نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

داستان های جالب2

شروع موضوع توسط ZahraHayati ‏14/3/18 در انجمن داستانک

وضعیت موضوع:
موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)
  1. کوکیッ

    کوکیッ مدیر تالار سرگرمی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    18,996
    150,726
    امتیاز:
    1,221
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    شغل :
    دلقـک الـرعایا :)
    محل سکونت:
    •SнσмαƖα Lυмρυя•
    "همسر ومادر کدامیک؟"

    زنی به مشاور خانواده گفت:
    من و همسرم زندگی کم نظیری داریم ؛
    همه حسرت زندگی ما رو میخورند.
    سراسر محبّت, شادی, توجّه, گذشت و هماهنگی.
    امّا سؤالی از شوهرم پرسیدم که جواب او مرا سخت نگران کرده است.
    پرسیدم اگر من و مادرت در دریا همزمان در حال غرق شدن باشیم,
    چه کسی را نجات خواهی داد؟
    و او بیدرنگ جواب داد: معلوم است, مادرم را ؛
    چون مرا زاییده و بزرگ کرده و زحمتهای زیادی برایم کشیده!
    از آن روز تا حالا خیلی عصبی و ناراحتم به من بگویید چکار کنم؟
    مشاور جواب داد:
    شنا یاد بگیرید!
    همیشه در زندگی روی پای خود بایستید حتی با داشتن همسر خوب......
    به جای بالا بردن انتظار خود از دیگران ،توانایی خود را افزایش دهید...
     
    Helen o.o از این پست تشکر کرده است.
  2. کوکیッ

    کوکیッ مدیر تالار سرگرمی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    18,996
    150,726
    امتیاز:
    1,221
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    شغل :
    دلقـک الـرعایا :)
    محل سکونت:
    •SнσмαƖα Lυмρυя•
    "کسانی که در جنگ ،برای جنگ نیامدند"

    جنگ جهانی اول بود ، هفته منتهی به کریسمس، شماری از سربازان آلمانی و انگلیسی... با سلام و دست تکان دادن، به‌همدیگر نزدیک شدند و گویی با هم دشمنی ندارند، غذا و هدیه رّد و بدَل کردند و عملاً یک آتش‌بس نانوشته را به اجرا گذاشتند.

    آنها با هم آواز خواندند، ورزش کردند و مسابقه فوتبال دادند و مثل کسانی‌که بعد از مدتها همدیگر را می‌بینند، آدرس و عکس به هم دادند و قرار گذاشتند بعد از اتمام جنگ همدیگر را ملاقات کنند! دیداری که به دلیل قربانی‌های بیشمار جنگ اول، شاید هیچ‌وقت پیش نیامد.
    البته فرماندهان جنگ و به‌ویژه ژنرال سر هوراس اسمیت، فرمانده سپاه بریتانیا بر سربازان خشم گرفت و سالهای بعد که جنگ ادامه داشت جز نمودهای اندک، دیگر تکرار نشد.

    از این واقعه در چندین شعر و داستان یاد شده و سال ۲۰۰۵ هم «کریستین کاریون» با استناد به مدارک آن، فیلمی بنام «کریسمس مبارک» ساخته است.

    نویسنده‌ای گفته است: در جنگ کسانی کشته می‌شوند که نه همدیگر را می‌شناسند و نه می‌دانند چرا، اما کسانی آنرا راه می‌اندازند که هم همدیگر را می‌شناسند و هم می‌دانند چرا.

    آتش‌بس زیبا در کریسمس ۱۹۱۴ لحظه‌ای نمادین از صلح و انسانیت را در میان یکی از خشن‌ترین وقایع تاریخ مدرن به نمایش گذاشت.
    فرماندهان و سیاست مداران اما نگذاشتند که این صلح زیبا پا بر جا بماند.
    جنگ جهانی اول ۴ سال به طول انجامید و در این جنگ ۳۷ میلیون نفر نظامی و غیرنظامی جان خود را از دست دادند و کشورهای زیادی به طور کلی نابود شدند.

    اما برای لحظات کوتاه صلح در طول کریسمس سال ۱۹۱۴، ماهیت خوب وجودی انسان خود را نشان داد؛ ماهیتی که ای کاش برای سال‌ها و برای تمام سال‌های جنگ حفظ می‌شد.
    به امید روزها و سالهایی بدون جنگ و خشونت در تمام دنیا.
     
    Helen o.o از این پست تشکر کرده است.
  3. کوکیッ

    کوکیッ مدیر تالار سرگرمی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    18,996
    150,726
    امتیاز:
    1,221
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    شغل :
    دلقـک الـرعایا :)
    محل سکونت:
    •SнσмαƖα Lυмρυя•
    "قران طلا"

    آقا محمد خان قاجار، قرآنى به خط میرزاى تبریزى كه خطاط معروفى بود با جلدى كه به یاقوت و الماس و زبرجد و سایر سنگهاى گرانبها تزئین شده بود به رسم هدیه براى بحرالعلوم ارسال كرد وقتى قرآن را آوردند كه به ایشان برسانند درب منزل را زدند با كوبیدن حلقه در بحرالعلوم خود پشت درب منزل آمد و در را باز نمود، در حالى كه دست مبارك آن بزرگمرد بالا و قلم به دستشان بود.

    خطاب به آنان فرمود: چه كار دارید؟ گفتند: حضرت سلطان ، قرآنى براى شما فرستاده اند استاد نگاهى به جانب قرآن نمود و گفت : این زینتها و دانه ها چیست كه بر جلد آن نصب شده است ؟ عرض شد: اینها سنگهایى گرانبهاست كه جلد قرآن را با آنها تزئین نموده اند. گفت : چرا بر كلام خدا چیزى آویخته اید كه باعث زندانى شدن و تعطیل آن مى گردد؟ آنها را از جلد قرآن جدا كنید و بفروشید و قیمت آن را، میان مساكین قسمت كنید. عرض كردند: قرآن را كه با خط خطاطى معروف است و ارزش زیادى دارد قبول فرمایید. گفت : قرآن را هركس آورده نزد او باشد و آن را تلاوت نماید. این را فرمود و در منزل را بست .
     
    Helen o.o از این پست تشکر کرده است.
  4. کوکیッ

    کوکیッ مدیر تالار سرگرمی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    18,996
    150,726
    امتیاز:
    1,221
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    شغل :
    دلقـک الـرعایا :)
    محل سکونت:
    •SнσмαƖα Lυмρυя•
    " بد قدم"

    پادشاهی صبح زود برای شکار بیرون رفت.
    مردی زشت برابر او ظاهر شد، آن را به فال بد گرفت و دستور داد تا او را حسابی بزنند.
    .
    اتفاقاً شکار خوبی داشت و حیوانات زیادی شکار کرد و خوشحال بازگشت. یادش آمد که آن مرد فقیر را بدون دلیل اذیت کرده است به همین خاطر تصمیم گرفت او را صدا کند و از او عذرخواهی کند. دستور داد او را حاضر کنند، وقتی آمد، پادشاه از او عذر خواست و خلعتی همراه با هزار درهم به او داد. مرد گفت:
    .
    ای پادشاه من خلعت و انعام نمیخواهم اما اجازه بده یک سخن بگویم، گفت: بگو.
    .
    گفت : صبح، اولین کسی را که تو دیدی من بودم و اولین کسی را که من دیدم تو بودی، امروزِ تو همه به شادی و طرب گذشت و روزِ من به رنج و سختی، خودت انصاف بده،
    بین ما دو تا کدام شوم تر هستیم؟؟!
     
    Helen o.o از این پست تشکر کرده است.
  5. ~●Monster●~

    ~●Monster●~ کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,476
    25,449
    امتیاز:
    856
    تاریخ عضویت:
    ‏9/11/17
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    ●آرامگاه تاریکی●
    خوابيده بودم؛

    در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهاي سپري شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم .

    به هر روزي كه نگاه م ي كردم ، در كنارش دو جفت جاي پا بود .

    يكي مال من و يكي ما ل خد ا. جلوتر مي رفتم و روزهاي سپري شده ام را مي ديدم.

    خاطرات خوب، خاطرات بد، زيباييها، لبخندها،شيريني ها، مصيبت ها، ...

    همه و همه را مي ديدم.

    اما ديدم در كنار بعضي برگها فقط يك جفت جاي پا است . نگاه كردم،

    همه سخت ترين روزهاي زندگي ام بودند . روزهايي همراه با تلخي ها،ترس ها، درد ها، بيچارگي ها.

    با ناراحتي به خدا گفتم :
    روز اول تو به من قول دادي كه هيچ گاه مرا تنها نمي گذاري.


    هيچ وقت مرا به حال خود رها نمي كني و من با اين اعتماد پذيرفتم كه زندگي كنم .

    چگونه، چگونه در اين سخت ترين روزهاي زندگي توانستي مرا با رنج ها، مصيبت ها و دردمندي

    ها تنها رها كني؟

    خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد . لبخندي زد و گفت :

    فرزندم! من به تو قول دادم كه همراهت خواهم بود. در شب و روز، در تلخي و شادي، درگرفتاري و

    خوشبختي.

    من به قول خود وفا كردم،
    هرگز تو را تنها نگذاشتم،


    هرگز تو را رها نكردم،

    حتي براي لحظه اي،

    آن جاي پا كه در آن روزهاي سخت مي بيني، جاي پاي من است ، وقتي كه

    تو را به دوش كشيده بودم !!!
     
  6. کوکیッ

    کوکیッ مدیر تالار سرگرمی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    18,996
    150,726
    امتیاز:
    1,221
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    شغل :
    دلقـک الـرعایا :)
    محل سکونت:
    •SнσмαƖα Lυмρυя•
    "صدف های بدبو"

    شغل مردی تمیز کردن ساحل بود. او هر روز مقدار زیادی از صدف‌های شکسته و بدبو را از کنار دریا جمع‌آوری می‌کرد. و مدام به صدف‌ها لعنت می‌فرستاد چون کارش را خیلی زیاد می‌کردند. او باید هر روز آنها را روی هم انباشته می‌کرد و همیشه این کار را با بداخلاقی انجام می‌داد.

    روزی، یکی از دوستانش به او پیشنهاد کرد که خودش را از شر این کوه بزرگی که با صدف‌های بدبو درست کرده بود،‌ خلاص کند. او با قدرشناسی و اشتیاق فراوان این پیشنهاد را پذیرفت.

    یک سال بعد، آن دو مرد، در جایی یکدیگر را دیدند. آن دوست قدیمی از او دعوت کرد تا به دیدن قصرش برود. وقتی به آنجا رسیدند مرد نظافتچی نمی‌توانست آن همه ثروت را باور کند و از او پرسید چطور توانسته چنین ثروتی را بدست بیاورد.

    مرد ثروتمند پاسخ داد: "من هدیه‌ای را پذیرفتم که خداوند هر روز به تو می‌داد و تو قبول نمی‌کردی! در تمام صدف‌های نفرت‌انگیز تو، مرواریدی نهفته بود"

    اکثر مواقع هدایا و موهبت‌های الهی در بطن خستگی‌ها و رنج‌ها نهفته‌اند، این ما هستیم که موهبت‌هایی را که خدا عاشقانه در اختیار ما قرار می‌دهد، ندانسته رد می‌کنیم!
     
    Helen o.o از این پست تشکر کرده است.
  7. ~●Monster●~

    ~●Monster●~ کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,476
    25,449
    امتیاز:
    856
    تاریخ عضویت:
    ‏9/11/17
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    ●آرامگاه تاریکی●

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید


    چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند.


    آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان هم شکایت از زندگی بود. استادشان در حین صحبت آنها قهوه آماده می کرد. او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجوها خواست که برای خود قهوه بریزند.


    روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت; شیشه ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان های دیگر. وقتی همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت...


    بچه ها، ببینید؛ همه شما لیوان های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان های زمخت و ارزانقیمت روی میز مانده اند.


    دانشجوها که از حرف های استاد شگفت زده شده بودند، ساکت بودند و استاد حرف هایش را به این ترتیب ادامه داد:

    «در حقیقت، چیزی که شما واقعا می خواستید قهوه بود و نه لیوان. اما لیوان های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاه تان به لیوان های دیگران هم بود. زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرف ها زندگی را تزیین می کنند اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد.


    البته لیوان های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تاثیر خواهند گذاشت، اما اگر بیشتر توجه تان به لیوان باشد و چیزهای با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لـ*ـذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد. پس، از حالا به بعد تلاش کنید نگاه تان را از لیوان بردارید و در حالیکه چشم هایتان را بسته اید، از نوشیدن قهوه لـ*ـذت ببرید.»
     
    Helen o.o از این پست تشکر کرده است.
  8. کوکیッ

    کوکیッ مدیر تالار سرگرمی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    18,996
    150,726
    امتیاز:
    1,221
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    شغل :
    دلقـک الـرعایا :)
    محل سکونت:
    •SнσмαƖα Lυмρυя•
    "حسرتی که سکاکی را دانشمندی بزرگ کرد!"

    حکایت؛ سراج‌الدین سکاکى یکى از دانشمندان بزرگ اسلام است که در علوم عربى هنوز هم همه او را به وفور دانش می‌ستایند و مبانی علمیش را محترم می‌شمارند.

    او نخست مردى آهنگر بود. روزى صندوقچه‌ای بسیار کوچک و ظریف از آهن ساخت که چون در ساختن آن رنج بسیار کشیده و آن را شاهکار خود می‌دانست، به‌رسم تحفه براى سلطان وقت برد. سلطان و اطرافیان به‌دقت صندوقچه را تماشا کردند و سکاکى را مورد تحسین قراردادند.

    در این اثنا که وى ساکت و مؤدب در گوشه مجلس ایستاده و منتظر نتیجه بود، دانشمند بزرگى وارد شد. سلطان و تمام حاضران از جاى برخاستند و چون مرد دانشمند نشست، همه دو زانو پیش روى وى نشستند. سکاکی که سخت تحت تأثیر این نشست‌وبرخاست و تجلیل و احترام قرار گرفته بود، پرسید: این شخص کیست؟ گفتند: او یکى از علما است .

    سکاکى از گذشته تأسف بسیار خورد و پیش خود گفت: چرا من تحصیل علم نکنم تا به این مقام بزرگ نائل شوم؟ از آن‌همه رنج و زحمت که براى ساختن این صندوقچه ظریف کشیدم چه سودى بردم؟ در آن هنگام سى سال از سنش گذشته بود، با این وصف رفت نزد مدرس و گفت: من می‌خواهم درس بخوانم تا عالم شوم! مدرس گفت: گمان نمی‌کنم تو با این سن و سال به جائى برسى! بیهوده عمرت را تلف مکن که چیزى نخواهى شد! او ده سال عمر خود را صرف علم‌آموزی کرد؛ ولى پیشرفت قابل‌ملاحظه‌ای نصیبش نشد.

    روزى از وضع خود بسیار دلتنگ شد و رو به کوه و صحرا نهاد و به موضعى رسید که قطره‌های آب از بلندى بروى تخته‌سنگی می‌چکید و بر اثر ریزش مداوم خود، سوراخى در دل‌سنگ پدید آورده بود، سکاکى مدتى با دقت آن منظره را تماشا کرد، سپس با خود گفت: دل تو که از این سنگ سخت‌تر نیست، اگر پشت‌کار و استقامت داشته باشى سرانجام موفق خواهى شد!

    این را گفت و بی‌درنگ به شهر برگشت و از همان سن چهل‌سالگی با اطمینان خاطر و توکل به خدا و جدیت تمام سرگرم فراگرفتن رشته‌های مختلف علوم متداول عصر گردید. خدا هم او را در این راه یارى کرد و درهاى علوم به رویش گشوده شد تا سرانجام به مقامى رسید که دانشمندان و فضلاى روزگار تا عصر حاضر از اندوخته علمى وى استفاده می‌برند.

    عقل و همت را نمی‌دانم کدامین بهتر است
    آن‌قدر دانم که همت هرچه کرد از پیش برد
     
  9. ~●Monster●~

    ~●Monster●~ کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,476
    25,449
    امتیاز:
    856
    تاریخ عضویت:
    ‏9/11/17
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    ●آرامگاه تاریکی●
    روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت وگفت:



    آقای شاو! وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است

    برنارد شاو هم سریع جواب میدهد:

    بله! من هم هر وقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید!!!

    این داستان مقدمه ایست بر این ضرب المثل : کلوخ انداز را پاداش سنگ است .
     
    Helen o.o از این پست تشکر کرده است.
  10. ~●Monster●~

    ~●Monster●~ کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,476
    25,449
    امتیاز:
    856
    تاریخ عضویت:
    ‏9/11/17
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    ●آرامگاه تاریکی●
    روزی مردی زیر سایه‌ی درخت گردویی نشست تا خستگی در کند در





    این موقع چشمش به کدو تنبل‌هایی که آن طرف سبز شده بودند افتاد




    و





    گفت: خدایا! همه‌ی کارهایت عجیب و غریب است! کدوی به این


    بزرگی را روی بوته‌ای به این کوچکی می‌رویانی و گردوهای به این کوچکی را روی درخت به این بزرگی!
    همین که حرفش تمام شد گردویی از درخت به ضرب بر سرش افتاد.
    مرد بلافاصله از جا جست و به آسمان نظر انداخت و گفت: خدایا!
    خطایم را ببخش! دیگر در کارت دخالت نمی‌کنم چون هیچ معلوم نبود اگر روی این درخت به جای گردو، کدو تنبل رویانده بودی الان چه بلایی به سر من آمده بود !!
    !
     
    Helen o.o از این پست تشکر کرده است.
وضعیت موضوع:
موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)