نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

تاراج گفته‌ها|فاطمه صفارزاده کاربر انجمن نگاه دانلود

شروع موضوع توسط فاطمه صفارزاده ‏22/9/18 در انجمن داستانک

  1. فاطمه صفارزاده

    فاطمه صفارزاده مدیر تالار ادبیات + ویراستار انجمن عضو کادر مدیریت مدیر تالار ویراستار انجمن

    9,383
    36,113
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏22/2/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    متقلب و محصل
    محل سکونت:
    کجا؟
    بسم الله الرحمن الرحیم

    نام: تاراج گفته‌ها
    نام نویسنده: فاطمه صفارزاده
    ژانر: نامعلوم
    خلاصه: درمورد دختری به نام تاراج است که نقل‌قول‌های اطرافیانش و خودش را در مورد موضوعات مختلف نقل می‌کند.

    ارسال هرگونه پست و اسپم، ممنوع!
    نظرهای گرانقدرتان را به پروفایل من ارسال نمایید!
    مجموعه‌ی داستان‌های من با عنوان تاراج گفته‌ها شناخته می‌شوند!
    متن‌های زیبای هر بخش با رنگ مشخص می‌شوند.
    ژانر هر قسمت که تا حدودی از متن رو در بر می‌گیره، نوشته شده است.*

    *متن‌هایی که بر یک محور خاص نوشته نشده‌اند با موضوع آرام‌بخش نوشته می‌شوند.
     
    آخرین ویرایش: ‏29/11/18
    FATEME078, BaHaR sHaYgAn, Ghazalhe.Sh و 24 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. فاطمه صفارزاده

    فاطمه صفارزاده مدیر تالار ادبیات + ویراستار انجمن عضو کادر مدیریت مدیر تالار ویراستار انجمن

    9,383
    36,113
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏22/2/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    متقلب و محصل
    محل سکونت:
    کجا؟
    «تاراج گفته‌ها~اگر پائیز نباشد~اولین داستانک»
    «تاحدودی عاشقانه»

    «یازدهم ماهِ درخت نارنجی، یازدهمین سال.»
    اگر پائیز نباشد عاشقانه‌هایمان چه می‌شود؟
    اگر پائیز نباشد درخت‌ها کی برگ بریزند؟

    یادم است که پدر می‌گفت: «دخترم! عاشق نشو! وگرنه دل به پائیز می‌بندی و هر چهار فصل زندگی‌ات پائیز می‌شود.»
    حالا پدرم نیست تا ببیند دیگر پائیزی نیست. پائیزی که هربار می‌آمد بوی باران را با خود می‌آورد.
    یادم است که مادر می‌گفت: «دخترجان! بارون غنیمته. همین بوی خوبش از هزارتا عطر بهتره.»
    البته آقاجان، پدرِ مادرم، عقیده‌ی خاص خودش را داشت. او همیشه می‌گفت: «
    بارون عطر عشقه!»

    حالا نمی‌دانم عاشق بود یا آن‌قدر باران را دوست داشت که این‌گونه تعریف می‌کرد. هرچند خودم هم با حرف آقاجان موافق بودم؛ اما خب هرکس عقاید خودش را دارد.
    نمی‌دانم چرا؛ اما گاهی بعضی حرف‌های پدر، مادر، آقاجان یا هرکس دیگری یک‌جور دیگر به دل می‌نشیند و آن حرف‌ها با وجود سادگی، آن‌قدر پیچیده‌اند که دلم می‌خواهد توی دفترچه‌ام یادداشت کنم؛ اما یادم می‌رود. صدای مادر را می‌شنوم که صدا می‌زند مرا:

    - تاراج!
    ‌اسمم کمی عجیب است؛ اما خب اسمم است دیگر! یک لحظه! داشت یادم می‌رفت. واقعاً اگر پائیز نباشد چه می‌شود؟
     
    آخرین ویرایش: ‏27/11/18
    FATEME078, BaHaR sHaYgAn, Ghazalhe.Sh و 23 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. فاطمه صفارزاده

    فاطمه صفارزاده مدیر تالار ادبیات + ویراستار انجمن عضو کادر مدیریت مدیر تالار ویراستار انجمن

    9,383
    36,113
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏22/2/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    متقلب و محصل
    محل سکونت:
    کجا؟
    «تاراج گفته‌ها~من تاراجم~دومین داستانک»
    «تا حدودی طنز»

    «پانزدهم ماه درخت نارنجی، یازدهمین سال.»
    من تاراجم!
    اینکه چطور تاراج نام گرفتم را نمی‌دانم؛ اما پدر همیشه به شوخی می‌گفت: «وقتی تو به‌دنیا اومدی، مادرتو ازم دزدیدی. همین شد که اسمتو گذاشتم تاراج.»
    نمی‌دانم اصلاً کس دیگری هست که نامش تاراج باشد یا نه؛ اما همین را می‌دانم و بس!
    چه چیزی؟ اینکه انگار هیچی از خودم و اسمم نمی‌فهمم.
    یادش به‌خیر.
    مامان‌جان همیشه می‌گفت: «الهی قربون اون تاراجم بشم که تکه تو دنیا.»
    من هم که کم مانده بود از خوشی پس بیوفتم، می‌گفتم: «تاراج تو دنیا خاصه و تک! لنگه‌شو پیدا نمی‌کنید.»
    همان موقع نزدیک بود سقف روی سرمان آوار شود؛ اما خدا رو شکر به موقع هندوانه‌ها را ول کرده و سقف را گرفتم.
    مادرم هم سریع دوید و رفت تا اسپند دود کند.
    مادرم همیشه می‌گفت: «دخترجان! به هرچی اعتقاد داشته باشی، اتفاق میوفته.»
    و تا می‌خواستم بپرسم شما به چی اعتقاد داری، خودش می‌گفت: «والا منم به اسپند و تخم‌مرغ و اینا اعتقاد دارم.»
    نمی‌دانستم چگونه خنده‌ام را کنترل کنم. آخر این خرافاتی بودن بدجور روی مادر تاثیر گذاشته بود و تا به قول معروف تقی به توقی می‌خورد دود اسپند به مشاممان می‌خورد.
    این‌بار هم مادر طبق معمول سراغ این‌کارها رفته بود.
     
    آخرین ویرایش: ‏29/11/18
    FATEME078, BaHaR sHaYgAn, Ghazalhe.Sh و 12 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. فاطمه صفارزاده

    فاطمه صفارزاده مدیر تالار ادبیات + ویراستار انجمن عضو کادر مدیریت مدیر تالار ویراستار انجمن

    9,383
    36,113
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏22/2/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    متقلب و محصل
    محل سکونت:
    کجا؟
    «تاراج گفته‌ها~شادی در اوج غم~سومین داستانک»
    «آرام‌بخش»

    «بیستم ماه درخت نارنجی، یازدهمین سال.»
    چه لذتی دارد که در اوج غم یک اتفاق بیوفتد تا شادت کند. آن‌موقع است که هرچه حس خوب وجود دارد در وجودت جاری می‌شود و هرچه حس بد است از تن می‌رود.
    یادم است آقاجان می‌گفت: «لذتی که شادی تو اوج غم داره رو غم تو اوج شادی نداره.»
    راست می‌گفت؛ اما خب این یک چیز مشهود بود.
    مامان‌جان هم همیشه در جوای آقاجان می‌گفت: «حاجی! این چه حرفیه که می‌زنی؟! اینو همه می‌دونن.»
    و بعد به من می‌گفت: «دخترجان! وقتی تو اوج غم یه شادی برات پیش اومد، خدا رو شکر کن! چون اون به یادت بوده. بدون خدا حتی تو اوج غم یه نفر هم حواسش بهش هست
    و من با خودم فکر می‌کردم که من هم یک شادی بودم در اوج غم. آخر وقتی من به دنیا آمدم که دایی‌ام دو روز قبلش شهید شده بود. مادرم همیشه از دایی‌ام می‌گفت. می‌گفت مرد خیلی خوبی بوده و یک آرامش خاصی در رفتارش موج می‌زده است. آقاجان و مامان‌جان هم تا به حالا که 15سال می‌گذشت. دایی مسعودم را فراموش نکرده بودند.
    حالا می‌گویم که مادرم از دایی‌ام چه می‌گفت؛ اما خی هرچه که می‌گفت آخرش یک خدا بیامرزتش هم می‌گفت و من هربار می‌‌گفتم: «دایی شهید شده دیگه! خدا حتماً حتماً می‌بخشتش و بخشیده!»
     
    آخرین ویرایش: ‏27/11/18
    FATEME078, Ghazalhe.Sh, BaHaR sHaYgAn و 10 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. فاطمه صفارزاده

    فاطمه صفارزاده مدیر تالار ادبیات + ویراستار انجمن عضو کادر مدیریت مدیر تالار ویراستار انجمن

    9,383
    36,113
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏22/2/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    متقلب و محصل
    محل سکونت:
    کجا؟
    «تاراج گفته‌ها~شهادت~چهارمین داستانک»
    «آرام‌بخش»

    «بیست‌ودوم ماه درخت نارنجی، یازدهمین سال.»
    دایی‌ام شهید شده بود. مدافع حرم حضرت زینب(س) بود و مسعود نام داشت. مامان‌جان همیشه می‌گفت: «دایی‌ات از همان نوجوانی عاشق دفاع‌کردن و شهیدشدن بود.»
    آقاجان هم هروقت حرفی از دایی به میان می‌آمد، می‌گفت: «اجا‌زه‌ی‌ رفتن مسعود رو به سختی دادیم. نمی‌خواستیم بچه‌مونو از دست بدیم و شهید بشه. الان که شهید شده می‌فهمیم که لیاقت پدر و مادر شهیدبودن چقدر بالاست. خوشا به حال بعضی از خانواده‌هایی که چندتا شهید دادن و خودشون هم شهید شدن.»
    همه‌ی اطرافیانم متعقد بودند به اینکه شهادت خوب است؛ اما حرف‌هایی که پدرجان -پدرِ پدرم- می‌زد، قانع‌کننده‌تر بود. او می‌‌گفت: «تاراج، بابا! شهیدشدن لیاقت می‌خواد. هستن خیلیایی که جانباز بالای 50درصدن؛ اما شهید نشدن. این جانبازا معتقدن که لیاقت نداشتن؛ مثل همین آقای صبوری،همسایه‌مان! شهیدشدن اون‌قدر مقامش بالاست که نصیب هرکسی نمیشه.»
    پدرچان حرف‌های منطقی‌ای می‌زد. درست بلعکس آقاجان که حرف‌های ناب احساسی‌اش زبانزد بود. مامان‌جان و مادرجان -مادرِ پدرم- هم که کلاً حرف‌های دلنشینی داشتند. البته مادر هم حرف‌های قشنگی می‌زد؛ اما حالا دیگر نمی‌گوید.
     
    آخرین ویرایش: ‏29/11/18
    FATEME078, Ghazalhe.Sh, Morteza4444 و 9 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. فاطمه صفارزاده

    فاطمه صفارزاده مدیر تالار ادبیات + ویراستار انجمن عضو کادر مدیریت مدیر تالار ویراستار انجمن

    9,383
    36,113
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏22/2/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    متقلب و محصل
    محل سکونت:
    کجا؟
    «تاراج گفته‌ها~تولدم مبارک~پنجمین داستانک»
    «آرام‌بخش»


    «بیست و نهم ماه درخت نارنجی، یازدهمین سال.»
    امروز تولدم است. من در این روز و در این ماه به دنیا آمده‌ام. به قول متن‌های آخر کتاب ادبیات -که درباره‌ی اشخاصی چون نویسنده و شاعر نوشته بود- چشم به جهان گشودم.
    آقاجان می‌گفت: «وقتی چشاتو باز کردی، با یه دریا روبه‌رو شدم. با خودم ‌گفتم این بچه قلبش مثل دریاست؛ اما کاش دریاش، مثل دریای اینجا کثیف نباشه.»
    مامان‌جان هم می‌‌گفت: «چشمات اون‌قدر قشنگ بود که با وجود نوزادبودنت، دل هرکسی رو می‌برد.»
    اما قشنگ‌ترین حرفی که یکی بهم گفت، پدر بود.
    پدر همیشه می‌گفت: «من تو رو به خاطر اینکه چشمات آبی بود یا موهات مشکی دوست نداشتم، من تو رو دوست داشتم چون شبیه مادرت بودی. مادرت باعث میشه که همیشه بقیه رو باهاش مقایسه کنم. سعی کن وقتی کسی رو میخوای دوست داشته باشی، اونو با بقیه مقایسه نکنی، بقیه رو باهاش مقایسه کنی.»
    پدر همیشه راست می‌گفت. حالا من عاشق شدم و تمام آدم‌های اطرافم را با او مقایسه می‌کنم؛ اما پدر همیشه پشت سر این حرفش چیز دیگری هم می‌‌‌گفت و آن...
    صدای تاراج گفتن مادر می‌آید.

    [تموم داستانک‌ها کاملاً تغییر یافتن. لطفاً از اول بخونین، از پست اول و شروع‌کننده.]
     
    FATEME078, Ghazalhe.Sh, BaHaR sHaYgAn و 8 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. فاطمه صفارزاده

    فاطمه صفارزاده مدیر تالار ادبیات + ویراستار انجمن عضو کادر مدیریت مدیر تالار ویراستار انجمن

    9,383
    36,113
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏22/2/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    متقلب و محصل
    محل سکونت:
    کجا؟
    «تاراج گفته‌ها~فصل عشق~ششمین داستانک»
    «عاشقانه»

    «دوم ماه برگ‌‌های زرد، یازدهمین سال.»
    ماه جدیدی که آمده است عجیب حس دلتنگی دارد. آخر من توی این ماه عاشق شده‌ام. ماهی که برایم لحظات نابی را تداعی می‌کند. پدر همیشه می‌گفت: «سعی کن وقتی کسی رو می‌خوای دوست داشته باشی، اونو با بقیه مقایسه نکنی، بقیه رو باهاش مقایسه کنی؛ اما حواست باشه عاشق کدوم آدم میشی؛ چون ممکنه اون اون‌قدر خوب نباشه که بقیه رو باهاش مقایسه کنی.»
    مادرم هم بعد از این حرف ناز می‌کرد و پدرم نازش را می‌کشید. یادم است که پدرجان می‌گفت: «عشق اون‌قدر شیرینه که یهو وابسته‌ش میشی و تا می‌خوای ازش دوری کنی، یه حسی نمی‌ذاره. سعی کن این شیرینیو فراموش کنی و فراموش نکنی.»
    آقاجان هم بعد از این حرف به پدرجان می‌گفت: «مشتی! این تاراج ما هنوز کوچیکه؛ اما وقتی بزرگ بشه مطمئن باش این طعمو فراموش نمی‌کنه حتی اگه بخواد فراموشش کنه.»
    راست می‌گفت. هیچ‌وقت فراموشش نکردم. فصل عشق بود این فصل و مردها مردانه از عشق می‌گفتند.
     
    FATEME078, Ghazalhe.Sh, Morteza4444 و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. فاطمه صفارزاده

    فاطمه صفارزاده مدیر تالار ادبیات + ویراستار انجمن عضو کادر مدیریت مدیر تالار ویراستار انجمن

    9,383
    36,113
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏22/2/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    متقلب و محصل
    محل سکونت:
    کجا؟
    «تاراج گفته‌ها~سنگ، کاغذ، قیچی~هفتمین داستانک»
    «بازی»


    «پنجم ماه برگ‌های زرد، یازدهمین سال.»
    - سنگ، کاغذ، قیچی!
    دست مشت‌شده‌ام را به عنوان سنگ جلو می‌آورم و او می‌بازد یا من وقتی قیچی آورده است؟ معلوم است دیگر! من می‌برم. دوباره تکرار می‌شود جمله‌ی همیشگی این بازی و کسی نیست که بگوید چگونه یک سنگ سخت و محکم به کاغذ صاف و ساده می‌بازد درست مثل من که به او باختم.
    چگونه یک قیچی برنده‌ی کاغذ از سنگ می‌بازد درحالی‌که آن کاغذ می‌برد؟
    دخترعمویم رعنا می‌گفت: «باید صاف باشی تا از سختی ببری.»
    و من همیشه می‌پرسیدم: «پس چه‌جوریه که قیچی از کاغذ می‌بره؟»
    و رعنا هیچ جوابی نداشت؛ ولی خواهرش رویا داشت. او می‌گفت: «کسی که صاف و صادقه حتماً نباید بی‌‌دفاع باشه، باید یه دفاعی داشته باشه. تو اگه صاف باشی و بدون دفاع چطور می‌تونی از خودت محافظت کنی؟ تو باید در عین صاف‌بودن حفاظت هم بکنی.»
    راست می‌گفت. چطور یک آدم صاف و بی‌آلایش می‌توانست در لایه‌ای از دفاع قرار نداشته باشد.
     
    FATEME078, Ghazalhe.Sh, Morteza4444 و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. فاطمه صفارزاده

    فاطمه صفارزاده مدیر تالار ادبیات + ویراستار انجمن عضو کادر مدیریت مدیر تالار ویراستار انجمن

    9,383
    36,113
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏22/2/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    متقلب و محصل
    محل سکونت:
    کجا؟
    «تاراج گفته‌ها~اشک‌ها سقوط می‌کنند~هشتمین داستانک»
    «تراژدی»

    «هشتم ماه برگ‌های زرد، یازدهمین سال.»
    اشک‌هایم یکی پس از دیگری فرود می‌آمدند و بر چهره‌ام می‌نشستند. بس نبود خدایا! من چه گناهی کرده بودم؟ من فقط عاشق شده بودم. قبل‌ترها می‌‌گفتم: «عشقی که موندنی نباشه، اصلا نباید به‌وجود بیاد.» اما حالا می‌دیدم که نه. عاشق‌شدن دست خودمان نیست.
    آقاجان می‌گفت: «وقتی به درک عشق برسی، می‌فهمی که چقدر قشنگه و دردناک. می‌فهمی که سقوط چه حسی داره؛ اما امان از وقتی که غم عاشقی مسبب سقوطت باشه، اون‌موقعه که سقوطت حس مرگو داره. اون‌موقع به درک مرگ می‌رسی. به درک مرگ احساساتت»
    و عشق دردی داشت که هیچ‌کس درکش نکرد و درمانی برایش پیدا نکرد.
    رعنا می‌گفت: «تاراجی! سقوط فقط مال آدما نیست، مال اشکا هم هست. وقتی اشکات سقوط کنن، یعنی تو اوج غمی. سقوطا! نه یه فرو ریختن. باید سقوط کنه.»
    و من همیشه با خودم می‌گفتم: «یعنی میشه اشکای منم سقوط کنه؟»
    و حالا پشیمانم و می‌گویم: «خدایا! یعنی میشه برگردم به اون زمون که اشکام سقوط نکره بود؟»
     
    FATEME078, Ghazalhe.Sh و Morteza4444 از این پست تشکر کرده اند.
  10. فاطمه صفارزاده

    فاطمه صفارزاده مدیر تالار ادبیات + ویراستار انجمن عضو کادر مدیریت مدیر تالار ویراستار انجمن

    9,383
    36,113
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏22/2/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    متقلب و محصل
    محل سکونت:
    کجا؟
    «تاراج گفته‌ها~مرگ سفر است~نهمین داستانک»
    «تراژدی»

    «پانزدهم ماه برگ‌ها زرد، یازدهمین سال.»
    آخرین حرفی که پدر قبل از مرگ به من زد عجیب مرا لرزاند.
    او گفت: «مرگ مثل یه سفر طولانیه که برگشتی نداره. یه سفر طولانی که اگه خودت می‌خواستی می‌شد خوب باشه. مرگ یه سفره؛ مثل تموم مسافرتایی که باهم رفتیم ؛ فقط تنها فرقش اینه که با هم نمیریم و باهم یه‌جا نیستیم و برای تفریح نمیریم.»
    پدر راست می‌گفت. مرگ سفری بود که بارش همان کارهایی بود که کردیم و نکردیم. کارهایی که خوب بود و بد. مرگ همان سفری‌ست که همه باید برویم. نه دسته‌جمعی؛ بلکه تک‌نفری.
    باباجان لحظه‌ای که داشتیم به مرگ پدر نزدیک می‌شدیم، به پدر گفت: «آروم بخواب. این خوابی که میشی بیداری نداره. این سفری که میری برگشتی نداره. فقط پنجشنبه‌ها که میایم پیشت بیدار بمون.»
    و مادرجان هم که همراه مادر اشک می‌ریختند، گفت: «پسرم! یه روزی برامون خاطره میشی؛ اما بدون اگه یه روز به یادت نبودیم به این معنی نیست که از قلبمون پر کشیدی. تو همیشه توی قلب همه‌مون می‌مونی. توی قلب من و بابات و زنت و بچه‌ت و هرکی بهش خوبی و بدی کردی. تو هیچ‌وقت از یادمون نمیری. همه‌مون تو رو با یه خاطره‌ی خوب یا بد به یاد داریم.»
    و یادم است که پدر همان موقع اشهدش را گفت و سفرش آغاز شد. آه پدر! یادت به‌خیر. امیدوارم ببینی که من و اشک‌هایم به یادت هستیم!
     
    Morteza4444, FATEME078 و Ghazalhe.Sh از این پست تشکر کرده اند.