نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

"داستان های کوتاه و آموزنده برای کودک دلبندتان"

شروع موضوع توسط شکوفه حسابی ‏30/11/18 در انجمن داستان کودکانه به قلم نویسندگان دیگر

  1. شکوفه حسابی

    شکوفه حسابی ناظر آزمایشی رمان + کاربر ارزشمند عکس ناظر موقت

    6,020
    22,936
    امتیاز:
    791
    تاریخ عضویت:
    ‏2/8/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    *رویا پردازی*
    محل سکونت:
    *زیر درخت خرمالو*
    قصه گوساله کوچولو

    5 plus ones based on 5 ratings
    [​IMG]

    گوسی گوساله همه قندها را خورد.

    مامان گاوه دعوایش کرد.

    گوسی گوساله قهر کرد و گفت: “من میرم یه مامان دیگه پیدا می کنم!”

    گوسی گوساله از خانه بیرون آمد.

    توی راه، هاپی هاپو را دید. هاپی هاپو به بچه هایش شیر می داد.

    گوسی گوساله گفت: “هاپی هاپو! مامان من میشی؟”

    هاپی هاپو گفت: “نه! من خودم بچه دارم.”

    گوسی گوساله رفت.

    توی راه پیشو پیشی را دید.

    پیشو پیشی با بچه هایش بازی می کرد.

    گوسی گوساله گفت: “پیشو پیشی! مامان من میشی؟”

    پیشو پیشی گفت: “نه! من خودم بچه دارم.”

    گوسی گوساله راه افتاد. توی راه موشی موشه را دید.

    گوسی گوساله گفت: “موشی موشه! مامان من میشی؟”

    موشی موشه، گوسی گوساله را برانداز کرد و گفت: “خب تو خیلی بزرگی! اما عیبی نداره، چون بچه ندارم، می تونم مامان تو بشم.”

    گوسی گوساله از خوشحالی ماع ماع کرد. دمش را توی هوا تکان داد و به خانه موشی موشه رفت.

    شب شده بود. موشی موشه برای خودش و گوسی گوساله قند آورد. گوسی گوساله لپ لپ قندها را خورد.

    موشی موشه گفت: “خب حالا بخواب.”

    گوسی گوساله گفت: “بخوابم؟! ما که هنوز شام نخوردیم!”

    موشی موشه گفت: “پس این قندا چی بود خوردی؟ شام بود دیگه!”

    گوسی گوساله گفت: “مامان گاوه هر شب به من یونجه تازه میداد. اگر یونجه نباشه، علف می ده!”

    موشی موشه گفت: “حالا دیگه من مامانتم. من علف و یونجه ندارم. دیگه بخواب.”

    گوسی گوساله دیگه چیزی نگفت.

    موشی موشه سرش را روی بالش گذاشت و خوابید.

    گوسی گوساله، یک گوشه نشست و نشخوار کرد: خورش، خورش، خورش!

    موشی موشه یک چشمش را باز کرد. گفت: “گوسی گوساله! سر و صدا نکن، می خوام بخوابم.”

    گوسی گوساله گفت: “هر شب من و مامان گاوه، قبل از خواب، نشخوار می کنیم تا دل درد نگیریم.”

    موشی موشه گفت: “حالا دیگه من مامانتم. من که نشخوار نمی کنم. بگیر بخواب.”

    گوسی گوساله اخم کرد و چیزی نگفت.

    گوسی گوساله خواست بخوابد؛ اما نتوانست. او عادت داشت هر شب، سرش را به شکم مامان گاوه بچسباند و بخوابد.

    گوسی گوساله، سرش را به موشی موشه تکیه داد.

    موشی موشه از خواب پرید و داد زد: “چیکار می کنی؟ سرت را ببر عقب! خوابم رو پروندی.”

    و دوباره خوابید.

    گوسی گوساله بغض کرد. دلش برای مامان گاوه تنگ شد. بلند شد، آرام و بی سر و صدا از خانه موشی موشه بیرون آمد. به طرف خانه راه افتاد. هوا تاریک بود.

    از کنار پیشو پیشی رد شد. پیشو پیشی، پیش یچه هایش خوابیده بود.

    از کنار هاپی هاپو رد شد. هاپی هاپو، پیش بچه هایش خوابیده بود.

    گوسی گوساله خواست گریه کند که یک صدایی شنید: “گوسی عزیزم کجایی؟ گوسی مامان؟”

    صدای مامان گاوه بود. گوسی گوساله به طرف صدا دوید. مامان گاوه را دید. توی بغلش پرید و گفت: “ماع! ماع! مامان گاوه، تو از همه مامان ها، مامان تری!”

    سروش خردسالان
    ***
     
  2. شکوفه حسابی

    شکوفه حسابی ناظر آزمایشی رمان + کاربر ارزشمند عکس ناظر موقت

    6,020
    22,936
    امتیاز:
    791
    تاریخ عضویت:
    ‏2/8/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    *رویا پردازی*
    محل سکونت:
    *زیر درخت خرمالو*
    لاغ و گرگ ابله

    5 plus ones based on 5 ratings
    [​IMG]

    روزی یک الاغ در آرامش کامل مشغول خوردن علف در علفزار بود که ناگهان گرگ گرسنه ای جلوی او پرید.

    گرگ دهانش را کاملا باز کرد و برای بلعیدن الاغ بیچاره آماده شد.

    الاغ که ترسیده بود، یک دفعه فکری به ذهنش رسید و شروع به آه و ناله کرد و پشت سر هم می گفت: آخ، اوخ، آه، وای.
    الاغ لنگ لنگان راه می رفت و به سختی یکی از پاهای عقب خود را روی زمین می کشید.

    گرگ ایستاد و با تعجب به الاغ نگاه کرد. الاغ ناله کنان گفت: فکر می کنم یک تکه شیشه پای مرا سوراخ کرده و من نمی توانم راه بروم. از تو خواهش می کنم قبل از اینکه مرا بخوری، آن را از پای من در بیاوری.

    در ابتدا گرگ دودل بود که خرده شیشه را از پای الاغ دربیاورد یا نه.

    اما الاغ به گرگ گفت: اگر تو این خرده شیشه را از پای من بیرون نیاوری و مرا بخوری، این خرده شیشه در گلوی تو گیر می کند و خودت می دانی که چقدر دردناک است.

    گرگ نادان فکر کرد که وقتی این خرده شیشه در پای الاغ است و اینقدر درد دارد و باعث شده که الاغ نتواند به خوبی راه برود، پس حتما وقتی در گلوی من گیر کند دردش خیلی بیشتر و وحشتناک تر خواهد بود. پس تصمیم گرفت که قبل از خوردن الاغ، تکه شیشه را از پای او خارج کند.

    گرگ رفت و پای الاغ را گرفت و نگاه کرد ولی چیزی پیدا نکرد.

    الاغ به گرگ گفت که جلوتر برود تا بتواند کف پای او را خوب بررسی کند و خرده شیشه را پیدا کند.

    همین که گرگ سرش را به کف پای الاغ نزدیک کرد، الاغ لگد محکمی به صورت گرگ زد و گرگ به زمین افتاد.

    وقتی که گرگ داشت سعی می کرد از زمین بلند شود، دید بیشتر دندانهای تیزش شکسته اند و فهمید که دیگر دندان تیزی برایش باقی نمانده که بتواند الاغ را بخورد.

    پس بلند شد و راهش را در پیش گرفت و رفت.
    ***
     
  3. شکوفه حسابی

    شکوفه حسابی ناظر آزمایشی رمان + کاربر ارزشمند عکس ناظر موقت

    6,020
    22,936
    امتیاز:
    791
    تاریخ عضویت:
    ‏2/8/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    *رویا پردازی*
    محل سکونت:
    *زیر درخت خرمالو*
    جمیما (Jemima)، زرافه فضول

    5 plus ones based on 5 ratings
    [​IMG]

    در یک جنگل همه حیوانات با صلح و صفا در کنار یکدیگر زندگی می کردند و شاد و خوشحال بودند تا وقتی که جمیما (Jemima) به آن جنگل آمد.

    جمیما بسیار قد بلند با یک گردن کاملا خمیده بود. او همیشه حیوانات دیگر را خیلی عصبی می کرد، چون تنها حیوان در جنگل بود که بسیار فضول و خبر چین بود.

    بدتر از همه این بود که جمیما به خاطر قد ِ بلند و گردن دراز و خمیده اش، همیشه سرش را به خانه های حیوانات دیگر می چسباند و به داخل خانه های حیوانات نگاه می کرد و به حرفهای آنها گوش می داد.

    این کار جمیما حیوانات جنگل را دلخور کرده بود و آنها تصمیم گرفتند که درسی به زرافه بدهند.

    یک روز رئیس میمونها تصمیم گرفت که به خانه قدیمی اش در خارج از جنگل برود. او داخل خانه مشغول کار شد و همه جا را مرتب و تمیز کرد. خانه رئیس میمونها حسابی مرتب و دنج و راحت شده بود.

    از آنجایی که جمیما نتوانسته بود جلوی حس کنجکاوی خود را بگیرد و خیلی دلش می خواست ببیند در خانه رئیس میمونها چه خبر است، یک شب کاملا آهسته روی نوک پنجه هایش راه رفت و خود را نزدیک خانه رئیس میمونها رساند و از پنجره اتاق خواب داخل خانه را نگاه کرد.

    پنجره باز بود و جمیما سرش را داخل اتاق کرد. میمون از اتاق بیرون رفت و به اتاق دیگری وارد شد. جمیما گردن درازش را بیشتر داخل خانه کرد تا ببیند میمون کجا می رود.

    داخل خانه تاریک بود و زرافه نمی توانست خوب همه جا را ببیند. اما جمیما با گردن درازش، رئیس میمونها را تا راهروی پایین تعقیب کرد و بعد یک اتاق دیگر و دوباره اتاقی دیگر.

    تا اینکه جمیما دیگر نمی توانست رئیس میمونها را تعقیب کند چون گردنش دیگر بیشتر از آن دراز نمی شد. گردن زرافه به هم پیچیده بود و در اتاقها و راهروها حسابی گیر کرده بود.

    سپس همه حیوانات دیگر به خانه میمون آمدند تا به جمیما بگویند که چقدر از رفتارهای کنجکاوانه او ناراحت و دلخور هستند. بعد به او کمک کردند تا گردنش را از هم باز کند.

    جمیما بسیار خجالت کشید و تصمیم گرفت که بعد از آن از گردن بلندش به جای کنجکاوی در کارهای دیگران، برای کارهای مهمتر و سودمندتری استفاده کند.

    مترجم: سایت کدبانوی ایرانی

    قصه به زبان انگلیسی:

    Jemima the Nosy Giraffe

    In Chipper Jungle, everything was peaceful and happy until Jemima turned up. Jemima was an extremely tall giraffe, with a long bendy neck like some rubber plant. She got on everyone’s nerves because she was just the nosiest and most gossipy animal anyone had ever known. What made it worse was that, thanks to her height and her long, bendy neck, there was no den or nest beyond her reach. There she’d be, always sticking her head in.

    She observed everything, and made sure everyone knew what was going on. This annoyed so many animals that they had a meeting and decided to teach her a lesson.

    At that time Big Bongo, the most important of all the monkeys, decided to move to an old abandoned den, and he did the place up until it was the coziest home in the whole jungle. Jemima couldn’t help her curiosity, and one night she tiptoed over there and approached the bedroom window. The window was open and she stuck her head inside. She was just on time to see Big Bongo leaving the bedroom. So, Jemima pushed her neck further in so that she could follow him to the next room. It was dark inside and she couldn’t see very well, but she followed him down a corridor, and then into another bedroom, and then another…

    Until at last Jemima couldn’t follow him any more. She had run out of neck. Big Bongo had ran all around his house, and now Jemima’s neck was in one enormous tangle.

    Then all the other animals, who were in on the trick, came over to the house to let Jemima know what they thought of her irritating nosiness. She felt so embarrassed that she decided from then on that she would use her long neck for more constructive tasks than poking into the lives of others.

    ***
     
  4. شکوفه حسابی

    شکوفه حسابی ناظر آزمایشی رمان + کاربر ارزشمند عکس ناظر موقت

    6,020
    22,936
    امتیاز:
    791
    تاریخ عضویت:
    ‏2/8/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    *رویا پردازی*
    محل سکونت:
    *زیر درخت خرمالو*
    ببری که حیوانات دیگر را مسخره می کرد

    5 plus ones based on 5 ratings
    [​IMG]

    روزی ببر باهوش و چالاک و قوی وجود داشت که همیشه حیوانات دیگر را مسخره می کرد و به آنها می خندید، مخصوصا زنبور ضعیف و کوچک و فیل کند ِ دست و پا چلفتی را مسخره می کرد.

    یک روز حیوانات جنگل از جمله ببر در غاری جمع شده بودند که ناگهان زمین لرزه ای آمد و در خروجی غار بسته شد.

    از آنجایی که ببر قوی بود و همیشه حیوانات دیگر را مسخره می کرد، همه حیوانات گرفتار در غار انتظار داشتند که ببر در غار را باز کند و آنها را نجات دهد، ولی هر چقدر ببر زور زد نتوانست صخره ها را از جلوی در غار تکان بدهد.

    در نهایت، زنبور کوچولو فکری به ذهنش رسید و از میان شکاف بین صخره ها پرواز کرد و از غار خارج شد.

    چون فیل از مسخره کردن ببر ناراحت بود، در گوشه ای تنها نشسته بود و با حیوانات دیگر به غار نرفته بود.

    پس زنبور به دنبال فیل در جنگل گشت و او را پیدا کرد و به او گفت که حیوانات در غار گرفتار شده اند و در غار بسته شده است و آنها نمی توانند بیرون بیایند.

    فیل به سمت غار راه افتاد و با خرطوم خود صخره ها را از جلوی در غار برداشت و حیوانات را نجات داد.

    حیوانات با خوشحالی از غار بیرون آمدند و از زنبور کوچک و فیل سپاسگزاری کردند و خواستند که با آنها دوست شوند.

    آخرین حیوانی که از غار بیرون آمد، ببر بود که صورتش از خجالت قرمز شده بود. ببر درس خود را آموخته بود و از آن روز به بعد ببر فقط خوبی های حیوانات دیگر را می دید و با همه دوست بود.
    ***
     
  5. شکوفه حسابی

    شکوفه حسابی ناظر آزمایشی رمان + کاربر ارزشمند عکس ناظر موقت

    6,020
    22,936
    امتیاز:
    791
    تاریخ عضویت:
    ‏2/8/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    *رویا پردازی*
    محل سکونت:
    *زیر درخت خرمالو*
    فیل کوچولوی تمیز

    5 plus ones based on 5 ratings
    [​IMG]

    زمانی در یک جنگل زیبا فیل کوچولویی زندگی می کرد که از بقیه فیل ها تمیزتر بود. فیل کوچولو روی چمن ها می نشست و بازی بقیه فیل ها را نگاه می کرد. فیل کوچولو پیش خودش می گفت: چرا این فیل ها خودشان را اینقدر کثیف و گلی می کنند! خیلی وحشتناکه!

    فیل کوچولو همیشه عادت داشت قبل از این که روی چمن بنشیند، تک تک علف ها را تمیز کند و یا قبل از این که زیر سایه درختی بنشیند، درخت را خوب تکان بدهد تا برگ های خشک آن بریزد. او همیشه جایی غذا می خورد که باد، شن و خاک روی غذای او نریزد.

    یک روز صبح هوا ابری شده بود و ابرها سیاه و سیاه تر می شدند تا این که اولین قطره باران روی فیل کوچولو ریخت. فیل کوچولو خیلی زود زیر صخره ای بزرگ پنهان شد. کم کم قطره های باران زمین را گلی کردند.

    فیل کوچولو با خودش گفت: چقدر وحشتناک، حالا چطوری به خانه برگردم؟!
    فیل کوچولو خودش را عقب می کشید تا پاهایش کثیف و گلی نشود.

    باران تند و تند می بارید. به زودی باران به پاهای فیل کوچولو رسید. فیل کوچولو فکر کرد: باید از اینجا بیرون بروم. تازه امروز ناخن ها یم را تمیز کردم.

    همه حیوانات جنگل به بالای تپه رفتند. وقتی فیل کوچولو دید که آب رودخانه بالا آمده، مجبور شد مثل بقیه حیوانات به بالای تپه برود.

    حیوانات می ترسیدند که سیل بیاید و همه را با خودش ببرد. حیوانات کوچکتر زیر گوش های فیل کوچولو پنهان می شدند تا باران آنها را خیس نکند.

    فردا صبح وقتی حیوانات بیدار شدند، باران بند آمده بود. همه حیوانات خیلی کثیف شده بودند، حتی فیل کوچولو هم سر تا پایش گلی شده بود.

    فیل کوچولو خودش را به تنه درخت می زد تا گل و خاک از روی بدنش جدا شود. فیل کوچولو گفت: من دیگر نمی توانم اینجا بمانم. من خیلی کثیف و گلی شدم.

    فیل کوچولو می خواست به سمت آبشار برود تا همه بدنش را خوب بشوید. او از روی سنگ ها و چمن ها حرکت می کرد تا بیشتر گلی نشود. در راه بقیه حیوانات را دید. آنها هم خیلی گلی شده بودند.

    زیر آبشار حوضچه ای از آب تمیز بود. فیل کوچولو وارد این حوضچه شد و زیر آبشار رفت. همه گل و لجن از بدن فیل کوچولو پاک شد. فیل کوچولو گفت: آخ جون، دوباره تمیز شدم.
    وقتی فیل کوچولو می خواست از زیر آبشار بیرون بیاید، یک دفعه مقدار زیادی آب گلی روی سرش ریخت. فیل کوچولو سریع از زیر آبشار بیرون آمد و خیلی ناراحت و عصبانی شده بود.

    فیل کوچولو ناراحت و عصبانی به سمت رودخانه رفت و دید آنجا حیوانات دیگر روی هم آب می پاشند. یک خانم کرگدن، با صدای بلند گفت: فیل کوچولو تو هم بیا آب بازی کنیم.

    خانم کرگدن خیلی تمیز شده بود.

    فیل کوچولو هم توی رودخانه رفت و خودش را خوب شست و با خرطومش روی حیوانات آب می پاشید و خوب آنها را تمیز می کرد.

    از آن زمان به بعد فیل کوچولو با حیوانات دیگر به رودخانه می رفت و آب بازی می کرد و دیگر هم از گلی شدن نمی ترسید.
    ***
     
  6. شکوفه حسابی

    شکوفه حسابی ناظر آزمایشی رمان + کاربر ارزشمند عکس ناظر موقت

    6,020
    22,936
    امتیاز:
    791
    تاریخ عضویت:
    ‏2/8/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    *رویا پردازی*
    محل سکونت:
    *زیر درخت خرمالو*
    رز صورتی کوچولو

    5 plus ones based on 5 ratings
    [​IMG]

    یک دانه رز صورتی کوچولو در یک خانه کوچک و تاریک، زیر زمین زندگی می کرد. یک روز دانه رز در اتاقش تنها نشسته بود و همه جا کاملا آرام بود. یکدفعه دانه رز کوچولو صدای تق تق در را شنید.

    دانه رز گفت: کیه؟

    صدای آرام و غمگینی جواب داد: من بارانم و می خواهم داخل خانه تو بیایم!

    دانه کوچولو جواب داد: نه، تو نمی توانی.

    کمی بعد دوباره دانه کوچولو صدای تق و تق را از سمت شیشه پنجره شنید.

    دانه رز صورتی گفت: کیه؟

    همان صدای قبلی بود، جواب داد: باران، لطفا در را باز کن.

    دانه کوچولو جواب داد: نه، تو نمی توانی به خانه من بیایی.

    برای یک مدت طولانی، همه جا آرام و ساکت بود. بعد صدای پچ پچی از طرف پنجره آمد.

    دانه رز صورتی پرسید: کیه؟

    صدای خوشحال و شادی جواب داد: من نور آفتابم و می خواهم داخل خانه تو بیایم!

    باز هم دانه رز جواب داد: نه، امکان ندارد. دانه کوچولو غمگین در خانه خود نشست.

    کمی بعد دانه رز صدای شیرین نور آفتاب را از سوراخ قفل در شنید. نور آفتاب دلش می خواست وارد خانه دانه رز شود، اما دانه کوچولو باز هم به او اجازه نداد.

    کمی بعد دانه کوچولو صدای باران و نور آفتاب را از همه جا، پشت در، پشت پنجره و سوراخ قفل در شنید.

    دوباره پرسید: کی آنجاست؟

    هر دو صدا با هم جواب دادند: باران و آفتاب. ما می خواهیم به خانه تو بیایم! ما می خواهیم به خانه تو بیاییم! ما می خواهیم به خانه تو بیاییم!

    دانه رز جواب داد: حالا که شما هر دو با هم آمدید، اجازه می دهم به خانه من بیایید.

    بعد دانه کوچولو در را کمی باز کرد و نور آفتاب و باران با هم وارد خانه اش شدند. نور آفتاب یک دست دانه کوچولو و باران دست دیگرش را گرفت و آنها با هم دویدند و دویدند تا با هم دانه رز را به سمت بالا یعنی بیرون زمین بردند.

    سپس آنها به دانه کوچولو گفتند: با سرت به زمین ضربه بزن و دانه کوچولو به زمین ضربه زد و از زمین بیرون آمد. او حالا وسط یک باغ زیبا بود.
    فصل بهار بود و همه گل های دیگر از زمین بیرون آمدند.

    حالا او زیباترین رز صورتی کوچولو در باغ بود!
    نویسنده: Sara Cone Bryant

    قصه به زبان انگلیسی:

    The Little Pink Rose

    Once there was a little pink Rosebud, and she lived down in a little dark house under the ground. One day she was sitting there, all by herself, and it was very still. Suddenly, she heard a little TAP, TAP, TAP, at the door.

    “Who is that?” she said.

    “It’s the Rain, and I want to come in;” said a soft, sad, little voice.

    “No, you can’t come in,” the little Rosebud said.

    By and by she heard another little TAP, TAP, TAP on the window pane.

    “Who is there?” she said.

    The same soft little voice answered, “It’s the Rain, and I want to come in!”

    “No, you can’t come in,” said the little Rosebud.

    Then it was very still for a long time. At last, there came a little rustling, whispering sound, all round the window: RUSTLE, WHISPER, WHISPER.

    “Who is there?” said the little Rosebud.

    “It’s the Sunshine,” said a little, soft, cheery voice, “and I want to come in!”

    “N–no,” said the little pink rose, “you can’t come in.” And she sat still again.

    Pretty soon she heard the sweet little rustling noise at the key-hole.

    “Who is there?” she said.

    “It’s the Sunshine,” said the cheery little voice, “and I want to come in, I want to come in!”

    “No, no,” said the little pink rose, “you cannot come in.”

    By and by, as she sat so still, she heard TAP, TAP, TAP, and RUSTLE, WHISPER, RUSTLE, all up and down the window pane, and on the door, and at the key-hole.

    “WHO IS THERE?” she said.

    “It’s the Rain and the Sun, the Rain and the Sun,” said two little voices, together, “and we want to come in! We want to come in! We want to come in!”

    “Dear, dear!” said the little Rosebud, “if there are two of you, I s’pose I shall have to let you in.”

    So she opened the door a little wee crack, and in they came. And one took one of her little hands, and the other took her other little hand, and they ran, ran, ran with her, right up to the top of the ground. Then they said,–

    “Poke your head through!”

    So she poked her head through; and she was in the midst of a beautiful garden. It was springtime, and all the other flowers had their heads poked through; and she was the prettiest little pink rose in the whole garden!

    Adapted from a story by Sara Cone Bryant

    ***
     
  7. شکوفه حسابی

    شکوفه حسابی ناظر آزمایشی رمان + کاربر ارزشمند عکس ناظر موقت

    6,020
    22,936
    امتیاز:
    791
    تاریخ عضویت:
    ‏2/8/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    *رویا پردازی*
    محل سکونت:
    *زیر درخت خرمالو*
    چوپان دروغگو

    5 plus ones based on 5 ratings
    [​IMG]

    روزگاری پسرک چوپانی در روستایی زندگی می کرد. او هر روز صبح گوسفندان مردم روستا را از روستا به تپه های سبز و خرم نزدیک می برد تا گوسفندها علف های تازه بخورند. او تقریبا تمام روز را تنها بود.

    یک روز حوصله او خیلی سر رفت. روز جمعه بود و او مجبور بود باز هم در کنار گوسفندان باشد.
    از بالای تپه، چشمش به مردم روستا افتاد که در کنار هم در وسط روستا جمع شده بودند. ناگهان قکری به ذهنش رسید و تصمیم گرفت کاری جالب بکند تا کمی تفریح کرده باشد. او فریاد کشید: گرگ، گرگ، گرگ آمد.

    مردم روستا، صدای پسرک چوپان را شنیدند. آنها برای کمک به پسرک چوپان و گوسفندهایش به طرف تپه دویدند، ولی وقتی با نگرانی و دلهره به بالای تپه رسیدند، پسرک را خندان دیدند، او می خندید و می گفت: من سر به سر شما گذاشتم.
    مردم از این کار او ناراحت شدند و با عصبانیت به روستا برگشتند.
    از آن ماجرا مدتها گذشت، یک روز پسرک نشسته بود و به گذشته فکر می کرد به یاد آن خاطره خنده دار خود افتاد و تصمیم گرفت دوباره سر به سر مردم بگذارد. او بلند فریاد کشید: گرگ آمد، گرگ آمد، کمک، کمک…

    مردم هراسان از خانه ها و مزرعه هایشان به سمت تپه دویدند، ولی باز هم وقتی به تپه رسیدند، پسرک را در حال خندیدن دیدند. مردم از کار او خیلی ناراحت بودند. هر کسی چیزی می گفت و از اینکه چوپان به آنها دروغ گفته بود، خیلی عصبانی بودند. آنها از تپه پایین آمدند و به مزرعه هایشان برگشتند.

    از آن روز چند ماهی گذشت. یکی از روزها گرگ خطرناکی به نزدیکی آن روستا آمد و وقتی پسرک را با گوسفندان تنها دید، به طرف گله آمد و گوسفندان را یکی یکی درید.
    پسرک هر چه فریاد می زد: گرگ، گرگ آمد، کمک کنید…. کسی برای کمک نیامد. مردم فکر کردند که دوباره چوپان دروغ می گوید و می خواهد آنها را اذیت کند.

    آن روز چوپان فهمید هر گاه نیاز به کمک داشته باشد، مردم به او کمک خواهند کرد به شرط آنکه بدانند او راست می گوید.
    ***
     
  8. شکوفه حسابی

    شکوفه حسابی ناظر آزمایشی رمان + کاربر ارزشمند عکس ناظر موقت

    6,020
    22,936
    امتیاز:
    791
    تاریخ عضویت:
    ‏2/8/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    *رویا پردازی*
    محل سکونت:
    *زیر درخت خرمالو*
    روباه و کلاغ

    5 plus ones based on 5 ratings
    [​IMG]

    یکی بود یکی نبود. روزی کلاغی یک قالب پنیر دید، آن را با نوکش برداشت و پرواز کرد و روی درختی نشست تا با خیالی آسوده پنیر را بخورد.

    روباه که مواظب کلاغ بود، پیش خودش فکر کرد کاری کند تا قالب پنیر را به دست بیاورد. روباه مکار نزدیک درختی که کلاغ روی آن نشسته بود، رفت و شروع به تعریف از کلاغ کرد:

    به به! چه بال و پر زیبا و خوش رنگی داری، پر و بال سیاه رنگ تو در دنیا بی نظیر است.
    عجب سر و دم قشنگی داری و چه پاهای زیبایی داری.‌ حیف که صدایت خوب نیست اگر صدای قشنگی داشتی از همه پرندگان بهتر بودی.

    کلاغ که با تعریف های روباه مغرور شده بود، خواست قارقار کند تا روباه بفهمد که صدای قشنگی دارد ولی همین که دهانش را باز کرد تا آواز بخواند، پنیر از منقارش افتاد و روباه آن را برداشت و سریع از آنجا دور شد.

    کلاغ تازه متوجه حقه و حیله روباه شده بود ولی دیگر سودی نداشت.

    شعر زاغک و پنیر:

    زاغکی قالب پنیری دید
    به دهان بر گرفت و زود پرید

    بر درختی نشست در راهی
    که از آن می گذشت روباهی

    روبه پر فریب و حیلت ساز
    رفت پای درخت و کرد آواز

    گفت به به چقدر زیبایی!
    چه سری، چه دمی، عجب پایی

    پر و بالت سیاه رنگ و قشنگ
    نیست بالاتر از سیاهی رنگ

    گر خوش آواز بودی و خوش خوان
    نبُدی بهتر از تو در مرغان

    زاغ می خواست قارقار کند
    تا که آوازش آشکار کند

    طعمه افتاد چون دهان بگشود
    روبهک جست و طعمه را بربود
    ***