نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

داستان های جالب2

شروع موضوع توسط ZahraHayati ‏14/3/18 در انجمن داستانک

وضعیت موضوع:
موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)
  1. کوکیッ

    کوکیッ مدیر تالار سرگرمی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    18,996
    150,726
    امتیاز:
    1,221
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    شغل :
    دلقـک الـرعایا :)
    محل سکونت:
    •SнσмαƖα Lυмρυя•
    " نفت دارید؟"

    ساخته شده، و من افتخار داشتم که بعضی از اوقات، خشت منزل را می‌گذاشتم. علامه وقتی جلوی در رفت و برگشت، می‌لرزید. گفتم چرا می‌لرزید؟ ایشان گفتند که هوا سرد است. دلیل روشن نکردن بخاری را پرسیدم، گفتند که نفت ندارند!

    من به همراه پسر بزرگم عبدالجواد با ماشین رفتیم برای ایشان نفت آوردیم. وقتی نفت را در بخاری ریختیم و آن را روشن کردیم، مقداری که اتاق گرم شد، علامه گریه می‌کرد و دعایی به بنده فرمود که تا ابد خوشحال هستم. ایشان فرمود امیدواریم خدای متعال به شما توفیق دهد و شما را همیشه گرم نگه دارد، همان گونه که ما را گرم نگه داشتید....

    علامه طباطبایی حتی پول برای خرید نفت نداشتند. ایشان این طور زندگی کردند که توانستند چنین تفسیری بنویسند که خیلی‌ها نمی‌توانند مثل ایشان بنویسند.
     
  2. کوکیッ

    کوکیッ مدیر تالار سرگرمی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    18,996
    150,726
    امتیاز:
    1,221
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    شغل :
    دلقـک الـرعایا :)
    محل سکونت:
    •SнσмαƖα Lυмρυя•
    "سه جای که باید برویم"

    ثروتمندی از پنجره اتاقش به بیرون نگاه کرد و مردی را دید که در سطل زباله‌اش دنبال چیزی می‌گردد. گفت: خدا رو شکر فقیر نیستم.

    مرد فقیر اطرافش را نگاه کرد و دیوانه‌ای با رفتار جنون‌آمیز در خیابان دید و گفت: خدا رو شکر دیوانه نیستم.
    آن دیوانه در خیابان آمبولانسی دید که بیماری را حمل می‌کرد گفت: خدا رو شکر بیمار نیستم.
    مریضی در بیمارستان دید که جنازه‌ای را به سردخانه می‌برند. گفت: خدا رو شکر زنده‌ام.
    فقط یک مرده نمی‌تواند از خدا تشکر کند. چرا امروز از خدا تشکر نمی‌کنیم که یک روز دیگر به ما فرصت زندگی داده است؟

    برای اینکه زندگی را بهتر بفهمیم باید به سه مکان برویم:
    1. بیمارستان
    2. زندان
    3. قبرستان
     
    Helen o.o از این پست تشکر کرده است.
  3. کوکیッ

    کوکیッ مدیر تالار سرگرمی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    18,996
    150,726
    امتیاز:
    1,221
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    شغل :
    دلقـک الـرعایا :)
    محل سکونت:
    •SнσмαƖα Lυмρυя•
    "اسکناس وانسان مچاله"

    یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت.
    سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگاه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ و باز هم دست های حاضرین بالا رفت.

    این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید.
    و ادامه داد:
    در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم با ارزشی هستیم.
     
    Helen o.o از این پست تشکر کرده است.
  4. کوکیッ

    کوکیッ مدیر تالار سرگرمی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    18,996
    150,726
    امتیاز:
    1,221
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    شغل :
    دلقـک الـرعایا :)
    محل سکونت:
    •SнσмαƖα Lυмρυя•
    " الاغ پوست شیر"

    ﺍﻻﻏﯽ، ﭘﻮﺳﺖ ﺷﯿﺮﯼ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﯽﮐﺮﺩ
    ﻫﻤﻪ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯽﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺑﺖ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩ...
    ﻭ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻧﻌﺮﻩ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽﮐﺮﺩ.
    ﺭﻭﺑﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺗﺮﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ،
    ﻣﺪﺗﯽ ﻣﮑﺚ ﮐﺮﺩ
    ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺏ ﮔﻮﺵ ﮐﺮﺩ،
    ﺩﯾﺪ ﺻﺪﺍﯼ ﺍﻭ ﻓﺮﻕ ﻣﯽﮐﻨﺪ...
    ﺑﻪ ﺍﻻﻍ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ:
    «ﺍﮔﺮ ﺩﻫﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﯼ ﺷﺎﯾﺪ ﻣﺮﺍ ﻣﯽﺗﺮﺳﺎﻧﺪﯼ ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﻟﻮ ﺩﺍﺩﯼ ﺍﺣﻤﻖ!»

    ﯾﮏ ﺍﺣﻤﻖ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﻇﺎﻫﺮ ﺧﻮﺏ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻓﺮﯾﺐ ﺩﻫﺪ،
    اما ﺍﯾﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺕ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ...
    ﭼﻮﻥ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﺍﻭ،
    ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻟﻮ ﻣﯽﺩﻫﺪ...
     
    Helen o.o از این پست تشکر کرده است.
  5. کوکیッ

    کوکیッ مدیر تالار سرگرمی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    18,996
    150,726
    امتیاز:
    1,221
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    شغل :
    دلقـک الـرعایا :)
    محل سکونت:
    •SнσмαƖα Lυмρυя•
    "عابد و جوان"

    روزی حضرت عیسی (ع) از صحرایی می گذشت. در راه به عبادت گاهی رسید که عابدی در آنجا زندگی می کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد.
    در این هنگام جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود، از آنجا گذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند. همان جا ایستاد و گفت: خدایا من از کردار زشت خویش شرمنده ام. اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟! خدایا عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر.
    مرد عابد تا آن جوان را دید سر به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! مرا در قیامت با این جوان گـ ـناه کار محشور نکن. در این هنگام خداوند به پیامبرش وحی فرمود که به این عابد بگو:
    ما دعایت را مستجاب کردیم و تو را با این جوان محشور نمی کنیم، چرا که او به دلیل توبه و پشیمانی اهل بهشت است و تو به دلیل غرور و خودبینی، اهل دوزخ!
     
  6. کوکیッ

    کوکیッ مدیر تالار سرگرمی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    18,996
    150,726
    امتیاز:
    1,221
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    شغل :
    دلقـک الـرعایا :)
    محل سکونت:
    •SнσмαƖα Lυмρυя•
    "سلام با طعم نفت"

    یکی از بزرگان میگفت: ما یک گاریچی در محلمان بود، که نفت می برد و به او عمو نفتی می گفتند.
    یک روز مرا دید و گفت:
    سلام. ببخشید خانه تان را گازکشی کرده اید!؟
    گفتم: بله!
    گفت: فهمیدم. چون سلام هایت تغییر کرده است!
    من تعجب کردم، گفتم: یعنی چه!؟
    گفت:
    قبل از اینکه خانه ات گازکشی شود، خوب مرا تحویل می گرفتی، حالم را می پرسیدی. همه اهل محل همینطور بودند. هرکس خانه اش گازکشی میشود، دیگر سلام علیک او تغییر میکند...

    از اون لحظه، فهمیدم سی سال سلامم بوی نفت میداد. عوض اینکه بوی انسانیت و اخلاقیات بدهد.
    سی سال او را با اخلاق خوب تحويل گرفتم. خیال میکردم اخلاقم خوب است. ولی حالا که خانه را گازکشی کردم ناخودآگاه فکر کردم نیازی نیست به او سلام کنم.
     
    Helen o.o از این پست تشکر کرده است.
  7. کوکیッ

    کوکیッ مدیر تالار سرگرمی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    18,996
    150,726
    امتیاز:
    1,221
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    شغل :
    دلقـک الـرعایا :)
    محل سکونت:
    •SнσмαƖα Lυмρυя•
    "چرا قدرتم کم شده"

    مردی قوی هیکل در چوب بری استخدام شدوتصمیم گرفت خوب کار کند
    روز اول 18 درخت برید.رییسش به او تبریک گفت و اورا به ادامه کار تشویق کرد.روز بعد با انگیزه بیشتری کار کرد ، ولی 15 درخت برید.!!!!
    روز سوم بیشتر کار کرد،اما فقط 10 درخت برید.به نظرش امد که ضعیف شده
    پیش رییسش رفت .عذر خواست و گفت:
    نمی دانم چرا هرچه بیشتر تلاش می کنم،درخت کمتری می برم!
    رییس پرسید: آخرین بار کی تبرت را تیز کردی؟
    او گفت: برای این کار وقت نداشتم.تمام مدت مشغول بریدن درختان بودم !

    برای اینکه در دنیای رقابتی امروز همیشه حرفی برای گفتن داشته باشید ، باید برای به روز کردن خودتان وقت بگذارید ...
     
  8. کوکیッ

    کوکیッ مدیر تالار سرگرمی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    18,996
    150,726
    امتیاز:
    1,221
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    شغل :
    دلقـک الـرعایا :)
    محل سکونت:
    •SнσмαƖα Lυмρυя•
    "قهوه درس اخلاق"

    ﺯنی ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﺳﺘﺮﺍﻟﻴﺎ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭖ ﺑﺎﺯﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ،ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻠﺐ ﻣﺸﺘﺮﯼ ﻭ ﺿﻤﻨﺎ
    ﻭﺍﺩﺍﺭ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺭﻋﺎﯾﺖ ﺍﺩﺏ ﻭ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺑﺘﮑﺎﺭﯼ ﺑﺨﺮﺝ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺍﻋﻼﻡ ﮐﺮﺩ
    ﻧﺤﻮﻩ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﻭ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﺷﻤﺎ ﺭﻭﯼ ﻗﯿﻤﺖ ﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﺍﺛﺮ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩ:

    ﯾﮏ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﻗﻬﻮﻩ = ﭘﻨﺞ ﺩﻻﺭ
    ﯾﮏ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﻗﻬﻮﻩ ﻟﻄﻔﺎ = ٤ ﺩﻻﺭﻭ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺳﻨﺖ
    ﺻﺒﺢ ﺑﺨﻴﺮ ، ﻳﻚ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﻗﻬﻮﻩ ﻟﻄﻔﺎ = 4 ﺩﻻﺭ
    ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﺧﯿﺮ ، ﺭﻭﺯ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ ، ﯾﮏ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﻗﻬﻮﻩ ﻟﻄﻔﻦ = 3/5 ﺩﻻﺭ
    ﺑﺪﯾﻬﯽ ﺍﺳﺖ ﻫﻤﻪ ﺗﺮﺟﯿﺢ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﻣﻮﺩﺏﺗﺮ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﭘﻮﻝ ﮐﻤﺘﺮﯼ بدهند
     
    Helen o.o از این پست تشکر کرده است.
  9. کوکیッ

    کوکیッ مدیر تالار سرگرمی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    18,996
    150,726
    امتیاز:
    1,221
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    شغل :
    دلقـک الـرعایا :)
    محل سکونت:
    •SнσмαƖα Lυмρυя•
    "رازتلخی که شب عروسی دختر خانواده تا صبح پنهان ماند"

    آقا عیسی و خانواده‌اش تا از این نگرانی همسایه خبردار شدند برای رفع این مشکل و به رغم اینکه مادربزرگ خانواده در بستر بیماری سختی بوده و توان حرکت هم نداشت و هرگونه سر و صدابرایش آزار و اذیت محسوب می‌شد؛ پیشنهاد می‌کنند مجلس جشن مردانه در خانه ایشان وجشن خانم‌ها در خانه عروس خانم برگزار شود. همه وحتی اهالی محل نیز از شنیدن خبر این پیشنهاد و قراری که گذاشته شده است خوشحال می‌شوند.... چند روز بعد جشن عروسی برگزار می‌شود.



    سر و صدای صبحگاهی فردای شب جشن در کوچه عادی به نظر نمی‌رسد برخی از همسایه‌ها اول فکر می‌کنند شاید مربوط به رفت وآمدهای میهمانان دیشب عروسی است اما نه صدای گریه خانم‌ها هم می‌آید، نکند خدای ناکرده اتفاقی برای عروس وداماد یا میهمانان افتاده باشد... ساعتی بعد با حضور زنان و مردان محله و فامیل جنازه مادربزرگ که همزمان با برگزاری جشن عروسی در خانه آقا عیسی، چشم از جهان فروبسته بود برای کفن ودفن داخل تابوت گذاشته شده و روی دوش مردانبه غسالخانه شهر بـرده می‌ شود.... آن شب پاسی از شب گذشته آقا عیسی متوجه مرگ مادرش می‌شود، او از همسرش می‌خواهد که به احترام شادی همسایه‌ها سکوت کند وهیچ گونه عکس العملی که نشان از سوگواری باشد از خود نشان ندهد و شریک واقعی زندگی او را در این غصه تا صبح همراهی می‌کند..


    امروز با خودم فکر می کنم، آیا می‌شود امیدوار بود که در زندگی مدرنیته شهری امروز عاطفه‌های همسایگی به افول نرسیده باشد؟
     
    Helen o.o از این پست تشکر کرده است.
  10. کوکیッ

    کوکیッ مدیر تالار سرگرمی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    18,996
    150,726
    امتیاز:
    1,221
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    شغل :
    دلقـک الـرعایا :)
    محل سکونت:
    •SнσмαƖα Lυмρυя•
    "پادشاهی همه جا"

    مرد فقیری به شهری وارد شد، هنوز خورشید طلوع نکرده بود و دروازه شهر باز نشده بود.

    پشت در نشست و منتظر شد، ساعتی بعد در را باز کردند،تا خواست وارد شهر شود، جمعی او را گرفتند و دست بسته به کاخ پادشاهی بردند،
    هر چه التماس کرد که مگر من چه کار کردم، جوابی نشنید

    اما در کاخ دید که او را بر تخت سلطنت نشاندند و همه به تعظیم و اکرام او بر خاستند و پوزش طلبیدند.

    چون علت ماجرا را پرسید! گفتند:
    «هر سال در چنین روزی، ما پادشاه خویش را این گونه انتخاب می کنیم.»
    پادشاه کنونی که مرد فقیربود با خود اندیشید که داستان پادشاهان پیش را باید جست که چه شدند و کجا رفتند؟

    طرح رفاقت با مردی ریخت و آن مرد در عالم محبت به او گفت که:
    « در روزهای آخر سال، پادشاه را با کشتی به جزیره ای دور دست می برند که نه در آن جا آبادانی است
    و نه ساکنی دارد و آن جا رهایش می کنند. بعد همگی بر می گردند و شاهی دیگر را انتخاب می کنند.»

    محل جزیره را جویا شد و از فردای آن روز داستان زندگی اش دگرگون شد.

    به کمک آن مرد، به صورت پنهانی غلامان و کنیزانی خرید و پول و وسیله در اختیارشان نهاد تا به جزیره روند و آن جا را آباد کنند. کاخها و باغ ها ساخت.
    هرچه مردم نگریستند دیدند که بر خلاف شاهان پیشین او را به دنیا و تاج و تخت کاری نیست.

    چون سال تمام شد روزی وزیران به او گفتند:
    «امروز رسمی است که باید برای صید به دریا برویم.»

    :مرد داستان را فهمید، آماده شد و با شوق به کشتی نشست، او را به دریا بردند و در آن جزیره رها کردند و بازگشتند،

    غلامان در آن جزیره او را یافتند و با عزت به سلطنتی دیگر بردند!
     
    Helen o.o از این پست تشکر کرده است.
وضعیت موضوع:
موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)