نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

در حال ترجمه ترجمه ی رمانSerafa | 4N1K کاربر انجمن نگاه دانلود

شروع موضوع توسط Serafa ‏11/11/18 در انجمن ترجمه سایر زبان ها

  1. Serafa

    Serafa مترجم آزمایشی مترجم آزمایشی

    2,209
    24,349
    امتیاز:
    706
    تاریخ عضویت:
    ‏27/2/17
    به نام آرامش بخش دل ها
    نام

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    : 4N1K

    نام نویسنده: Buşra Yılmaz
    نام مترجم: Faeze.K(Serafa)
    خلاصه:
    یاپراک در زمان بچگی دختری بود که در سوپر مارکت به خاطر خواستن تخم مرغ شانسی، مامانش او را نیشگون میگیره، روز اول مدرسه از زیر یونیفرمش لباس ورزشی پوشیده و به مدرسه رفته، روی پاک کن سبز رنگش رد دندان هایش را به جا گذاشته و همه ی صفحه های کتابش که با جلد قرمز رنگ پوشیده شده بود را موقع پاک کردن نوشته ها پاره کرده. یاپراک به خاطر بزرگ شدن با 4 تا رفیق پسر دیوونه و باحال، یکمی به شکل یه دختر متفاوت در آمده. دنیای او عبارته از دوست هایی که 12 ساله در کنارش هستند. علی، قهرمان چال گونه دار. اوعوز، کسی که تنها ایده لوژی زندگیش 3P(پیتزا، پیژامه، پیسلیک یا همان بدجنسی). گوکهان، کسی که به عکس عشقش با خودش هم حسودی می کند و سینان، کسی که نمره هایش هیچ وقت در مجموع به 100 تا نمیرسد! یک پسر شیرین و دوست داشتنی اما دخترباز!

    4 گوشه ی قلب یاپراک با این رفیق هایش پر شده، زندگی اش با وجود آن ها رنگ گرفته و برای همین هم نه عشق را باور دارد و نه بهش احتیاج دارد...
    ولی در یکی از روزها در زندگی روتینش، توی روز تولدش با بسته ای که به دستش رسید، تمام زندگی اش تغییر کرد. توی بسته یک لباس بلند و چشم نواز پرنسسی که از قضا دختر قصه مان اصلا همچین لباس را نمی پوشید، از طرف یک عشق مخفی به همراه یک نوت آمده بود.
    «حتی اگر برای مردن پرنسس درونت هم تلاش کنی او با نصفه جانی که دارد بلد است توی یک جایی از وجودت قایم بشود. هر چقدر هم که همزمان عاشق این دختر بچه ی شیطون وجودت باشم، این هدیه برای همون پرنسس درونت هست...»
     
    آخرین ویرایش: ‏21/2/19
    QueenOfDarknees, مروارید 781, *Dark* و 54 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. Serafa

    Serafa مترجم آزمایشی مترجم آزمایشی

    2,209
    24,349
    امتیاز:
    706
    تاریخ عضویت:
    ‏27/2/17
    هر دختر کوچولویی توی زندگیش یک شب قبل از خواب رویای پرنسس شدن را تجسم کرده است. رویای پوشیدن آن لباس پرنسسی و پریدن میان بازوهای پرنسش را... من هیچوقت همچین دختری نبودم. وقتی که بچه بودم از قصه هایی که مادرم برای خواباندن من می خواند و از پرنسس های توی قصه متنفر بودم. از سیندرلا که از لباسش خجالت می کشید و کمک یک پری را قبول کرد و کفش های پاشنه دار شیشه ای داشت، پرنس او را دید و عاشقش شد، متنفر بودم. از زیبای خفته که برای بیدار شدن به یک پسر محتاج بود، متنفر بودم. از پری دریایی که عاشق یک انسان شد و در آخر تبدیل به حباب شد، متنفر بودم. از سفید برفی که به خاطر گریه ی هفت کوتوله ی شیرین توی دنیا که دیوانه وار دوستش داشتند بیدار نشد ولی به خاطر بـ*ـوسـه ی پرنس بیدار شد، متنفر بودم. از همه شان... به نظر من پرنسس ها احمق ترین آدم های توی دنیا هستند! هر چقدر هم که مادرم با شنیدن این حرف انگشتش را روی لب هایم قرار می داد و با تهدید می گفت دیگر نشنوم وگرنه اجازه نمی دهم که برای توپ بازی بیرون بروی، وقتی از اتاقم خارج میشد با حرص پاهایم ر روی لباس های پرنسسی عروسک هایم میکوبیدم و می گفتم که چقدر از آن ها بدم می آید چون آن پرنس و پرنسس کوچولویی که با هم قایم موشک بازی می کردند و خوش می گذراندند، شیرین تر بودند. اما مادرم هیچوقت این را نفهمید. برای او هر دختری یک پرنسس بود که باید لباس های صورتی بر تن می کرد و باید روتختی های صورتی داشته باشد.
    آخر هفته، وقتی که داشتم برای بیرون رفتن آماده می شدم، توی کمدم یک پیراهن صورتی پیدا کردم که از آویز آویزان شده بود. گفتم: مامان؟!
    با سگرمه های درهم جلویم ظاهر شد. دستم را به کمرم زدم. پیراهن را گرفتم و به بینی مادرم نزدیک کردم. گفتم: این چیه؟!
    -همم... عزیزم از اینجا که نگاه می کنی مثل پیراهن جدیدی است که برای تو خریده ام.
    پیراهن را جلوی بینی اش کنار کشیدم و با غیض گفتم: مرسی واقعا خیالم راحت شد.
    یک لبخند ساختگی به صورتم زد و انگار که مسخره می کرد، گفت: خوشت اومد؟
    عضله های صورتم را برای خندیدن مجبور کردم. سپس برای عصبانی شدن راحتشان گذاشتم.
    -البته که نه! آنا کرالیچه( مامان ملکه) چند بار باید بهت بگم برای من چیزهایی را که وقتی میپوشم شبیه چراغ راهنمایی رانندگی میشم را نخر؟
    به پیراهن توی دستم مثل کسی که می گفت با رنگدانه های رنگی که تو را به وجود آوردند نان میپزم، نگاه کردم و گفتم: هم این رنگش صورتی هست!
    مادرم گفت: وای دختر تو من را دیوانه می کنی.
    لوبیا هایی را که توی دستش له می کرد را توی پیشدستی روی میز گذاشت. رفتار آرام... باز هم مثل آن زن توی کانال تلویزیون که دو دقیقه با آهنگ پاپ درجه دوم همخوانی می کرد و دو دقیقه بعد قاطی می کرد و نمی دانست کجا داد و هوار کند، شده بود.
    -صورتی چشه؟ قبلا چقدر باهات در مورد این موضوع صحبت کردیم؟ چرا از هر چیزی را که من می خرم خوشت نمی آید؟ چند روز بعد به خانه ی خاله تولیا می رویم. برای اینکه آنجا بپوشی خریدم. ایندفعه اعتراض قبول نمی کنم.
    -متاسفم آنا کرالیچه.
    بهش پشت کردم و در حالیکه با قدم های بزرگ به سمت در می رفتم، گفتم: من این را نمیپوشم! برو سبز بخر، زرد بخر، قرمز بخر. اما برای من صورتی نخر. حالم از این رنگ به هم می خورد. این را میفهمی؟
    وقتی که در خروجی را باز کردم، از پشت سرم داد زد: کجا؟
    به دروغ گفتم: دوستام منتظرم هستند. اونجا!
    جواب داد: پیراهن را درست کن و بگذار سر جایش بعد برو.
    پیراهن را مچاله کردم توی تیشرتم گذاشتم. داد زد: دختر من به کی میگم؟
    در را کوبیدم و با دو از خانه بیرون آمدم. گفته بودم که... از صورتی متنفرم. برای مادرم این یک چیز وحشتناک برای یک دختر بود و فکر می کرد که حتما یک چیز غیر عادی این وسط هست. چرا یک دختر از صورتی و پیراهن تنفر دارد؟ چرا همیشه کت اسپرت و تیشرتم می پوشد؟ اما یک چیزی هست که او نمیفهمد. همانطور که به من حق می دهد از نارنجی خوشم بیاید، باید حق تنفر از صورتی را هم به من بدهد. همانطور که ممکن است کت های روشن رنگ را دوست داشته باشم، ممکن است پیراهن ها را هم دوست نداشته باشم. من فقط برای اینکه دختر هستم و از چیزهایی که بقیه دوست دارند، خوشم نمی آید، نباید عجیب و غریب باشم. کسانی که حتی رنگ ها را هم به جنسیت ربط می دهند، مثل مادرم و انسان هایی که مثل مادرم هستند باید عجیب و غریب باشند.
    وقتی که خودم را به کوچه رساندم، پیراهن را که توی تیشرتم کرده بودم، بیرون آوردم. برای نشنیدن صدای مادرم که از بالکن داد می زد، تلاش کردم.
    -ببین هرگز سر آن پیراهن نباید هیچ بلایی بیاید!
    پیراهن را توی دستم چرخاندم و مارک اتیکتش را دیدم. وقتی که فهمیدم مادرم آن را از کجا خریده، گفتم: آتو دادی آنا کرالیچه.
    و با اعتماد به نفس شروع به راه رفتن کردم. از یک بوتیک که چند کوچه پایین تر جای داشت، خریده بود. دیدین توی فیلم های پلیسی کارآگاه همه ی قهرمان ها را توی یک اتاق جمع می کند و میان لب هایش یک سیگار می گذارد و چشمانش را ریز می کند و می گوید: تو هم یکی از ما شو...؟ خفنه، خفن! دقیقا یک نگاه همان مدلی به ته کوچه انداختم. با دستم راه را نشان دادم و گفتم: بریم واتسون!
    وقتی که دو قدم برداشتم، اگر به باغبان محل نمیخوردم و بخش زمین نمیشدم، قطعا این می توانست یک صحنه ی خفن باشد. بله!
     
    آخرین ویرایش: ‏14/2/19
    Fragile, مروارید 781, *Dark* و 46 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. Serafa

    Serafa مترجم آزمایشی مترجم آزمایشی

    2,209
    24,349
    امتیاز:
    706
    تاریخ عضویت:
    ‏27/2/17
    -یعنی چی که عوضش نمی کنین؟مامانم اشتباهی خریده. میگم فقط می خواهم رنگش را عوض کنم. فکر نکنم برای این کار نیازی به فیش یا کارت تعویض باشد.
    توی بوتیک یک آدم مثل دم پشت سرم ایستاده بود و من با فروشنده به خاطر عوض نکردن پیراهن دعوا میکردم. وقتی که سر و صدای آدم های پشت سرم بالا رفت، فروشنده با دستش در را نشان داد و در حالیکه دندان هایش را روی هم می فشرد، گفت: خانم محترم، هر وقت با فیش یا کارت تعویض تشریف آوردین ما در خدمت شما هستیم اما الان لطفا بفرمایین بیرون.
    با حرص پیراهن را برداشتم و گفتم: آمان! باشه میرم.
    نصف صورتم از شدت خشم بی حس شده بود. در حالیکه چشمان پر از نفرتم را از روی پیراهن صورتی اعصاب خورد کن بر نمی داشتم، نفرین های از نوع تیپ یاپراک را پشت سر هم حواله ی آن فروشنده ی دماغوی عجیب نفت انگیز با عینک ته استکانی می کردم.
    -فیش لازمه... ایشالا وقتی به خواستگاری رفتین، بهتون بگن تا فیش نیارین بهتون دختر نمیدیم! اون موقع مثل گاو میمونین وسط!
    صورتی عزیز! تو چجور رنگی هستی آخه؟! قرمز بگیم، نیستی. سفید بگیم، اصلا نیستی. یه رنگ زشتی هستی که این وسط مانده. حتی بین رنگ های رنگین کمان هم حضور نداری. ازت متفرم! کاش صورتی بالا می آوردیم. زشتوک!
    پیراهن را به زیر بغلم زدم و خواستم به راهم ادامه بدهم که یهو به یه جایی برخورد کردم؛ یه جایی که برای دیوار بودن زیادی نرم بود. در حالیکه سرم را با دستم گرفته بودم، یک قدم به عقب برداشتم. چیزی که باهاش برخورد کردم، تا وقتی که سرم را بلند نمی کردم یک پسری بود که قد من تا سـ*ـینه های ستبرش بود. یک پسر دراز! یکم زیادی قد بلند بود. گفت: معذرت می خوام!
    هنوز مات نگاش می کردم. با بی تفاوتی گفتم: مشکلی نیست.
    برای نشان دادن اینکه چیز مهمی نیست، دستم را آهسته در هوا تکان دادم و دوباره به راهم ادامه دادم. برای بار دوم از سوی دیلاقی که چند لحظه پش بهش برخوردم، متوقف شدم.
    -ببخشید، می تونم ازتون یه خواهشی کنم؟
    وقتی که با صدای بلند این را گفت، جلوی در بوتیک ایستادم. ب سمتش چرخیدم و یک تای ابرویم را بالا بردم.
    -بفرمایین؟
    به بچه مثل وقتی که توی امتحان ریاضی یک بار بالای 50 گرفته بودم و با تعجب به ورقه خیره شده بودم، نگاه کردم. با دستپاچگی گفت:اِ... چیز... لطفا اونجوری نگاه نکن. چیز ترسناکی نیست.
    با ادای فاتح تِریم که بعد از گل با امر می گفت به بازی ادامه بدین، دستم را تکان دادم و گفتم: منم فکر نکردم که چیز ترسناکی وجود داره. ادامه بده...
    اونجوری بهم " بیا بیا" گفت ولی الان دارد به اطرافش نگاه می کند. با اینکه داشت اذیتم می کرد و اعصابم را بهم می ریخت، آرام لب هایم را جمع کردم و با قدم های کوچیک پیشش رفتم.
    -بفرما دارم گوش می کنم. یکم تند تر حرفت رو بزنی خیلی خوب میشه! از اونجا تا اینجا پیام دیر میاد. تازه دو دقیقه بعد تیک آبی می خوره.
    وقتی با حالتی نگاهم کرد که نشان می داد هیچی نفهمیده، گفتم: آه، منو بیخیال. چی می خواستی؟
    با رودروایستی گفت: چیزِ...
    لباس توی دستش را به سمتم گرفت.
    -برای دوست دخترم دنبال یک هدیه هستم. از اندازه ی بدنش مطمئن نشدم. تقریبا هم قد و هم وزن تو هست. می خواستم بگم که...
    دستش را به سمت موهاش برد و با کلافگی خاروند.
    -میشه این رو امتحان کنی؟ اگه برای تو اندازه بشه حتما برای اون هم اندازه میشه.
    چشم هایم را ریز کردم و نگاهم را به بچه دوختم. از طرفی متعجب بودم که چطور از روی تیشرت گشادم بدن و وزنم را تشخیص داده بود و یک طرفی هم دوست دختری که با قد و اندازه ی من باشه برای این پسر مثل یک بچه ابتدایی هست. نکنه اصلا طرف پسر باشد؟ به زور جلوی خودم را گرفتم که نپرسم آیا همجنسگرا هستین. پاسخ دادم: نه. فکر نکنم بخوام امتحان کنم.
    وقتی که این را گفتم، تکانی خورد و با چشم های گرد پرسید: چرا؟
    و با نا امیدی اضافه کرد: لطفا!
    صورتش شکل یک استیکر در حال گریه به خود گرفت و ادامه داد: فردا تولد دوست دخترم هست! واقعا دلم می خواد براش یه سورپرایز قشنگ آماده کنم.
    توی دلم گفتم پس همجنسگرا نیست و خندیدم. چشم های آبی رنگش را برای اینکه بفهمد بهش کمک می کنم یا نه، درشت کرده بود. چشمانم را توی حدقه چرخاندم و لباس را گرفتم. پیراهن صورتی خودم را هم به دستش دادم و راه اتاق پرو را در پیش گرفتم. در همین حال گفتم: امتحان کنیم ببینیم...
     
    آخرین ویرایش: ‏14/2/19
    Fragile, مروارید 781, *Dark* و 40 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. Serafa

    Serafa مترجم آزمایشی مترجم آزمایشی

    2,209
    24,349
    امتیاز:
    706
    تاریخ عضویت:
    ‏27/2/17
    وقتی وارد اتاق پرو می شدم، به لباسی که پسر دیلاق از من خواست امتحان کنم، به چشم خریدار نگاه کردم. یک لباس عجیب زرق و برق دار بود. رنگش پودری است؟ یا شاید هم یک رنگ دیگر؟ فهمیدم که نمی توانم تشخیص بدهم و سرم را بالا پایین کردم. از آن دختر هایی هستم که همچین رابـ ـطه ی خوبی با رنگ های فرعی ندارد. هفت رنگ اصلی که البته همان هم برایم زیاد است، کافیست. انگار حال و هوای رنگ لباس تو مایه های بنفش و آبی شیشه ای بود. زیپ لباس را باز کردم و آن را از روی لباس های خودم پوشیدم. سپس زیپش را از کنار لباس بستم و به آیینه ی پرو چشم دوختم. لباس روی شلوار لی و تیشرتم برق می زد. گفتم: لباس شبیه سیب زمینی سرخ کرده هست.
    با خودم خندیدم و دیلاقی را که پشت اتاق پرو منتظر خبری از من بود، صدا زدم.
    -اندازه شد. درش میارم.
    با دستش چند ضربه به در زد و گفت: بیرون نمیای؟
    -نه خیر!
    با خودش یک چیزهایی می گفت قبل از تمام شدن حرف هایش من از اتاق پرو بیرون آمدم. لباس را بهش دادم و بخلاف میل درونیم پیراهن را از دستش پس گرفتم.
    -فردا شانس بیاری.
    با خنده گفت: ممنون. فردا شانس زیادی لازم دارم.
    از بوتیک بیرون آمدم و پیش علی اینا رفتم. علی بین 4 تا رفیق پردردسرم از همه عاقل تر هست. خانه شان از پایز امسال خالیست زیرا مادرش هم مثل پدرش از شرکتی در انگلستان در خواست گرفته و برای کار پیشش رفته بود. برای همین علی چندین ماه است که تنها زندگی می کند. البته اگر آن مادربزرگ بداخلاق و چند نفر از فامیل های دورش را که بعضی وقت ها پیشش می آیند را حساب نکنیم. ها یکی هم ما که شب ها تا دیر وقت مثل گروهی از ملخ ها به آن جا هجوم می بریم. برای اینکه اگر یک اتفاق فوری پیش آمد، ما بتوانیم سریع به خانه برویم، علی داد که برای هر کدام از جمعمان یک کلید درست کنند. آن روز هم با همان کلید وارد خانه شدم. در را آرام بستم و روی پنجه های پایم به طرف هال رفتم. وقتی که به رو به روی در هال رسیدم، دستم را روی دستگیره گذاشتم و لبخند بچه ای که انگار زردآلو های محل را خورده و برای اینکه نگیرنش به خانه فرار کرده، بر صورتم نقش بست. در را با سرعت باز کردم. پریدم داخل و با صدای بلند داد زدم: من اومدم!
    در همان لحظه جسمی به صورتم خورد و منم انرژی ام را که با سرعت نور پایین آمد، همراهی کردم و افتادم. سرم را انداختم پس کله ام و گفتم: حیوونی؟ این چیه؟
    دیدم چیزی که بر سرم آمده یک توپ هست که از خاله گوول به جا مانده. سینان از گوشه ی هال داد زد: چیزی شد؟
    گفتم: حدود یک قرنه که بحث کم شدن یک سوم از نورون های منه اما خوبم.
    از فرش کمک گرفتم و چهار زانو نشستم. آرام به عقب سر خوردم و به کاناپه تکیه دادم.
    -چیه این عصبانیت؟ حرصت رو روی توپ خالی می کنی؟
    -فیزیک چی نمره ها رو وارد سیستم کرده. حدس بزن این دوستت بازم چند گرفته؟!
     
    آخرین ویرایش: ‏14/2/19
    مروارید 781, *Dark*, Hamed.NM و 39 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. Serafa

    Serafa مترجم آزمایشی مترجم آزمایشی

    2,209
    24,349
    امتیاز:
    706
    تاریخ عضویت:
    ‏27/2/17
    آمد و درست رو به رویم نشست. گفت: صفر-دو... این دفعه همه سوالات رو پر کرده بودم. شما شاهدین! آقا من نمیگم نمره کم نکنه. باشه به عنوان سرگرمی کم کنه اما آدم چجوری از ورقه ی امتحانی شاگردش 98 نمره کم کرده؟! 30 نمره کم کن...40 نمره کم کن... اصلا پنجاه نمره کم کن... نه داداش! این بشر نمیتونه اتم بشکافه، از حرصش داره اتم های من رو می ترکونه! هر دفعه یه نمره هایی می داد که توی تعداد گل های بازی فوتبال نوشته میشد اما این دفعه دیگه توپ گیر کرده به نود من. میفهمی یاپراک؟ خیر سرم آخر فصل با بابام تماشا و نقدش می کنیم.
    درحالیکه دستم را روی شانه اش می زدم، گفتم: حرف می زنی، یه نفس هم بگیر!
    با خنده ادامه دادم: والا من هم فرقی با تو ندارم. به منم 23 داده. نمره های کل اکیپ رو با هم جمع کنیم شاید نمره ی قبولی رو به دست بیاریم.
    سینان نخندید. پرسیدم: بقیه کجان؟ توی خونه تنهایی؟
    -علی به سوپرمارکت رفت. یخچال پر از خالیه. اوز هم به عشق دختر صندوقدار، مثلا رفت که به علی کمک کنه. گوکهان هم یکم دیگه پیداش میشه.
    هنوز حرف سینان تمام نشده بود که همان طور که گفته بود، گوکهان در هال را باز کرد. او از آن تیپ آدم هایی هست که وقتی یک جایی ازش اسم می برند، توی سومین ثانیه همان جا سر و کله اش پیدا می شود.
    -اومد. ببین. گفتم که بهت.
    -بچه ها دیگه مطمئن شدم فیزیک چی با من سر لج افتاده.
    با عصبانیت توپ کنارش را شوت کرد. برای اینکه باز هم به من نخوره، سرم را خم کردم. توپ به گوشه ی دیگر هال پرواز کرد. با خنده گفتم: چی شده؟ بازم یه نمره ی غسل دادنی و دفن کردنی داده؟
    -31 داده! آقا این آدم دردش با من چیه؟ 18، 31، 33... همش بهم یه نمره هایی میده که تن و بدنم میلرزه. اصلا این رو بیخیال! بابا حداقل یه نمره ی بالا بده. چند ترمه دارم درس این رو برمی دارم. پاس کردن نصیبم نشده.
    از روی ما پرید و روی مبل مورد علاقه اش نشست. همانی که جلوی تلویزیون بود.
    -گوکهکوشوم؟ شاید اون بهت این نمره ها رو نمیده و شخص شخیص خودت اون نمره ها میگیری. ها؟ یعنی من اگه جای فیزیک چی بودم، شک می کردم!
    وقتی این را گفتم، با پایش توی سرم زد و گفت: ببین امروز به من نپیچین. اعصابم خیلی خرابه. فیزیک چی از یک طرف، مروه هم از یک طرف...
    مروه عشق سابق گوکهان هست. دختره هر چه قدر می گفت "دیگه تمومه"، باز هم برای گوکهان اصلا یک جمله ی موثری نبود. با اینکه دلیل جدایی شان غیرتی شدن گوکهان و حسودی هایش هست، موقع دوری هم اول خودش از حسودی دیوانه میشود و بعد از آن هم مروه را دیوانه می کند. برای همین حتی نپرسیدیم که مروه چیکار کرده که عصبانی شدی. سینان با جدیت ساختگی گفت: رفیق، تو مروه رو ولش کن. فیزیک چی رو بگیر. قربون سیبیل هاش! والا نگاه کن. شاید تو باهاش فامیل بشی، ما رو هم پاس کنه. ها؟
    -احمق دوسش دارم با آی کیو دوسش دارم توی یه رده هستن. اون درس رو نمی تونم پاس بشم اما می تونم کفرم روی تو خالی کنم. این رو می دونی دیگه داداش خوشتیپم؟
    اگر بگویند که گوکهان را توی سه کلمه بگو، میگم: حسود، محافظه کار و کفرباز. اما نه از آن کفرباز که شما می دانید! یک جمله ای هست که همیشه گوکهان در این مورد میگه: بین کفربازی و شعبده بازی یک مرز باریک وجود داره. من دقیقا همونجام!
     
    آخرین ویرایش: ‏14/2/19
    *Dark*, Hamed.NM, Senoritaw Aida_ و 37 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. Serafa

    Serafa مترجم آزمایشی مترجم آزمایشی

    2,209
    24,349
    امتیاز:
    706
    تاریخ عضویت:
    ‏27/2/17
    بله، دقیقا هم همانطوری بود. همه کفر بازی می کنند و فحش می دهند اما هیچکس مثل گوکهان نمی تواند از پس اینکار بر بیاید. چون همیشه به خاطر زن های وسط زندگیش و فیزیک چی مثل یک حباب عصبانی دور خودش می گردد، موقع فحش دادن حتی کسی اهمیت هم نمی دهد. الان هم دقیقا مثل همان لحظه بود. ما هم خودمان را طوری نشان دادیم که انگار اصلا چیزی نشنیدیم. سینان شروع کرده بود به ور رفتن با موبایلش و سرش گرم بود. گفتم: سینان، Pes بازی کنیم؟ حوصله ام سر رفته!
    اصلا آدم حسابم نکرد. انگشت اشاره ام را به صفحه ی گوشیش زدم. با داد بلند شد و روی کاناپه نشست: از دست تو! پست دختره را اشتباهی لایک کردم.
    با خودم گفتم: اشالا حساس ترین تقاطتون رو اشتباهی لایک کنند.
    اخمی کردم و با کلافگی نفس عمیق و پر سر و صدایی کشیدم. روی فرش دراز کشیدم. باز هم داد زدم: نزدیکه از بی حوصلگی بالا بیارم!
    همینکه این را گفتم، هر دوتاشون بالش هایی که کنارشان بود را به سرم پرتاپ کردند. این برای ما معنی "ساکت شو" میده. بالش ها را به کناری پرت کردم و درست مثل همه ی وقت هایی که حوصله ام سر می رود، روی فرش غلط زدم. واقعا غلط زدن شفای درد بی حوصلگی هست. شاید هم موقع غلط زدن، انسان دچار تکان خفیف مغزی میشه و به یک حالتی در میاد که بی حوصلگی را حس نمی کنه و یا... مهم نست. من روی فرش دوازدهمین دورم را هم می زدم که صدای بسته شدن در بیرون آمد. برای اینکه بفهمم کی بود، بلند شدم. علی بود. جلوی در ایستاد و کیسه های خرید را با عصبانیت روی زمین پرت کرد.
    -یک دفعه دیگه وقتی دارم میرم سوپرمارکت این بیشعور رو بفرستین دنبال من همتون...
    بعد با خنده به من که همانجوری دراز کشیده بودم، نگاه کرد و گفت: به جز تو یاپراکم.
    انگشتام رو بـ*ـوس کردم و به سمت علی فوت کردم. او هم با خنده مثلا قلب های نامرئی توی هوا رو گرفت. صدای خنده ی اوعوز که به داخل می امد، به گوشمون رسید.
    -بزرگش نکن دیگه مگه چیکار کردم؟
    علی با عصبانیت روی کاناپه کنار گوکهان نشست و گفت: چی کار کردی؟ یه قورت و نیمت باقیه داری می پرسی چیکار کردم؟!
    اوعوز با یک ادای مصر پرسید: آره، چیکار کردم؟
    دستش را گرفتم و روی فرش کنار خودم کشیدمش که با ناحیه ی تحتانی روی زمین خورد. دستش را پشتش گذاشت و گفت: عضو مورد علاقه ام درد گرفت.
    بعد با پاهایش خودش را به سمت کاناپه کشید و بهش تکیه داد.
    -اعوز من رو عصبانی نکن! یه بلایی سرت میارم که یاپراک به جای لوستر با تو حرف بزنه!
    گفتم: اخ من نمیتونم وقتی اینجوریه بهش نگاه کنم.
    دستم را روی چشم هایم گذاشتم که سینان با آرنج به پهویم زد و گفت: چیکار کرده باز پسر؟ آویزون دختر صندوق دار شده؟
    دست هام رو از جلوی چشم هام برداشتم و به سمت علی چرخیدم. روی مبل زد و گفت: داداش روانیم کرد. اول رفت برای خودش یک سبد خرید چرخ دار دیگه برداشت و اومد از پشت زد به من...
    پرسیدم: به چرخ خریدت زد؟
    امیداور بودم که اینجوری باشه اما یک حالت چهره ی بین خندیدن و عصبانی شدن روی صورت علی پدیدار شد و گفت: نه خیر یاپراکم. زد به پام. بعدش هم انگار که خیلی اتفاق خنده داری افتاده باش، دو ساعت از خنده غش کرد.
    اوعوز گفت: خب خنده دار بود دیگه.
    علی خم شد تپ پلاستیک زیر پاش رو برداشت که به اعوز بزنه ولی گفت: برو دعا کن که یاپراک کنارت هست وگرنه با این توپ مثل سوسک لهت می کردم.
    توپ را روی زمین گذشت و به حرفش ادامه داد: بعدش کشیدمش کنار قفسه ها و با سبد خرید زدمش که مث یک بچه ی مودب، آروم بشینه. اما نه خیر... این بشر حیا نداره! من هر چی می زدم این هم قهقه می زد.برای اینکه بیشتر از این آبرومون به باد نره، دیوانه رو ولش کردم. گفتم حتما عقلش سرجاش اومده بعد کارتن های شکلات رو دیدم. یک گوشه روی هم چیده شده بود. خم شدم و داشتم نگاه می کردم ببینم چی هستند... حدس بزنین چی شد.
    نگاهی به من، سینان و گوکهان کرد و گفت: یه جوری از پشت با سبد خرید بهم زد که من پرت شدم روی کارتن ها و همه شان افتادند روی من.
    -خیلی خنده دار بود پسر‍.
    وقتی این را گفت، نیشگونش گرفتم که یعنی حرف نزن!
     
    آخرین ویرایش: ‏14/2/19
    *Dark*, Nadia_ta, پشمک جون و 34 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. Serafa

    Serafa مترجم آزمایشی مترجم آزمایشی

    2,209
    24,349
    امتیاز:
    706
    تاریخ عضویت:
    ‏27/2/17
    دو تا از کارتن ها باز شد و شکلات ها روم ریختند. عصب هایی که به مغزم میرن از گوشم بیرون زد! مردم اومدن کمک کردند دوباره کارتن ها رو روی هم چیدیم. معذت خواهی کردم و بعدش اوعوز رو که پشت قفسه ها قایم شده بود، گرفتم. تا من رو دید مثل دختر شروع کرد به جیغ زدن. همه برگشتند و به ما نگاه کردند. باز هم چیزی نگفتم. جلوی من راه رافتاد. داشتیم حساب می کردیم. منم خریدهامون رو میاوردم که اینبار هم دیدم داره با دختر صندوق دار حرف می زنه. "هم، پس اسمتون جاندن هست. چه تصادفی! اسم من هم اوعوز هست." و "میشه منم ببرین پشت میز یک دوری بزنم؟" و این حرف ها. آخرش دیگه مرز دیوونگی رو رد کردم و نوشابه ی توی دستم را به سرش پرت کردم!
    -خدا رو شکر که یک لیتری بود.
    اوعوز دستش را مشت کرد و مثل میکروفون جلوی دهانش گرفت. با ادای یک لیدر سرفه ای کرد و گفت: کسی که من می خوام، قانون اول، باید کیت اوپتون تنها لیدر واقعی اون باشه.
    به گوکهان اشاره کرد و ادامه داد: مثل بعضی ها یک سال دنبال دختره نمیرم. فقط خوشم میاد.
    گوکهان با پاش به سر اوعوز زد. اهمیتی نداد و گفت: قانون دوم، خاصیت 3P رو داشته باشه. (پیتزا، پیژامه، پیسلیک یا همان بدجنسی) باید غذای ملیش پیتزا باشه. بنی آدمی که پیتزا نمیخوره رو نمی تونیم توی خاک سرزمینمون قبول کنیم. باید چند تا چند تا پیژامه داشته باشه و قبول کنه که پیژامه راحت ترین و بهترین لباس دنیاست و این رو بزرگ ترین شادی زندگیش بدونه! همچنین بدجنسی کردن به دوستاش تنها سرگرمیش باشه. در این مورد تا حد امکان باید بی رحمانه برخورد کنه. فعلا همین هاست! چون تنها رئیس منم، قانون ها رو دونه دونه می ذارم.
    برای اینکه واکنش ما رو بسنجه، به هممون نگاه کرد. چشم هامون داد می زد: تو تقاص کدوم گناهی؟!
    توی اون لحظه یکی از قشنگ ترین واکنش هایی که میشد به کاراش داد رو به کار گرفتیم؛ یعنی جوری فرض کردیم انگار وجود خارجی نداره!
    با علی و سینان کمی Pes بازی کردیم. اوعوز هم با توپ پلاستیکی فوتبال بازی می کرد. وقتی که یکی از لوستر های خونه رو پایین آورد، علی از خونه بیرونش کرد. وقتی که می خواستم برگردم، ساعت 11 بود که گوکهان داشت می دوید و به فیزیک چی فحش می داد. به نظر خانواده ام من همون دختر بچه ی 11 ساله بودم که موهاش رو از دو طرف بافته و سرهم آبی پوشیده بود. برای همین مجبورم چند ساعت زودتر از بچه ها خداحافظی کنم. هر دفعه هم یکی از آن ها، هر چقدر هم که اعتراض کنم، من رو به خونه میبره. اون شب هم مثل همیشه، اون شخص علی بود. مثل همه ی این دوزاده سال...

    همه ی ما از پنج سالگی دوست بودیم. فقط سینان وقتی که هشت سالش بود، به محله اسباب کشی کردند. به خاطر پسری که با خاله بازی کردن با دخترا بزرگ شده بود، می خواستم نصف بدنم رو پاره کنم بندازم دور! اما به جای اینکار باهاش رفتیم و شیشه های محل رو شکستیم. من الان 4 تا عشق دارم و اون ها رو با هیچ چیزی توی دنیا عوض نمی کنم. اون ها هم عشق منن، هم رفیق منن، هم مامانمن، هم بابامن، هم داداشم هستند...
    تیربرقی که همیشه از چلویش می گذریم، پیاده رویی همیشه روی آن راه می رویم و مغازه کوچکی که یک گوشه بود، نشاون می داد که به خونه نزدیک شدیم. دست علی رو گرفتم و پرسیدم: خیلی کنجکاوم بدونم تا چند سال موقع خونه اومدن کنار من میای علی کوشوم.
    دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت: تا وقتی که تو بخوای یکی دیگه رو کنارت ببینی.
    سرش رو به سمتم برگردوند و با خنده ادامه داد: تا اون زمان هر وقت که هوا تاریک بشه، کسی که تو رو خونه میرسونه منم.
    بعد گفت: فردا زود بیدار شو. توی خونه ی ما صبحونه می خوریم. باشه؟
    سرم رو تکون دادم و گفتم: اما باید برای من پنکیک درست کنی...
    -من اون لامصب رو نمی تونم درست کنم. چند دفعه امتحان کردم. همش یا مثل کیک میشه یا میسوزه... نمیشه یه چیز دیگه درست کنم؟
    خندیدم و گفتم: شوخی کردم. هر چی می خوای درست کن. این هیولای کوچیک همه شون رو جارو می کنه.
    قبل از اینکه علی فرصت جواب دادن داشته باشه، به رو به روی خونه رسیدیم. دستم رو از دستش بیرون کشیدم و براش تکون دادم. اون هم همین کار رو کرد. مثل همیشه... شب بخیر گفتن نداریم فقط لبخند بزن شبت به خیر میشه!
    ***

     
    آخرین ویرایش: ‏14/2/19
    *Dark*, Hamed.NM, Nadia_ta و 31 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. Serafa

    Serafa مترجم آزمایشی مترجم آزمایشی

    2,209
    24,349
    امتیاز:
    706
    تاریخ عضویت:
    ‏27/2/17
    در هفده سال از زندگیم، صبح رو با صدای مامانم که من رو از عالم خواب بیرون می کشه، بیدار میشم. معمولا آخر هفته ها تا بعد از ظهر بهم گیر نمی داد اما این یکشنبه خیلی زودتر از همیشه شروع به صدا زدنم کرده بود. در حالیکه که "یاپراک!" می گفت، با سر و صدا وارد اتاقم شد. لحاف را از روی من کشید و گفت: دخترم؟! چند ساعته تو رو صدا می زنم. نمیشنوی؟!
    با چشم های نیمه باز به گوشی که زیر تختم گذاشته بودم، نگاه کردم. ساعت نُه بود. سرم رو خاروندم و بلند شدم. گفتم: مامان دارم فکر می کنم چه اتفاق مهمی افتاده که صبح روز تعطیل من رو بیدار کردی؟ یعنی اگه زلزله شده بود، می فهمیدم. اگه شهاب سنگ به خونه مون افتاده بود، می شنیدم. اگه ستاره ی دنباله دار بهمون خورده بود، حس می کردم... می دونم باز چه دلیل و توجیحی میاری اما واقعا...
    دستش رو گذاشت روی دهنم و گفت: این برای توست.
    و یک کارتن بزرگ به من داد.
    -باز کن زود باش. دارم از کنجکاوی میمیرم.
    کارتن بزرگ اما سبک رو گرفتم و روی تختم گذاشتم. قشنگ یهو خواب از سرم پرید. مامانم با یک ذوقی پرسید: وای! نکنه بالاخره یکی رو پیدا کردی؟
    اصلا دوست نداشتنم توی ذوق مامانم بزنم اما من یاپراکم! احتمال دوست پسرداشتنم حتی از احتمال پاس شدن سینان توی فیزیک هم کمتر است.
    -چه دوست پسری آنا کرالیچه؟ حتما این خل و چل های ما شوخی خرکی میکنن.
    با اینکه اینطور حدس می زدم اما از شما چه پنهون ضربان قلبم کمی تندتر شده بود. کاغذ کادو رو زیر نگاه های کنجکاو مامان پاره و کارتن رو باز کردم. فکر کنم بزرگ ترین شوک زندگیم بهم وارد شد. توی دلم گفتم: نه دیگه چی؟!
    لباس جا شده توی کارتن رو در آوردم. عین همون لباسی بود که دیروز پسر دیلاق توی بوتیک ازم خواست بپوشمش! بعد از چند ثانیه شوک، لباس رو کامل بیرون آوردم تا بهتر نگاهش کنم. همون لحظه یک کاغذ تا شده که وسط لباس بود، توی بغلم افتاد. با دقت اخم کرده و لباس رو پرت کردم. کاغذ تا شده را گشودم. نوشته شده بود:
    «حتی اگر برای مردن پرنسس درونت هم تلاش کنی، او با نصفه جانی که دارد، بلد است توی یک جایی از وجودت قایم بشود. هر چقدر هم که همزمان عاشق این دختربچه ی شیطون وجودت باشم، این هدیه برای همون پرنسس درونت هست...»
    قبل از اینکه شوک این نوشته ها رو رد کنم، برای رد کردن هر گونه خطر و تهدیدی از سوی مامانم، سریع کاغذ رو مچاله کردم و به سطل کناریم انداختم. گفتم: حتما اشتباهی اومده... من شب از بقیه ی همسایه هامون توی آپارتمان می پرسم که مال کدوم یکی از اوناست. متاسفم آنا کرالیچه! تو رو هم بیوده و الکی هیجان زده ات کردم.
    هر چقدر هم که مامان پرسید چی نوشته شده بود، یه دروغ سر هم کردم. بلند شدم و درحالیکه آروم از شونه اش هلش می دادم، گفتم:هیچی! سفارش یکی دیگه بود خوشگل ترین مامان دنیا! تو برو.
    چند قدم برداشت و درست جلوی در ایستاد. دستش رو به کمرش زد و گفت: باشه هرچی که تو میگی. سفره ی صبحانه رو هنوز جمع نکردم. خواستی بیا پایین بخور.
    -آآآ... علی دیشب دعوتم کرد گفت بیا صبحونه رو بخوریم.
    مامانم چشماش رو ریز کرد و گفت: نه که هر روز همدیگه رو نمیبینین، امروز موقع صبحانه هم کنار هم باشین.
    بعد ادامه داد: باشه قبول. سلام برسون.
    مامانم از اتاق که خارج شد، در رو بستم و بهش تکیه دادم. فکر کنم یکی من رو مسخره می کنه! ولی شبیه کارهای بچه های ما هم که نیست...
    از در جدا شدم و تلفنم رو از زیر تخت برداشتم. علی اولین نفری بود که به ذهنم اومد. بهش زنگ زدم که با بوق دوم من رو توی مشغول انداخت. چند ثانیه بعد یک مسیج فرستاد: الان دارم میز صبحانه رو حاضر می کنم. اگه بیدار شدی، زود بیا.
    کار دیگه ای برای انجام دادن نداشتم پس به حرفش عمل کردم. خونه ی علی برای من با قدم های آروم 15 دقیقه، با قدم های تند 10 دقیقه و با دویدن 5 دقیقه، راه داشت. فکرم کمی درگیر بود پس دویدن رو ترجیح دادم. چون بعد از غلط زدن، دویدن دومین چیزیه که بهم آرامش میده. وقتی جلوی در خونه رسیدم، نفس نفس می زدم. صورتم رو مچاله کردم و گفتم: بدنم خام شده.
    در حالیکه سعی می کردم نفس هام رو به نظم در بیارم، پشتم رو به در کردم و شروع کردم به لگد زدن. توی سومین لگدم در باز شد. هیچ شانسی برای کنار کشیدن و حفظ تعادل نداشتم. رو به عقب و داخل خونه افتادم، روی دست های علی. با خنده گفت: کاش حداقل یک بارم هم که شده ورود نرمالی داشته باشی یاپراک.
    شونه هام رو گرفت و من رو برگردوند. گفتم: تو پشت در منتظر بودی و من نمی دونستم؟
    فقط خندید و با دستش اشاره کرد که به داخل برم. وقتی که از کنارش رد می شدم و به سمت هال می رفتم،گفتم: امروز یکم عجیب و غریب شدی ها!
    اون هم دنبال من راه افتاد. وقتی به جلوی هال رسیدم، در رو مثل نانوایی محل بسته دیدم. یکم تعجب کردم و یک تای ابروم رو بالا بردم. سرم رو به سمت علی چرخوندم. با دیدن چهره ی متعجب من انگار ذوق کرد و باز هم خندید. بازویم رو گرفت و در رو باز کرد. تا من بفهمم چه خبره، به داخل هال پرت شدم و در به رویم بسته شد. چشمام پس کله رفت.
    -چه خبر شده پسر؟ این چی بود الان؟
    چسبیدم به در و چند ضربه زدم.
    -دارین با من بازی می کنین؟ این در رو باز کن. علی؟!
     
    آخرین ویرایش: ‏14/2/19
    *Dark*, Hamed.NM, Senoritaw Aida_ و 28 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. Serafa

    Serafa مترجم آزمایشی مترجم آزمایشی

    2,209
    24,349
    امتیاز:
    706
    تاریخ عضویت:
    ‏27/2/17
    جوابی به گوشم نرسید.
    -علی؟ مگه با تو نیستم؟ چرا توی اتاق حبسم می کنین؟
    یک قدم به عقب برداشتم. ابرو هام رو در هم کردم و سرم رو بالا بردم.
    -ای خدا! اینجا چه خبره؟ امروز چرا هی همچین اتفاق هایی می افته؟! نکنه امروز توی قرعه افتادم؟ والا اگه برای یک بازی انتخاب شدم، به عنوان کسی که حتی توی قایم موشک هم باسنش رو بیرون فراموش می کنه هیچ فرد درستی نیستم.
    باز هم سرم رو به رو به رویم چرخوندم و گفتم: به خدا توی حال و هوای بازی نیستم. من رو از اینجا بیرون...
    قبل از اینکه جمله ام تموم بشه، چشمم به علامت فلش کشیده شده روی کاغذ که به کنار دیوار چسبونده بودند، خورد. باز هم با تعجب ابرو هام رو در هم کردم و نزدیک تر رفتم. به یک علامت فلش دیگه ای اشاره داشت که اون هم به یکی دیگه اشاره می کرد.
    -آخر این اشاره ها کسی باشه که علامت دست و فلان نشون میده، همه تون رو میکشم!
    چند تا عامت به دنبال هم، من رو به سمت پنجره ی اتاق کشوند. در حالیکه غر می زدم " باز دارین چیکار می کنین؟" پرده رو تا آخر کنار زذم. با باز کردن پرده فکر کنم زیباترین منظره ی زندگیم رو دیدم. توی آبان ماه بودیم. به هر جایی هم که برف بباره، محاله که به ازمیر بباره. اما توی اون لحظه منظره ای که از شیشه ی پنجره به من منعکسمی شد، باعث شد که این واقعیت رو باور کنم. دونه دونه برف می بارید. یک ظرف سبز با طناب به پنجره بسته شده بود. همه ی موهای تنم تحت تاثیر همون چیز مزخرف که بهش میگن احساساتی شدن، به صف وایسادن. یک دستم رو روی دهنم گذاشتم و از خوشحالی فشار دادم. دست آزادم رو از پنجره بردم بیرون و اجازه دادم که بلور های برف روی دستم بنشینند. با وجود خورشید که از سمت راست می تابید، با خنده برف مصنوعی رو که توی دستم پر شده بود، استقبال کردم. ظرف رو از طناب آزاد کردم به کلید و کاغذی که تویش بود، نگاه کردم. توی کاغذ نوشته شده بود: هر سال روز تولدت آرزو می کنی که برف بیاد. مگه نه؟ دیوانه نمیباره دیگه!عین این خنگول ها هر بار روز تولدت این آرزو رو نکن. بیا بالا و امسال یه آروزی درست و حسابی کن!
    قطره های اشکی که موقع خوندن می چکیدن رو با آستینم پاک کردم. دیوونه ها... کلید رو توی دست چپم محکم گرفتم و به سمت دری که علی قفل کرده بود دویدم. بازش کردم. با خودم می خندیدم. پنج طبقه رو دویدم و به پشت بامی که 4 تا کله پوک منتظرم بودن، رفتم. همین که از در وارد شدم، برف شادی رو به سر و روی من زدند. برف شادی چسبناک توی چند دقیقه به همه ی وجودم چسبید و من رو به یک آدم برفی زشت تبدیل کرد.
    علی داد زد: تولدت مبارک زیبای من!
    پیشم اومد. روی صورتش یک لبخند بزرگ بود که شادی رو بهم هدیه می کرد.
    -می دونیم که دوازده ساله روز تولدت آرزو می کنی برف بیاد دختره ی خنگ! امسال خواستیم که شانس آرزوی دیگه ای رو بهت هدیه بدیم.
    "خدایا لطفا... لطفا گریه نکنم وگرنه اینا تا ده سال من رو مسخره می کنن."
    از وقتی که وارد تراس شدم برای اینکه اشک هام باز هم نریزن، به خودم فشار می آوردم تا کنترلشون کنم. به سینان، گوکهان و اوعوز که هنوز با اسپری برف شادی به این طرف و اون طرف می دویدند، نگاه کردم. بعد هم به علی که با خنده اش، چال هاش رو نشون می داد... دیگه نتونستم طاقت بیارم و اشک چشمام روی گونا هام جاری شد. گفتم: خیلی دیوونه این... همتون رو از یک ناحیه دار می زنم، میبینین حالا!
    دست هام رو به دو طرف باز کردم تا بغلم کنند. قبل از اینکه علی که نزدیک تر بود اولین حمله رو کنه، اوعوز با دو اومد. علی رو هل داد و بغلم کرد. بعد گوکهان و سینان، در آخر هم علی...
    هنوز برف شادی می زدند، واسه ی همین مثل یک توپ سفید شده بودیم. زیاد همدیگه رو بغـ*ـل نمی کردیم، یا به هم جمله های محبت آمیز نمی گفتیم. درست مثل همون لحظه... نتونستم بگم چقدر خوبه که هستین. پس یکم محکم تر بغلشون کردم. و بعد از دوازده سال، برای اولین بار روز تولدم یک چیز متفاوت رو توی دلم آرزو کردم. "خدایا لطفل این 4 تا پسر بچه ی خنگ رو از من جدا نکن. هر چی که میشه، ما بی پایان باشیم."
    ***
     
    آخرین ویرایش: ‏14/2/19
    *Dark*, Hamed.NM, Senoritaw Aida_ و 20 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. Serafa

    Serafa مترجم آزمایشی مترجم آزمایشی

    2,209
    24,349
    امتیاز:
    706
    تاریخ عضویت:
    ‏27/2/17
    خستگی که به طرز فجیعی احساس می کردیم و یک حالت چسبناک که گرفتارش شده بودیم، باعث شد که جنب و جوش جشن جاش رو دوباره به روزهای عادی و روتین قبلی بدهد. علی یه گوشه چرت می زد، سینان با موبایلش سر گرم بود، گوکهان هم از یه طرف تلویزیون می بینه و از یه طرف توییت های مروه رو چک می کنه. من هم مثل یه پاندا روی فرش غلط می زدم. تا حالا شده دقیقا در زمان و مکانی که نباید باشه، یه جاییت که نباید بخاره، شروع می کنه به خاریدن؟ این حالت در آن لحظه تقدیم من شده بود! وسط فرش ایستادم. زیر چشمی داشتم کنترل می کردم تا ببینم کسی به من نگاه می کنه یا خیر که با گوکهان چشم تو چشم شدم. موبایلش رو به سمتم گرفت و گفت: مروه یه توییت زده: عاشق یه گاو شدم! خدا هیچکس رو اونقدر عاشق نکنه که بگه ایشالا اون گاو من باشم!
    به نوشته های ریز صفحه ی موبایلش نگاه کردم و با خنده گفتم: ها! حتما تویی... تو هم به اندازه ی کافی گاو هستی دیگه.
    چند ثانیه پکر بهم چشم دوخت و سپس با غر غر سرش رو برگردوند. منم دیدم مثل یه لاکپشت برعکس افتادم، بلند شدم. سینان با فرصت طلبی گفت: حالا که بلند شدی برام یه لیوان آی بیار یاپراکم.
    چینی به دماغم دادم و در حالیکه پاهام رو به پشتم می زدم، سمت آشپزخونه دویدم. این برف شادی هم باعث شده همه جای بدنم بخاره. در آشپزخونه رو بستم. داشتن دوست های پسر توی همچین لحظات نادری می تونه خوب نباشه. مثلا برای یه خارش ساده بلند بشم و به یه اتاق دیگه بیام. بعد از عملیات خاریدن با یه راحتی فوق العاده از در خارج می شدم که یادم اومد سینان آب خواست. برگشتم و با یه لیوان آب دوباره به هال رفتم. وقتی که لیوان رو بهش می دادم، از عمد یکم روش ریختم. حتی متوجه هم نشد. سرم رو کردم توی گوشیش که چشمش رو بهش دوخته بود. با نیش باز گفتم: یه نفر جدیده؟
    آب رو با یه نفس سر کشید و لیوان خالی رو به سمتم گرفت.
    -گزده... از کلاس های دهم هست. اونقدر این دختر خوشگله یاپراک!
    بالاخره سرش رو از گوشی بلند کرد و گفت: قسم می خورم وقتی میبینمش یکی هی از درونم داد می زنه الله اکبر! تا اون حد...!
    حتی یک تای ابروم رو هم حرکت ندادم. کاملا پوکرفیس بهش زل زده بودم. لیوان رو که هنوز از دستش نگرفته بودم، تا دماغم آورد. گرفتمش و آب ته لیوان رو به صورتش پاشیدم.
    -فقط مونده بود آب ته لیوان رو بریزی روی صورتم!
    بی توجه بهش پرسیدم: اوعوز کجاست؟ چند ساعته نیست.
    -یه نوت گذاشته نوشته " وقتی شما دارین این رو می خونین، من خیلی ازتون دورم". خل! توی دست شویی هست. حتما داره توییت های کیت اوپتون رو منشن می کنه.
    یک لحظه اعوز رو توی اون حالت تصور کردم. با صورت مچاله شده به علی نگاهی انداختم و بعد گفتم: این صحنه از یه فیلم با کیفیت 144 هم زشت تر و حال به هم زن تر هست.
    روی کاناپه جا نبود. پس به ناچار باز هم روی فرش نشستم. وقتی که همه به کار خودشون برگشتن، چشمم به کادو هام خورد. لباس بشیکتاش (تیم فوتبال ترکیه)، مانگا ی One Piece، گیم! اون ها هر سال بهتر از هر کس دیگه ای می دونن که برام چی بخرن. یه لبخندی زدم. از ذهنم " دختر خوش شانس روز تولد" می گذشت. متوجه یک چیز در رابـ ـطه با لباس صبح که به کلی یادم رفته بود، شده بودم. اون جتی که توی مغزم پرواز می کرد، یهو سقوط کرد. اونیکه دیروز به زور از م خواست لباس رو تنم کنم، گفته بود فردا تولد دوست دخترشه! داد زدم: اُها! امروز تولدمه!
    گوکهان با خنده گفت: این دختر رو موقع بغـ*ـل کردن سر و ته اش کردیم چی کار کردیم... یا شایدم برف شادی رو اشتباهی زدیم به دهنش که مغزش هم چسبید و تشنج کرد چی شد... ده ساعت از جشن می گذره هنوز تازه فهمیده!
    اما من نخندیدم. داشتن آماده می شدن که دلیل این قالب صورتم رو بپرسن که اوعوز با اون شلوار تا نصف کشیده نکشیده اش، یه ورود سریع به اتاق کرد و من رو از توضیح نجات داد.
    -موبایلم افتاد توی چاه!!!
    ***
     
    آخرین ویرایش: ‏6/3/19
    *Dark*, Hamed.NM, Senoritaw Aida_ و 19 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.