نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

داستان های جالب2

شروع موضوع توسط ZahraHayati ‏14/3/18 در انجمن داستانک

وضعیت موضوع:
موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)
  1. کوکیッ

    کوکیッ مدیر تالار سرگرمی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    18,996
    150,724
    امتیاز:
    1,221
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    شغل :
    دلقـک الـرعایا :)
    محل سکونت:
    •SнσмαƖα Lυмρυя•
    "جمع کن کاسه کوزه تو"

    در قدیم برای قمار بازی علاوه بر خانه هائی که در آن قمار راه می انداختند مکانهای مثل خرابه ها و پشت دروازه های شهر و روی پشت بام حمامها و جاهای کم رفت و آمد سفره هائی برای این کار گشوده میشد و گرداننده قمار را کاسه کوزه دار می گفتند

    کاسه کوزه سمبل این حرفه بشمار میرفت و غرض از کاسه ظرفی بود که از هر یک تومان بُرد , یک قران سهم گرداننده یا قمار خانه دار در آن انداخته میشد یعنی یک دهم مبلغ بُرد و کوزه نیز گلدان دهن باریک یا کوزه کوچکی بود که تاس را در آن ریخته و تکان داده و روی بساط می انداختند تا از یک تا شش چه رقمی بنشیند

    و البته هنگامی که کار به دعوا و چاقو کشی رسیده و آژان و پاسبان پست سر رسیده و به بساط قماربازها حمله می کردند اول کار آنها این بود که با لگدی کاسه و کوزه و بساط داخل سفره را به کناری پرت کرده و با گفتن جمع کن کاسه کوزه تو , همه اراذل را ریسه کرده و به کلانتری محل می بردند.
     
    Helen o.o و ஜ ℱαт℮мℯ ஜ از این پست تشکر کرده اند.
  2. کوکیッ

    کوکیッ مدیر تالار سرگرمی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    18,996
    150,724
    امتیاز:
    1,221
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    شغل :
    دلقـک الـرعایا :)
    محل سکونت:
    •SнσмαƖα Lυмρυя•
    "چرا من اینقدر فقیر هستم؟!"

    مرد فقیری از خدا سوال کرد: چرا من اینقدر فقیر هستم؟!
    خدا پاسخ داد: چون یاد نگرفته ای که بخشش کنی!


    مرد گفت: من چیزی ندارم که ببخشم
    خدا پاسخ داد: دارایی هایت کم نیست!
    یک صورت، که میتوانی لبخند بر آن داشته باشی!
    یک دهان، که میتوانی با آن از دیگران تمجید کنی و حرف خوب بزنی!
    یک قلب، که میتوانی به روی دیگران بگشایی!
    و چشمانی که میتوانی با آنها به دیگران با نیت خوب نگاه کنی!

    فقر واقعی فقر روحی است...
     
    Helen o.o و ஜ ℱαт℮мℯ ஜ از این پست تشکر کرده اند.
  3. کوکیッ

    کوکیッ مدیر تالار سرگرمی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    18,996
    150,724
    امتیاز:
    1,221
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    شغل :
    دلقـک الـرعایا :)
    محل سکونت:
    •SнσмαƖα Lυмρυя•
    " اعتماد به نفس"

    ﻣﺪﻳﺮ ﺷﺮﮐﺘﻰ ﺭﻭﻱ ﻧﻴﻤﮑﺘﻰ ﺩﺭ ﭘﺎﺭﮎ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﻴﻦ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺁﻳﺎ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﺷﺮﮐﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻭﺭﺷﮑﺴﺘﮕﻰ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﻫﺪ ﻳﺎ ﻧﻪ . ﺑﺪﻫﯽ ﺷﺮﮐﺖ ﺧﻴﻠﻰ ﺯﻳﺎﺩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺭﺍﻫﻰ ﺑﺮﺍﻯ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪﻥ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻭﺿﻌﻴﺖ ﻧﺪﺍﺷﺖ . ﻃﻠﺒﮑﺎﺭﻫﺎ ﺩﺍﺋﻤﺎً ﭘﻴﮕﻴﺮ ﻃﻠﺐ ﺧﻮﺩ ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﮔﺎﻥ ﻣﻮﺍﺩ ﺍﻭﻟﻴﻪ ﻫﻢ ﺗﻘﺎﺿﺎﻯ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﺑﺮﺍﺳﺎﺱ ﻗﺮﺍﺭﺩﺍﻫﺎﻯ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ .
    ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﭘﻴﺮﻣﺮﺩﻯ ﮐﻨﺎﺭ ﺍﻭ ﺭﻭﻱ ﻧﻴﻤﮑﺖ ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ : " ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻴﺎﺩ ﺧﻴﻠﯽ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻰ ."
    ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺷﻨﻴﺪﻥ ﺣﺮﻑﻫﺎﯼ ﻣﺪﻳﺮ، ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : " ﻣﻦ ﻣﯽﺗﻮﻧﻢ ﮐﻤﮑﺖ ﮐﻨﻢ."
    ﻧﺎﻡ ﻣﺪﻳﺮ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﻭ ﻳﮏ ﭼﮏ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻭ ﻧﻮﺷﺖ ﻭ ﺩﺍﺩ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺶ ﻭ ﮔﻔﺖ :
    " ﺍﻳﻦ ﭘﻮﻝ ﺭﻭ ﺑﮕﻴﺮ . ﻳﮏ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﻫﻤﻴﻦ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﻴﺎ ﺍﻳﻦﺟﺎ ﻭ ﺍﻭﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﻣﯽﺗﻮﻧﻰ ﭘﻮﻟﻰ ﮐﻪ ﺑﻬﺖ ﻗﺮﺽ ﺩﺍﺩﻡ ﺭﻭ ﺑﺮﮔﺮﺩﻭﻧﻰ ". ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺁﻥﺟﺎ ﺩﻭﺭ ﺷﺪ .
    ﻣﺪﻳﺮ ﺷﺮﮐﺖ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻭﺭﺷﮑﺴﺘﮕﻰ، ﻳﮏ ﭼﮏ ٥٠٠٠٠٠ ﺩﻻﺭﻯ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺶ ﺩﻳﺪ ﮐﻪ ﺍﻣﻀﺎﺀ ﺭﺍﮐﻔﻠﺮ ﺩﺍﺷﺖ، ﻳﮑﻰ ﺍﺯ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪﺗﺮﻳﻦ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﻴﻦ .

    ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩ : ﺣﺎﻻ ﻣﻲﺗﻮﻧﻢ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﻣﺎﻟﯽ ﺷﺮﮐﺖ ﺭﻭ ﺩﺭ ﻋﺮﺽ ﭼﻨﺪ ﺛﺎﻧﻴﻪ ﺑﺮﻃﺮﻑ ﮐﻨﻢ.
    ﺍﻣﺎ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﻓﻌﻼً ﭼﮏ ﺭﺍ ﻧﻘﺪ ﻧﮑﻨﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﺎﻱ ﺍﻣﻨﻰ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﺩ .
    ﻫﻤﻴﻦ ﮐﻪ ﻣﯽﺩﺍﻧﺴﺖ ﺍﻳﻦ ﭼﮏ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩ، ﺍﺷﺘﻴﺎﻕ ﻭ ﺗﻮﺍﻥ ﺗﺎﺯﻩﺍﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺠﺎﺕ ﺷﺮﮐﺖ ﭘﻴﺪﺍ ﮐﺮﺩ . ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺍﺯ ﻃﻠﺐﮐﺎﺭﺍﻥ ﺑﺮﺍﻱ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖﻫﺎﻯ ﻋﻘﺐﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻓﺮﺻﺖ ﺑﮕﻴﺮﺩ .

    ﭼﻨﺪ ﻗﺮﺍﺭﺩﺍﺩ ﺟﺪﻳﺪ ﺑﺴﺖ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﻓﺮﻭﺵ ﺑﺰﺭﮒ ﺩﺭﻳﺎﻓﺖ ﮐﺮﺩ . ﺩﺭ ﻋﺮﺽ ﭼﻨﺪ ﻣﺎﻩ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﺑﺪﻫﯽﻫﺎ ﺭﺍ ﺗﺴﻮﻳﻪ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺷﺮﮐﺖ ﺑﻪ ﺳﻮﺩﺁﻭﺭﻯ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺭﺳﻴﺪ .
    ﺩﻗﻴﻘﺎً ﻳﮏ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﭘﺎﺭﮎ ﺑﺮﺍﻳﺶ ﭘﻴﺶ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺑﺎ ﭼﮏ ﻧﻘﺪ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻪ ﭘﺎﺭﮎ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺭﻭﻯ ﻫﻤﺎﻥ ﻧﻴﻤﮑﺖ ﻧﺸﺴﺖ .
    ﺭﺍﮐﻔﻠﺮ ﺁﻣﺪ ﺍﻣﺎ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﻳﻦﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﭼﮏ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺎﺯﮔﺮﺩﺍﻧﺪ ﻭ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻣﻮﻓﻘﻴﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﮐﻨﺪ، ﭘﺮﺳﺘﺎﺭﻯ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺭﺍﮐﻔﻠﺮ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺯﺩ : ﮔﺮﻓﺘﻤﺶ ! ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﻣﺪﻳﺮ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :

    " ﺍﻣﻴﺪﻭﺍﺭﻡ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺍﺫﻳﺖ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ . ﺍﻳﻦ ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺍﺯ ﺁﺳﺎﻳﺸﮕﺎﻩ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﯽﮔﻮﻳﺪ ﮐﻪ ﺭﺍﮐﻔﻠﺮ ﺍﺳﺖ ."
    ﻣﺪﻳﺮ ﺗﺎﺯﻩ ﻓﻬﻤﻴﺪ ﺍﻳﻦ ﭘﻮﻝ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﻪ ﺷﺮﺍﻳﻂ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﻐﻴﻴﺮ ﺩﺍﺩ ﺑﻠﮑﻪ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩﺑﻪﻧﻔﺲ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺁﻣﺪﻩ ﺩﺭ ﺍﻭ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﻻﺯﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺠﺎﺕ ﺷﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ.

    ﻫﯿﭻﮔﺎﻩ ﺍﻣﯿﺪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺷﺮﺍﯾﻂ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﺪﻫﯿﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺗﻼﺵ ﺩﺳﺖ ﻧﮑﺸﯿﺪ...
     
    آخرین ویرایش: ‏21/3/18
    Helen o.o و ஜ ℱαт℮мℯ ஜ از این پست تشکر کرده اند.
  4. کوکیッ

    کوکیッ مدیر تالار سرگرمی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    18,996
    150,724
    امتیاز:
    1,221
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    شغل :
    دلقـک الـرعایا :)
    محل سکونت:
    •SнσмαƖα Lυмρυя•
    "چرا امیرکبیر حکم اعدام زن زیبای بابی را زودتر اجرا کرد؟"

    «خدمت بزرگ دیگری که امیرکبیر به اسلام و ایران کرد، تسریع در اعدام قره‌العین، و از بین بردن زمینهٔ دیدار آن زن فتّانه با ناصرالدین شاه جوان بود که زمام نفس خویش را در دست نداشت و ممکن بود دلباختهٔ ناز و غمزهٔ او شده و این امر کار پایان دادن به غائلهٔ ایران‌سوز بابیان را دچار مشکل سازد.»

    منبع: علی ابوالحسنی منذر، «اظهارات و خاطرات آیت‌الله حاج شیخ حسین لنکرانی درباره بابیگری و بهاییگری»
     
  5. کوکیッ

    کوکیッ مدیر تالار سرگرمی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    18,996
    150,724
    امتیاز:
    1,221
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    شغل :
    دلقـک الـرعایا :)
    محل سکونت:
    •SнσмαƖα Lυмρυя•
    "مدیر و شاگرد ویک سوال"

    ما درکلاس ۲۴نفر هستیم، معلم ما وقتی میخواد از کلاس بیرون بره به من میگه : خانم محمدی ، شما مبصر باش تا نظم کلاس بهم نریزه . . .
    وبه بچه ها میگه: بچه ها ، گوش به حرف مبصر کنید ، تا برگردم .
    شما میگید پیامبر(ص) از دنیا رفت وکسی را به جانشینی خودش انتخاب نکرد ، آیا پیامبر(ص) ، به اندازه معلم ما ، بلد نبود یک مبصر و یک جانشین بعد از خودش تعیین کند که نظم جامعه . . . اسلامی به هم نریزد ؟!
    جواب مدیر به دانش آموز شیعه: برو فردا با ولی ات بیا کارش دارم .
    دانش آموز رفت وفرداش با دوستش اومد.
    مدیرگفت: پس چرا ولیتو نیاووردی ، مگه نگفتم ولیتو بیار ؟
    دانش آموز گفت: این ولیه منه دیگه
    مدیرگفت: منظور من از ولی سرپرسته ، پدرته ، رفتی دوستتو آوردی؟
    دانش آموز گفت: نشد دیگه اینجا میگی ولی یعنی سرپرست ، پس چطور وقتی پیامبر میگه این علی ولی شماست میگید معنی ولی میشه دوست .
     
    Helen o.o از این پست تشکر کرده است.
  6. کوکیッ

    کوکیッ مدیر تالار سرگرمی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    18,996
    150,724
    امتیاز:
    1,221
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    شغل :
    دلقـک الـرعایا :)
    محل سکونت:
    •SнσмαƖα Lυмρυя•
    "سکه تقلبی"

    سفارش ناپذیری دکتر مصدق از دوستان و هم اندیشان و زیرکی او
    آقای مراد ریگی که در نهضت ملی وکیل سیستان بود و به دکتر مصدق هم ارادت می ورزید. ایشان به اعتبار اینکه یکی از فرزندانش شاگرد من بود با هم دوستی و رفاقت داشیم و برایم روایت کرد که چند نفر از خوانین بلوچ در زد و خوردهای محلی زندانی شده بودند و به هر در زدم که آنها را آزاد کنم موفق نشدم، ناچار به عده ای از سران جبهه ملی از جمله دکتر عبدالله معظمی متوسل شدم و با هم قرار گذاشتیم که شب عید به خانه دکتر مصدق برویم و چون عازم سیستان بودم به عنوان تبریک سال نو و خداحافظی عیدی خود را که همانا آزادی خوانین بلوچ است از دکتر مصدق بخواهم و دیگران هم کمک کنند.
    تمام مقدمات فراهم شد و ما خدمت آقای دکتر مصدق رسیدیم ولی وقتی تقاضای عیدی کردم ایشان به تصور اینکه تبرکا سکه طلا می خواهم با خنده ای پذیرفتند که به من مرحمت کنند ولی گفتم عیدی من آزادی سران بلوچ است و الحق دکتر معظمی و و سایرین هم مساعدت کردند اما دکتر مصدق با قیافه جدی گفت:«آقای ریگی من در زندگی عادت نکرده ام به کسی سکه تقلبی بدهم» همه فهمیدند که مقصودمان برآورده نمی شود در برابر ظرافت طبع آن مرد بزرگ سر تعظیم فرود آوردیم.
     
  7. کوکیッ

    کوکیッ مدیر تالار سرگرمی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    18,996
    150,724
    امتیاز:
    1,221
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    شغل :
    دلقـک الـرعایا :)
    محل سکونت:
    •SнσмαƖα Lυмρυя•
    "مخلص ریش اقا"

    رعایا و کشاورزان قریه احمدآباد که همیشه روز عید به دیدن دکتر مصدق می رفتند و عیدی می گرفتند یکی از رندهای آنها پس از گرفتن سکه خود، عصر همان روز گریم می کندو ریش می گذارد به تصور اینکه مشغله نخست وزیری دکتر مصدق را به سرافت شناسائی وی نمی اندازد مجددا به منزل او می رود ولی دکتر مصدق که او را می شناسد به روی وی نمی آورد تا در موقع خداحافظی با دادن سکه ای دیگر دستی به ریش مصنوعی او می کشد و قدری از آن را می کند و می گوید مخلص ریش آقا هم هستیم!
     
  8. yeganeh83

    yeganeh83 حامی انجمن عضو انجمن

    159
    8,164
    امتیاز:
    506
    تاریخ عضویت:
    ‏12/2/18
    شغل :
    بی کار
    محل سکونت:
    بجنورد
    از یکی از دکتران سرشناس دنیا نقل شده که:
    سال ها پیش در بیمارستانی مشغول به کار بودم که دخترکی هفت ساله به آن بیمارستان آمد و معلوم شد که از بیماری بسیار نادر و خطرناکی رنج می برد و انگار که برادر پنج ساله ی او هم سال قبل این بیماری را داشته و به طرز معجزه آسایی خوب شده و خونش پادتن اون بیماری را داشته است پس من و استادم با او صحبت کردیم که آیا خون خودش را به خواهرش می دهد یا نه...او بعد از دقیقه ای فکر کردن گفت اگر حال خواهرم خوب می شود خونم را به خواهرم می دهم؛چند روز بعد در حالی که خون از رگ های پسرک به بدن دخترک تزریق میشد و رنگ دخترک به حالت عادی بر می گشت پسر با صورتی رنگ پریده از من پرسید:اقای دکتر از حالا چه قدر طول می کشد تا من بمیرم؟
    طفلکی منظور استاد را بد برداشت کرده بود فکر می کرد باید تمام خونش را بدهد
     
    Helen o.o از این پست تشکر کرده است.
  9. yeganeh83

    yeganeh83 حامی انجمن عضو انجمن

    159
    8,164
    امتیاز:
    506
    تاریخ عضویت:
    ‏12/2/18
    شغل :
    بی کار
    محل سکونت:
    بجنورد
    دختر و پسر جوانی که قرار بود در روز تولد دختر نامزد کنند باهم قرار ملاقات گذاشتن و دختر با هزار شوق و ذوق حاضر شد و به پارک رفت اما اونجا به جای حلقه یک خرس هدیه گرفت و خیلی خیلی عصبانی شد و خرس رو به وسط خیابان پرت کرد و گفت من فکر می کردم امروز حلقه میاری آقا رو باش خرس آورده برام.پسر لبخندی آرام زد و به وسط خیابان رفت تا خرس و برداره و دوباره بیاره برای دختر اما وسط جاده یه ماشین بهش زد و اون جا به جا تموم کرد و چند روز بعد در حالی که دخترک کنار قبر پسر گریه می کرد همون خرس معروف رو تو بغلش فشار داد که یهو با صدای موزیک ملایمی قلب خرسه باز شد و از توش یه حلقه بیرون اومد در حالی که زیرش نوشته شده بود تا عمر دارم فقط تو رو دوس دارم .بدون اینکه بدونه عمرش خیلی کوتاه تر از یه روزه
     
    Helen o.o از این پست تشکر کرده است.
وضعیت موضوع:
موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)