نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

داستانک‌هایی درمورد مادر

شروع موضوع توسط فاطمه صفارزاده ‏5/12/18 در انجمن داستانک

  1. فاطمه صفارزاده

    فاطمه صفارزاده ویراستار انجمن ویراستار انجمن

    9,375
    38,706
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏22/2/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ←_←بیکار→_→
    محل سکونت:
    ●_●North-east●_●
    بسمه تعالی

    سلام.
    در این تاپیک داستانک‌هایی که به مادر ربط دارند رو بفرستید.
    لطفا تکراری نباشه.
    اسپم هم نفرستید.
     
  2. فاطمه صفارزاده

    فاطمه صفارزاده ویراستار انجمن ویراستار انجمن

    9,375
    38,706
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏22/2/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ←_←بیکار→_→
    محل سکونت:
    ●_●North-east●_●
    «دعای مادر»

    پزشک و جراح مشهور (د.ایشان) روزی برای شرکت در یک کنفرانس علمی که جهت بزرگداشت و تکریم او بخاطر دستاوردهای پزشکی اش برگزار میشد ، باعجله به فرودگاه رفت .
    بعد از پرواز ناگهان اعلان کردند که بخاطر اوضاع نامساعد هوا و رعد و برق و صاعقه ، که باعث از کارافتادن یکی از موتورهای هواپیما شده ، مجبوریم فرود اضطراری در نزدیکترین فرودگاه را داشته باشیم .

    دکتر بلافاصله به دفتر استعلامات فرودگاه رفت و خطاب به آنها گفت : من یک پزشک متخصص جهانی هستم و هر دقیقه برای من برابر با جان خیلی انسانها هاست و شما میخواهید من 16ساعت تو این فرودگاه منتظر هواپیما بمانم ؟

    یکی از کارکنان گفت : جناب دکتر ، اگر خیلی عجله دارید میتونید یک ماشین کرایه کنید ، تا مقصد شما سه ساعت بیشتر نمانده است ، دکتر ایشان با کمی درنگ پذیرفت و ماشینی را کرایه کرد و براه افتاد که ناگهان در وسط راه اوضاع هوا نامساعد شد و بارندگی شدیدی شروع شد بطوری که ادامه دادن برایش مقدور نبود .

    ساعتی رفت تا اینکه احساس کرد دیگه راه راگم کرده خسته و کوفته و درمانده و با نا امیدی به راهش ادامه داد که ناگهان کلبه ای کوچک توجه او را به خود جلب کرد .

    کنار اون کلبه توقف کرد و در را زد ، صدای پیرزنی راشنید : بفرما داخل هرکه هستی ، در باز است …

    دکتر داخل شد و از پیرزن که زمین گیر بود خواست که اجازه دهد از تلفنش استفاده کند .
    پیرزن خنده ای کرد و گفت : کدام تلفن فرزندم ؟ اینجا نه برقی هست و نه تلفنی ، ولی بفرما و استراحت کن و برای خودت استکانی چای بریز تاخستگی بدر کنی و کمی غذا هم هست بخور تا جون بگیری .

    دکتر از پیرزن تشکرکرد و مشغول خوردن شد ، درحالی که پیرزن مشغول خواندن نماز و دعا بود .
    که ناگهان متوجه طفل کوچکی شد که بی حرکت بر روی تختی نزدیک پیرزن خوابیده بود ، که هرازگاهی بین نمازهایش او را تکان میداد .

    پیرزن مدتی طولانی به نماز و دعا مشغول بود، که دکتر به او گفت :
    بخدا من شرمنده این لطف و کرم و اخلاق نیکوی شما شدم ، امیدوارم که دعاهایت مستجاب شود.

    پیرزن گفت : و اما شما ، رهگذری هستید که خداوند به ما سفارش شما را کرده است .
    ولی دعاهایم همه قبول شده است بجز یک دعا

    دکتر ایشان گفت : چه دعایی ؟

    پیرزن گفت : این طفل معصومی که جلو چشم شماست نوه من است که نه پدر دارد و نه مادر ، به یک بیماری مزمنی دچار شده که همه پزشکان اینجا از علاج آن عاجز هستند .
    به من گفته اند که یک پزشک جراح بزرگی بنام دکتر ایشان هست که او قادر به علاجش هست ، ولی او خیلی از مادور هست و دسترسی به او مشکل است و من هم نمیتوانم این بچه را پیش او ببرم .


    میترسم این طفل بیچاره و مسکین خوار و گرفتار شود پس از الله خواسته ام که کارم را آسان کند .

    دکترایشان در حالی که گریه میکرد گفت :

    به والله که دعای تو ، هواپیماها را ازکار انداخت و باعث زدن صاعقه ها شد و آسمان را به باریدن وا داشت . تا اینکه من دکتر را بسوی تو بکشاند و من بخدا هرگز باور نداشتم که الله عزوجل با یک دعایی این چنین اسباب را برای بندگان مومنش مهیا میکند. و بسوی آنها روانه میکند.

    وقتی که دستها از همه اسباب کوتاه میشود ، فقط پناه بردن به آفریدگار زمین و آسمان بجا می ماند .
     
  3. فاطمه صفارزاده

    فاطمه صفارزاده ویراستار انجمن ویراستار انجمن

    9,375
    38,706
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏22/2/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ←_←بیکار→_→
    محل سکونت:
    ●_●North-east●_●
    «مقام مادر1»

    مردی مقابل گلفروشی ایستاده بود و می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
    وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه می‌کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید: «دختر خوب، چرا گریه می کنی؟»
    دختر در حالی که گریه می کرد گفت: «می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی فقط ۷۵ سنت دارم در حالی که گل رز ۲ دلار می شود.» مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا من برای تو یک شاخه رز قشنگ می خرم.

    وقتی از گلفروشی خارج شدند مرد به دختر گفت: مادرت کجاست؟ می خواهی تو را برسانم؟
    دختر دست مرد را گرفت و گفت: «آنجا» و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد.
    مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.
    مرد دلش گرفت.. طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت، دسته گل را گرفت و ۲۰۰ مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد!
     
  4. فاطمه صفارزاده

    فاطمه صفارزاده ویراستار انجمن ویراستار انجمن

    9,375
    38,706
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏22/2/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ←_←بیکار→_→
    محل سکونت:
    ●_●North-east●_●
    «مقام مادر2»

    چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لـ*ـذت میبرد .
    مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند.ا
    مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ….ا
    تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد . مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت
    تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشقمادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند . کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود , صدای فریاد مادر را شنید , به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت
    پسر را سریع به بیمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد . پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود .
    خبرنگاری که با کودک

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    میکرد از و خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد .
    پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد , سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم اینها خراش های عشق مادرم هستن .
     
  5. فاطمه صفارزاده

    فاطمه صفارزاده ویراستار انجمن ویراستار انجمن

    9,375
    38,706
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏22/2/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ←_←بیکار→_→
    محل سکونت:
    ●_●North-east●_●
    «مقام مادر4»

    ساعت ۳ شب بود که صدای تلفن پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟مادر گفت: ۲۵ سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی؟ فقط خواستم بگویم تولدت مبارک. پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد..صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت ولی مادر دیگر در این دنیا نبود..
     
  6. فاطمه صفارزاده

    فاطمه صفارزاده ویراستار انجمن ویراستار انجمن

    9,375
    38,706
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏22/2/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ←_←بیکار→_→
    محل سکونت:
    ●_●North-east●_●
    «دروغ‌های مادر»

    داستان من از زمان تولّدم شروع می‎شود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهی‎دست و هیچ گاه غذا به اندازهء کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت،:
    ” فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم.”
    و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.
    زمان گذشت و قدری بزرگ تر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.
    مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:
    ” بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی‎دانی که من ماهی دوست ندارم؟”
    و این دومین دروغی بود که مادرم به من گفت.


    قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می‎رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباس‎فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‎ها بفروشد و در ازای آن مبلغی دستمزد بگیرد.
    شبی از شب‎های زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابان‎های مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می‎کند. ندا در دادم که، “مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح.” لبخندی زد و گفت:
    ” پسرم، خسته نیستم.”
    و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.
    به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‎رسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد. موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم.
    مرا در آغـ*ـوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. ازبس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغـ*ـل گرفته بود و “نوش جان، گوارای وجود” می‏گفت. نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، “مادر بنوش.” گفت:
    ” پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم.”
    و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
    بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه‎زنی که تمامی مسوولیت منزل بر شانه او قرار گرفت. می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چون که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:
    ” من نیازی به محبّت کسی ندارم…”
    و این پنجمین دروغ او بود.
    درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسوولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزی‎های مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفه من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت:
    ” پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازه کافی درآمد دارم.”
    و این ششمین دروغی بود که به من گفت.
    درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقای رتبه یافتم. یک شرکت خارجی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رییس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها می ‏رفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی ‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:
    ” فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم.”
    و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
    مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید. به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود. همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همه اعضای درون را می‏سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‎‏شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت:
    ” گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمی‎کنم.”
    و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
    وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.
    این سخن را با جمیع کسانی می‎گویم که در زندگی‎اش از نعمت وجود مادر برخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید.
    این سخن را با کسانی می‎گویم که از نعمت وجود مادر محرومند. همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید.
    مادر دوستت دارم. خدایا او را غریق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکی تحت پرورش خود قرار داد.
     
  7. فاطمه صفارزاده

    فاطمه صفارزاده ویراستار انجمن ویراستار انجمن

    9,375
    38,706
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏22/2/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ←_←بیکار→_→
    محل سکونت:
    ●_●North-east●_●
    «مقام مادر5»

    در زمان خلافت عمر دو زن بر سر کودکى نزاع مى کردند و هر کدام او را فرزند خود مى خواند، نزاع به نزد عمر بردند، عمر نتوانست مشکلشان را حل کند از این رو دست به دامان امیرالمومنین علیه السلام گردید.
    امیرالمومنین علیه السلام ابتداء آن دو زن را فراخوانده آنان را موعظه و نصیحت فرمود ولیکن سودى نبخشید و ایشان همچنان به مشاجره خود ادامه مى دادند.
    امیرالمومنین علیه السلام چون این دستور داد اره اى بیاورند، در این موقع آن دو زن گفتند: یا امیرالمومنین ! مى خواهى با این اره چکار کنى ؟
    امام علیه السلام فرمود: مى خواهم فرزند را دو نصف کنم براى هر کدامتان یک نصف ! از شنیدن این سخن یکى از آن دو ساکت ماند، ولى دیگر فریاد برآورد: خدا را خدا را! یا اباالحسن ! اگر حکم کودک این است که باید دو نیم شود من از حق خودم صرفنظر کردم و راضى نمى شوم عزیزم کشته شود.
    آنگاه امیرالمومنین علیه السلام فرمود: الله اکبر! این کودک پسر توست و اگر پسر آن دیگرى مى بود او نیز به حالش ‍ رحم مى کرد و بدین عمل راضى نمى شد، در این موقع آن زن هم اقرار به حق نموده به کذب خود اعتراف کرد، و به واسطه قضاوت آن حضرت علیه السلام حزن و اندوه از عمر برطرف گردیده.
     
  8. فاطمه صفارزاده

    فاطمه صفارزاده ویراستار انجمن ویراستار انجمن

    9,375
    38,706
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏22/2/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ←_←بیکار→_→
    محل سکونت:
    ●_●North-east●_●
    «مقام مادر6»

    در یک روز آرام ، روشن ، شیرین و آفتابی یک فرشته مخفیانه از بهشت پایین آمد و به این دنیای قدیمی پا گذاشت. در دشت ، جنگل ، شهر و دهکده گشتی زد. هنگامی که خورشید در حال پایین آمدن بود او بالهایش را باز کرد و گفت:
    حالا که دیدار من از زمین پایان یافته ، باید به دنیای روشنایی برگردم. اما قبل از رفتن باید چند یادگاری از اینجا ببرم.

    فرشته به باغ زیبایی از گلها نگاه کرد و گفت:
    چه گلهای دوست داشتنی و خوشبویی روی زمین وجود دارد!

    بی نظیرترین گلهای رز را چید و یک دسته گل درست کرد و با خود گفت:
    من چیزی زیباتر و خوشبوتر از این گلها در زمین ندیدم، این گلها را همراه خود به بهشت خواهم برد.

    اما اندکی که بیشتر نگاه کرد کودکی را با چشم های روشن و گونه های گلگون در حال خندیدن به چهره مادرش دید. فرشته با خود گفت:
    آه! خنده این کودک زیباتر از این دسته گل هست من آن را هم با خود خواهم برد.

    سپس فرشته آن طرف گهواره کودک را نگاه کرد و آنجا محبت مادری وجود داشت که مانند یک رودخانه در حال فوران به سوی گهواره و به سوی کودک سراریز می شد. فرشته با خود گفت:
    آه! محبت مادر زیباترین چیزی است که من تا به حال بر روی زمین دیده ام من آن را هم با خود به بهشت خواهم برد.

    به همراه سه چیز ارزشمند و گرانبها؛ فرشته بالی زد و به سمت دروازهای مروارید مانند بهشت پرواز کرد. خارج از بهشت رو به روی دروازه ها فرود آمد و با خود گفت:
    قبل از اینکه وارد بهشت شوم یادگاری ها را ببینم.

    به گلها نگاه کرد. آنها پلاسیده شده بودند! به لبخند کودک نگاه کرد ، آن هم محو شده بود! فقط یکی مانده بود ... به محبت مادر نگاه کرد. محبت مادر هنوز آنجا بود با همه زیبایی همیشگی اش. فرشته گلها و لبخند محو شده کودک را به گوشه ای انداخت و به سمت دروازه های بهشت پرواز کرد. تمام بهشتیان را جمع کرد و و گفت:
    من چیزی در زمین یافتم که زیبایی بی نظیرش را در تمام راه ، تا رسیدن به بهشت حفظ کرد و آن محبت یک مادر است.
     
  9. فاطمه صفارزاده

    فاطمه صفارزاده ویراستار انجمن ویراستار انجمن

    9,375
    38,706
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏22/2/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ←_←بیکار→_→
    محل سکونت:
    ●_●North-east●_●
    «هدیه‌ای برای مادر»

    همه جا حرف از مادر و زحمتهای او بود. مدرسه شور و هیجانی به یاد ماندنی داشت. این شور و هیجان در کوچه و خیابان نیز به چشم می خورد.
    «روز مادر» و هفته گرامیداشت مقام زن، تازه شروع شده بود. همه بچه ها در باره هدیه ای که می خواستند به مادرانشان بدهند حرف می زدند و از هر فرصتی برای مشورت با بچه های دیگر برای خریدن هدیه استفاده می کردند.

    فقط من بودم که تنها در گوشه ای از حیاط مدرسه می ایستادم و رؤیای خوشحال کردن مادر را در ذهن می پروراندم. آخر من پولی برای خریدن هدیه ای که مادرم را خوشحال کند، نداشتم. انگار تمام غمهای عالم روی دوش من بود. اصلاً دلم نمی خواست بخندم یا در شادی بچه ها شریک باشم. دلم می خواست باارزش ترین چیز را که می توانستم به مادرم هدیه کنم. اما هرچه فکر می کردم چیزی به ذهنم نمی رسید. از یکی شنیدم که گفت: «با یک نامه هم می شود از زحمات مادر تشکر کرد.» خواستم نامه بنویسم و تمام احساساتم را برای مادر که با خون دل بزرگم کرده بود شرح دهم. اما ... ناگهان یادم افتاد که مادر سواد خواندن ندارد که هیچ ... فارسی هم بلد نیست. کسی هم نبود که نوشته ام را برایش ترجمه کند. آخر زبان اصلی ما ترکی آذری بود و مادر از فارسی هیچ نمی فهمید.

    چهار روز از هفته زن می گذشت و هر روز یکی از کلاسها مسؤولیت اجرای برنامه های روز مادر را بر عهده داشت. از من خواسته بودند نمایشنامه ای کوتاه در مورد مادر بنویسم و من نمی دانستم به مادر که هدیه ای نداشتم به او بدهم فکر کنم، یا به نمایشنامه.

    شب و روز برایم یکسان سپری می شد و من اصلاً متوجه گذشت زمان نبودم. دلم می خواست هدیه ای را به مادر بدهم که تا به حال کسی نداده باشد ولی ...

    به حضرت زهرا(س) متوسل شدم تا کمکم کند مادرم را خوشحال کنم ... هر طور بود نمایشنامه ای ترتیب دادم و اجرا شد. اما خودم اصلاً متوجه نبودم که چگونه گذشت.

    برای ثروتمندان و آنان که دستشان به دهنشان می رسد دادن هدیه کار سختی نیست ولی برای ما که پول توجیبی هم نداشتیم یک آرزو بود. آخرین روز از هفته زن بود و من غمگین و ناراحت در گوشه اتاق نشسته بودم و به قفسه کتابهایم چشم دوخته بودم. آنقدر توی این هفته فکر کرده بودم که ذهنم پر بود از فکرهای پوچ و توخالی. احساس می کردم مادر منتظر است تا من هدیه اش را بدهم و از او تشکر کنم. با اینکه می دانستم او هیچ توقعی از ما ندارد. خودش همیشه می گفت: «موفقیت شما در درس و زندگی و رعایت ادب و احترام دیگران بهترین هدیه ای است که من می گیرم.»

    داشتم به بچگی خودم فکر می کردم. به زمانی که نه حرف زدن بلد بودم نه راه رفتن و ... آن زمان که وقت و بی وقت گریه می کردم. همه از دستم عصبانی می شدند و تنها مادر بود که با صبر و حوصله تمام بغلم می کرد و آرامم می نمود. با خنده من می خندید و با گریه ام گریه می کرد. زمانی که تمام آرزوهایش در من و در آینده من جمع شده بود. و حالا که برایم همه چیز بود، دلگرمی، پشتیبان، امید و آینده و ... او همه چیز من بود. در یک جمله چراغ زندگیم بود در پیچ و خم جاده آینده.

    در این فکرها بودم که ناگهان یک فکر خوب به ذهنم رسید. یادم افتاد که هر وقت کتاب می خواندم مادر می گفت به زبان ترکی

    است و من با خنده می گفتم نه. و او آه می کشید و می گفت: «می توانی برایم ترجمه اش کنی؟» و من هر وقت حوصله داشتم برایش ترجمه می کردم و او با دقت گوش می کرد.

    با خوشحالی بلند شدم قفسه کتابها را باز کردم و دنبال یک کتاب خوب گشتم و «بانوی بانوان» را پیدا کردم. داستان زندگی حضرت فاطمه زهرا(س). گفتم: «مادر می خواهی برایت کتاب بخوانم؟» با خوشحالی پذیرفت. کنارش نشستم و گفتم: «مادر! اگر خوشتان آمد دوست دارم این هدیه روز مادر من به شما باشد.» لبخند زیبایی زد و بعد پیشانیم را بوسید و گفت: «باشد دخترم.»

    شروع کردم از زمانی که حضرت زهرا(س) به دنیا آمدند و اهل مکه خوشحال بودند که حضرت محمد(ص) صاحب پسری نشدند که جانشین ایشان باشد ...

    مادر گاهی آه می کشید و گاهی چند قطره اشک از چشمانش فرو می ریخت. اما برای اینکه من متوجه نشوم زود پاک می کرد خصوصا آنجا که به صورت مبارکشان سیلی زدند و میراث پدرشان را تصاحب کردند ... و آنجا که محسنش را پشت در سقط کردند و شب شهادتشان که از حضرت علی(ع) خواستند ایشان را تنها غسل کنند و پنهان از دید مردم به خاک بسپارند ... و آن شب که حضرت حسن(ع) و حسین(ع) و حضرت زینب(س) نصف شب از مادر جدا شدند و حضرت علی(ع) ایشان را تنها در تاریکی شب در قبرستان بقیع به پدرشان سپردند و از آنجا که در عمر کوتاه بیشترین ظلم را از مردم زمانه دیدند، محل دفن ایشان تا ابد از همه مخفی خواهد ماند ...

    در تمام این مدت مادر آشکارا گریه می کرد. و وقتی کتاب را بستم و نگاهش در نگاهم گره خورد، اشک چشمانش را پاک کرد و در نهایت غمگینی لبخندی زیبا در لبانش نقش بست. صورتم را بوسید و گفت: «این بهترین هدیه ای است که می توانستم در تمام طول عمرم از کسی دریافت کنم.» و باز ابر چشمانش شروع به باریدن کرد و مثل شبنم روی گل گونه هایش نشست. گلی که در حین پژمردگی زیباترین گلی بود که می شناختم. بیشتر از این نتوانستم نگاه بارانیش را تحمل کنم. دستش را بوسیدم و گفتم: «همیشه مدیون توأم مادر.»
     
  10. فاطمه صفارزاده

    فاطمه صفارزاده ویراستار انجمن ویراستار انجمن

    9,375
    38,706
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏22/2/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ←_←بیکار→_→
    محل سکونت:
    ●_●North-east●_●
    «عشق مادر»

    جوانی که تازه دکتر شده بود و قصد ازدواج داشت به خواستگاری دختر مورد علاقه اش رفت, دختر که از وضعیت مادر جوان خبر داشت یکی از شروط ازدواج را عدم داشتن مادر جوان اعلام کرد.
    جوان که از طرفی نمیخواست مادرش را به خانه سالمندان ببرد و از طرف دیگر هم نمیتوانست دختر مورد علاقه اش را از دست دهد در انتخاب درست ماندو پیش یکی از اساتید خود رفت و با خجالت چنین گفت :

    در سن یک سالگی پدرم مرد , و مادرم برا اینکه خرج زندگیمان را تامین کند , در خونه های مردم رخت و لباس را تنها به عشق ما میشست ..

    حالا دختری که خیلی دوستش دارم شرط کرده که فقط بدون حضور مادرم حاضر به ازدواج با من است !

    نه فقط این ! بلکه این گذشته مادرم مرا خجالت زده کرده است به نظرتان چکار کنم !

    استاد به او گفت : از تو خواسته ای دارم !

    به منزل برو و دست مادرت را بشور , فردا به نزد من بیا و بهت میگم چکار کنی ..

    و جوان به منزل رفت و اینکار را کرد ولی با حوصله دستای مادرش را در حالی که اشک بر روی گونه هایش سرازیر شده بود انجام داد , زیرا اولین بار بود که دستان مادرش درحالی که از شدت شستن لباسهای مردم چروک شده و تماما تاول زده و ترک برداشته اند را دید.

    طوری که وقتی آب را روی دستانش میریخت از درد به لرز میفتاد ..

    پس از شستن دستان مادرش نتونست تا فردا صبر کند و همون موقع به استاد خود زنگ زد و گفت :

    ممنونم که راه درست را بهم نشون دادی من مادرم را به امروزم نمیفروشم , چون اون زندگی را برای آینده من تباه کرد ..