نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

داستان های جالب2

شروع موضوع توسط ZahraHayati ‏14/3/18 در انجمن داستانک

  1. کوکیッ

    کوکیッ مدیر تالار سرگرمی + مدرس زبان عضو کادر مدیریت مدیر تالار مدرس زبان

    18,328
    137,507
    امتیاز:
    1,221
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    شغل :
    دلقـک الـرعایا :)
    محل سکونت:
    °Sʜᴏᴍᴀʟʟᴜʟᴜ°
    "موش و گربه"

    دو موش سر تقسیم پنیری دچار اختلاف شدند و نزد گربه ای رفتند تا با استفاده از ترازویی که داشت، پنیر را به طور مساوی بین آن ها تقسیم کند.
    گربه پنیر را به نحوی تقسیم کرد که یک تکه سنگین تر از تکه بعدی شد. پس از تکه سنگین مقداری جدا کرد و خورد. این بار تکه بعدی سنگین گردید .گربه دوباره از آن مقداری جداکرد و خورد. باز هم یکی از دو تکه پنیر از دیگری سنگین ترشد .گربه آنقدر این عمل را تکرار کرد تا تنها تکه ای کوچکی باقی ماند .
    پس گربه آخرین تکه را به موش ها نشان داد وگفت :
    این هم مزد کارم است وآن را بر دهان گذاشت و خورد و دو موش گرسنه با شکم گرسنه باز گشتند.

    این عاقبت کسانیست که مشکلاتشان را با دشمن در میان گذاشته و از او راه حل میخواهند

    امام على عليه السلام :
    اعتماد كردن به دشمن، عامل فريب خوردن [از او] است.
     
    satrika از این پست تشکر کرده است.
  2. کوکیッ

    کوکیッ مدیر تالار سرگرمی + مدرس زبان عضو کادر مدیریت مدیر تالار مدرس زبان

    18,328
    137,507
    امتیاز:
    1,221
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    شغل :
    دلقـک الـرعایا :)
    محل سکونت:
    °Sʜᴏᴍᴀʟʟᴜʟᴜ°
    "خار و جوانی"

    مولوی مثلی می آورد، می گوید: شخصی خاری را در سر راه مردم کاشته بود؛ این خار بزرگ شد.گفتند: آقا بیا این خار را بِکَن. گفت: دیر نمی شود، حالا می کَنیم، یک سال دیگر می کَنیم! سال بعد بوتۀ خار بزرگتر شد، ولی خا رکَن چطور؟ پیرترشده. گفتند: بیا بِکَن. گفت: دیر نمی شود، بعد می کَنیم. سال به سال بوتۀ خار بیشتر رشد می کرد، بیشتر ریشه می دوانید، تنه اش کلفت تر، خارهایش تیزتر و خطرش بیشتر می شود؛ امّا خارکن پیرتر و از نیرویش کاسته می شد. می خواهد بگوید: این ملکات رذیله، اخلاق فاسد، روز به روز در وجود تو مثل آن بوتۀ خار بیشتر رشد می کند، بیشتر ریشه می دواند، تنه اش کلفت تر، خارهایش تیزتر و خطرش بزرگ تر می شود، ولی تو خودت روز به روز پیرتر می شوی و از نیرویت کاسته می شود.
    وقتی که جوان هستی مثل یک آدم قوی و نیرومندی هستی که می خواهد یک نهال را بکند. به سرعت می کَنی، ریشه اش را هم می کنی، امّا وقتی که پیر شدی، مثل یک آدم سست قوه ای هستی که می خواهد یک درخت قوی را با دست خودش بکَند، هر چه زور می زند درخت از ریشه در نمی آید.
     
    satrika از این پست تشکر کرده است.
  3. کوکیッ

    کوکیッ مدیر تالار سرگرمی + مدرس زبان عضو کادر مدیریت مدیر تالار مدرس زبان

    18,328
    137,507
    امتیاز:
    1,221
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    شغل :
    دلقـک الـرعایا :)
    محل سکونت:
    °Sʜᴏᴍᴀʟʟᴜʟᴜ°
    "پسر گاندی"

    ﭘﺴﺮ ﮔﺎﻧﺪﯼ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ:
    ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻨﻔﺮﺍﻧﺲ ﯾﮏ ﺭﻭﺯﻩ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺩﺍﺷﺖ،
    ﺍﺯ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﺑﺮﺳﺎﻧﻢ،
    ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺭﺳﺎﻧﺪﻡ ﮔﻔﺖ:
    ﺳﺎﻋﺖ 5 ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ ﻣﻨﺘﻈﺮﺕ ﻫﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺮﮔﺮﺩﯾﻢ.
    ﻣﻦ ﺍﺯ ﻓﺮﺻﺖ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﺮﺩﻡ و ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺮﯾﺪ ﮐﺮﺩﻡ.
    ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻌﻤﯿﺮﮔﺎﻩ ﺑﺮﺩﻡ، ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺳﯿﻨﻤﺎ ﺭﻓﺘﻢ، ﺳﺎﻋﺖ 5:30 ﯾﺎﺩﻡ ﺁﻣﺪ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﭘﺪﺭ ﺑﺮﻭﻡ!!
    ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺳﺎﻋﺖ 6:00 ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ!!
    ﭘﺪﺭ ﺑﺎ ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﺮﺍ ﺩﯾﺮ ﮐﺮﺩﯼ؟!
    ﺑﺎ ﺷﺮﻣﻨﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻍ ﮔﻔﺘﻢ: ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﺒﻮﺩ، ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﻡ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻤﺎﻧﻢ!
    ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻪ ﻗﺒﻼ ﺑﻪ ﺗﻌﻤﯿﺮﮔﺎﻩ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺖ:
    «ﺩﺭ ﺭﻭﺵ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﻣﻦ ﺣﺘﻤﺎ ﻧﻘﺼﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﻻﺯﻡ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ "ﺭﺍﺳﺖ" ﺑﮕﻮﯾﯽ!!»
    ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﻔﻬﻤﻢ ﻧﻘﺺ ﮐﺎﺭ ﻣﻦ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
    ﺍﯾﻦ ﻫﺠﺪﻩ ﻣﺎﯾﻞ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ باره ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ!!
    ﻣﺪﺕ ﭘﻨﺞ ﺳﺎﻋﺖ ﻭ ﻧﯿﻢ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺵ ﺍﺗﻮمبیل ﻣﯽ ﺭﺍﻧﺪﻡ ﻭ ﭘﺪﺭﻡ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﺭﻭﻍ ﺍﺣﻤﻘﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻏﺮﻕ ﺩﺭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﻭ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺑﻮﺩ، ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ!!

    ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺭﻭﻍ ﻧﮕﻮﯾﻢ...
    ﺍﯾﻦ ﻋﻤﻞ ﻋﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﭘﺪﺭﻡ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻧﯿﺮﻭﻣﻨﺪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﮔﺬﺷﺖ 80 ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻡ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﺪﺍﻥ ﻣﯽﺍﻧﺪﯾﺸﻢ!!

    ﺩﺭ ﺟﻬﺎﻥ تنها ﯾﮏ ﺭﺍﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ آﻥ «ﺭﺍﻩ ﺭﺍستی» است.....!
     
    satrika از این پست تشکر کرده است.
  4. کوکیッ

    کوکیッ مدیر تالار سرگرمی + مدرس زبان عضو کادر مدیریت مدیر تالار مدرس زبان

    18,328
    137,507
    امتیاز:
    1,221
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    شغل :
    دلقـک الـرعایا :)
    محل سکونت:
    °Sʜᴏᴍᴀʟʟᴜʟᴜ°
    " سیاست یعنی چه؟"

    ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﭘﺪﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﺳﯿﺎﺳﺖ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﯽ؟
    ﭘﺪﺭ ﻣﯿﮕﻪ : ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ۱ ﻣﺜﺎﻝ ﺩﺭﻣﻮﺭﺩ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ
    ﺑﺰﻧﻢ ؛
    ﻣﻦ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﻫﺴﺘﻢ ؛
    ﭼﻮﻥ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﻭ ﻣﻦ ﺗﻌﯿﯿﻦ ﻣﯿﮑﻨﻢ .
    ﻣﺎﻣﺎﻧﺖ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻫﺴﺖ ﭼﻮﻥ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺍﻭﻥ
    ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻣﯿﮑﻨﻪ.
    ﮐﻠﻔﺘﻤﻮﻥ ﻣﻠﺖ ﻓﻘﯿﺮ ﻭ ﭘﺎ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﻫﺴﺖ ﭼﻮﻥ ﺍﺯ ﺻﺒﺢ
    ﺗﺎ ﺷﺐ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﺪﺍﺭﻩ.
    ﺗﻮ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﯼ ﭼﻮﻥ ﺩﺍﺭﯼ ﺩﺭﺱ ﻣﯿﺨﻮﻧﯽ ﻭ ﭘﺴﺮ
    ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ ﺍﯼ ﻫﺴﺘﯽ .
    ﺩﺍﺩﺍﺵ ﮐﻮﭼﯿﮑﺖ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺩﻭ ﺳﺎﻟﺶ ﻫﺴﺖ ﻧﺴﻞ ﺁﯾﻨﺪﻩ
    ﺍﺳﺖ ...
    ﭘﺴﺮﮎ ﻧﺼﻒ ﺷﺐ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﮐﻮﭼﯿﮑﺶ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ
    ﻣﯽ ﭘﺮﻩ ﻭ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻪ ﺯﯾﺮﺵ ﺭﻭ ﮐﺜﯿﻒ ﮐﺮﺩﻩ ﻣﯽ ﺭﻩ ﺗﻮﯼ
    ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺍﺏ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻪ ﭘﺪﺭﺵ ﺗﻮﯼ ﺗﺨﺖ
    ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﻫﺮ
    ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻧﻤﯿﺸﻪ .
    ﻣﯿﺮﻩ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ ﮐﻠﻔﺘﺸﻮﻥ ﮐﻪ ﺍﻭﻥ ﺭﻭ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﮐﻨﻪ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ
    ﺑﺎﺑﺎﺵ ﺑﺎ ﮐﻠﻔﺘﺸﻮﻥ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ !!!!!
    ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﺍﺯﺵ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﻪ ؛ ﭘﺴﺮﻡ ﻓﻬﻤﯿﺪﯼ
    ﺳﯿﺎﺳﺖ ﭼﯿﻪ ؟
    ﭘﺴﺮ ﻣﯿﮕﻪ :
    ﺑﻠﻪ ﭘﺪﺭ؛ ﺳﯿﺎﺳﺖ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﺗﺮﺗﯿﺐ ﻣﻠﺖ
    ﻓﻘﯿﺮ ﻭ ﭘﺎ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺪﻩ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺑﻪ
    ﺧﻮﺍﺏ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮ ﻫﺮﮐﺎﺭﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ
    ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻪ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺭﻭ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﮐﻨﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﻧﺴﻞ ﺁﯾﻨﺪﻩ
    ﺩﺍﺭﻩ ﺗﻮﯼ ﻛﺜﺎﻓﺖ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎ ﻣﯽ ﺯﻧﻪ
     
    satrika از این پست تشکر کرده است.
  5. کوکیッ

    کوکیッ مدیر تالار سرگرمی + مدرس زبان عضو کادر مدیریت مدیر تالار مدرس زبان

    18,328
    137,507
    امتیاز:
    1,221
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    شغل :
    دلقـک الـرعایا :)
    محل سکونت:
    °Sʜᴏᴍᴀʟʟᴜʟᴜ°
    "روزی زیاد با برکت"

    یکی از صالحان دعا می‌کرد :
    « پروردگارا ، در روزی ام برکت ده »

    کسی پرسید : چرا نمی‌گویی روزی ام ده ؟

    گفت : روزی را خداوند برای همگان ضمانت کرده است .
    اما من برکت را در رزق طلب می‌کنم . چیزی است که خدا به هر کس بخواهد می‌دهد
    ( نه به همگان ) .

    اگر در مال بیاید ، زیادش می‌کند .
    اگر در فرزند بیاید ، صالحش می‌کند .
    اگر در جسم بیاید ، قوی و سالمش می‌کند .
    و اگر در قلب بیاید ، خوشبختش می‌کند .
     
  6. کوکیッ

    کوکیッ مدیر تالار سرگرمی + مدرس زبان عضو کادر مدیریت مدیر تالار مدرس زبان

    18,328
    137,507
    امتیاز:
    1,221
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    شغل :
    دلقـک الـرعایا :)
    محل سکونت:
    °Sʜᴏᴍᴀʟʟᴜʟᴜ°
    "عالم کتک خور"

    مرحوم شیخ_جعفر_کاشف_الغطاء از بزرگ‏ترین فقیهان عالَم تشیّع بوده است، در حدّى که علماى بزرگ شیعه از قول او نقل کرده ‏اند که فرموده بود: اگر تمام کتاب‏هاى فقهى شیعه را در رودخانه بریزند و به دریا برود و شیعه دیگر یک ورق فقه دستش نباشد، من از اول تا آخر فقه شیعه را در سـ*ـینه ‏ام دارم، همه را بیرون مى‏ دهم تا دوباره بنویسند. مرجع هم شده بود.

    اهل علم و اصحاب سرّش فهمیدند که همسرش در خانه بداخلاقى مى ‏کند، ولى خیلى هم خبر از داستان نداشتند. این قدر در مقام جست‏وجو برآمدند تا به این نتیجه رسیدند که این مرد بزرگ الهى، این فقیه عالى ‏قدر گاهى که به داخل خانه مى ‏رود، همسرش حسابى او را کتک مى ‏زند.

    یک روز چهار پنج نفر جمع شدند و خدمتش آمدند گفتند: آقا ما داستانى شنیده ‏ایم از خودتان باید بپرسیم، آیا همسر شما گاهى شما را مى ‏زند؟!

    فرمود : بله، عرب است، قدرتمند هم هست، قوى البنیه هم هست، گاهى که عصبانى مى ‏شود، حسابى مرا مى ‏زند. من هم زورم به او نمى‏ رسد.

    گفتند: او را طلاق بدهید.گفت: نمى ‏دهم.گفتند: اجازه بدهید ما زن‏هایمان را بفرستیم، ادبش کنند.گفت: این کار را هم اجازه نمى ‏دهم.گفتند: چرا؟

    گفت: این زن در این خانه براى من از اعظم نعمت‏هاى خداست، چون وقتى بیرون مى‏ آیم و در صحن امیر المومنین مى ‏ایستم و تمام صحن، پشت سر من نماز مى‏ خوانند، مردم در برابر من تعظیم مى‏ کنند؛
    گاهى در برابر این مقاماتى که خدا به من داده، یک ذرّه هوا مرا برمى ‏دارد، همان وقت مى ‏آیم در خانه کتک مى‏ خورم، هوایم بیرون مى ‏رود! این چوب_الهى است، این باید باشد.
     
  7. کوکیッ

    کوکیッ مدیر تالار سرگرمی + مدرس زبان عضو کادر مدیریت مدیر تالار مدرس زبان

    18,328
    137,507
    امتیاز:
    1,221
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    شغل :
    دلقـک الـرعایا :)
    محل سکونت:
    °Sʜᴏᴍᴀʟʟᴜʟᴜ°
    "پاپ و کارسترو"

    پاپ ژان پل دوم از باب ارشاد و نصیحت به فیدل کاسترو گفت:
    "آیا شما به کلیسا ایمان دارید ؟"

    فیدل با زیرکی جواب داد:
    " آیا شما خود به خداوند ایمان دارید؟! "

    پاپ که از این پاسخ جا خورده بود چند لحظه سکوت کرد و گفت:
    "مردم عادی به خداوند ایمان دارند، چطور ممکن است من در مقام جانشین عیسی مسیح به خدا ایمان نداشته باشم؟"

    سپس کاسترو گفت:
    "خیالم راحت شد زیرا به خاطر سکوت شما در برابر تجاوزات نظامی امریکا در گوشه و کنار جهان و کشتار انسان ها و نشان ندادن واکنش در برابر این جنایات و عدم حمایت از مظلومین جهان تصور می کردم شما بی خدا هستید!"

    پاپ که از سخنان کاسترو برآشفته شده بود و این عبارات را توهین به خود و پیروان کلیسای کاتولیک تلقی می کرد خواست جلسه ملاقات با کاسترو را ناتمام ترك كند.

    اما کاسترو او را به تحمل و نشستن دعوت کرد و خطاب به او گفت:
    "اگر شما خود را نماینده عیسی مسیح در زمین می‌دانید و معتقد هستید میلیونها نفر در جهان پیرو دارید و بسیاری از رهبران جهان و از جمله رئیس جمهور آمریکا و مقامات این کشور به شما ایمان دارند و جایگاه شما را تقدیس می کنند، از آنها بخواهید هزینه های جنگی را کنار گذاشته و در مبارزه با فقر و نجات انسانها به کار بگیرند!"

    پاپ جواب داد:
    " کلیسا در سیاست دخالت نمی کند!"

    و در اینجا کاسترو تیر خلاص را شلیک کرد و خطاب به پاپ گفت:
    "اگر کلیسای کاتولیک با میلیونها نفر پيرو در سیاست دخالت نمی‌کند و کاری به سرنوشت مردم و بلایی که امپریالیسم غرب و سرمایه سالاران بر سر فقرا و کشورهای جهان سوم می آورند ندارد، پس چنین کلیسایی یک نقش فانتزی و تشریفاتی دارد و چیزی شبیه تشریفات جشن سال نو و یا هالووین و روز شکرگزاری و امثال آن است و چنین کلیسایی چکار به ایمان من دارد؟! البته که من به چنین کلیسایی ایمان ندارم! زیرا اهل تشریفات و مراسم فانتزی نیستم!"

    پس از این ملاقات پاپ ژان پل دوم (پاپ اسبق) در بازگشت به رم خطاب به خبرنگاران گفت:
    "اگر چه کاسترو به کلیسا ایمان ندارد، اما به تصور من از انسان‌های مورد توجه خداوند است! "
     
    satrika از این پست تشکر کرده است.
  8. کوکیッ

    کوکیッ مدیر تالار سرگرمی + مدرس زبان عضو کادر مدیریت مدیر تالار مدرس زبان

    18,328
    137,507
    امتیاز:
    1,221
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    شغل :
    دلقـک الـرعایا :)
    محل سکونت:
    °Sʜᴏᴍᴀʟʟᴜʟᴜ°
    "شجاع ترین"

    معلم به بچه ها گفت :
    " تو یه کاغذ بنویسید به نظرتون شجاع ترین آدما کیان ؟
    بهترین متن جایزه داره "

    یکی نوشته بود:
    غواص که بدون محافظ تو اقیانوس با کوسه ها شنا میکننه
    یه نفر نوشته بود :
    اونا که شب میتونن تو قبرستون بخوابن
    یکی دیگه نوشته بود :
    اونایی که تنها چادرمیزنن تو جنگل از حیوونا نمیترسن . و...

    هر کی یه چیزی نوشته بود اما
    این نوشته دست ودلشو لرزوند ، تو کاغذ نوشته شده بود :
    " شجاع ترین آدما اونان کـه خجالت نمیکشن و دست پدرمادرشونو میبوسن...نه سنگ قبرشونو...!!! "

    قطره اشکی بر پهنای صورت معلم دوید.به همراه زمزمه ای ...
    افسوس منهم شجاع نبودم...

    یادمون باشه
    تو خونه ای که {بزرگترها} کوچک میشن
    {کوچکترها} هرگز بزرگ نمیشن
     
    satrika از این پست تشکر کرده است.
  9. کوکیッ

    کوکیッ مدیر تالار سرگرمی + مدرس زبان عضو کادر مدیریت مدیر تالار مدرس زبان

    18,328
    137,507
    امتیاز:
    1,221
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    شغل :
    دلقـک الـرعایا :)
    محل سکونت:
    °Sʜᴏᴍᴀʟʟᴜʟᴜ°
    "ایت الله و گربه"

    آیةالله حاج سیدمحمدصادق حسینی طهرانی مدظلّه:

    گربه هایی که در منزل تردّد میکردند خیلی با ایشان انس داشتند چون وقتی غذایی مناسب در منزل تهیه میشد و این حیوانات می آمدند، ایشان نمی توانستند خودشان تناول کنند و به آنها رسیدگی نکنند.

    خصوصاً وقتی می دیدند که حیوان بچه دار است و باید شیر دهد، قسمتهای لذیذ غذا را به او داده و خودشان از برنج آن تناول میفرمودند.

    این حیوانات هم که این حال ایثار و گذشت و شفقت را دیده بودند دیگر ایشان را رها نمیکردند و مدّتی بود که حتّی در اطاق هم وارد شده دور و بر ایشان می آمدند و می نشستند.
     
  10. کوکیッ

    کوکیッ مدیر تالار سرگرمی + مدرس زبان عضو کادر مدیریت مدیر تالار مدرس زبان

    18,328
    137,507
    امتیاز:
    1,221
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    شغل :
    دلقـک الـرعایا :)
    محل سکونت:
    °Sʜᴏᴍᴀʟʟᴜʟᴜ°
    "تفسیر به رای"

    حکایتی که حضرت امام صادق علیه السلام نقل فرمودند و هشدار ایشان نسبت به نظریّات فاسد

    حضرت امام صادق علیه السلام فرمودند: هر که دنبال هوای نفس باشد و نظر خود را بپسندد، مانند مردی خواهد بود که شنیدم مردم بی مایه او را بزرگ میدارند و از او تعریف می کنند.

    تصمیم گرفتم به صورت ناشناس او را ببینم تا قدر و جایگاهش را مشاهده کنم. پس او را در جایی دیدم که مردم عوام دورش را گرفته بودند. او آنها را فریب می داد تا اینکه از آنها جدا شد و رفت.

    من به دنبال او رفتم. مستقیماً به نزد نانوایی رفت، همینکه نانوا غافل شد، پنهانی دو قرص نان برداشت. تعجّب کردم و با خود گفتم: شاید با نانوا حسابی دارد. بعد به یک انارفروش رسید و منتظر شد و در هنگام غفلت او پنهانی دو انار برداشت.

    باز تعجب کردم و اول گفتم شاید معامله است؛ ولی بعد گفتم: اگر اینطور است چرا باید پنهان کاری کند؟ همینطور دنبال او رفتم تا اینکه به شخص بیماری رسید و آن دو قرص نان و دو انار را در مقابل او گذاشت.

    بعد حضرت فرمودند که راجع به کارش از او سؤال کرده اند؛ او گفت: نکند جعفر بن محمد هستی؟ گفتم: همینطور است. گفت: ولی چه سود از چنین نسب شریفی با وجود جهل؟! گفتم: جهل به چه چیز؟

    گفت: این آیه که خداوند میفرماید: «هر کس کار نیکی انجام دهد، ده برابر آن اجر میبرد. هر که کار زشتی مرتکب شود، فقط به اندازۀ آن جزا داده میشود.»* وقتی دو قرص نان دزدیدم، دو کار زشت مرتکب شدم با دزدیدن دو انار، دو سیّئۀ دیگر که جمعاً شد چهار سیّئه. امّا وقتی هر چهارتا را صدقه دادم، چهل حسنه شد که از آن چهار سیّئه کم شد، و برای من سی و شش حسنه باقی ماند!

    گفتم: مادرت به عزایت بنشیند! این تو هستی که به کتاب خدا جاهلی. مگر نشنیده ای که خداوند میفرماید: «خداوند تنها از متّقین قبول می کند؟»** تو با دزدی دو قرص نان مرتکب دو گـ ـناه شدی و با دزدیدن دو انار، دو سیّئۀ دیگر اضافه کردی. و وقتی آنها را بدون رضایتِ صاحبانش به غیر آنها واگذار کردی به چهار سیّئه، چهارسیّئۀ دیگر اضافه کردی نه چهل حسنه.

    او شروع به بحث با من کرد و من او را رها کردم و برگشتم. بعد حضرت فرمودند: با مانندِ این تفسیر زشت و ناپسند گمراه می شوند و دیگران را هم به گمراهی میکشند.