نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

هفته ای یک روز با پسر عمه ام ناصر| نیلوفر(دختر علی) کاربر انجمن نگاه دانلود

شروع موضوع توسط نيلوفر.ر ‏29/5/18 در انجمن داستانک

  1. نيلوفر.ر

    نيلوفر.ر کاربر فعال عضو انجمن

    955
    15,639
    امتیاز:
    661
    تاریخ عضویت:
    ‏17/12/16
    جنسیت:
    زن
    سلام:aiwan_lighft_blum:
    (شخصیت ها خیالی هستند)

    از امشب هر هفته در خدمت شما هستم ، یعنی هستیم . من و ناصر .:aiwan_light_gamer1:
    بذارین خودمو معرفی کنم.من مصطفی هستم دانشجوی رشته ی ادبیات پیام نور.
    ناصر پسر عمه ی من متفاوت ترین موجودیه که تا حالا دیدم.گاهی داخل خونه روی مبل پذیرایی با کت و شلوار و کروات لم می ده انگار قراره رییس جمهور فرانسه رو ملاقات کنه، گاهی هم تو مهمونی دوستان لباساشو همون اول مهمونی در میاره و راحت با شلوارک و زیر پیراهنی سفید یا طوسی روی مبل لم میده.تا حالا با زیر پیراهن رنگ دیگه ندیدمش.تو مهمونی های رسمی هم که معلوم نیست چه تیپی قراره بزنه.هنوز من و بچه های فامیل راز تیپ زدنشو نفهمیدیم ، حتی در مورد نوع لباسی که قراره بپوشه شرط بندی می کنیم ( می دونم شرط بندی خوب نیست اما من که عاشق شرط بندی هستم).
    نظراتش رنگین کمانیه برای خودش.
    دیپلم ریاضی ، فوق دیپلم تربیت معلم، لیسانس مدیریت و فوق فیزیک داره!نوبریه برای خودش.
    شغلش نمی دونم چیه! باورکنین.حالا بعدا از قیافه ی این خوش تیپ فامیل هم حرف می زنم.
    از امشب هر هفته برای شما از ناصر ونظراتش می گم.امیدوارم خوشتون بیاد.
    نظری داشتین تو پروفایل نویسنده بگین.:aiwan_light_good2:
     
    مروارید 781, فاطمه صفارزاده, Arusha و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. نيلوفر.ر

    نيلوفر.ر کاربر فعال عضو انجمن

    955
    15,639
    امتیاز:
    661
    تاریخ عضویت:
    ‏17/12/16
    جنسیت:
    زن
    عكس پروفايل
    به ناصر گفتم : بيا يه عكس خوشگل از من بنداز مى خوام بذارم تو پروفايلم كشته و مرده جمع كنم.
    خنديد و گفت : دخترى كه عاشق توى لاغر مردنى با اين ته ريش سيخ سيخى تنك بشه حتما يا دهه ى چهارم زندگيشو مى گذرونه يا جراحى زيبايى لازمه.
    گفتم : ناصر تو فقط عكس بنداز پيامداش با خودم .
    ابرو هاى كوتاه و چشماى عسليش دو تا هشت خوشگل تو صورتش درست كردند وقتى پرسيد : چه پى امدى پسر، نكنه فكر كردى قراره عكستو براى سازمان سيا بفرستى يا براى اف بى اى يا نه قراره برات دعوتنامه ى شركت در اجلاس…
    غريدم : ناصر بى خيال شو عكس نخواستم ، ضد حال.
    با گوشيم يه عكس از نيم رخش گرفت و گفت : بيا اينم يه عكس خوشگل كه ابرو دارى بكنه برات .اما از من به تو نصيحت مصطفى ، كسى كه خاطرخواه عكس پروفايلت بشه يه ليست بلند بالا از عشق هاى جور واجور داره داداش. تو اين تلگرام و ايتا و سايت و كوفت و مرض دنبال حقيقت و عشق نباش داداشم .
    حالا زود برو گم شو مى خوام كمى با مولانا عشق كنم .
    بعد بى توجه به من مثنوى مولانا را از كتابخونه ى اتاقش برداشت و روى مبل روبروى تلويزيون ولو شد. ناصر بود ديگه با كسى تعارف نداشت.
     
    مروارید 781, فاطمه صفارزاده, Arusha و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. نيلوفر.ر

    نيلوفر.ر کاربر فعال عضو انجمن

    955
    15,639
    امتیاز:
    661
    تاریخ عضویت:
    ‏17/12/16
    جنسیت:
    زن
    سیاست و ...
    یه تی شرت دیدم خیلی خوشگل ، تن خورش عالی بود.فقط یک ایراد داشت مال ترکیه بود.
    البته من از اون وطن پوشای غیرتی نیستم فقط از ناصر می ترسم.
    چرا ناصر؟ ناصر چه ربطی به ترکیه و لباس من داره؟
    خب ناصر از ترکیه به شدت متنفره از فیلم هاش. موسیقیش. کشورش و هرچی به ترکیه برگرده.
    چند بار بهش گفتم اقا ناصر سیاست ترکیه چه ربطی به فرهنگ و هنر و کشورش داره.
    اهان نگفتم چرا متنفره؟ ازوقتی که دید دولت ترکیه یه بوم و چند هواست جوش اورد.
    می گـه :از اینکه یه کشور هم خودشو طرفدار مسلمونها نشون بده هم برعلیه اشون با دیگران دست بده ، متنفرم.
    سر همین ماجرای سوریه و امریکا اینجوری شده.
    خب به عصبانیتش حق می دم اما نمی دونم دولت ترکیه و سیاستهاش چه ربطی به لباس و فرهنگ و فیلم هاش داره.
    اگه شما ربطشو فهمیدین منم فهمیدم.
    چکار می شه کرد ناصره دیگه.
    حالا باید بخاطر حساسیت بی خود اقا از این تی شرت بگذرم.
    می گم بخرم اما جلوی ناصر نپوشم .خوبه به نظرتون؟
    نه یه دفعه میبینه و توخیابونم باشم لباسو تو تنم پاره می کنه اونوقت خر بیار و باقالی جمع کن.
    ناصره دیگه .
     
    مروارید 781 و Arusha از این پست تشکر کرده اند.
  4. نيلوفر.ر

    نيلوفر.ر کاربر فعال عضو انجمن

    955
    15,639
    امتیاز:
    661
    تاریخ عضویت:
    ‏17/12/16
    جنسیت:
    زن
    تیپ مهمونی
    هر سال اقا رضا یکی از اعضای مسجد محل افطاری می ده اونم تو مسجد.

    برای امشب افطاری اعلام شده بود. رفتم پیش ناصر و گفتم زود باش الان اذان می دن . صدای سوت زدنش از حموم اومد:
    - میام مصطفی اینقدر شلوغ نکن هنوز30 دقیقه وقت داریم.
    نشستم پای برنامه ی ماه عسل .اقا با یه حوله دور کمر بیرون اومد و گفت :
    - افطاری تومسجد مزه می ده .حال می ده همه ی اهل محل رو بعد یه سال می بینی.
    فقط نگاش کردم. رفت تواتاق.
    به ساعت پایین تلویزیون خیره شدمو بلند گفتم :
    ناصر بجنب..دیر شد.
    اومد بیرون .فازم سه پیچ پرید .اینجوری می خواست بیاد؟!
    کت وشلوار خردلی روشن، زیرش تی شرت سفید با جوراب سفید.هیچ وقت فکر نمی کردم رنگ خردلی جالب باشه اما به ناصر قد بلند و سفید با موهای قهوه ای خیلی می اومد . مثل مدل های ایتالیایی شده بود . نه اون برنزه های قلابی.
    _ ناصر اینجوری می خوای بیای افطاری؟ افطاریه نه عروسی.
    بی اعتنا دوپره دستمال تو جیبش گذاشت و رفت تا کفش قهوه ایشرو بپوشه.
    _ افطاری چیش از عروسی کمتره؟ سالی یه بار قرار خونه ی خدا بریم مهمونی ...نباید درست لباس بپوشیم.اصلا خوش دارم با خدا عشق کنم حرفیه؟
    خب...حرفی نبود.
    ناصر بود دیگه .ناصر و عقیده های بکر خودش. فقط خدا کنه دخترای محل نبیننش اونوقت از فردا اهل محل سایه اشو با تیر می زنن.
    یه پسر مجرد شاغل خونه دار خوش گل و خوش تیپ.
    خندید وگفت:
    خیلی تو بحرم نرو پسردایی .بریم دیر شد.
     
    مروارید 781 و Arusha از این پست تشکر کرده اند.
  5. نيلوفر.ر

    نيلوفر.ر کاربر فعال عضو انجمن

    955
    15,639
    امتیاز:
    661
    تاریخ عضویت:
    ‏17/12/16
    جنسیت:
    زن
    زن و فوتبال و کنکور
    امروز تو سالن روی چن تا بالش و پشتی لم داده بودم و فوتبال می دیدم.فرانسه و ارژانتین بود.منم عشق ارژانتینی بخصوص مسی با اون ریش حناییش.
    مشت مشت تخمه تو دهنم می ریختم و خورده نخورده ؛پوستشو فوت می کردم.
    ناصر بالای سرم روی مبل تکی و راحتش نشسته بود و گوشی به دست به چند از سوال های رسول پسر عمه عذرا که کنکور تجربی داده بود جواب می داد.
    (حالا فوتبال و کنکور بحث دیگه ای هست که بعدا راجبش حرف می زنم).
    جواب رسول رو که داد با پا ضربه ایی نه چندان اروم به شونه ام زد.
    - هی مصطفی بعد فوتبال اینجا رو جمع و جور می کنی.
    با گل زدن ارژانتین فریاد زدم و بالشی به پاش زدم.
    - گل ...باشه...باشه جمع می کنم.بعد فوتبال پرتغال که امشبه.
    می دونستم عاشق مارادوناست.نیم نگاهی به تلویزیون و نیم نگاهی به چشمای نیمه بسته ی ناصر داشتم که زنگ زدند.
    - ناصر ...جون مادرت برو درو باز کن .من ازجام پا نمی شم.
    غر غر کنان رفت اما از ضربه ای که نثار سرم کرد بی نصیب نموندم.
    خیلی زود برگشت.پرسیدم کی بود.
    لم داد و گفت : مزاحم.دختره صاف صاف تو چشم من زل زده می گـه سیب زمینی دارین.
    سیب زمینی اون باباته که به جای خریدنش تو رو می فرسته خونه ی جوون عزب سیب زمینی بگیری...ای کارد بخوره...
    با گل دوم فرانسه اخم کردم و فحش جون داری به خط حمله ی فرانسه دادم.
    - خب دوتا سیب زمینی دادن که اینهمه بد عنقی نداره پسر عمه.

    -مصطفی ..مصطفی تو چقدر ساده ای.امروز سیب زمینی،فردا پیاز،پس فردا برم لامپشونو ببندم و در خونه رو باز کنم و بعدش.. .دختره سریش بود و مکار مثل بقیه هم جنساش.
    هیچ وقت نفهمیدم چرا ناصر از جنس زن اینقدر متنفره.یعنی از سه تا چیز متنفر بود .حشرات.زن .گرما.
    به جز مادرمن و مادر خودش و عمه عذرا برای هیچ زنی ارزش قائل نبود.البته نه اینکه فکر کنین باهاشون بد حرف می زد یا تحقیر می کرد...نه...اصلا نمی ذاشت موجودی به نام زن یا دختر بهش نزدیک بشه.
    حتی از دختر بچه ها هم دوری می کرد.
    هیچ وقت نگفت چرا.اما تو این دور و زمونه گاهی به ناصر حق می دم.فقط گاهی.وقتی تو تاکسی این جنس لطیف شماره موبایل تو جیب کتم می ذاره یا تو مکان عمومی با سوال مسخره قصد دوستی دارن به ناصر حق می دم.
    من و ناصر متعلق به سرزمینی هستیم که ز مانی نجابت و حیای زنانش دل از مردان نجیب و مغرور می برد.
    مثل هوای پاک،مثل نابودی جنگل ها، مثل.....این زنان و مردان هم دارن کم و کمتر می شن.چه حیف.
    - مصطفی داداش سومیشو داشته باش.
    و باز هم فرانسه گل زد.اخ یعنی ارژانتین قراره حذف بشه.
     
    مروارید 781 و Arusha از این پست تشکر کرده اند.