نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

داستانک داخل قاب

شروع موضوع توسط Helen o.o ‏25/11/18 در انجمن داستانک

  1. Helen o.o

    Helen o.o حامی انجمن عضو انجمن

    122
    4,285
    امتیاز:
    416
    تاریخ عضویت:
    ‏17/12/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    رایرا
    محل سکونت:
    تراسن
    [​IMG] به نام او
    سلام دوستان توی این تایپیک هر کدوم یه عکس می زاریم و داستانش رو می نویسیم
    عکس ها باید تخیلی و فانتزی باشن و همچنین بی محتوا هم نباشن . امید وارم خوشتون بیاد و ممنون می شم شرکت کنید
    می تونید برای داستاناتون از عکس های توی این تاپیک و شماره ی 411 به بعد استفاده کنید

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید




    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

     
    آخرین ویرایش: ‏7/12/18
    Mahtisa2006, ghabkhatre, *SAmirA و 20 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. Helen o.o

    Helen o.o حامی انجمن عضو انجمن

    122
    4,285
    امتیاز:
    416
    تاریخ عضویت:
    ‏17/12/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    رایرا
    محل سکونت:
    تراسن
    1
    همیشه او بود که تنها بود . به خاطر موهبتی که نداشت مردم مسخره اش می کردند . در واقع تنها بچه ای بود که موهبت هایش اشکار نشده و همین او را بدون بهترین دوستش ترسا تنهاترین می کرد . پس تلاش کرد تا مبارزه را یاد بگیرد و بتواند در مقابل بچه هایی که اذیتش می کردند بر بیاید . اخر همیشه که ترسا نمی توانست کمکش کند .
    ترسا همان دختری بود که کل شهر او را دوست داشتند دختری با موهای ابی و زیبایی خیره کننده و موهبت اب موهبتی که همه جا و همیشه خراب کاری های او را درست می کرد و اما او پسرک مو قرمزی که هیچ کس نمی دانست مادرش کیست و از بچکی در کنار مردم بزرگ شده بود .
    او را دوست داشتند مگر تا قبل از این که موهبت های همه بچه ها اشکار شود و بفهمند او یک ادام ساده است و مردم این سادگی را بدرد نخور بودن و شوم می دانستند . از همان روز انتخاب بود که نگاه ها متفاوت شد و او هم لج کرد با همه و هر چه بیسشتر دردسر درست می کرد بیشتر لـ*ـذت می برد و همین اخر سر گریبانش را گرفت.
    همه چیز از یک خراب کاری تازه شروع شد . ان روز گرسنه بود و عصبانی . چرا که ترسا با او به خاطر دعوا های بی دلیلش قهر کرده بود . همان گونه که سرش پایین بود راه می رفت که با تنه ای خورد . به زمین می افتد . دو پسری که همیشه اذیتش می کردند با پوزخند جلویش را گرفته بودند و انگاری دعوا می خواستند. مردم هم کم کم حلقه بستند تا نظاره گر باشند .
    عصبانی شد و حمله ای کرد که با مشتی که خورد دوباره پخش زمین شد . صدای خنده مردم وجودش را به مانند اتش می سوزاند بلند که شد ترسا را دید در محو ترین گوشه ایستاده بود و غمگین نگاهش می کرد . حواسش پرت شد و مشتی دیگر او را به صحنه مبارزه برد . غم چشمان دوستش او را از این بی دست و پا بودند می سوزاند . روی زمین از درد به خود می پیچید .
    دید که ترسا امد تا او را رهایی دهد از این دعوای اجباری دید که مردم باز هم از دخالت محبوبشان ناراحت شدند و این را هم دید که پسرک غلدر با ترسا جنگید و مردم حیرت زده نمی دانستند چه کار کنند . این نامردی بود که مبارزت را مشغول کنی و بعد ان یکی از پشت ضربه بزند . ولی دید که ترسا به زمین افتاد و مردم خشمگین شدند از دو پسرک نفهم .
    اما این بار اوهم خشمگین شد به سرعت تمام بدنش داغ شد و می سوخت از این خشم از این نگاه بی جان دوستش . بلند شد و ضربه ای زد . ضربه ای که هر دو پسرک موهبت زاد خاک را در هم شکاند و بعد همه چیز سریع اتفاق افتاد .
    اشکار شدن جاسوس های امپراطوری ، همان پرنده های که همه چیز را برای امپراطور نشان می دادند و بعد هم گارد سپاه با حالتی از تعظیم و احترام . نگاه شاد ترسا و شوکه شده مردم . به دستانش نگاه کرد دستانی که شعله ها در ان می رقصیدند و مواج بودند متعجب شد حیرت زده دستانش را خیره بود و نام شاهزاده ای فرمانده سپاه او را ملقب می نمود . شاهزاده ای که در بچه گی گم شده بود . شاهزاده ای از نسل شیر و موهبت اتش
    محتوای مخفی :
    **محتوای مخفی: متن مورد نظر توسط نویسنده مخفی شده است برای مشاهده باید ابتدا دکمه تشکر را بزنید.**
     
    آخرین ویرایش: ‏26/11/18
    Mahtisa2006, ghabkhatre, Sahar_mim76 و 25 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. lindi

    lindi کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    429
    14,919
    امتیاز:
    631
    تاریخ عضویت:
    ‏10/5/17
    جنسیت:
    زن
    2:
    از این همه فریاد خسته شده بوددر حالی که به دخترک نگاه میکرد به نت ها اشاره کرد
    صدایی دل انگیزی در فضا پخش شد که به وجود امدنش او را شکنجه میداد
    به صندلی هم رنگ رج های تیره ی اتاق نگاهی کرد وخود را روی ان رها کرد دوباره صدا بلند شد اما این دیگر به امر او نبود
    این صدا ارامش میکرد
    اما از این ارامش راضی نبود باز هم به نت ها اشاره کرد ..
    صندلی دیگری با اواز برپا شد و بعد به طرف دخترک برگشت چقدر پیدا کردن او با ان مو های قهوه ای در میان دنیای او اسان بود
    به او اشاره کرد و کمی بعد دوباره صدای موسیقی بر پا شد و نت مورد علاقه اش را به هم زد.
    چقدر این صورت گلگون و موهای اشفته و چشم های اماده برای هر مبارزه ای برایش اشنا بود
    دنیای این روز های دخترک
    درحالیکه به دنیایش فکر می کرد به گوشه ی اتاق به ظاهر راحت پوذخند زد چه دنیایی دنیایی که به سرش اوار شده بود
    بی توجه به حضور دخترک به دنبال ارامش در نت هایش دنبال موسیقیه گذشته گشت با اشاره ای او در گذشته به سر میبرد
    ((به دخترک جوان نگاه کرد همه چیز زیر سر او بود
    دخترک دستی به گیتارش کشید و با عشق چشم هایش را بست
    لحظات این چند وقت اخیر را دوره میکرد و غرق در لـ*ـذت می شد
    تصمیمش را گرفته بود میخواست رنگ دنیایش را عوض کند
    با صدای اولین تار رنگ اتاق عوض شد نخ های سبز و صورتی و .. همه جای اطاق را فرا گرفت
    رنگ نخ ها خود نشان از حال هوای قلبش داشت نیازی سخن نبود
    حالت اطاق دل انگیز شده بود دخترک مصمم تر نواخت و با اوای زیبایش ان را اراست
    صدای دل نواز تار به گوش همگان میرسید
    و هرکس مسخ صدای همراه با ساز به سمت در اطاق دخترک برمیگشت
    همه تفاوت در حال و هوای خشک قصر را حس کرده بودند
    رنگ به رخسار تیره ی قصر برگشته بود و از این تغیر شاد بودند با این حال چیزی غلط به نظر میرسید ...
    محتوای مخفی :
    **محتوای مخفی: متن مورد نظر توسط نویسنده مخفی شده است برای مشاهده باید ابتدا دکمه تشکر را بزنید.**
     
    آخرین ویرایش: ‏9/12/18
    Mahtisa2006, ghabkhatre, Sahar_mim76 و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. Helen o.o

    Helen o.o حامی انجمن عضو انجمن

    122
    4,285
    امتیاز:
    416
    تاریخ عضویت:
    ‏17/12/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    رایرا
    محل سکونت:
    تراسن
    3

    وقتی ماه به بالای زمین جوه می رسه

    خوره که خورشید و آسمون آبی بدش می یاد...

    دو کودک شاد و خندان در دشت بی انتها بازی می کردند دشتی شب ها درختان درهم تنیده و قطور مرز جنگل سایه های سیاهی را بر رویش می انداخت اما روز ها مثل همیشه زیبا بود و پر از شگفتی .
    دو کودک بازی می کردند اما اجازه ی ورود به جنگل را نداشتند.
    خواهرانی با موهایی به رنگ خورشید و تل های پر از شکوفه ای که برای هم بافته بودند لباس ها و گیسوانشان در دست باد بود و با شادی و شوق بادبادک قرمز را دنبال می کردند . آن روز باد شدید بود و نخ باد بادک نازک .اتفاقی برایشان پر از غم بود رها و ازاد شدن باد بادک بر موج ابر ها بود
    کودکان از جنگل دور بودند اما باد کاردستی قرمز رنگ را به دست بیشه های کنار جنگل سپرد
    کودک کوچک تر پیش قدم شد و خواهر بزرگ تر به این فکر می کرد که اگر پدرو مادر به شهر نمی رفتند می توانستند بادبادکی دیگر بسازند با نخی از کاموا و پولک های دریا .پس دست خواهرش را گرفت و مانع رفتن به ان قسمت شوم شد اما خواهر کوچک تر گریه می کرد و گریه می کرد. چاره ای نداشت . به خواهرک گفت که همان جا بماند و تا ده بشمرد ، او باز خواهد گشت . شمارش شروع شد و دخترک و انتهای دشت نگاه می کرد کمی بیشتر از دور بود . چشمانش را بست و شروع به دویدن کرد در دلش شعر خوره را می خواند وقتی ماه به بالای جو می رسه ... . چشمانش را که گشود از تند باد سرما گذشته بود ولی سرمایی از ترس هنوز وجودش را پر کرده بود . بادبادک را می دید با قدم های آهسته به سمتش رفت که ناگهان ، بادبادک به درون سیاهی کشیده شد . ایستاد . خواست برگردد و منتظر پدر بماند . اصلا به گریه های خواهرک هم اعتنایی نکند ولی . زنی زیبا ازدرون جنگل تا لب سایه خزید . زیبایی اش خیره کننده اش توهمی بیش نبود . به سمتش امد و صورتش را نوازش کرد . احساسی سرشار از لـ*ـذت وجودش را فرا گرفت . زن از او می خواست همراهش برود می گفت در خانه اش بادبادک های از ستاره دارد و دخترک را محو خودش کرده بود . دخترک که دست زن را گرفت باد خاموش گشت و دخترک هم ناپدید
    چندی دور تر خواهرک کوچک هنوز می شمرد 35 ، 36 ، 37...و بغض کرده بود.
    بادبادک به فراز اسمان ها رفت
    شعری رویش بود
    شعری برای ترساندن بچه ها
    وقتی ماه به بالای زمین جوه می رسه
    خوره که خورشید و آسمون آبی بدش می یاد
    یه بچه رو می خوره
    محتوای مخفی :
    **محتوای مخفی: متن مورد نظر توسط نویسنده مخفی شده است برای مشاهده باید ابتدا دکمه تشکر را بزنید.**
     
    آخرین ویرایش: ‏16/12/18
    Mahtisa2006, Sahar_mim76, بانوی ایرانی و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. lindi

    lindi کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    429
    14,919
    امتیاز:
    631
    تاریخ عضویت:
    ‏10/5/17
    جنسیت:
    زن
    3:
    (سوم شخص)
    لوئیس چشم هایش را باز کرد بلاخره موفق شده بود . حالا میتونست عشقش را پیدا کند. به اطرافش نگاه کرد درون یک کافه بود دقیقا طبق گفته ی کتاب همه ی ادم ها.. .
    کتاب رو بست و به عنوان نشانه یه نخ را که درون کتش بود بیرون کشید و به گوشه ای از ستون بست اینجا تنها دروازه بود که دقیقااورا به مکانی که از ان به اینجا پا گذاشته بود برمیگردادند .
    او باید با عشقش هرچه زود تر به اینجا باز می گشت تا به دنیای خودشون برگردند.
    سرعت گذر زمان در این دو دنیا متفاوت بود و انها باید تبعات زیادی برای هر دقیقه گذراندن زمان در این جهان میرداختند .
    (الیانا )
    تنها سر گرمیش همین گوش دادن به حرف های مردم بود. صدای متعجب الگا به گوشش رسید.

    +: (( اون چقدر سالم مونده ؟))

    او منتظر جواب فرد روبرو ماند . این فعلا تنها موضوع صحبت شهر بودکه خسته کننده نبود .
    کنجکاو بود ببیند الگا باکیه و دارن در مورد چی حرف میزنن به نظر که جالب میومد . حداقل جالب تر از زل زدن به دیوار سرمه ای رنگ اتاقش بود .کاری که او الان باید انجام میداد با وقتی که کین به دیدنش اید و با حرف های شیرینش به دنیای بیرنگ او در این اتاق رنگ ببخشد .
    -: (( به قیافش و رنگ پوستش و دستاش نگاه کن ... بهش نمی خوره مثل ما باشه انگار یه مشکلی هست ...))

    اه مردام پیر موضوع برایش جالب تر شد. با تمام نیرویی که اجازه داشت از سوراخ گوشه ی نره ای که جادو شده بود تا جلوی استفاده از هر وردی توسط اورا بگیرد رد کنه و اونها متوجه نشوند شروع به خوندن ذهن مرد پیر کرد. اگه چیزی به نظر اون اشتباه بود یعنی واقعا مشکلی وجود داشت ...
    یه دلیل برای ازادی ........

    +: (( مشکل چه مشکلی...دوباره برای خودت مشکل درست نکن همه ی ما اولش اینطوری بودیم ...
    مثل دفعه ی پیش برات تبعات بدی خواهد داشت اگه اشتباه کرده باشی تازه زخمهات از تنبیه اشتباه دفعه ی قبل خوب شده یادت رفته
    امید وارم مثل همیشه شروع به خیال بافی نکرده باشی سزاش رو که میدونی ؟))

    یه پوذخند صدا دار زد . همه اشتباه میکردن . در مورد اون تازه وارد حق با مردام بود .

    (( مردام اینبار بخشیده نمی شی ها این مثل اون کتاب هات...)) صدایی توجه اون رو از مکالمه ای که توجهش را جلب کرده بود پرت کرد . صدای در زدنی مضطرب نگاهش را از لباس رو به روش و تنها دارایی اش به طرف در گردویی اتاقش و بعد پنجره ی فولادی برگرداند هرکسی که پشت در بود باید برای اجازه ی او صبر می کرد ولی ان دو نفر صبر نمی کردند .پس دوباره رو سوراخ تمرکز و به مکالمه انها فکر کرد.

    +: (( به منم بگو دیگه ؟ چرا نزدیکش نشم با ید دلیلی داشته باشم...))

    _:(( به من اعتماد کن مطمئن نیستم اما فکر میکنم اون باید یه ...)) با یاد اوری فکری که در سر پیرمرد میگذشت فوری دست به کار شد این موضوع نباید فاش میشد ورد خواندن رو شروع کرد . در بین خواندن ورد به اینکه چقدر بد شد که فردی به این میزان دقت هیچ توجهی به تذکراتی که غیر مستقیم برایش میفرستاد نمی کرد و اینکه اگه موضوع چیز دیگری بود کوتاه می امد اما این برگه برنده اش بود و نباید فاش میشد ...

    کمی ان طرف تر در کافه :

    مرد جلوی چشمانش خاک شد وروی زمین ریخت دخترک سرش راتکان داد وبی توجه به پسرک تازه وارد به گروه نوازنده خیره شد. وقت کمی براش مونده بود که میخواست ازش لـ*ـذت ببرد او درسش را یاد گرفته بود البته نه با همان تنبیه اول ...

    اتاق پنهان قصر :(الیانا )

    به ذهن دخترک رفت و از ساکت ماندنش مطمئن شد خوب بود که او درسش را یاد گرفته بود .

    وقتی تمام نیرویش به اتاق برگشت تازه به پاسخی برای در زدن ها دیگه مثل یک نوع تلاش برای شکستن در شده بود فکرکرد .

    به ریزه کاری ها و منبت کاری های در خیره شد اگه تنها مشکلش برای فرار نبود حتما زیبایی اش را ستایش می کرد اما حالا به نظرش نفرت انگیز بود تصمیمش را گرفت که چطور رفتار کند مثل همیشه او دست بالا را داشت و او این مبارزه را میبرد .

    در ذهنش اجازه ی ورود ان افراد را داد در به سرعت باز شد و صدای قدم هایی بلند سکوت اتاق را پر کرد. صدای پای دونفری که مدتها بود سری به بالا ترین طبقه ی قصر نزده بودند و این به این معنا بود که مشکل جدی ای بوجود امده مشکلی که برای او مانند یک راه فرار بود . مشکلی که انها از پسش بر نمی امدن .

    پوذخند زنان با کمک نیروش توی هوا مقابل قد بلند انها شناور شد . چشمهایشان گویا بود که اتفاقی خارج از برنامه همیشگی انها افتاده که برای انها بد برای او خوب یک چیز جدید...

    دستی به لباسی که نشان دهنده ی مقام بالای انها بود کشید و با لبخند حالشان را پرسید قصد نداشت بزارد که از خفت درخواست کمک از او فرار کنند ...

    انقدر به حرف های بی خود ادامه داد تا حوصله ی خودش هم سر رفت .

    تا اینکه تایان به حرف امد و براش توضیح داد که چه شده چه جالب که کسدیگری هم به این دنیا ی مرده پا گذاشته وهم قدرت تلپورت در این دنیا را داشته پیشگو ها هم او را اما چه بد که کارش رو باید تموم میکرد تا خودش ازاد شه

    قبل از هر حرفی گفت: (( بیرین بیرون کمکی از دست یک زنده در دنیای مردگان بر نمی اید ))

    صدای ذهنشان را می شنید و داشت برای تنبیهی بهتر در اعماق ذهنشان می گشت. که متوجه چیزی شکننده شد . ماندن او در این دنیا کار کین بود . تمام این بد بختی ها کار کین بود . او دیگر نمیتوانست اینجا بماند به هرقیمتی میرفت این دفعه خودشان را در بد دردسری انداخته بودند یه بی دقتی بزرگ و این بی دقتی او را از این دردسر رها میکرد این دفعه بازیچه ی کسی نمی شد .

    در ذهنش نقشه ی مرگ ان فرد را می کشید و سر انها بی توجه به التماس هایشان فریاد میزد که کاری از دستش بر نمی اید.

    کین پادشاه انها از در با اتاق وارد شد و بی توجه به حرف الیانا گفت : (( تو این کار رو میکنی خواهش میکنم به هیچ قیمتی نباید مردم از راه برگشت به دنیای زندگان مطلع بشن اون یه خطره ...))
    الیانا باخودش فکرکرد :((پس من هم برات یه خطر بودم ؟؟؟ برای همین زندانیم کردی ))
    +: (( گرون برات در میاد عالی جناب کین ))
    ادامه دارد ...
    محتوای مخفی :
    **محتوای مخفی: متن مورد نظر توسط نویسنده مخفی شده است برای مشاهده باید ابتدا دکمه تشکر را بزنید.**
     
    آخرین ویرایش: ‏17/12/18
    Mahtisa2006, Helen o.o و ZahraHayati از این پست تشکر کرده اند.
  6. lindi

    lindi کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    429
    14,919
    امتیاز:
    631
    تاریخ عضویت:
    ‏10/5/17
    جنسیت:
    زن
    4:

    _: (( این تویی که اینطوری حرف میزنی اونم با من )) +: (( خودت باعث این رفتارم شدی چرا دستور حبس منو دادی کین ؟ ))
    از شدت تعجب داشت می افتاد که تایان زیربازوش رو گرفت او را به سمت مبلی برد که همان نزدیکی بود
    _ : (( تو از کجا فهمیدی ؟ .. کی بهت گفت؟ ))
    * :(( الان وقت این حرفا نیست قربان ))
    چشمان قرمزش را از الیانا برداشت و به تایان نگاهی کرد و در حالی که چشمانش را به سمت الیانا برمیگرداند گفت:
    _:(( حق با توئه تایان ))
    درحالی که دستش رو روی صندلی ای که او قبل از ورود انها رویش نشسته بود میکشید و نگاهش را به چشمان الیانا دوخته بود گفت :
    ((هرچقدر هم که گرون در بیاد اشکالی نداره ارزشش رو داره الیانای عزیزم .))
    بی توجه به اون سه برگشت و وسایلش رو که کلا به اندازه ی یک شال و نقاب و انگشتر بود برداشت .
    کین که داشت کار های او را نگاه میکرد با صدایی که کمی لرزان بود پرسید
    -: (( چیکار میکنی ؟))
    محتوای مخفی :
    **محتوای مخفی: متن مورد نظر توسط نویسنده مخفی شده است برای مشاهده باید ابتدا دکمه تشکر را بزنید.**
     
    Mahtisa2006, Helen o.o, ZahraHayati و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. lindi

    lindi کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    429
    14,919
    امتیاز:
    631
    تاریخ عضویت:
    ‏10/5/17
    جنسیت:
    زن
    5:


    :جونت رو براش فدا کن و نجاتش بده ....جونت رو براش فدا کن و...



    صدای اطراف به وزوزی تبدیل شد دخترک چشماش رو باز کرد وگوش داد دیگر صدایی نمی امد .
    سرش را چرخاند و به لکه های بزرگ دامنش نگاهی کرد که در رنگ ابی خیلی به نظر می امدند و سری روی دامنش قرار داشت که به وسیله ی چیزی سوراخی در دو طرفش بود امده بود و کسی به طور وحشیانه ای پوست سر را کنده بود



    از ترس داشت سکته میکرد به سرعت بلند شد و شروع کرد به دویدن اما هرچه میدوید تا دور شود انگار در مسیری دایره شکل بدود دوباره به سرجای اول برمیگشت .
    ناگهان کنترل پاهایش را از دست داد و زمین خورد دستش را روی زمین گذاشت و بلند شد ولی همین که کمی سرش از زمین فاصله گرفت صورتش را رو به روی سر متلاشی دید و از شدت وحشت جیغ کشید و جیغ کشید و جیغ کشید .
    کسی نبود تا او را ارام کند . انقدر جیغ کشید و گریه کرد که بیحال شد و کمی بعد بیهوش...
    چشمش را که باز کرد . به یاد نمی اورد که کجاست اما قلتی که روی دشک سختش زد سر پدرش را دید و دوباره به یاد اورد به سرعت بلند شد و خود را عقب کشید که درد به شدت در دستش پیچید ولی درد قلبش بیشتر بود چه کسی این بلا را سر پدر عزیزش اورده بود ؟
    میخواست چشم از صحنه ی رو به رویش بگیرد اما نمیتوانست او سحر شده بود کمی که گذشت تا او ارام تر شد و دست پیش برد تا سر بابا را در اغوش بگیرد تا به یاد دستان پدر لای موهایش صورت زخمیه او را نوازش کند سر را در اغوش گرفت به یاد روزهایی که در اغوش او گریه میکرد شروع به گریه کرد.
    اول صدایش در نمی امد و گلو درد شدیدی داشت دستش خون الود بود با تمسخر به زخم عمیق دستش نگاهی انداخت و بعد به زخم عمیق کنار شقیقه پدرش زخم های سر در را بوسید به یاد داشت که پدر میگفت دردش را کمتر میکند با وجود درد بار ها اورا صدا زد تا چشمان زیبایش را بگشاید...
    تا او دوباره لبخند بزند و پدر بگوید سر دردش خوب شده اما پدر جوابی نمیداد
    با پدر حرف زد با او قهر کرد دوباره و دوباره گریه کرد التماس کرد حتی مثل وقت هایی که او به شدت خواب الود بود لای چشمانش را بازکرد اما چیزی کم بود انگار



    انگار پدر صدایش را نمی شنید چشمان پدر را که باز میکرد بی رنگ بود
    صورت مال پدرش بود اما ...
    مگر میشد الیسا گریه کند و بیتاب باشد ولی پدر چشمانش را باز هم نکند نمیفهمید چه اتفاقی افتاده به اطرافش نگاه کرد تا شاید بفهمد که چه اتفاقی افتاده کمی ان طرف تر هم یک چاقو وجود داشت.
    صدایی به اورا صدا زد اما صدای گرم پدر نبود الیسا اطرافش را دقیق تر نگاه کرد اما چیزی نبود ناگهان دستش بلند شد به دستش نگاه کرد نخ هایی به ان وصل بود بعد گویی همه ی نخ ها با هم کشیده شدند الیسا ناگهانی ایستاد و سر عزیز پدرش روی زمین افتاد.
    دیگر گلو دردش مهم نبود داد میزد و میخواست ولش کنند تا سر پدر را بردارد اما صدا منتظر ماند تا او ساکت شود بعد گفت : افرین اروم باش . این هم جایزت ناگهان بازو ی یک دستش ازاد شد .



    بعد صدا ادامه داد : الیسا تو قاتل پدرت رو دیدی اروم باش و به اخرین چیزی که یادت میاد فکرکن
    کمی که ارام تر شد سعی در بیاد اوردن وقایع کرد و به اولین نقطه ای که به یاد داشت برگشت و داستان را از نو برای خود و صدا روایت کرد : ((

    چشمانش را بسته بود نه اینکه نخواهد کسی را ببیند نه...

    فقط اینکه جایی را نمی دید جز دانه های شنیه تپه ای که رویش افتاده بود

    غرق در تاریکی مطلق بود بدون هیچ توانی

    چیزی از گذشته اش و دلیل اینجا بودنش به یاد نداشت

    مدت های زیادی در تاریکی بودن خاطراتش را زدوده بود

    فقط دور نمایی از چهره و لباسش را بیاد داشت و یک مرد با چهره ای که روز به روز از در افکارش بی رنگ تر میشد مردی با چشمان غمگینش که او را نگاه میکرد و...تصمیم گرفته بود به چهره اش فکر نکند در این مدت به این نتیجه رسیده بود که :

    هرچه بیشتر به چهره ی فردی که دنبال اویید یا از دست داده اید فکر کنید چهره اش بیشتر ازخاطرتان میرود .

    اوایل شروع این تاریکی که چشم باز کرد و خود را در ان تاریکی دید چیز های زیادی در خاطر داشت حتی چندی از اعضای خانوادهاش یا همچین چیزی را به خاطر داشت اما حالا فقط برای از یاد نبردن ماهیتش میجنگید .
    به سختی به یاد می اورد که کاری بود که از او خواسته بودند انجام دهد اما او تن نداده بود ان کار چیزی بود که نباید انجام میداد اما او به یاد نمی اورد چه کاری بود

    اوایل کاری جز صبر کردن برای امدن کمکی یا برگشت نیرویش نمی کرد و البته امید وار بودن ....گاهی هم نقاطی از موکت شنی را که کمی تیره تر بودند میشمرد و باز هم امید وار بودن اما بعد کار جالب تری از شمردن ده لکه که کم و زیاد نمیشدند پیدا کرد خودش هم نمی دانست از چه زمانی شروع به حرف زدن با خودش در ذهنش کرده بود حد اقل بهتر از هیچ چیز بود حتی گاهی صدایش را عوض میکرد و با خود بحث میکرد .



    معمولا صدای تغیر یافته زود کوتاه میامد و او و امیدش پیروز میدان بودند اما انروز.
    اوایل انروز هم مانند بقیه ی روزهایش کسل کننده بود ...

    البته اگر بتوان به انها روز گفت وقتی همیشه غرق درتاریکی است اما ان روز فرق داشت او باخته بود تنها دارایی اش را امیدش را ناگهان حاظر بود هر کاری بکند و از این نا امیدی نجات یابد حتی ان کار ممنوع را



    اما صدا به او میگفت همیشه باید در تنهایی و تاریکی بماند و هیچ راه فراری نیست ...
    مثل همیشه که هیچ چیز بر طبق تفکراتش پیش نمیرفت ناگهان نور کمی تابید . نور کمی که حالا برای او که مدت طولانی از نور دور بود مانند نور مستقیم خورشید کور کننده بود .

    اولین چیزی که بعد از عادت چشمان بادامی اش به نور دید لکه های خشک شده ی قرمزی بود که در تاریکی تیره تر از رنگ موکت شنی زیر پایش بود و او انها را میشمرد

    لحظه ای با تصور اینکه خون اند ناگهان از جا پرید و روی زانو هایش نشست

    با ناباوری به اطرافش نگاه کرد. باورش نمیشد ... توانست بلند شود..!.

    با مقدار بیشتری سعی روی پاهایش ایستاد حالا وقت رفتن بود باید فریاد میزد و کمک میخواست اما هرچه سعی کرد دهانش باز نشد... پاهایش یکی پس از دیگری تکانی خورد و به حرکت درامد درد زیادی داشت خواست بایستد تا کمی عادت کند اما نمیشد
    با تعجب به سمت پایش نگاهی انداخت که چشمانش به گوشه ی دامان گره خورد .

    رد خون روی دامانش بود . نمیتوانست نگاه خیره اش را از لکه ی بزرگ خون بگیرد که نوری در چشمش افتاد سرش را بلند کردو به جست و جو پرداخت کمی عقب تر یک چاقو و یک چیز گرد قرار داشت کمی جلو تر رفت که ان چیز گرد کمی حرکت کرد

    صدایی تازه شروع به حرف زدن کرد : (( وقتشه نمایش رو شروع کنی عزیزم البته اگه میخوای ازاد شی))

    به اطراف نگاه کند اما نمیتوانست ترسیده بود اما با خودش فکر کرد که هرکاری میکند که ازاد شود دلش میخواست به ایستد اما پاهایش بی خیال به راهشان ادامه می داند

    همین طور که جلو میرفت متوجه یه موضوع عجیب شد ان چیز گرد سری بود که روی زمین افتاده بوددیگر واقعا میخواست به ایستد اما بازهم جلو تر می رفت با خودش فکر کرد: (( نکنه اون سر یه مرده است ))که همون موقع یک صدایی ازش پرسید : (( کسی اونجاست ؟ تو کی هست ؟ بانو شمائید ؟



    دخترک ناگهان حس کرد بند های نامریی دیگر نیستند ازاد است. پس ایستاد .
    +: بانو کیه ؟ من تنها اینجا هستم کسه دیگه ای رو ندیدم ؟

    _: (( میشه بیای جلو و گردن منو بخارونی ؟))

    دخترک کمی مکث کرد نمی دانست برود یا نه ...

    _: (( اگه سرمو بخارونی قول میدم که بهت بگم که بانو کیه ؟))

    دخترک با خودش فکر کرد که ایا می ارزه که خودش را در خطر بندازد ...

    اما کمی بعد تصمیمش را گرفت رفت جلو و جلو تر

    تا جایی جلو رفت که کله ی کچل مرد را به وضوح میدید خم شد و کنار سر مرد نشست .

    _: (( زود باش دیگه بخارونش .خیلی میخاره . مطمئن باش من پشت سرم دهن ندارم که گازت بگیرم .))

    دخترک لظه ای به امکان اینکه ان مرد از پشت دستش را گاز بگیرد فکر کرد ولی بعد دستش را جلو برد و شروع کرد به خاراندن پوست خشک پشت گردن او کرد .خرش خرش بعد از کمی خاراندن دستش را عقب کشید .

    _ دستت درد نکنه جوون حالا بیا جلوم بنشین که برات تعریف کنم بانو کیه .))

    دخترک به سرعت بلند شد و از روی سر پرید و جلوی او نشست .

    مرد با چشمای بسته خندید و گفت : (( معلومه خیلی کنجکاوی ها پس بزار داستان رو زود تر شروع کنم . من یه ادمک خوش حال بودم توی شهر ادمک ها زن داشتم بچه داشتم سه تا پسرو یک دختر همه چیز خوب بود تا اینکه مشکلی برای دختر کوچیکم پیش اومد .
    اون یه مریضی عجیب گرفت . ما پیش چند تا طبیب دهمون رفتیم اما کسی نتونست مشکلش رو حل کنه. دخترم که از شادی هیچ وقت خنده از لبش کنار نمی رفت حالا دیگه نمیخندید و ناراحت بود موهای قهوه ایه زیباش کمکم تیره شد و لباس های رنگا رنگش تک رنگ شد به حدی که میخواست اونها رو هم تیره بپوشه که مادرش اجازه نمیداد و لباس های ابی براش میدوخت تمام لباسهاش یک رنگ بود .
    کم کم حرکاتش دست خودش نبود و کم کم دیگر حرف هم نمی زد منم از غم اون خیلی غمگین شدم



    یک روز که بعد از کار توی مزرعه برمیگشتم یه پیرزن رو دیدم که دزدی کیفش رو زد من کیف زن رو پس گرفتم و بهش دادم اونم ازم دلیل ناراحتیم رو پرسید که جوابش رو صادقانه و با تمام جزئیات دادم .

    اون پیرزن ازم پرسید حاضرم هرکاری برای سلامتی دخترم بکنم جواب من مثبت بود اونم بهم یه راه نشون داد بهم گفت از کوه بلند روستا با دخترم بالا برم و اون بالا از بانویی که تو کوه زندگی میکنه بخوام در ازای سلامتی دخترم هر چیزی میخواد بگه اما پیرزن بهم گفت اگه اون بالا برم و چیزی بخوام دیگه راه برگشتی ندارم و باید درخواست بانو رو انجام بدم

    بعد از مدتی فکر بالاخره تصمیمم رو گرفتم یک روز دست دخترم رو گرفتم و عازم سفر شدم چون خیلی طولانی میشه دیگه نمی گم چطور به بالای کوه رسیدیم اما اون بالا وقتی من با فریاد از اون بانو سلامتی دخترم رو خواستم .

    دستی خیلی بزرگ که ناخون هاش رنگ و بوی خون رو داشت از اسمون گرفته ی کوه پایین اومد و به سـ*ـینه ی دخترم خورد و نخی که به بازوش سرش دستش و تنش وصل بود رو برام مشخص کرد صدایی در همه ی کوه پیچید : (( ما خواسته ی تو رو اجابت میکنیم و در ازای اون تو به دست دخترعزیزت کشته میشی...)) اما اون ... دختر عزیزم حاضر نشد تا با چاقو بانو منو بکشه از اونا به بعد رو به خاطر ندارم تا وقتی که بهوش اومدم

    توی این دنیا بودم و دست و بدنم به اختیار من نبود . ))

    ناگهان نیرویی دخترک رو مجبور به ایستادن کرد او ایستاد و به سمتی که نوری چشمش رو زده بود رفت و چاقو رو برداشت .((صدایی بهم دستور داد چاله ای با یه پیچ بزرگ و چاقو بکنم اما چاقو شکست بالاخره به هر زحمتی چاله رو کندم و از اونجا به بعد رو هم یادم نیست تا این که خودم رو توی این چاله پیدا کردم اوایل همه چیز تیره بود تا ناگهان نوری پیدا شد.)) مرد هم زمان با رسیدن دخترک به روبروش انگار که بالاخره از دنیای خیال به حال برگشته چشماش رو باز کرد .

    نا گهان از حرف ایستاد و زبانش بند اومد ولی دخترک هنوز بدون هیچ تغیری در سرعتش جلو میرفت وبی اراده دستش را بلند میکرد

    مرد ناگهان صدا کرد :(( الیسا )) .)) الیسا رو زمین افتاد درست مقابل سر پدرش و به دستاش خیره شد باور نمیکرد او پدرش را کشته
    محتوای مخفی :
    **محتوای مخفی: متن مورد نظر توسط نویسنده مخفی شده است برای مشاهده باید ابتدا دکمه تشکر را بزنید.**
    محتوای مخفی :
    **محتوای مخفی: متن مورد نظر توسط نویسنده مخفی شده است برای مشاهده باید ابتدا دکمه تشکر را بزنید.**
     
    آخرین ویرایش: ‏9/7/19
    Mahtisa2006 از این پست تشکر کرده است.

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 2)