالیت‌های دانشگاهیش به او مبلغی قرض دادند. در سال سوم تحصیل او فكر تخصص پیدا كردن در یك رشته بخصوص را از سر بیرون كرد، زیرا كه چنین كاری مستلزم آموزش اضافی و پول بیشتری بود كه او به هر جهت در اختیار نداشت.

    خواب‌ها، رؤیاها، تخیلات و پدیده‌های ماوراءطبیعی همیشه نقش مهمی در زندگی یونگ ایفا می‌نمودند. بخصوص هر زمان كه او مجبور بود تصمیم مهمی اتخاذ كند. در طول تابستان سال بعد او چندین حادثه اسرارآمیز و سحرانگیز را تجربه كرد كه تأثیر بسزایی در انتخاب شغل آتی او گذاردند.
    مدت كوتاهی پس از این وقایع یونگ شروع به حضور در جلسات احضار ارواح و حروف متحرك روی میز و غیره كرد. دلبستگی او به امور پوشیده هرگز تقلیل نیافت.
    با بازگشت به دانشگاه و خواندن متن یك كتاب درسی در مورد روان‌پزشكی از كوافت ابینگ او به‌فوریت دریافت كه روان‌پزشكی رشته‌ای است كه سرنوشت برای او مقدر نموده است.

    در ۱۰ دسامبر ۱۹۰۰، یونگ نخستین كار حرفه‌ای خود را به‌عنوان دستیار در بیمارستان روانی بورگ هولزلی معروف‌ترین بیمارستان روانی اروپا در زوریخ متقبل شد.
    مدیر این بیمارستان (یوجین بلولر) به لحاظ معالجات روانی و نیز پیشرفت اندیشه‌هایش در «پریشانی شخصیت»، شهرت جهانی داشت. یونگ آینده خوبش را در یافتن فرصت كار و مطالعه در حضور چنین شخص مشهوری تشخیص داد. یونگ نه‌تنها موضوعات بسیاری از بلولر آموخت، بلكه چند ماه در سال ۱۹۰۲ در پاریس تحت‌نظر روانكاو بزرگ فرانسوی، پیرژانه، به مطالعه پرداخت. اما زیگموند فروید بالاترین تأثیر را بر افكار یونگ گذاشت. او با مطالعات فروید و بروئر در مورد هیستری آشنایی داشت.

    یونگ در سال ۱۹۰۳ با اماراشنباخ ازدواج كرد و اما تا زمان مرگش در سال ۱۹۵۵، در كارهای یونگ با او همكاری می‌كرد. در سال ۱۹۰۵ در سنّ ۳۰ سالگی یونگ مدرس روانكاوی در دانشگاه زوریخ و طبیب ارشد در كلینیك روانكاوی شد. او همچنین به اداره مطب خصوصیش پرداخت و تا سال ۱۹۱۳ به تدریس در دانشگاه ادامه داد.

    هنگامی كه یونگ هنوز با كلینیك همكاری داشت، برای تحقیقاتش آزمون تداعی معانی كلمات را ابداع نمود و به كار برد. همین امر باعث شد كه در سال ۱۹۰۹ برای تدریس آزمون تداعی معانی كلمات و مطالعات مربوط به آن به دانشگاه كلارك در ماساچوست دعوت شد. در این اثنا، یونگ مطالعه نوشته‌های فروید را دقیقاً دنبال كرده تعدادی از مقاله‌های خود و اوّلین كتابش «روانشناسی جنون جوانی» را در سال ۱۹۰۷ برای او فرستاد.

    در همان سال فروید از یونگ دعوت به‌عمل آورد كه او را در وین ملاقات كند. بدین ترتیب، دوستی شخصی و حرفه‌ای آنان آغاز شد كه مجموعاً ۶ سال به طول انجامید.

    [​IMG]
    در دانشگاه کلارک، ۱۹۰۹. نشسته از چپ: زیگموند فروید، جی. استانلی هال، كارل گوستاو یونگ. ایستاده از چپ: ارنست جونز، ا. ا. بریل، ساندور فرنکزی

    در سال ۱۹۰۷ یونگ برای تدریس به دانشگاه فوردهام در ایالات متحده مراجعت نمود. زمانی كه انجمن بین‌المللی امور روان‌شناختی پایه‌گذاری شد، یونگ به اصرار فروید به‌عنوان نخستین رئیس و دبیر كل آن منصوب شد. فروید در نامه‌ای كه در این زمان به یونگ نوشت، وی را به‌عنوان فرزند بزرگ خود و نیز ولیعهد و جانشین برگزید.


    شاید علل قطع رابـ ـطه دو غول روان‌شناسی و روانكاوی قرن بیستم این بود كه یونگ از كودكی موجودی مستقل و شخصی خودكفا بود و رغبتی به این نداشت كه مرید، پسر بزرگ یا ولیعهد كسی باشد! او می‌خواست راه فكری خود را تعقیب كند. پس از آن‌كه رابـ ـطه و مشاركت با فروید و روانكاوی خاتمه یافت، یونگ از تدریس در دانشگاه استعفاء داد؛ زیرا احساس می‌كرد منصفانه نخواهد بود كه به دانشجویان درس بدهد در حالی‌كه وضعیت ذهنی خودش مغشوش شده است. او طيّ این دوره وقتش را با تجزیه و تحلیل خواب‌ها، و تصورات و تخیلاتش، وقف كاوش و مكاشفه در ضمیر ناخودآگاه خود كرد. پس از سه سال ركود یونگ یكی از عالی‌ترین كتاب‌هایش به نام «انواع مختلف شخصیت از دیدگاه روان‌شناختی» را به رشته تحریر درآورد. در این نسخه كه در سال ۱۹۲۱ چاپ شد، یونگ تفاوتش را با فروید و آدلر مطرح نمود.

    در این زمان مسافرت‌های یونگ به نقاط مختلف جهان خیلی بیشتر شد. او رهسپار تونس و صحرا شد و در سفرش به آفریقا، زبان محلّی آفریقای مركزی را آموخت و در سفری دیگر به نیومكزیكو با عقاید سرخپوستان پوئیلو آشنا شد. یونگ همیشه به مذاهب و افسانه‌های شرقی علاقه داشت و سفرهایش به هندوستان و سیلان علایقش را محكمتر كرده و به دانش‌اش وسعت داد. او از طریق دوستی‌اش با ریچارد ویلهم – معتبرترین نویسنده فرهنگ چین – با «آی چینگ»، متنی كه روش غیب‌گویی و طالع‌بینی را شرح می‌دهد آشنا گردید. او همچنین باعث آشنایی یونگ با «كیمیاگری» شد. كتاب «روان‌شناسی و كیمیاگری» كه در سال ۱۹۴۴ چاپ شد، یكی از بهترین نوشته‌های اوست.

    اغلب از یونگ به علّت علاقه به مطالعه در رشته‌هایی كه از نظر علمی مشكوك به نظر می‌آمد، مانند: كیمیاگری، نجوم، اعتقاد به عالم ارواح، سمبل‌های مذهبی و غیره، انتقاد شده است. رویكرد یونگ به این موضوعات به‌عنوان یك روان‌شناس بوده است، برای پاسخ دادن به این سؤال كه این‌گونه مسائل چه چیزی را درباره ذهن بشر بخصوص قسمت ناخودآگاه فاش می‌كنند.

    در سال ۱۹۲۲ یونگ املاكی در دهكده بولینگن خرید و در آنجا یك ویلای تابستانی بنا نمود. او در این زمین برج دایره‌ای شكلی بنا نمود كه به گوشه عزلت‌نشینی وی تبدیل گردید. قابل تأمل است كه همه مكان‌هایی كه یونگ از روز تولّد در آن زندگی كرده یا كناره رودخانه بوده است یا دریاچه.

    بعد از مرگ همسر یونگ در سال ۱۹۵۵ سفرهای او كمتر شد. منشی صمیمی یونگ آنیلایافه تا زمان مرگش در سال ۱۹۶۱ هر روز در كنار او حضور یافته و او را در مراسلات و مكاتباتش یاری می‌كرد. آن‌چنان كه از مردی با تفكر و خردمندی یونگ انتظار می‌رفت، او به دریافت افتخارات و ستایش‌های فراوانی نایل شد، از جمله دانشنامه‌های متعددی از دانشگاه‌های اكسفورد و هاروارد.

    او شخصی به‌غایت آزادی‌خواه و طرفدار مردم‌سالاری بود، بدون كوچكترین اثر یا نشانه‌ای از خودبزرگ‌بینی. از زمان مرگش در سال ۱۹۶۱ تاكنون، نفوذ یونگ به گونه‌ای ثابت و مداوم رو به افزایش بوده است. مجموع نوشته‌هایش شامل ۱۹ مجله با ترجمه انگلیسی در دسترس همگان است.
     
    ارامش طوفانی از این پست تشکر کرده است.
  3. BREATH

    BREATH کاربر ویژه عضو انجمن

    1,127
    6,453
    امتیاز:
    706
    تاریخ عضویت:
    ‏25/12/16
    شغل :
    خوابولوژی :/
    محل سکونت:
    تاج محل


    زندگینامه ویلیام جیمز



    [​IMG]
    ویلیام جیمز در 11 ژانویه 1842 در نیویورک به دنیا آمد و در 26 اگوست 1910 در سن 68 سالگی درگذشت. او در خانواده‌ای ثروتمند به دنیا آمد. پدرش به فلسفه بسیار علاقه‌مند بود و برای فرزندش امکانات تمام و کمال آموزشی فراهم کرده بود. از جمله این که فرزندانش را مرتب به اروپا می‌فرستاد، در بهترین مدرسه‌ها می‌گذاشت و آن‌ها را با فرهنگ و هنر به خوبی آشنا می‌کرد. نتیجه‌اش هم این شد که ویلیام جیمز یکی از مهم‌ترین شخصیت‌ها در روان‌شناسی و برادرش هنری جیمز یکی از محبوب‌ترین

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    ‌نویسان آمریکا شدند.

    ویلیام جیمز از همان روزهای نخستینِ مدرسه دلش می‌خواست نقاش شود. پدرش با آن که آدم لیبرال و آزادمنشی بود، از ویلیام خواست که به مطالعه علوم یا فلسفه بپردازد. امّا پس از اصرار ویلیام بالاخره با این خواسته او موافقت کرد.

    ویلیام جیمز بیش از یکسال زیر نظر ویلیام موریس‌‌هانت به آموزش نقاشی پرداخت امّا سپس به رویای نقاش شدنش خاتمه داد و برای تحصیل شیمی به دانشگاه هاروارد رفت. با آن که دو برادر دیگر ویلیام و هنری در جنگ‌های داخلی آمریکا شرکت داشتند ولی این دو به خاطر مشکلات جسمی از خدمت معاف شده بودند.

    با کاهش ثروت خانوادگی، ویلیام دریافت که باید به فکر درآمد شخصی باشد. بدین خاطر بود که رشته تحصیلی‌اش را تغییر داد و به دانشکده پزشکی هاروارد رفت. او که به رشته پزشکی نیز دلبستگی چندانی نداشت، مرخصی تحصیلی گرفت و دو سال بعد را در فرانسه و آلمان گذراند. او که از مشکلات جسمی و افسردگی شدید رنج می‌برد، در خلال این مدّت با هرمان فون هلمهولتز آشنا شد و به طور فزاینده‌ای به روان‌شناسی علاقه‌مند گردید.

    ویلیام جیمز پس از آن که در سال 1869 از دانشکده پزشکی هاروارد فارغ‌التحصیل شد، به دلیل ادامه مشکلات افسردگی مدتی غیرفعّال بود تا آن که از دانشگاه هاروارد پیشنهادی برای تدریس دریافت کرد. او این پیشنهاد را پذیرفت و به مدّت 35 سال در آنجا به تدریس پرداخت. او یکی از نخستین آزمایشگاه‌های روان‌شناسی تجربی در آمریکا را بنانهاد. کتاب درسی معروف او به نام اصول روان‌شناسی (1890) مورد تحسین و استقبال زیاد قرار گرفت، البته برخی نیز از لحن ادیبانه کتاب او انتقاد کردند. از جمله این اظهار نظر معروف ویلهلم ووندت: «این یک کتاب ادبی است. بسیار زیباست ولی کتاب روان‌شناسی نیست.» دو سال بعد، ویلیام جیمز نسخه فشرده‌تری از آن کتاب را با نام روان‌شناسی: دوره فشرده منتشر ساخت. این هر دو کتاب توسط دانشجویان روان‌شناسی بسیار مورد استفاده قرار گرفت.

    ویلیام جیمز مقالات متعددی درباره مفهوم «عمل‌گرایی» نوشت. بر طبق این نظریه، صحت یک ادعا هرگز قابل اثبات نیست. او در مقابل، پیشنهاد کرد که بهتر است بر روی سودمندی و ثمربخشی یک ایده تمرکز شود.

    ویلیام جیمز با ساختارگرایی که بر روی درون‌نگری و شکستن رویدادهای ذهنی به کوچکترین عناصر تمرکز دارد نیز مخالف بود. او در مقابل بر روی کلیت یک رویداد تمرکز می‌کرد و تأثیرات محیط بر رفتار را مورد توجه قرار می‌داد.

    از دیگر کارهای معروف ویلیام جیمز در حوزه روان‌شناسی می‌توان به ارائه نظریه هیجان اشاره کرد که توسط او و روان‌شناس دانمارکی کارل لنگ به طور مستقل ارائه شد و به نام هر دو به «نظریه هیجان جیمز- لنگ» معروف شد.

    علاوه بر تأثیر فوق‌العاده‌ای که ویلیام جیمز بر روان‌شناسی گذاشت شاگردان معروف و برجسته‌ای نیز در این رشته تربیت کرد که از آن میان می‌توان مری‌ویتون کالکینز، ادوارد تورن رایک، استنلی هال و جان دیوئی را نام برد.
     
  4. BREATH

    BREATH کاربر ویژه عضو انجمن

    1,127
    6,453
    امتیاز:
    706
    تاریخ عضویت:
    ‏25/12/16
    شغل :
    خوابولوژی :/
    محل سکونت:
    تاج محل


    زندگینامه کارل راجرز



    [​IMG]
    کارل رانسوم راجرز پدر جنبش استعداد های بالقوه بشر و یکی از سه روان– درمانگر معتبر و برجسته زمان، در هشتم ژانویه سال 1902 در اوک پارک از توابع شیکاگو متولد شد و در چهارم فوریه سال 1987 در سن 85 سالگی متعاقب یک عمل جراحی که روی شکستگی لگن خاصره اش انجام شد، در اثر حمله قلبی در لاجولای کالیفرنیا در گذشت. راجرز وصیت کرده بود جسد وی بدون هیچ گونه تشریفاتی سوزانده شود.

    پدرش مهندس مقاطعه کار بود. والدینش تمایلات مذهبی داشتند، ولی مادرش در اعتقادات خود راسخ تر بود. اعضاء خانواده بسیار به هم نزدیک بودند. راجرز خاطر نشان می کند که والدینش « ایثارگر و مهربان، اهل عمل، واقع گرا، و متواضع بودند». تعداد فرزندان خانواده شش نفر بود که از این تعداد پنج نفرشان پسر بودند.

    وقتی راجرز 12 ساله بود، والدینش مزرعه ای در 30 مایلی شیکاگو خریدند. در طول سال های دبیرستان مسئولیت مزرعه با او بود. نمراتش خیلی خوب بود. در سال 1919 به دانشگاه ویسکانسین راه یافت. در آن دانشگاه در فعالیتهای بسیاری شرکت جست، از جمله به عنوان نماینده در کنفرانس جهانی فدراسیون دانشجویان مسیحی به چین سفر کرد. زخم اثنی عشر او را برای مدتی از دانشگاه باز داشت. راجرز در 1924 در حالی که فقط یک درس روان شناسی گذرانده بود، به دریافت درجه لیسانس تاریخ نایل آمده و در همین سال نیز ازدواج کرد. همسر راجرز در 1979 وفات یافت. حاصل این ازدواج دو فرزند به نام های ناتالی و دیوید بود. دخترش گاهی اوقات او را در انجام طرح های پژوهشی یاری می کرد، پسرش به حرفه پزشکی روی آورد.

    مطالعات دانشگاهی راجرز در اتحادیه مدارس الهیات نیویورک شروع شد. با اینکه راجرز مطالعات خود را در این مؤسسه بسیار شوق انگیز یافت. باز به این نتیجه رسید که مایل نیست به اصول عقیدتی مذهب خاصی وابسته باشد. راجرز در نهایت برای ادامه تحصیل در روان شناسی بالینی به کالج تربیت معلم دانشگاه کلمبیا نقل مکان کرد و در 1931 به دریافت ph.d از این مؤسسه نایل آمد. راجرز کارش را در 1928 و پیش از دریافت دکترای خود در راچستر نیویورک با کودکان بزهکار و محروم و تنگدست شروع کرد. این کودکان را دادگاه ها و نمایندگی ها به بخش مطالعات «انجمن پیشگیری از تعدی نسبت به کودکان» معرفی می کردند. راجرز برای مدت کوتاهی مدیریت مرکز مشاوره را به عهده گرفت. او در 1940 سمت استادی به دانشگاه ایالتی اوهایو رفت و از 1945 تا 1957 با مرکز مشاوره دانشگاه شیکاگو همکاری کرد. پس از این راجرز به دانشگاه ویسکانسین نقل مکان کرد و در 1964 به عنوان عضو دایم به مؤسسه علوم رفتاری وسترن پیوست. وی از 1968 تا زمان وفاتش عضو ثابت مرکز مطالعات انسانی در لاجولای کالیفرنیا بود.

    راجرز برای انستیتوی رفتاری غربی، فیلمی از گروه درمانی تهیه کرد که برنده جایزه آکادمیک در موضوعات کوتاه شد. وی اولین برنده جایزه کمک های حرفه ای برجسته از مجمع روان شناختی آمریکا شد.بنا به نظر آبرامام مزلو، استاد پیشین و صاحب نام دانشگاه براندیس، روان شناسی انسانی نیروی سومی را در گستره روان شناسی آمریکا تشکیل می دهد. دو نیروی دیگر عبارتند از روانکاوی و رفتارگرایی. راجرز را می توان بخش مهمی از این « نیروی سوم» محسوب داشت. او نیز مانند مزلو معتقد بود که آدمها طبعاً گرایش به خود شکوفایی دارند. راجرز معتقد بود که انسان در اصل دارای جوهره و ماهیتی مثبت است و هیچ چیز منفی یا شومی ذاتی او نیست. به نظر راجرز در صورتی که به اجبار به ساختارهای ساخته و پرداخته اجتماعی رانده نشویم و درست همان طوری که هستیم مورد قبول و پذیرش واقع شویم، به نحوی زندگی خواهیم کرد که موجب پیشرفت خود و جامعه شویم.

    به نظر راجرز انسان در اصل هم به ارضای نیازهای شخصی و هم به ایجاد رابـ ـطه نزدیک و صمیمانه با دیگران نیاز دارد و خواستار هر دوی اینهاست. در مجموع چنین به نظر می رسد که دیدگاه راجرز در اصل دیدگاهی انسان گرایانه است.

    هیچ یک از شیوه های روان درمانی، به اندازه شیوه مراجع– محوری بر توفیق کار مشاوره تأثیر نداشته است. دیدگاه مثبت و عملی روان درمانی مراجع– محوری موجب نفوذ فراوان آن در میان مشاوران مدارس گردیده است. کارل راجرز نخست کار خود را با روانکاوی آغاز کرد، اما در سال 1937 در راه شکل گیری نظریه معروف خویش در روان درمانی فعالانه کوشید. در سال 1940 پس از انتقال به دانشگاه ایالتی اوهایو، در ضمن تدریس به دانشجویان دوره های فوق لیسانس و دکتری، در اندیشه یافتن علل تغییر در جریان روان درمانی بود. از این رو، نوارهای ضبط شده از جلسات روان درمانی را با دقت مورد بررسی و مطالعه قرار داد و بر اساس نتایج این بررسی ها، بتدریج به ارائه روان درمانی مراجع– محوری موفق شد.
    ماهیت اضطراب در نظریه راجرز :
    انسان ها وقتی مؤثر عمل نمی کنند که به تجارب شان گوش ندهند و در نتیجه نتوانند به تفاوتهای موقعیتی که در آن به سر می برند توجه کنند. تمامی آسیب های روانی از جمله اضطراب ریشه در این ناهمخوانی دارند یعنی ناهمخوانی بین آنچه فکر می کنند باید باشند با تجربه شان. یعنی خود واقعی و خود آرمانی، بنابراین آسیب روانی محصول نپذیرفتن و گوش ندادن به یکی از منابع مهم اطلاعاتی موجود در مورد موقعیت خودمان در دنیا است که تجربه شخصی نام دارد. مثال ژانت یکی از مصادیق این قضیه است.

    ژانت آدمی سرد، بی هیجان و نجوش بود و قصد داشت پزشک بشود. اما یک دفعه خیلی عوض شد و آدم گرم و مهربانی شد. خودش می گفت بالاخره قبول کرد که واقعاً نمی خواهد پزشک شود و به هنر گرایش پیدا کرد. طبق دیدگاه راجرز ژانت ایده پزشک شدن را اقتباس کرده بود و برای رسیدن به این هدف دایم احساساتش و تجربه اش را انکار می کرد. وی در واقع آنچه را دوست داشت و برایش با معنا بود منکر می شد. همین قضیه نیز کل شخصیتش را تحت تأثیر قرار داده بود.اما چرا مردم به تجارب شان گوش نمی دهند؟ به نظر راجرز انسان ها در دوران کودکی خویش طوری بار می آیند که مقبولیت و ارزش آنان به رعایت کردن شرایط و ضوابط دیگران بستگی دارد. کودکان از همان ابتدا با فرایند ارزش گذاری ارگانیسمی البته در شکل ابتدایی و مبهم خودش زاده می شوند.حتی مواقعی که کودکان مجبورند از یک قانون و قاعده خاص بی هیچ چون و چرایی پیروی کنند، حداقل کاری که والدینشان می توانند انجام بدهند این است که به فرزندشان توجه مثبت نمایند و تجربه فرزندشان را رد نکنند.

    اضطراب در نظریه راجرز عبارت است از وجود تجارت و ادراکات ناهماهنگ با خود پنداره فرد. به عقیده راجرز فرد روان نژند (روان رنجور) مضطرب فردی است که تجارت زندگی او با خویشتن پنداره او گاهی ناهماهنگ و گاهی حتی در تضاد است. به همین دلیل راجرز معتقد است برای جلوگیری و کاهش اضطراب، فرد مضطرب از طریق استفاده از دو مکانیزم انکار و تحریف سعی می کند بین خود واقعی و زمینۀ تجربی خود تعادل ایجاد کند.

    طبیعت و ماهیت بشر در نظریه مراجع محوری راجرز :
    به نظر راجرز انسان های کارآمد فرایند گرا هستند. فرآیندگرایی دو معنا دارد : نخست اینکه آنها زندگی را فرایند شدن می دانند و بر انجام دادن تمرکز دارند. انسان ها ماهیتاً تغییر پذیرند به همین دلیل انسان های کارآمد آماده اند در ارزش ها، اهداف و نگرش های خود تجدید نظر کنند. در نتیجه چنین افرادی دارای «خود» ثابتی نیستند. همگام با رشد و تغییر این افراد، سازمان دهی «خود» آنان نیز پیچیده تر و متمایز تر می شود.

    فرایند گرایی معنای دیگری نیز دارد و آن عبارت است از تمرکز بر انجام دادن تا تمرکز بر نتایج. انسان هایی که خیلی به نتیجه عملکردشان فکر می کنند مدام به این قضیه فکر می کنند که خوب بوده اند یا بد.

    به نظر راجرز هیچکس حق ندارد برای دیگران طرز زندگی تجویز کند. این قضیه شامل والدین، نظام آموزشی و مراجع قدرت است. آیا از مراجع قدرت نباید تبعیت کرد؟ خیر، ولی آنها نباید حرف مراجع قدرت را بی هیچ چون و چرایی به صرف اینکه قدرتمندند، بپذیرند. قبول افکار مراجع قدرت به صرف اینکه معلم، پدر و مادر و . . . هستند، بین ارزش های اقتباس شده و احساس واقعی شخص، تعارض ایجاد می کند.

    تأکید خوشبینانه راجرز بر جنبه های مثبت طبیعت انسان لااقل بین کسانی که در دیدگاه امید بخش وی شریک هستند بر معروفیت وی افزوده است. رویکرد وی به نسیم تازه ای تشبیه شده است که نشاط آور و فرح افزاست. در پاسخ به پرسشی در مورد خوشبین بودن پاسخ راجرز این بود که ممکن است فطری و ذاتی باشد. در ادامه خاطرنشان کرد که همواره به رشد، خواه رشد گیاهان و خواه حیوانات علاقه مند بوده است. باغبانی از جمله فعالیت های مورد علاقه او بود. او بین رشد گیاهانی که در شرایط مطلوب قرار داشتند و افرادی که شرایط مناسب موجب رشد و بالندگی آنها می شود، مشابهت هایی می دید.« آیا آب، کود و نور کافی، برای گیاهان می تواند شباهتی به توجه مثبت غیر مشروط، همدلی و هماهنگی با افراد داشته باشد ؟».

    تعدادی از کتاب های راجرز عبارتند از :
    1- مشاوره و روان درمانی
    2 - درمان مراجع – محور
    3- درباره انسان شدن
    4- کارل راجرز و گروه های رویارویی
    5- شریک زندگی شدن : ازدواج و جایگزین های آن
    6- کارل راجرز و قدرت شخصی
    7- راهی برای بودن
    8- آزادی و یادگیری برای دهه هشتاد
    دو مجموعه از کارهای راجرز که توسط هاوارد گراشنبام و والری لندرسن ویراستاری گردیده بعد از وفاتش انتشار یافته است عبارتند از : نوشتارهای کارل راجرز و گفتمان های کارل راجرز.
     
  5. BREATH

    BREATH کاربر ویژه عضو انجمن

    1,127
    6,453
    امتیاز:
    706
    تاریخ عضویت:
    ‏25/12/16
    شغل :
    خوابولوژی :/
    محل سکونت:
    تاج محل



    زندگینامه زیگموند فروید



    [​IMG]
    زیگموند فروید یا زیگموند شلومو فروید یکی از برجسته‌ترین روان‌شناسان جهان است. بیش‌تر مردم فروید را با عنوان پدر روانکاوی می‌شناسند. فروید کسی است که همیشه نام و اندیشه‌اش چه میان مخالفان و چه پیروانش پاینده و ماندگار است. او خدمات بسیار ارزشمندی در راه درمان اختلالات روانی و گسترش دانش روان‌شناسی انجام داده است. در این نوشته به به بررسی زندگی‌نامه‌ی فروید می‌پردازم.

    بیوگرافی و زندگینامه زیگموند فروید
    کودکی زیگموند فروید
    زیگموند فروید ۶ می ۱۸۵۶ در پریبورگ، جمهوی چک به دنیا آمد. خانواده‌ی او یهودی و دارای ۸ فرزند بود. پدرش یاکوب فروید بازرگان پشم بود و از ازدواج نخستش دو پسر به نام امانوئل و فیلیپ داشت. مادرش آمالیا ناتانسون، همسر سوم یاکوب فروید، زنی مهربان و فداکار بود. با این‌که یاکوب فروید، یهودی متعصب نبود ولی او به خاطر مطالعاتش در تورات شناخته شده بود. خانواده‌ی یاکوب با مشکلات اقتصادی روبه‌رو بود و هنگامی که زیگموند فروید به دنیا آمد در یک اتاق اجاره‌ای که از یک قفل‌ساز در شهر اشلاساگالاسا کرایه کرده بودند زندگی می‌کردند. در سال ۱۸۵۹ خانواده‌ی فروید از فرایبرگ رفتند. برادران ناتنی او به شهر منچستر در انگلستان مهاجرت کردند. این مهاجرت میان فروید و پسر امانوئل که همبازی کودکیش بود دوری و جدایی انداخت.

    تحصیلات زیگموند فروید
    در سال ۱۸۶۵ فروید ۹ ساله به یک دبیرستان ممتاز رفت او در میان همسالانش دانش‌آموزی ممتاز و باهوش بود. فروید عاشق ادبیات بود و به زبان‌های گوناگون مانند عبری و آلمانی به خوبی سخن می‌گفت. او در مدرسه توانست زبان‌های لاتین، انگلیسی، فرانسه و یونانی را نیز بیاموزد و بعدها به زبان‌های اسپانیایی و ایتالیایی نیز چیره شد. در زمان تحصیلش به خاطر مذهب و نژادش توسط هم‌کلاسی‌هایش مسخره و تحقیر می‌شد. این رفتار همسالانش بیش‌تر از روی نژادپرستی و عدم توانایی در رقابت درسی با او بود.

    در سال ۱۸۷۳ زیگموند فروید تحصیلات دبیرستان را به پایان رساند. در آغاز دوست داشت که در رشته‌ی حقوق درس بخواند. در سن ۱۷ سالگی به دانشگاه وین راه یافت ولی به جای رشته‌ی حقوق به دانشکده‌ی پزشکی پیوست. در سال ۱۸۸۱ هنگامی که تنها ۲۵ سال سن داشت توانست با درجه‌ی دکترا از دانشگاه وین فارغ التحصیل شود.

    کار و زندگی زیگموند فروید
    در سال ۱۸۸۲ به عنوان پزشک متخصص در بیمارستان عمومی وین مشغول به کار شد. و در سال ۱۸۸۶ از کار در بیمارستان عمومی وین استعفا داد و در رشته‌ی اختلالات عصبی تخصص گرفت. در همان سال با مارتا برنیز که نوه‌ی یک خاخام ارشد بود در هامبورگ ازدواج کرد. نتیجه‌ی این ازدواج ۶ فرزند به نام‌های ماتیلد، ژان مارتین، اولیور، ارنست، سوفی و آنا بود. آنا فروید راه پدر را دنبال کرد و یکی از برجسته‌ترین روانکاوان عصر خود شد.

    پیش از آن‌ٰکه زیان‌ و عوارض کوکائین شناخته شود این ماده‌ی مخـ ـدر به عنوان یکی از ماده‌های شادی‌آور و سرخوش کننده مصرف می‌شد. فروید بر این باور بود که کوکائین می‌تواند برای جلوگیری و کاهش افسردگی استفاده شود و در آغاز هوادار مصرف کوکائین بود حتی با یکی از پزشکان درباره‌ی این ماده کشمکش و مشاجره داشت و او را نادان می‌پنداشت. پس از این‌که زیان و عوارض کوکائین کشف شد اعتبار پزشکی او تا اندازه‌ای خدشه‌دار شد.

    ریگموند فروید از سن ۲۴ سالگی سیگار کشیدن را آغاز کرد او در آغاز سیگارهای معمولی می‌کشید و با گذر زمان به کشیدن سیگار برگ روی آورد. او بر این باور بود که سیگار کشیدن توانایی انسان برای انجام کار را افزایش می‌دهد و خودکنترلی را در انسان بهبود می‌بخشد. با این‌که ویلهلم فلیس درباره‌ی زیان‌های سیگار به او هشدار می‌داد او یک فرد سیگاری باقی ماند و به سرطان دچار شد و از این بیماری رنج فراوان می‌برد. فروید در سال ۱۸۹۷ به فلیس پیشنهاد کرد که اعتیاد، به ویژه اعتیاد به دخانیات جایگزینی برای خودارضایی است که یکی از عادت‌های بسیار خوب است!

    با روی کار آمدن هیتلر دشمنی با یهودیان آغاز شد کتاب‌های فروید نیز ممنوع و سوزانده شدند فروید درباره‌ی این رفتار ارتش نازی گفت: چه اندازه پیشرفت کرده‌ایم! اگر در قرون وسطی زندگی می‌کردیم خودم را می‌سوزاندند ولی امروز به سوزاندن کتاب‌ها و نوشته‌هایم بسنده کرده‌اند. در سال ۱۹۳۴ برخی از یهودیان سرشناس از آلمان مهاجرت کردند ولی فروید پافشاری می‌کرد که در وین بماند. اما به پیشنهاد دوستانش به بریتانیا سفر کرد و استقبال گرمی از او انجام و در بریتانیا ساکن شد.


    زیگموند فروید و مکتب روانکاوی
    فروید دانش‌آموخته‌ی پزشکی بود ولی به عنوان یک روان‌شناس و روانکاو برجسته شناخته می‌شود. او مکتب روانکاوی کلاسیک را همانند پیامبری بزرگ رهبری کرد و دیدگاه‌هایش تاثیر شگرفی در روان‌شناسی و نیز پیروان مکتب روانکاوی داشت. فروید در زمینه‌‌های گوناگون روان‌شناسی مانند: شخصیت، هشیاری و ناهشیاری، روان‌شناسی رشد، مسائل جنـ*ـسی و … نظریه‌های مهم و گوناگونی را از خود به یادگار گذاشت. برخی از روان‌شناسان دیدگاه‌های فروید را مورد انتقاد قرار می‌دهند و بر این باورند که دیدگاه‌های او تنها بر پایه‌ی مشاهداتش در برخورد با بیماران شکل گرفته است با این حال هیچ کس نمی‌تواند تاثیر نظریه‌ و دیدگاه‌های زیگموند فروید را بر روی روان‌شناسی و روانکاوی انکار کند.

    او سال‌ها به درمان اختلالات روانی و روان‌درمانی مراجعان به شیوه‌های روانکاوی که خود بنیان‌گذارش بود پرداخت. هنگامی که از مردم درباره‌ی اتاق کار فروید بپرسید ناخواسته می‌گویند او کاناپه‌ای راحت را برای مراجعانش در اتاق گذاشته بود که مراجعان روی آن می‌نشستند یا دراز می‌کشیدند و با فروید گفت‌و‌گو می‌کردند. فرتور زیر اتاق کار فروید و کاناپه‌‌ای را که مراجعانش روی آن می‌نشستند را نشان می‌دهد.

    [​IMG]


    مرگ زیگموند فروید
    زیگموند فروید به سیگار برگ علاقه‌ی بسیاری داشت او روزانه نزدیک به ۲۰ سیگار برگ می‌کشید. همان‌گونه که گفته شد هشدارهایی که پیرامون زیان‌های سیگار به او داده می‌شد را نشنیده می‌گرفت. کشیدن بیش از اندازه‌ی سیگار برگ او را به سرطان دچار کرده بود. فروید در آغاز بیماری خود را پنهان نگه داشت ولی با پزشکان گوناگونی در این باره گفت‌و‌گو کرد. بیش از سی عمل جراحی بر روی او انجام گرفت ولی نتیجه‌ای نداشت چون سرطان او روز‌ به روز پیشرفت می‌کرد. در سپتامبر ۱۹۳۹ زیگموند فروید به پزشکش ماکس شور گفت: «اکنون زندگی برایش چیزی جز شکنجه نیست و مفهومی ندارد و قول و قرارشان را به او یادآوری کرد». ماکس شور به او قول داده بود که اجازه ندهد بیهوده رنج بکشد. آنا فروید می‌خواست مرگ پدرش را به تاخیر بیاندازد اما ماکس شور او را متقاعد کرد که زنده نگه داشتن فروید سودی نخواهد داشت و او را به رنج بیش‌تر دچار می‌کند. پس از این‌که آنا فروید متقاعد شد زیگموند فروید از پزشکش خواست که اتانازی را برایش به انجام برساند. پس پزشکش در روزهای ۲۱ و ۲۲ سپتامبر با تزریق دوز‌هایی از مورفین در چند نوبت به فروید باعث مرگ او شد. زیگموند فروید در ۲۳ سپتامبر ۱۹۳۹ درگذشت و سه روز پس از مرگش، پیکرش را در شمال لندن سوزاندند.

    در مراسمی که برای مرگ فروید ترتیب داده شده بود ارنست جونز نویسنده‌ی اتریشی و اشتفان تسوایگ سخنرانی کردند. در این مراسم بسیاری از چهره‌های سرشناس روان‌شناسی و روانکاوی و نیز پرشکان حضور داشتند. خاکستر فروید در گلدانی عتیقه که فروید از پرنس بناپارت دریافت کرده بود گذاشته شد. خاکستر همسرش نیز پس از مرگ در سال ۱۹۵۱ در این گلدان گذاشته شد.

    [​IMG]


    کتاب‌ها و آثار زیگموند فروید
    زیگموند فروید روان‌شناس، روان‌کاو، پژوهشگر و نویسنده‌ای خستگی‌ناپذیر بود و ده‌ها کتاب و مقاله‌ی علمی از او بر جای مانده است. فهرستی از کتاب‌های زیگموند فروید در زیر آمده است.

    تفسیر خواب زیگموند فروید، توتم و تابو، روان‌شناسی گروه و تحلیل من، تمدن و ملالت‌های آن، اتوبیوگرافی، موسی و یکتاپرستی، بررسی رفتارهای جنـ*ـسی، روان‌شناسی فراموشی، روانکاوی لئوناردو داوینچی، چرا جنگ، گزارش تحلیلی درباره‌ی یک مورد هیستری، روانکاوی، روان‌شناسی عمومی دنیای ناشناخته، مکانیزم‌های دفاعی روانی، اشتباهات لپی و … .

     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏30/12/18