نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

داستان های جالب2

شروع موضوع توسط ZahraHayati ‏14/3/18 در انجمن داستانک

  1. ~●Monster●~

    ~●Monster●~ کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,446
    24,856
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏9/11/17
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    ●آرامگاه تاریکی●
    مرد ثروتمندی که مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود ، پس از مراجعه مباشر ، از او پرسید :
    - از خانه چه خبر ؟
    مباشر : خبر خوشی ندارم قربان ! سگ شما مرد !!!
    - سگ بیچاره ! ولی چرا ؟؟؟ چه چیز باعث مرگ او شد ؟
    مباشر : پرخوری قربان !
    - پرخوری ؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت ؟
    مباشر : گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد !
    - این همه گوشت اسب از کجا آوردید ؟
    مباشر : همه اسب‌های پدرتان مردند قربان !!!



    .- چه گفتی ؟ همه آنها مردند ؟
    مباشر : بله قربان !!! همه آنها از کار زیادی مردند !
    - برای چه این قدر کار کردند ؟
    مباشر : برای اینکه آب بیاورند قربان !!!
    - گفتی آب ؟ آب برای چه ؟
    مباشر : برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان !!!
    - کدام آتش را ؟
    مباشر : آه قربان ! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد !!!



    - پس خانه پدرم سوخت ؟؟؟ علت آتش سوزی چه بود ؟
    مباشر : فکر میکنم که شعله های شمع باعث این کار شد قربان !
    - گفتی شمع ؟ کدام شمع ؟
    مباشر : شمع هایی که برای تشییع جنازه مادرتان استفاده شد قربان !!!
    - مادرم هم مرد ؟
    مباشر : بله قربان !!! زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان !!!
    - کدام حادثه ؟
    مباشر : حادثه مرگ پدرتان قربان !
    - پدرم هم مرد ؟
    مباشر : بله قربان ! مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت !
    - کدام خبر را ؟
    مباشر : خبرهای بد قربان ! بانک شما ورشکست شد و اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت هم در این دنیا اعتبار ندارید !
     
    satrika از این پست تشکر کرده است.
  2. ~●Monster●~

    ~●Monster●~ کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,446
    24,856
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏9/11/17
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    ●آرامگاه تاریکی●
    زاهدی کیسه ای گندم نزد آسیابان برد.

    آسیابان گندم او را در کنار سایر کیسه ها گذاشت تا به نوبت آرد کند.

    زاهد گفت: «اگر گندم مرا زودتر آرد نکنی دعا می کنم الاغت سنگ بشود».

    آسیابان گفت: «تو که چنین مستجاب الدعوه هستی دعا کن گندمت آرد بشود.»
     
  3. ~●Monster●~

    ~●Monster●~ کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,446
    24,856
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏9/11/17
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    ●آرامگاه تاریکی●
    گارسون : چه میل دارید؟ آب میوه؟ سودا؟ شکلات؟ مایلو (شیر شکلات)؟ یا قهوه؟


    مشتری : لطفا یک چای !


    گارسون : چای سیلان؟ چای گیاهی؟ چای سرد یا چای سبز؟


    مشتری: سیلان لطفا


    گارسون: چه جور میل دارید؟ با شیر یا بدون شیر؟


    مشتری: با شیر لطفا


    گارسون: شیر؟ پودر شیر یا شیر غلیظ شده؟


    مشتری: شیر غلیظ شده لطفا


    گارسون: شیر بز، شیر شتر یا شیر گاو؟


    مشتری: لطفا شیر گاو.


    گارسون: شیر گاوهای مناطق قطبی یا شیر گاوهای آفریقایی؟


    مشتری: فکر کنم چای بدون شیر بخورم بهتره


    گارسون: با شیرین کننده میل دارید یا با شکر یا با عسل؟


    مشتری: با شکر


    گارسون: شکر چغندر قند یا شکر نیشکر؟


    مشتری: با شکر نیشکر لطفا


    گارسون: شکر سفید، قهوه ای یا زرد؟


    مشتری: لطفا چای را فراموش کنید فقط یک لیوان آب به من بدهید


    گارسون: آب معدنی یا آب بدون گاز؟


    مشتری: آب معدنی


    گارسون: طعم دار یا بدون طعم؟


    مشتری: ای بمیـــــــــــری الهــــــــی!!


    ترجیح میدم از تشنگی بمیرم !
     
  4. ~●Monster●~

    ~●Monster●~ کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,446
    24,856
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏9/11/17
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    ●آرامگاه تاریکی●
    دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت.
    او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این خواسته خود دلایل زیر را عنوان کرده بود :
    ۱- مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود.
    ۲- یک عنصر اصلی باران اسیدی است
    ۳- وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است
    ۴- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود.
    ۵- باعث فرسایش اجسام می شود
    ۶- حتی روی ترمز اتوموبیل ها اثر منفی می گذارد
    ۷- حتی در تومورهای سرطانی نیز یافت شده است

    از ۵۰ نفر فوق ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند.
    ۶ نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است
    عنوان پروژه دانشجوی فوق بود : ما چقدر زود باور هستیم
     
    satrika از این پست تشکر کرده است.
  5. ~●Monster●~

    ~●Monster●~ کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,446
    24,856
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏9/11/17
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    ●آرامگاه تاریکی●
    مبلغ اسلامی بود .

    در یکی از مراکز اسلامی لندن. عمرش را گذاشته بود روی این کار.

    تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می



    پردازد . راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 سنت اضافه تر می دهد .

    می گفت : چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را



    برگردانم یا نه !

    آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این



    را زیاد دادی ...



    گذشت و به مقصد رسیدیم .



    موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم

    .


    پرسیدم بابت چی ؟



    گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما و مسلمان شوم


    اما هنوز کمی مردد بودم .


    وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم .


    با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم



    فردا خدمت می رسیم



    تعریف می کرد :

    تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد .


    من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت

    می فروختم ...




    این ماجرارا که شنیدم دیدم چقدر وضع ما مذهبی ها خطرناک است .

    شاید بد نباشد که به خودمان باز گردیم و ببینیم که روزی چند بار و به

    چه قیمتی تمام اعتقادات و مذهبمان را می فروشیم ؟!
     
    satrika از این پست تشکر کرده است.
  6. ~●Monster●~

    ~●Monster●~ کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,446
    24,856
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏9/11/17
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    ●آرامگاه تاریکی●
    مردی‎ ‎در نمایشگاهی گلدان می فروخت . زنی نزدیک شد و اجناس او را بررسی کرد . بعضی ها‎ ‎بدون

    تزیین بودند، اما بعضی ها هم ‏طرحهای ظریفی داشتند .زن قیمت گلدانها را پرسید‎ ‎و شگفت زده دریافت

    که قیمت همه آنها یکی است .او پرسید:چرا گلدانهای نقش ‏دار و‎ ‎گلدانهای ساده یک قیمت هستند ؟چر

    ا برای گلدانی که وقت و زحمت بیشتری بـرده است همان‎ ‎پول گلدان ساده را می گیری؟

    فروشنده گفت: من هنرمندم . قیمت گلدانی را که ساخته‎ ‎ام می گیرم. زیبایی رایگان است‎ !
     
    satrika از این پست تشکر کرده است.
  7. کوکیッ

    کوکیッ مدیر تالار سرگرمی + مدرس زبان عضو کادر مدیریت مدیر تالار مدرس زبان

    18,328
    137,455
    امتیاز:
    1,221
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    شغل :
    دلقـک الـرعایا :)
    محل سکونت:
    °Sʜᴏᴍᴀʟʟᴜʟᴜ°
    "چه بسا شما از چیزی کراهت داشته باشید درحالی‌که خیر شما در آن است."
    حکایت؛ امام خميني(ره) در خاطره‌اي از سفر خود با مرحوم حاج شيخ عباس قمي چنین بيان مي‌كند: بیابان سوزان و بی‌انتها در چشم‌هایمان رنگ می‌باخت و به کبودى می‌گرایید و از دور هم، چیزى دیده نمی‌شد. ناگاه ماشین ما که از مشهد عازم تهران بود از حرکت، ایستاد. راننده که مردى بلند و سیاه‌چرده بود باعجله پایین آمد و بعد از آنکه ماشین را براندازى کرد خیلى زود عصبانى و ناراحت به داخل ماشین برگشت و گفت: بله پنچر شد و آنگاه به صندلى ما که در وسط‌های ماشین بود، آمد. به من چون سید بودم حرفى نزد؛ ولى رو کرد به حاج شیخ عباس قمى و گفت: اگر می‌دانستم تو را اصلاً سوار نمی‌کردم، نحسى قدم تو بود که ماشین ما را در وسط بیابان خشک و برهوت معطل گذاشت! یا الله برو پایین و دیگر هم حق ندارى سوار این ماشین بشوى.

    مرحوم شیخ عباس بدون اینکه کوچک‌ترین اعتراضى کند و حرفى بزند، بلند شد و وسایلش را برداشت و از ماشین پیاده شد. من هم بلند شدم که با او پیاده شوم اما او مانع شد؛ ولى من با اصرار پیاده شدم که او را تنها نگذارم اما او قبول نمی‌کرد که با او باشم، هر چه من پافشارى می‌کردم، او نهى می‌کرد، دست آخر گفت فلانى راضى نیستم تو اینجا بمانى. وقتى این حرف را از او شنیدم، دیدم که اگر بمانم بیشتر او را ناراحت می‌کنم تا خوشحال کرده باشم، برخلاف میلم از او خداحافظى کرده و سوار ماشین شدم.

    بعد از مدتى که او را دیدم جریان آن روز را از او پرسیدم، گفت: وقتى شما رفتید خیلى براى ماشین معطل شدم، براى هر ماشینى دست بلند می‌کردم نگه نمی‌داشت تا اینکه یک کامیونى نگه داشت. وقتى سوار شدم، قدرى که با هم صحبت کردیم متوجه شدم که او ارمنى است و مسیرش همدان است؛ از قضا من هم می‌خواستم به همدان بروم، چون مدت‌ها بود که دنبال یک سرى مطالب می‌گشتم و در جایی نیافته بودم؛ فقط می‌دانستم که در کتابخانه مرحوم آخوند همدانى در همدان می‌توانم آن‌ها را به دست آورم. راننده آدم خوب و اهل حالى بود، من هم از فرصت استفاده کردم و احادیثى که از حفظ داشتم درباره احکام نورانى اسلام، حقانیت دین مبین اسلام، مذهب تشیع و ... برایش گفتم. وقتى او را مشتاق و علاقه‌مند دیدم، بیشتر برایش خواندم. سعى می‌کردم مطالب و احادیثى بگویم که ضمیر و وجدان زنده و بیدار او را بیشتر زنده و شاداب کنم تا این‌که به نزدیکی‌های همدان رسیدیم، نگاهم که به صورت راننده افتاد دیدم قطرات اشک از چشمانش سرازیر است و گریه می‌کند، حال او را که دیدم دیگر حرفى نزدم، سکوتى عمیق مدتى بر ما حکم‌فرما شد، هنوز چند لحظه‌ای نگذشته بود که او آن سکوت سنگین را شکست و با همان چشم اشک‌آلود گفت: این‌طور که تو می‌گویی و من از حرف‌هایت برداشت کردم، اسلام دین حق و جاودانى است و من تا به ‌حال در اشتباه بودم. شاهد باش من همین الآن پیش تو مسلمان می‌شوم و به خانه که رفتم تمام خانواده و فامیل‌هایی که از من حرف‌شنوی دارند مسلمان می‌کنم .
    بعد هم به کمک من گفت: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله و اشهد ان علیا ولى الله
     
  8. ~●Monster●~

    ~●Monster●~ کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,446
    24,856
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏9/11/17
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    ●آرامگاه تاریکی●
    سالها پیش زمانی که به عنوان داوطلب در بیمارستان مشغول کار بودم، با دختری به نام «لیزا» آشنا شدم که از بیماری نادری رنج می برد. ظاهراً تنها شانس بهبودی او، گرفتن خون از برادر هفت ساله اش بود، چرا که آن پسر نیز قبلا آن بیماری را گرفته بود و به طرز معجزه آسایی نجات یافته بود.

    پزشک معالج، وضعیت بیماری لیزا را برای برادر هفت ساله او توضیح داد و سپس از آن پسرک پرسید: آیا برای بهبودی خواهرت حاضری به اون خون اهدا کنی؟


    پسر کوچولو اندکی مکث کرد و از دکتر پرسید: اگه این کار رو بکنم خواهرم زنده می مونه؟
    دکتر جواب داد: بله. وپسرک نفس عمیقی کشید و قبول کرد.


    او را درکنارتخت خواهرش خواباندند ودستگاه انتقال خون رابه بدنش وصل کردند. پسرک به خواهرش نگاه می کرد و لبخند می زد و در حالی که خون از بدنش خارج می شد، به دکتر گفت:آیا من به بهشت می رم؟! ...
    پسرک با شجاعت خود را آماده مرگ کرده بود،چون فکر می کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهد!


    «زندگی واقعی شما زمانی است که کاری برای کسی انجام دهید که توان جبران محبت شما را نداشته باشد.»
     
    satrika از این پست تشکر کرده است.
  9. کوکیッ

    کوکیッ مدیر تالار سرگرمی + مدرس زبان عضو کادر مدیریت مدیر تالار مدرس زبان

    18,328
    137,455
    امتیاز:
    1,221
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    شغل :
    دلقـک الـرعایا :)
    محل سکونت:
    °Sʜᴏᴍᴀʟʟᴜʟᴜ°
    "نقاش خوش فکر"

    پادشاهی بود که از یک چشم و یک پا محروم بود.
    روزی پادشاه به تمام نقاشان قلمرو خود دستور داد تا یک پرتره از او نقاشی کنند. اما هیچکدام نتوانستند نقاشی زیبایی بکشند؛ آنان چگونه می‌توانستند با وجود نقص در یک چشم و یک پای پادشاه، نقاشی زیبایی از او بکشند؟! سرانجام یکی از نقاشان گفت که می‌تواند این کار را انجام دهد و یک تصویر کلاسیک از پادشاه نقاشی کرد. نقاشی او فوق‌العاده بود و همه را غافلگیر کرد.
    او پادشاه را در حالتی نقاشی کرد که یک شکار را مورد هدف قرار داده بود؛ نشانه‌گیری با یک چشم بسته و یک پای خم شده!

    آیا ما می توانیم از دیگران چنین تصاویری نقاشی کنیم؟
    ندیدن نقاط ضعف و برجسته ساختن نقاط قوت آنها می تواند حال ما را خوب و روان مان را آرام کند.

    این نوع نگرش، مهارتی آموختنی است و با تمرین، در ذهن ما نهادینه می شود.
     
    satrika از این پست تشکر کرده است.
  10. ~●Monster●~

    ~●Monster●~ کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,446
    24,856
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏9/11/17
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    ●آرامگاه تاریکی●
    پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .

    پرسید :

    - ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟

    پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :

    - درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .

    می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .

    پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

    - اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .

    - بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا

    آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .

    صفت اول :

    می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .

    اسم این دست خداست .

    او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .



    صفت دوم :

    گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .

    پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .



    صفت سوم :

    مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .

    بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.



    صفت چهارم :

    چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .

    پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .



    صفت پنجم :

    همیشه اثری از خود به جا می گذارد .

    بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .