نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

داستان های جالب2

شروع موضوع توسط ZahraHayati ‏14/3/18 در انجمن داستانک

وضعیت موضوع:
موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)
  1. ~●Monster●~

    ~●Monster●~ کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,476
    25,449
    امتیاز:
    856
    تاریخ عضویت:
    ‏9/11/17
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    ●آرامگاه تاریکی●
    { خیلی قشنگـه حمتا بخونیـن}

    فردی هنگام راه رفتن پایش به سکه ای خورد. تاریک بود، فکر کرد طلاست. کاغذی را آتش زد تا آن را ببیند. دید 2 ریالی است. بعد دید کاغذی که آتش زده، هزار تومانی بوده. گفت: چی را برای چی آتش زدم!
    و این حکایت زندگی خیلی از ماهاست که چیزهای با ارزش را برای چیزهای بی ارزش آتش می زنیم و خودمان هم خبر نداریم. آرامش امروزمان را فدای چشم و هم چشمی ها و مقایسه کردن های خود میکنیم و سلامتی امروزمان را با استرسها و نگرانی های بی مورد به خطر می اندازیم...
     
  2. ~●Monster●~

    ~●Monster●~ کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,476
    25,449
    امتیاز:
    856
    تاریخ عضویت:
    ‏9/11/17
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    ●آرامگاه تاریکی●
    ⭕️✍حکایتی بسیار زیبا و خواندنی

    بهترین یادگار

    روزی اسکندر مقدونی با سران لشکر خود نشسته بود.
    یکی از ایشان گفت: «خداوند بزرگ فرمانروایی گسترده‌ای به تو ارزانی داشته است. با زنان بسیار ازدواج کن تا فرزندانت زیاد شوند و یادگار تو در جهان باشند.»
    اسکندر گفت: «یادگار انسانِ بزرگ در جهان فرزند او نیست، بلکه روش های خوب و اخلاق نیکوست که از خود به جا می‌گذارد.»

    #درباره_فرمانروایان

    از کتاب: قصه‌های جامی
    سید علی محمد رفیعی


    #در_محضر_وجدان

    امروزه روز در جوامع مختلف اهمیت موضوع این حکایت چند برابر شده است... و همانطور که می‌دانید در بسیاری از کشورها به یکی از دغدغه های مهم برای خانواده ها و مسئولین تبدیل شده...
    کافیست کمی در این مورد تامل کنیم، همانطور که متفکر بزرگ قرن بیستم برتراند راسل می‌گوید: «از خودتان انسانیت به یادگار بگذارید نه انسان... تولید مثل را هر جانوری بلد است!»
     
  3. ~●Monster●~

    ~●Monster●~ کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,476
    25,449
    امتیاز:
    856
    تاریخ عضویت:
    ‏9/11/17
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    ●آرامگاه تاریکی●
    دیدی نانوا چطور خمیر نان سنگک
    را پهن میکند و درون تنور میگذارد؟!
    چه اتفاقی می افتد؟!
    خمیر به سنگ ها میچسبد!
    اما نان،هر چه پخته تر می شود
    از سنگها جدا میشود....
    حکایت آدم ها همین است
    سختی های این دنیا،
    حرارت تنور است.
    و این سختی هاست که انسان
    را پخته تر میکنند...
    و هر چه انسان پخته تر میشود
    سنگ کمتری به خود میگیرد...
    سنگ ها تعلقات دنیایی هستند‌...
    ماشین من،خانه ی من،کارخانه ی من......
    آنوقت که قرار است نان را از تنور
    خارج کنند سنگ ها را از آن میگیرند!
    خوشا به حال آنکه در تنور
    دنیا آنقدر پخته میشود ...

    که به هیچ سنگی نمیچسبد...
     
  4. ~●Monster●~

    ~●Monster●~ کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,476
    25,449
    امتیاز:
    856
    تاریخ عضویت:
    ‏9/11/17
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    ●آرامگاه تاریکی●
    ⭕️✍حکایتی بسیار زیبا از ملا

    ملانصرالدین به چرت بود که زنش وارد شد به تعجیل, بگفتا; ملا چه نشستی که آش شله قلمکار دهند اندر هیئت ابوالفضلی!
    پس ملا به عبا شد و دیگ, سمت دروازه, پیش گرفت.
    چون رسید کوی هیئت را, خیل خلق بدید در آشوب و هیاهو! در اندیشه شد که نوبتش نیاید و شکم در حسرت بماند!

    ره ز میان صف گشوده, بالای دیگ برسید. دیگ آش, نیمه یافت. پس آشپز را بگفت; دست نگاهدار, که نذری را اشکالی ست شرعی!
    آشپز بگفت; از چه روی ای شیخ؟
    خلق نیز به گوش شدند.
    ملا بگفت; قصاب بدیدم به بازار که گوسپند, تازه ذبح بکرده, سر به کناری نهاده بود.
    چون ز سر بگذشتم, حیوان به ناله و اشک شد که قصاب, آب نداده, هلاکم نمود...,
    هم از این روی, حرام باشد آن گوشت و این شله!
    مردم را ولوله افتاد و آشپز را پرسش که; حال که کار ز کار بگذشته, چه باید کرد ملا ؟
    ملا بخاراند ریش را و بگفتا; خمس آش به امام دهید, حلال شود!
    پس خلق بگفتند آشپز را که; خمس دهی, حلال شود, به ز آنست که کل آن حرام شود!
    پس آشپز, دیگ ز ملا بستاند و آش اندر بکرد!
    خلق, شادمان شده, ملا را درود گفته, صلوات بفرستادند.
    داروغه, که ترش روی, حکایت بدید و بشنید, ملا را جلو گرفته, بگفتا; این چه داستان بود که کردی؟ چه کس دیده که گوسپند سر بریده سخن گوید, ای فریبکار؟
    ملا بگفت; مهم شله است, که به دیگ شد! الباقی, نه گـ ـناه من است, که خلق را اگر میل به خریت باشد همه کس را حلال باشد به سواری!
     
  5. ~●Monster●~

    ~●Monster●~ کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,476
    25,449
    امتیاز:
    856
    تاریخ عضویت:
    ‏9/11/17
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    ●آرامگاه تاریکی●
    ⭕️✍حکایتی زیبا و خواندنی

    خریدار برای خرید طوطی به پرنده فروشی رفت. قیمت طوطی را سؤال کرد. فروشنده گفت ۵ میلیون تومان! خریدار گفت چه خبره! چقدر گران! مگر این طوطی چه می‌کند! جواب شنید که او دیوان حافظ را از حفظ دارد! خریدار گفت خوب آن طوطی دیگر چقدر می‌ارزد؟ پاسخ شنید آن هم ده میلیون قیمت دارد، چون دیوان مولوی را حفظ کرده!
    خریدار که دیگر مأیوس شده بود از قیمت طوطی سوم سؤال کرد و پاسخ شنید ۲۰ میلیون تومان! سؤال کرد این یکی، دیگر چه هنری دارد؟
    پاسخ شنید این طوطی هیچ هنری ندارد! فقط دو طوطی دیگر به او می‌گویند استاد!!

    حکایت بعضی افراد در روزگار ماست...!!
     
  6. Mahii.zakeri

    Mahii.zakeri کاربر نگاه عضو انجمن

    5
    13
    امتیاز:
    21
    تاریخ عضویت:
    ‏29/12/17
    جنسیت:
    زن
    در مراسم توديع پدر پابلو، كشيشي كه ۳۰ سال در كليساي شهر كوچكي خدمت كرده و بازنشسته شده بود، از يكي‌ از سياستمداران اهل محل براي سخنراني دعوت شده بود. در روز موعود، مهمان سياستمدار تأخير داشت و بنابراين كشيش تصميم گرفت كمي‌ براي مستمعين صحبت كند.
    پشت ميكروفن قرار گرفته و گفت: «۳۰ سال قبل وارد اين شهر شدم. انگار همين ديروز بود. راستش را بخواهيد، اولين كسي‌ كه براي اعتراف وارد كليسا شد، مرا به وحشت انداخت. به دزدي هايش، باج گيري، رشوه خواري، هـ*ـوس راني‌، زنـ*ـا با محارم و هر گـ ـناه ديگري كه تصور كنيد اعتراف كرد. آن روز فكر كردم كه جناب اسقف اعظم مرا به بدترين نقطه زمين فرستاده است ولي‌ با گذشت زمان و آشنايي با بقيه اهل محل دريافتم كه در اشتباه بوده‌ام و اين شهر مردمي نيك دارد.»
    در اين لحظه سياستمدار وارد كليسا شده و از او خواستند كه پشت ميكروفن قرار گيرد. در ابتدا از اينكه تاخير داشت عذر خواهي‌ كرد و سپس گفت: «به ياد دارم زماني كه پدر پابلو وارد شهر شد، من اولين كسي‌ بودم كه براي اعتراف مراجعه كردم.»
     
    Helen o.o و ஜ ℱαт℮мℯ ஜ از این پست تشکر کرده اند.
  7. ~●Monster●~

    ~●Monster●~ کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,476
    25,449
    امتیاز:
    856
    تاریخ عضویت:
    ‏9/11/17
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    ●آرامگاه تاریکی●
    در روزگار قدیم ، پادشاهی سنگ بزرگی را در یک جاده ی اصلی قرار داد . سپس در گوشه ای قایم شد تا ببیند چه کسی آن را از مسیر برمیدارد .

    برخی از بزرگان ثروتنمد با کالسکه های خود به کنار سنگ رسیدند ، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند . بسیاری از آنها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند . هیچ یک از آنان کاری به سنگ نداشتند .

    یک مرد روستایی با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید . بارش را زمین گذاشت و سعی کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد . او بعد از زور زدن ها و عرق ریختن های زیاد بالاخره موفق شد . هنگامی که سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آنها را به دوش بگیرد و به راهش دامه دهد ، متوجه شد کیسه ای زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است . کیسه را باز کرد پر از سکه های طلا بود . و یادداشتی از جانب شاه که این سکه ها مال کسی است که سنگ را از جاده کنار بزند .

    آن مرد روستایی چیزی را می دانست که بسیاری از ما نمی دانیم .!!

    هر مانعی ، فرصتی است تا وضعیتمان را بهبود بخشیم .
     
    ஜ ℱαт℮мℯ ஜ از این پست تشکر کرده است.
  8. ~●Monster●~

    ~●Monster●~ کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,476
    25,449
    امتیاز:
    856
    تاریخ عضویت:
    ‏9/11/17
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    ●آرامگاه تاریکی●
    به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم
    شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟
    روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى،
    یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.
    من گفتم: آهان ! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.
    روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد.
    شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد یا کنا در ؟ :)
     
    Helen o.o و ஜ ℱαт℮мℯ ஜ از این پست تشکر کرده اند.
  9. ~●Monster●~

    ~●Monster●~ کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,476
    25,449
    امتیاز:
    856
    تاریخ عضویت:
    ‏9/11/17
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    ●آرامگاه تاریکی●
    بر سر مزار كشيشي نوشته شده است :

    كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم .

    بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد کشورم را تغيير دهم .

    بعد ها کشورم را هم بزر گ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم.

    در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم .

    اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم، شايد مي توانستم

    دنيا را هم تغيير دهم!!!!
     
    Helen o.o و ஜ ℱαт℮мℯ ஜ از این پست تشکر کرده اند.
  10. ~●Monster●~

    ~●Monster●~ کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,476
    25,449
    امتیاز:
    856
    تاریخ عضویت:
    ‏9/11/17
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    ●آرامگاه تاریکی●
    گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!

    پرسیدند : چه می کنی ؟

    پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی
    آتش می ریزم !




    گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد!
    گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش


    می سوخت تو چه کردی؟

    پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد!
     
    Helen o.o و ஜ ℱαт℮мℯ ஜ از این پست تشکر کرده اند.
وضعیت موضوع:
موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)