نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

♥شَهید اِبراهیمِ هادی(بفرمایید لطفاً)♥

شروع موضوع توسط nilofar.gh ‏30/4/18 در انجمن متفرقه بیوگرافی ها

آیا قبل از ورود به این تاپیک با ایشون آشنایی داشتید؟کتاب سلام بر ابراهیم رو خوندید؟

  1. آره_آره

    19.5%
  2. نه_نه

    64.4%
  3. آره_نه

    16.1%
  4. نه_آره

    0 رای
    0.0%
  1. nilofar.gh

    nilofar.gh کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,176
    44,593
    امتیاز:
    856
    تاریخ عضویت:
    ‏20/8/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    عاشِـ♏ـقِش بودن
    محل سکونت:
    سرزمین عُشـ♥ــاق
    سلام و‌ درود
    بنده یه مدتِ نسبتاً طولانی انجمن نبودم و همین هم باعث شد از این تایپک ارزشمند غافل بمونم اما به امید خدا از همین الان میندازمش رو روال قبل و ان شاءالله شماهم کمک کنید.

    پ.ن دوستان به علت این که موندن من تو انجمن همیشگی نیست از یه نفر که ابراهیم رو بشناسه و بهش علاقمند باشه دعوت میکنم که برای مدتی همراه من و پس از اون به تنهایی تایپک رو‌ بچرخونه،چرا که نمیخوام هیچ وقت تایپک ثابت بمونه و خاک بخوره.کسانی که مایل هستند تو صفحه‌م اعلام کنن،با تشکر.
    15 اسفند 97
    3:18 دقیقه بامداد روز چهارشنبه
     
    آخرین ویرایش: ‏6/3/19
    فاطـمه زهـرا, deimos, *Z_gharib-tous_T* و 7 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. nilofar.gh

    nilofar.gh کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,176
    44,593
    امتیاز:
    856
    تاریخ عضویت:
    ‏20/8/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    عاشِـ♏ـقِش بودن
    محل سکونت:
    سرزمین عُشـ♥ــاق
    ما را که تو منظوری
    خاطر نرود جایی..


    [​IMG]
    چه آرزوهای قشنگی می کردند و چقدر زیبا اجابت می شد...
    .
    حاج احمد آرزو کرده بود:
    "بدست شقی ترین انسانهای روی زمین یعنی
    اسرائیلی ها کشته بشم"
    و حالا دست اونهاست...
    .
    حاج همت از خدا خواسته بود:
    "مثل مولایم بدون سر وارد بهشت بشم"
    ترکش خمپاره سرش رو برد...
    .
    #ابراهيم_هادي همیشه می گفت:
    "دوست دارم مثل حضرت زهرا گمنام باشم"
    سالها پیکرش مفقود شده...
    .
    آقا مهدی باکری می گفت از خدا خواستم:
    "بدنم حتی یک وجب از خاک زمین رو اشغال نکنه"
    آب دجله او رو برای همیشه با خودش برد...
    .
    حاج آقا ابوترابی در مسیر پیاده روی مشهد
    می گفت آرزو دارم:
    "در جاده عشق (مشهد) از دنیا برم"
    تو همون مسیر خدا بردش و روز شهادت امام رضا در جوار امام رضا دفن شد...
    .
    .
    .
    میخواستن
    میشد...
    میخوایم
    نمیشه...
    چه کار کردیم با این دل ها...
    15 اسفند 97
    3:23 دقیقه بامدادِ روز چهارشنبه
     
    Mymoon99, فاطـمه زهـرا, deimos و 8 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. nilofar.gh

    nilofar.gh کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,176
    44,593
    امتیاز:
    856
    تاریخ عضویت:
    ‏20/8/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    عاشِـ♏ـقِش بودن
    محل سکونت:
    سرزمین عُشـ♥ــاق
    [​IMG]

    پیوند الهی
    عصر یکی از روز ها بود.ابراهیم از سر کار به خانه می آمد.وقتی وارد کوچه شد برای یک لحظه نگاهش به پسر همسایه افتاد.با دختر جوان مشغول صحبت بود.پسر،تا ابراهیم را دید بلافاصله از دختر خداحافظی کرد و رفت!می خواست نگاهش به نگاه ابراهیم نیفتد.چند روزبعد دوباره این ماجرا تکرار شد.این بار تا می خواست از دختر خداحافظی کند،متوجه شد که ابراهیم در حال نزدیک شدن به آن هاست.دختر سریع به طرف دیگر کوچه رفت و ابراهیم در مقابل آن پسر قرار گرفت.ابراهیم شروع کرد به سلام وعلیک کردن و دست دادن.پسر ترسیده بود اما ابراهیم مثل همیشه لبخندی بر لب داشت.قبل از اینکه دستش را از دست او جدا کند باآرامش خاصی شروع به صحبت کرد وگفت:ببین،تو کوچه و محله ما این چیز ها سابقه نداشته.من،تو و خانواده ات روکامل می شناسم،تو اگه واقعاََ این دختر رو می خوای من با پدرت صحبت می کنم که …
    جوان پرید تو حرف ابراهیم و گفت:نه،تو رو خدا به بابام چیزی نگو،من اشتباه کردم،غلط کردم،ببخشیدو…
    ابراهیم گفت:نه!منظورم رو نفهمیدی ،ببین،پدرت خونه بزرگی داره،تو هم که تو مغازه او مشغول کار هستی،من امشب تو مسجد با پدرت صحبت می کنم.انشاءالله بتونی با این دختر ازدواج کنی،دیگه چی می خوای؟جوان که سرش را پائین انداخته بود خیلی خجالت زده گفت:بابام اگه بفمه خیلی عصبانی می شه
    ابراهیم جواب داد:پدرت با من،حاجی رو من می شناسم،آدم منطقی و خوبیه.جوان هم گفت:نمی دونم چی بگم،هر چی شما بگی.بعد هم خداحافظی کرد و رفت.شب بعد از نماز،ابراهیم در مسجد با پدر جوان شروع به صحبت کرد.اول از ازدواج گفت و اینکه اگر کسی شرایط را داشته باشد و همسر مناسبی پیدا کند،باید ازدواج کند.در غیر اینصور اگر به حرام بیفتد باید پیش خدا جوابگو باشد.
    و حالا این بزرگتر ها هستند که باید جوان ها را در این زمینه کمک کنند.حاجی حرف های ابراهیم را تأیید کرد.اما وقتی حرف از پسرش زده شد اخم هایش رفت تو هم!
    ابراهیم پرسید:حاجی اگه پسرت بخواد خودش رو حفظ کنه و تو گـ ـناه نیفته،اون هم تو شرایط جامعه،کار بدی کرده؟
    حاجی بعد از چند لحظه سکوت گفت:نه!
    فردای آن روز مادر ابراهیم با مادر آن جوان صحبت کرد و بعد هم با مادر دختر و بعد…
    یک ماه از آن قضیه گذشت،ابراهیم وقتی از بازار برمی گشت شب بود.آخر کوچه چراغانی شده بود.لبخند رضایت بر لبان ابراهیم نقض بست.
    رضایت،بخاطر اینکه یک دوستی شیطانی را به یک پیوند الهی تبدیل کرده.این ازدواج هنوز هم پا برجاست و این زوج زندگیشان را مدیون برخورد خوب ابراهیم با این ماجرا می دانند

    از این اتفاق‌های خوب نصیب ما هم کن آقا ابراهیم ❤
     
    Delaram7997, فاطـمه زهـرا, deimos و 9 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. nilofar.gh

    nilofar.gh کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,176
    44,593
    امتیاز:
    856
    تاریخ عضویت:
    ‏20/8/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    عاشِـ♏ـقِش بودن
    محل سکونت:
    سرزمین عُشـ♥ــاق
    [​IMG]
    مذهبی بودم

    کارم شده بود چیک و چیک!
    سلفی و یهویی..
    عکس های مختلف با چادر و روسری لبنانی!
    من و دوستم یهویی توی کافی شاپ
    من و زهرا یهویی گلزار شهدا

    من و خواهرم یهویی سرخه حصار
    عکس لبخند با عشـ*ـوه های ریز دخترکانه..
    دقت میکردم که حتما چال لپم نمایان شود در تمامی عکسها..

    کامنتهایم یک در میان احسنت و فتبارک الله احسن الخواهر!
    دایرکت هایم پرشده بود از تعریف و تجمید ها
    از نظر خودم کارم اشتباه نبود
    چرا که داشتم حجاب؛حجاب برتر!

    کم کم در عکسهایم رنگ و لعاب ها بالا گرفت تعداد مزاحم ها هم خدا بدهد برکت!

    کلافه از این صف طویل مزاحمت...
    یکبار از خودم جویا شدم چیست علت؟!
    چشمم خورد به کتابی..

    رویش نشسته بود خروارها خاک غفلت..
    هاا کردم.. و خاکها پرید از هر طرف.. "سلام بر ابراهیم" بود عنوان زیر خاکی من...

    ابراهیم هادی خودمان..
    همان گل پسر خوشتیپ..
    چارشانه و هیکل روی فرم و اخلاق ورزشی..
    شکست نفس خود را..

    شیک پوشی را بوسید و گذاشت کنج خانه.. ساک ورزشی اش هم تبدیل شد به کیسه پلاستیکی!
    رفتم سراغ اینستا و پستها
    نگاهی انداختم به کامنتها
    80 درصدش جنس مذکر بود!!!

    با احسنت ها و درودهای فراوان!
    لابه لای کامنتها چشمم خورد به حرفهای نسبتا بودار برادرها!
    دایرکت هایم که بماند!
    عجب لبخند ملیحی..
    عجب حجب و حیایی...
    انگار پنهان شده بود پشت این حرفهای نسبتا ساده

    عجب هلویی..
    عجب قند و نباتی ای جان!
    از خودم بدم امد
    شرمسار شدم از اینهمه عشـ*ـوه و دلبری..

    شهید هادی کجا و من کجا!
    باید نفس را قربانی میکردم..
    پا گذاشتم روی نفس و خواستم کمی بشوم شبیه ابراهیم ها...

    پست ها را حذف کردم و نوشتم ، از شهدا و پرورش نفسشان...

    «شما رو‌نمیدونم ولی من گریه‌م گرفت
    اول داستان انتظار نداشتم به ابراهیم خودمون ختم بشه»

    1:23 بامداد روز چهارشنبه 22 اسفند 97​
     
    Delaram7997, فاطـمه زهـرا, deimos و 7 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. nilofar.gh

    nilofar.gh کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,176
    44,593
    امتیاز:
    856
    تاریخ عضویت:
    ‏20/8/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    عاشِـ♏ـقِش بودن
    محل سکونت:
    سرزمین عُشـ♥ــاق
    [​IMG]
    سلام به همه‌ی نگاه‌ی‌های عزیز :biggfgrin:بخصوص اونایی که رفیقیم :aiwaffn_light_blum:
    دوستای که لطف میکنن و به تایپک خودشون میان خواهشمندم تایپک رو‌ پیگیری کنید
    هم واسه پست‌های بعد هم واسه اینکه:

    خبرهای خوبی دررابطه با آقاابراهیم تو انجمن هست،پس ما باشید Hapydancsmil
     
    Delaram7997, فاطـمه زهـرا, deimos و 4 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. nilofar.gh

    nilofar.gh کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,176
    44,593
    امتیاز:
    856
    تاریخ عضویت:
    ‏20/8/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    عاشِـ♏ـقِش بودن
    محل سکونت:
    سرزمین عُشـ♥ــاق
    [​IMG]
    یک شب به اصرار من به جلسه عید الزهرا رفتیم. فکر می کردم ابراهیم که عاشق حضرت صدیقه است خیلی خوشحال می شود.
    مداح جلسه، مثلا برای شادی حضرت زهرا (س) حرفهای زشتی را به زبان آورد! اواسط جلسه ابراهیم به من اشاره کرد و با هم از جلسه بیرون رفتیم.
    در راه گفتم: فکر می کنم ناراحت شدید درسته!؟
    ابراهیم در حالی که آرامش همیشگی را نداشت رو به من کرد و در حالیکه دستش را با عصبانیت تکان می دادگفت:«توی این مجالس خدا پیدا نمیشه

    همیشه جایی برو که حرف از خدا و اهل بیت باشه.»
    چند بار هم این جمله را
    تکرار کرد.
     
    مهربانوی ایرانی, Delaram7997, zansia و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. nilofar.gh

    nilofar.gh کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,176
    44,593
    امتیاز:
    856
    تاریخ عضویت:
    ‏20/8/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    عاشِـ♏ـقِش بودن
    محل سکونت:
    سرزمین عُشـ♥ــاق
    [​IMG]
    چهارم مهر سال 1395 که مصادف با روزهای اغازین هفته دفاع مقدس هم بود ، در یک حرکت بسیار ارزشمند توسط نائب رئیس فدراسیون جهان wbpf (استاد امیر بیات) کاپ قهرمانی مسابقات آسیایی 2016 بوتان را که چندی پیش توسط دلیرمردان کشورمان با اقتدار کسب شده بود به همراه جمعی از قهرمانان ملی و مربیان محترم تیم اعزامی به مسابقات آسیایی بوتان 2016 و البته با حضور افتخاری پدر پرورش اندام کشور یعنی ابوالقاسم کاکولی ، این کاپ که ارزش معنوی بالایی برای کشور دارد را از طرف جامعه پرورش اندام کشور به خانواده شهید ورزشکار و پهلوان ابراهیم هادی از شهدای شاخص دفاع هشت سال دفاع مقدس و رزمندگان گردان کمیل لشکر بیست و هفت محمد رسول الله (صلی الله علیه واله وسلم ) تقدیم کردند ، در این جلسه استاد امیر بیات به تجلیل از شهدا و ارزشهای یادگاران دفاع مقدس ایراد سخن کردند و این اقدام را ناقابل ترین کار ممکن در مقابل جانفشانی این بزرگوارن دانستند ، ایشان همچنین جنگیدن جوانان در خط مقدم ورزش و خط مقدم جبهه را یکسان خواندند و از خانواده شهید هادی نیز برای خودشان و جامعه پرورش اندام کشور طلب دعای خیر کردند.

    برادر ارشد شهید ابراهیم هادی نیز ضمن قدردانی از این حرکت ارزشمند از جامعه پرورش اندام کشور خصوصا لستاد امیر بیات بسیار تقدیر و تشکر کردند و به رسم یاد بود کتاب ارزشمند خاطرات آن شهید بزرگوار را که بیش از 100 بار تجدید چاپ شده بود را به تک تک اعضا اهدا کردند.
    هماهنگی جلسه توسط امیر حسینی نایب رییس بدنسازی شهرستان پردیس صورت پذیرفت و از دیگر عزیزان حاضر در جلسه ، مربیان محترم تیم سید محمود لاله گون و حاج مرتضی اینانلو بودند.


     
    مهربانوی ایرانی, Delaram7997, zansia و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. nilofar.gh

    nilofar.gh کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,176
    44,593
    امتیاز:
    856
    تاریخ عضویت:
    ‏20/8/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    عاشِـ♏ـقِش بودن
    محل سکونت:
    سرزمین عُشـ♥ــاق
    دست‌نوشته‌های شهید آقا ابراهیم هادی

    [​IMG]
    [​IMG]
     
    مهربانوی ایرانی, ❤FZ❤ و Delaram7997 از این پست تشکر کرده اند.
  9. Delaram7997

    Delaram7997 کاربر نگاه عضو انجمن

    15
    1,073
    امتیاز:
    291
    تاریخ عضویت:
    ‏21/7/18
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    نصف جهان
    مسابقات قهرمانی باشگاه‌ها در سال ۱۳۵۵ بود. مقام اول مسابقات هم جایزه نقدی می‌گرفت هم به انتخابی کشور می‌رفت. ابراهیم در اوج آمادگی بود. هر کس یک مسابقه از او می‌دید این مطلب را تایید می‌کرد. مربیان می‌گفتند: امسال در ۷۴ کیلو کسی حریف ابراهیم نیست.

    مسابقات شروع شد. ابراهیم همه را یکی یکی از پیش رو بر می‌داشت. با چهار کشتی که برگزار کرد به نیمه نهایی رسید. کشتی‌ها را یا ضربه می‌کرد یا با امتیاز بالا می‌بُرد.

    به رفقایم گفتم: مطمئن باشید، امسال یه کشتی‌گیر از باشگاه ما می‌ره تیم ملی. در دیدار نیمه نهایی با اینکه حریفش خیلی مطرح بود، ولی ابراهیم برنده شد. او با اقتدار به فینال رفت.

    حریف پایانی او آقای «محمود . ک» بود. ایشان همان سال قهرمان مسابقات ارتش‌های جهان شده بود. قبل از شروع فینال رفتم پیش ابراهیم توی رختکن و گفتم: من مسابقه‌های حریفت رو دیدم. خیلی ضعیفه، فقط ابرام جون، تو رو خدا دقت کن. خوب کشتی بگیر، من مطمئنم امسال با تیم ملی انتخاب می‌شی.

    مربی، آخرین توصیه را به ابراهیم گوشزد می‌کرد درحالیکه ابراهیم بند‌های کفشش را می‌بست. بعد با هم به سمت تشک رفتند. من سریع رفتم و بین تماشاگر‌ها نشستم. ابراهیم روی تشک رفت. حریف ابراهیم هم وارد شد. هنوز داور نیامده بود. ابراهیم جلو رفت و با لبخند به حریفش سلام کرد و دست داد.

    حریف او چیزی گفت که متوجه نشدم. اما ابراهیم سرش را به علامت تایید تکان داد. بعد هم حریف او جایی را در بالای سالن بین تماشاگر‌ها به او نشان داد! من هم برگشتم و نگاه کردم. دیدم پیرزنی تنها، تسبیح به دست، بالای سکو‌ها نشسته. نفهمیدم چه گفتند و چه شد. اما ابراهیم خیلی بد کشتی را شروع کرد. همه‌اش دفاع می‌کرد. بیچاره مربی ابراهیم، اینقدر داد زد و راهنمایی کرد که صدایش گرفت. ابراهیم انگار چیزی از فریاد‌های مربی و حتی داد زدن‌های من را نمی‌شنید. فقط وقت را تلف می‌کرد!

    حریف ابراهیم با اینکه در ابتدا خیلی ترسیده بود، اما جرأت پیدا کرد. مرتب حمله می‌کرد. ابراهیم هم با خونسردی مشغول دفاع بود. داور اولین اخطار و بعد هم دومین اخطار را به ابراهیم داد. در پایان هم ابراهیم سه اخطاره شد و باخت و حریف ابراهیم قهرمان ۷۴ کیلو شد!

    وقتی داور دست حریف را بالا می‌برد ابراهیم خوشحال بود! انگار که خودش قهرمان شده! بعد هر دو کشتی‌گیر یکدیگر را بغـ*ـل کردند. حریف ابراهیم در حالی که از خوشحالی گریه می‌کرد خم شد و دست ابراهیم را بوسید! دو کشتی‌گیر در حال خروج از سالن بودند. من از بالای سکو‌ها پریدم پایین. با عصبانیت سمت ابراهیم آمدم. داد زدم و گفتم: آدم عاقل، این چه وضع کشتی بود؟ بعد هم از زور عصبانیت با مشت زدم به بازوی ابراهیم و گفتم: آخه اگه نمی‌خوای کشتی بگیری بگو، ما رو هم معطل نکن. ابراهیم خیلی آرام و با لبخند همیشگی گفت: اینقدر حرص نخور! بعد سریع رفت تو رختکن، لباسهایش را پوشید. سرش را پایین انداخت و رفت. از زور عصبانیت به در و دیوار مشت می‌زدم. بعد یک گوشه نشستم. نیم ساعتی گذشت. کمی آرام شدم. راه افتادم که بروم.

    جلوی در ورزشگاه هنوز شلوغ بود. همان حریف فینال ابراهیم با مادر و کلی از فامیل‌ها و رفقا دور هم ایستاده بودند. خیلی خوشحال بودند. یکدفعه همان آقا من را صدا کرد. برگشتم و با اخم گفتم: بله! آمد به سمت من و گفت: شما رفیق آقا ابرام هستید درسته؟ با عصبانیت گفتم: فرمایش؟!

    بی مقدمه گفت: آقا عجب رفیق بامرامی دارید. من قبل مسابقه به آقا ابرام گفتم شک ندارم که از شما می‌خورم، اما هوای ما را داشته باش، مادر و برادرام بالای سالن نشستند. کاری کن که ما خیلی ضایع نشیم. بعد ادامه داد: رفیقتون سنگ تموم گذاشت. نمی‌دونی مادرم چقدر خوشحاله. بعد هم گریه‌اش گرفت و گفت: من تازه ازدواج کرده‌ام. به جایزه نقدی مسابقه هم خیلی احتیاج داشتم، نمی‌دونی چقدر خوشحالم.

    مانده بودم که چه بگویم. کمی سکوت کردم و به چهره اش نگاه کردم. تازه فهمیدم ماجرا از چه قرار بوده. بعد گفتم: رفیق جون، اگه من جای داش ابرام بودم، با این همه تمرین و سختی کشیدن این کار رو نمی‌کردم. این کارا مخصوص آدمای بزرگی مثل آقا ابرامه.

    از آن پسر خداحافظی کردم. نیم نگاهی به آن پیرزن خوشحال و خندان انداختم و حرکت کردم. در راه به کار ابراهیم فکر می‌کردم. اینطور گذشت کردن اصلا با عقل جور در‌نمیاد! با خودم فکر می‌کردم پوریای، ولی وقتی فهمید حریفش به قهرمانی در مسابقه احتیاج دارد و حاکم شهر آن‌ها را اذیت کرده به حریفش باخت. اما ابراهیم...

    یاد تمرین‌های سختی که ابراهیم در این مدت کشیده بود افتادم. یاد لبخند‌های آن پیرزن و خوشحالی آن جوان. یکدفعه گریه‌ام گرفت. عجب آدمیه این ابراهیم!



    روزت مبارک مردترین مرد ایران

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

     
    مهربانوی ایرانی, ❤FZ❤ و nilofar.gh از این پست تشکر کرده اند.
  10. nilofar.gh

    nilofar.gh کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,176
    44,593
    امتیاز:
    856
    تاریخ عضویت:
    ‏20/8/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    عاشِـ♏ـقِش بودن
    محل سکونت:
    سرزمین عُشـ♥ــاق
    [​IMG]
    شمارش معکوس:aiwaffn_light_blum:
    سلام سلام عیدتون مبارک_ان شاءالله برای همه‌ی مردم از همه جهات این سال پر از خیر و پرکت باشه.:aiwan_light_give_rose:
    اما شمارش معکوس برای چیه؟عید که شده...:aiwan_light_lol:بله بلهیکماه دیگه تا سالروز تولد مرد بزرگ گمنام،آقا ابراهیم هادی:aiwan_light_heart:
    با ما همراه باشید که 1 اردیبهشت ماه اتفاقات قشنگی به مناسبت تولد این بزرگوار تو انجمن به راهه:campeon4542:

    در ضمن دوستان این دلارام جان عزیز که پست قبل رو براتون گذاشتن قراره تا اطلاع ثانوی با بنده همکار باشه و بعد از اون تایپک رو‌کلا خودشون اداره کنن.
    شب و روزتون پر خیر و برکت:aiwan_lggight_blum:
    1 فروردین 98
    پنجشنبه
    17:37​
     
    Delaram7997 و ❤FZ❤ از این پست تشکر کرده اند.