نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

«حکایت‌های عاشقانه»

شروع موضوع توسط حدیثه ‏26/2/14 در انجمن داستانک

  1. آذردخت پاییزی

    آذردخت پاییزی کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    284
    637
    امتیاز:
    301
    تاریخ عضویت:
    ‏8/9/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    محصل
    محل سکونت:
    کاشمر
    بیست سالگی

    وقتی بیست سالم بود، همان روزهایی که همه چیز طعم تازه‌ای دارد و به معنای واقعی جوان هستی، واسه اولین بار گلوم پیش یکی گیر کرد، از اون عشق‌های اساطیری، عاشق زیباترین دختر دانشکده شدم، سلطان دلبری و غرور، تقریباً همه دانشکده بهش پیشنهاد داده بودن و اون همه رو از دم رد کرده بود. حتی یه بار یکی از استادها بهش پیشنهاد ازدواج داد، می‌دونی او در جواب چی گفت؟ گفت: هه!
    آخه «هه» هم شد جواب؟ استاد هم اون ترم از لجش هممون رو مردود کرد.
    اما خب من فکر می‌کردم یه جورایی بهم علاقه داره، گاهی وقت‌ها وسط کلاس حس می‌کردم داره من رو یواشکی دید می‌زنه، ولی تا برمی‌گشتم داشت تخته رو نگاه می‌کرد و با دوستش ریز ریز می‌خندید، توی اون مدتی که همکلاسی بودیم من حتی یک کلمه هم نتونسته بودم باهاش صحبت کنم.
    تا اینکه یه روز وقتی که داشتم بازیگرهای تئاتر جدیدم «باغ آلبالو» اثر چخوف رو انتخاب می‌کردم به سرم زد که اونم توی تئاترم بازی کنه، البته من هیچ وقت از هنرم سوء استفاده نمی‌کردم و این کار رو برخلاف اخلاق‌مداری یه هنرمند می‌دونستم، ولی می‌تونستم به هوای تئاتر حداقل کمی باهاش حرف بزنم، با اینکه حدس می‌زدم شاید کنف شم و به گفتن یک «هه» قناعت کنه، ولی رفتم پیشش و قضیه رو واسش گفتم، اون هم رو کرد بهم و گفت: اِ...واقعا؟ باغ آلبالو؟ نقش مادام رانوسکی؟
    گفتم: نه! نقش آنیا، دختر مادام رانوسکی.
    گفت: ولی من مادام رانوسکی رو خیلی دوست دارم!
    گفتم: باشه، مادام رانوسکی، تو فقط بیا.
    خلاصه بهترین روزهای زندگی من شروع شد، صبح‌ها به شوق دیدنش از خواب بیدار می‌شدم، عطر می‌زدم، کلی به خودم می‌رسیدم، سرخوش بودم، توی پلاتو ساعت‌ها بهش خیره می‌موندم و در آخر تمرین تئاتر، گفتگو‌های دلپذیری بین ما شکل می‌گرفت.
    کاش آن روزها تموم نمی‌شد، چون زمان تکرار شدنی نیست، دیگه هیچ وقت یه جوان بیست ساله نمی‌شم، فقط می‌تونم آرزو کنم خواب آن روزها رو ببینم...
    تئاتر باغ آلبالوی من به بهترین شکل با بازی آن دختر زیبا اجرا شد و تراژدیک‌ترین اثر واسه من رقم خورد، چون روز قبل از اجرا وقتی داشتیم مهمان‌های ویژه رو دعوت می‌کردیم از من خواست تا واسه نامزدش اون جلو یه صندلی رزرو کنم، از اون روز به بعد من دیگه یه جوان بیست ساله نبودم، بیست سالگی خیلی زودگذره و پس از اون دیگه چیزی واست تازگی نداره!
     
  2. آذردخت پاییزی

    آذردخت پاییزی کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    284
    637
    امتیاز:
    301
    تاریخ عضویت:
    ‏8/9/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    محصل
    محل سکونت:
    کاشمر
    من و نارازاکی
    برخلاف تمام ژاپنی‌ها نه چشمای ریز بادومی داشت و نه قد کوتاه. چن سال پیش که برای شرکت تو یکی از فستیوال‌های نقاشی رفته بودم ژاپن، چن روزی رو مهمان خانواده نارازاکی بودم. بابای نارازاکی شهردار توکیو بود و مادرش یکی از اساتید برجسته طب سنتی تو ژاپن بود. یه خانواده اصیل و سنتی که ریشه‌شون به خاندان موهایسو از امپراطوری‌های کهن ژاپن برمی‌گشت. نارازاکی یه خواهر بزرگتر از خودش به اسم نانامی داشت که استاد فلسفه تو دانشگاه ملی توکیو بود.
    خود نارازاکی هم دانشجوی دکترای ادبیات نمایشی در آرت کالج توکیو بود. با این وجود نارازاکی خیلی به ادبیات و فرهنگ ایرانی علاقه داشت. شاید یکی از دلایل وابستگی و علاقه شدید نارازاکی به من همین علاقه زیادش به فرهنگ و سنن ایرانی بود، البته راستشو بخواین من هم خیلی از نارازاکی بدم نمیومد، آخه نارازاکی برخلاف تمام زن‌های ایرانی که من باهاشون در ارتباط بودم نه اهل تجملات بود و نه اهل مادیات.
    نارازاکی نه موهاشو رنگ می‌کرد و نه آرایش غلیظی داشت ولی با این وجود از خیلی از زن‌های ایرانی زیباتر بود. نارازاکی حتی دماغش رو هم عمل نکرده بود.چشمای درشت مشکی نارازاکی بدجوری جادوت می‌کرد، فرم صورتش غیر قابل توصیف بود، ابروهای کمونی بهم پیوسته با لب‌های درشت و پوست سفید و بدون کوچکترین لک و جوشش تو رو به چالش می‌کشید. اجزای صورتش هارمونی عجیبی داشت.
    زمانی که جلوی آینه موهاشو باز می‌کرد دوست داشتی ساعت‌ها بشینی و تو گندم‌زار موهاش مشق جنون کنی. قدِ بلند و اندام کشیدش تو رو به عبادت وادار می‌کرد. زمانی که راه می‌رفت می‌تونستی گوشه‌ای از هنرنمایی خدا رو در اندام نارازاکی تماشا کنی. زمانی که روبروت می‌نشست و باهات حرف می‌زد دلت می‌خواست زمان رو متوقف کنی و سال‌ها به خواب عمیق دوست داشتنش فرو بری.
    اعترافش شاید خیلی سخت باشه ولی من عمیقاً شیفته و شیدای نارازاکی شده بودم ولی شاید سخت‌تر از اعتراف به دوست داشتن نارازاکی، باور کردن این مسئله بود که نارازاکی هم دیوونه‌وار عاشق و دلباخته من شده بود، به طوری‌که حاضر بود به خاطر من، خانواده و کشورش رو ترک کنه و همراه من به ایران بیاد. یه عشق عجیب و باور نکردنی. ولی از همه اینا عجیب‌تر شاید این بود که من چن سال پیش اصلاً ژاپن نرفته بودم و عجیب‌ترش این بود که اصلاً دختری به نام نارازاکی تو ژاپن وجود نداشت، ولی چیزی که اصلاً عجیب نبود این بود من دوست داشتم تو این چن خط حس حسادت تو رو تحـریـ*ک کنم، شاید به اندازه همین چن خط حسادت، عاشقم می‌شدی. حسادت اولین قدم تو راه دوست داشتنه.
     
  3. آذردخت پاییزی

    آذردخت پاییزی کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    284
    637
    امتیاز:
    301
    تاریخ عضویت:
    ‏8/9/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    محصل
    محل سکونت:
    کاشمر
    جای خالی تو
    طوبا خانم که فوت کرد، «همه» گفتند چهلم نشده حسین آقا می‌رود یک زن دیگر می‌گیرد.
    سه ماه گذشت و حسین آقا به جای اینکه برود یک زن دیگر بگیرد، هر پنجشنبه می‌رفت سر خاک.
    ماه چهارم خواهرش آستین زد بالا که داداش تنهاست و خواهر برادرها سرگرم زندگی خودشان هستند، خیلی نمی‌رسند که به او برسند.
    طلعت خانم را نشان کرد و توی یک مهمانی نشان حسین آقا داد.
    حسین آقا که برآشفت، «همه» گفتند یکی دیگر که بیاید جای خالی زنش پُر می‌شود. حسین آقا داد زد جای خالی زنم را هیچ زنی نمی‌تواند پر کند. توی اتاقش رفت و در را به هم کوبید.
    «همه» گفتند یک مدتی تنها باشد مجبور می‌شود جای خالی زنش را پر کند. مرد زن می‌خواهد. حسین آقا ولی هر پنجشنبه می‌رفت سر خاک.
    سال زنش هم گذشت و حسین آقا زن نگرفت. «همه» گفتند امسال دیگر حسین آقا زن می‌گیرد. سال دوم و سوم هم گذشت و حسین آقا زن نگرفت.
    هر وقت یکی پیشنهاد می‌داد حسین آقا زن بگیرد، حسین آقا می‌گفت آن‌موقع که بچه‌ها احتیاج داشتند این‌کار را نکردم، حالا دیگر از آب و گل درآمدند. حرفی از احتیاج خودش نمی‌زد، دخترها را شوهر داد و به پسرها هم زن، اما وعده پنجشنبه‌ها سر جایش بود.
    «همه» گفتند دیگر کسی توی خانه نمانده، بچه‌ها هم رفته‌اند، دیگر وقتش است، امسال جای خالی طوبا خانم را پر می‌کند. حسین آقا ولی سمعک لازم شده بود، دیگر گوش‌هایش حرف‌های «همه» را نمی‌شنید.
    دیروز حسین آقا مُرد. توی وسایلش دنبال چیزی می‌گشتند چشمشان افتاد به کتاب خطی قدیمی روی طاقچه، دخترش گفت خط باباست، اول صفحه نوشته بود:
    «هر چیز که مال تو باشد خوب است، حتی اگر جای خالی «تو» باشد، آخر جای خالی توی دل مثل سوراخ توی دیوار نیست که با یک مُشت کاهگل پر شود. هزار نفر هم بروند و بیایند آن دل دیگر هیچ‌وقت دل نمی‌شود.»
     
  4. آذردخت پاییزی

    آذردخت پاییزی کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    284
    637
    امتیاز:
    301
    تاریخ عضویت:
    ‏8/9/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    محصل
    محل سکونت:
    کاشمر
    تلخ و شیرین
    پسری به نام دارا در یکی از روستاهای کوچک زندگی می کرد.او18 سال داشت و بسیار زیبا بود.او قلبی رئوف و مهربان داشت.دارا در یکی از روزههای پائیزی که که در مقابل خانه ی شان نشسته بود و برای زندگی آینده خود برنامه ریزی میکرد،چشمش به دختری رعناافتاد.آن دختر اهل آن روستا نبود.دخترک بسیار زیبا بود.نام آن دختر سارا بود.هر دوی آنها …


    به هم زول زده بودند و همدیگر را نگاه می کردند وهیچ یک جرأت اول صحبت کردن را نداشت.یکی دو دقیقه ای به همین صورت ادامه داشت تا اینکه دختر به راه خود ادامه داد و رفت. مدتی گذشت دارا هر روز در فکر سارا بود،حتی در زمانی که کارمی کرد ، درس می خواند و حتی در زمان استراحت فکرش شده بود سارا و سارا وسارا…یک روز وقتی دارا به همراه همکلاسیهایش به روستا برمیگشت،دوستان او پیشنهاد دادند که برای چند ساعتی به

    روستائی که در چند کیلومتری از روستای آنها بود بروند وتفریحی بکنند.دارا برعکس همیشه قبول کرد. آنها به روستا رسیدند و به طرف امام زده ای که در ان روستا بود حرکت کردند.دارا ابتدا به سمت آبخوری امام زاده رفت.در حال نوشیدن آب بود که صدای دختری را شنید، به طرف صدا حرکت کرد.دختری را دید که درحال رازو نیاز بود…بله آن دختر سارا بود و آن روستا محل زندگی او.دارا در گوشه ای در حالی که مخفی شده بود، سارا را نگاه می کرد.وقتی سارا مناجاتش تمام شد به طرف خانه حرکت کرد و دارا نیز او را تعقیب میکرد، تا اینکه سارا به خانه اش رسید.خانه ای کوچک و قدیمی،در زد پیر زنی آرام آرام آمد ودررا باز کرد و سارا وارد آن خانه شد دارا که خوشحال بود به خانه اش باز گشت.چند هفته ای گذشت.یک روز دارا برای زیارت امام زاده به طرف روستا حرکت کرد.مثل همیشه اول به سمت آبخوری رفت.بعد از گذشت یکی دو ساعت که زیارتش تمام شد به طرف روستایش حرکت کرد.هنوز داخل روستا بود که صدای ناله و زاری شنید.ناخوداگاه به سمت صدا حرکت کرد ناگهان خود را در مقابل خانه سارا دید.حجله ای در مقابل در خانه قرار داده بودند و اعلامیه ای را روی آن

    نسب کرده بودند.در ان اعلامیه تصویر سارا دیده می شد،به نامش نگاه کرد نوشته بودند ساره زمانی.حالش بد شد گوئی با پتکی به سرش زده بودند در حالی که گریه میکرد به طرف خانه حرکت کرد.او درآن روز قصم خورد تا

    با هیچ دختری صحبت نکند و خود را در خانه حبس کند.سال های زیادی به همین صورت گذشت.او 58 سالش شده بود.دارا قصم خود را شکسته بود و به بیرون از خانه می رفت.روستای آنها به شهر بزرگی تبدیل شده بود

    پارکی در نزدیکی خانه ی دارا قرار داشت.دارا ازدواج نکرده بود به همین خاطر به بچه خیلی علاقه داشت و هر روز برای دیدن بچه ها به پارک می رفت.در یکی از روزهای تایستانی که دارا به عادت همیشگی به پارک رفته بود صدای ناله های پیرزنی را شنید که آه و ناله میکرد. بی اختیار به طرف او حرکت کرد و احوال او را پرسید سر صحبت بین آن دو باز شد و هر دو شروع به درد و دل کردند.پیرزن اززمان نوجوانی خود صحبت می کرد و می گفت 17 سال داشتم.روزی که به روستای دیگری رفته بودم ،پسری را دیدم که در مقابل خانه ی شان نشسته بود و به من زُل زده بود و نگاه می کرد.آن پسر بسیار زیبا و جذاب بود.عاشقش شدم ولی دیگر او را ندیدم. دارا هم شروع به گفتن تمام خاطرات دوران جوانیش کرد.وقتی صحبت دارا تمام شد پیرزن شروع به گریه کردن کرد و گفت سارائی که عاشقش بودی من هستم و آن کسی که توحجله اش را دیدی خواهر دوقلوی من بود که ساره نام

    داشت.دارا که چشمهایش را اشک گرفته بود و از روی خوشحالی نمی دانست چه کار کند،در همان پارک از او خواستگاری کرد.و هر دوی آنهابا دلهائی جوان زندگی تازه ای را شروع کردند.


     
  5. آذردخت پاییزی

    آذردخت پاییزی کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    284
    637
    امتیاز:
    301
    تاریخ عضویت:
    ‏8/9/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    محصل
    محل سکونت:
    کاشمر

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید


    -هر دفعه که همینو میگی مگه بهت نگفته بودم بدون پول اینجا نیای.
    -وضعم خیلی خرابه داش اکبر به دادم برس.
    -به درک به من چه ربطی داره!
    هر دفعه کفگیرت به ته دیگ می‌ رسه میای سراغ من.
    وقتی این کثافتو دستت گرفتی باید فکر این روزها رو می‌کردی.
    وقتی به حرف‌های اکبر فکر کرد تمام وجودش سوخت.
    سرش را بالا گرفت و به اکبر گفت:
    “یادت رفته من کی بودم اکبر!
    تمام محله‌ های این اطراف زیر دست‌های من می‌چرخید.
    یادت رفته خودت یه بار با قدرت دعوات شده بود و اگه من پا جلو نمی‌ ذاشتم الان توی قبرستون خوابیده بودی،
    اینارو همه یادت رفته؟!
    -نه هیچکدوم از اینارو یادم نرفته ولی دیگه زمونه فرق کرده!
    الان اگه پول نداشته باشی کسی جواب سلامتو هم نمیده.
    سعی کرد در را ببنده ولی عزت دستش را لای در گذاشته بود و به او التماس می‌کرد.
    در باز شد و عزت خودش را روی پاهای اکبر انداخت و با تمام قدرتی که در بدن داشت التماس می‌کرد.
    اکبر وقتی دید سرو صدای زیادی راه افتاده مواد را به عزت داد و او شادمان به سمت خرابه‌ اش راه افتاد.
    وقتی مواد را مصرف کرد دنیای اطرافش به حالت عادی قبل بازگشت بعد به زنش فکر کرد و به طرف خانه راه افتاد.
    به پله‌های خانه که رسید از داخل اتاق صدای یک مرد غریبه را شنید از وقتی معتاد شده بود این رفت و آمدها برایش کاملا عادی شده بود و اهمیتی به آن نمی‌داد.
    مرد غریبه اتاق را ترک کرد…
    بالا رفت و زنش را دید که داشت لباس‌ هایش را تن می‌کرد.
    رو به مهناز کرد و گفت:
    دیگه نمی‌خواد این کارو بکنی من می‌خوام همه‌ چی رو درست کنم
    -آره ارواح عمه‌ات تو گفتی و من باور کردم.
    -دارم راستشو بهت می‌گم به خدا من خیلی فکر کردم.
    -هزار باره که داری این حرف‌ها رو میزنی ولی تا حالا هیچی فرق نکرده.
    -قسم می‌خورم که این دفعه فرق می‌کنه.
    و سه بار به ارواح مادرش قسم خورد که قصد دارد اوضاع را تغییر دهد و خودش و مهناز را از این زندگی سگی نجات دهد.
    وقتی مهناز جدیت عزت را دید و می‌دانست که اگر او به خاک مادرش قسم بخورد حتما در کارش جدی است خوشحال شد که پس از یک عمر زندگی مانند حیوان،
    سرانجام می‌توند زندگی درست و حسابی داشته باشد.
    آنشب مهناز از اینکه شوهرش قصد دارد زندگی آنها را به حالت اولیه اش بازگرداند خیلی خوشحال بود و مدام از نقشه‌های عزت برای آینده می‌پرسید و عزت با حوصله به سوالاتش جواب می‌داد و نقشه‌های فردا را در ذهنش مرور می‌کرد.
    مهناز پرسید: “یعنی ما می‌تونیم عین قبل زندگی کنیم.”
    -البته که می‌تونیم تو زندگی خیلی بدی با من داشتی من و حلال کن.
    -اگه بتونیم مثل قبل زندگی کنیم می‌تونم همه‌ی اینها رو فراموش کنم صبح روز بعد وقتی عزت از خواب بیدار شد اولین تغییر زندگی‌ اش را انجام داده بود و سر بی جان مهتاب را روی پایش گذاشته بود و وداع آخرش را با او کرد. سپس او را خواباند و چادرش را که دور گردنش پیچیده بود روی مهناز انداخت و بلند شد تا کار دومش را انجام دهد. وقتی صدای اکبر را از حیات شنید تمام عزمش را جمع کرده بود تا کارش را به درستی انجام دهد.
    اکبر وقتی پشت در عزت را دید می‌خواست به حرف بیاید که ضرب چاقوی عزت که داخل قلبش فرو رفته امکان حرف زدن را از او گرفت… عزت تا وقتی که اکبر جان بکند بالای سرش بود و وقتی مطمئن شد که کارش را به درستی انجام داده است به سمت خرابه برای انجام کار آخرش راه افتاد در خرابه طنابی که به سقف بسته شده بود انتظار عزت را می‌کشید.
     
  6. آذردخت پاییزی

    آذردخت پاییزی کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    284
    637
    امتیاز:
    301
    تاریخ عضویت:
    ‏8/9/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    محصل
    محل سکونت:
    کاشمر

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید


    چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو ســرکشید.
    دختــــر با کنجکاوی پرسیــــد، “چرا این کــار رو می کنی؟” پسر پاسخ داد،

    “وقتی پسر بچه کوچیکــی بودم، نزدیک دریا زندگـی می کردم، بازی تو دریا

    رو دوست داشتــم، می تونستم مــزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی.

    حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، یاد زادگاهم

    برای شهرمون خیلی دلـــم تنگ شده، برای والدینـم که هنوز اونجا زندگی

    می کنند.” همینطــور صحبت می کرد، اشــک از گونه هایش سرازیر شد.

    دختر شـــدیداً تحت تاثیر قرار گرفت، یک احســــاس واقعـــی از ته قلبش،

    مردی که مـــی تونه دلتنگیش رو به زبون بیــــاره، اون باید مردی باشه که

    عاشـــق خونوادشه، هـم و غمـــش خونوادشه و نسبت به خــــونــــوادش

    مسئولیت پذیره… بعــد دختر شروع به صحبت کرد، در مـورد زادگاه دورش،

    بچگیش و خانـــواده اش. مکالمه خوبـــی بود، شـــروع خوبـــی هـــم بود.

    آنها ادامه دادند به قـــرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که

    تمام انتظاراتش رو برآورده می کنــه: خوش قلبه، خونگــرمه و دقیق. اون

    اینقــــــدر خوبـــــــه کــــــه مــــــدام دلـــــش بـــــراش تنـــــگ میشـــــه!

    ممنون از قهـــوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد

    پرنسس با پرنـــس ازدواج کـــرد و با هــــم در کمال خوشبختـــی زندگی

    می کردند هر وقت می خواست قهوه برایش درست کند یک مقدار نمک

    هم داخـــلش می ریخت، چـــون می دانست که با اینکار لــذت می برد.

    بعد از چهــــل سال مـــــرد در گذشت، یک نامـــــه برای زن گـــــذاشت،

    ” عزیزترینــم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زنــدگی ام رو ببخش. این

    تنهـــا دروغی بود که به تــــو گفتـــم: ” قهوه نمکـــی”. یادت میـاد اولین

    قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر

    می خواستـــم، اما هول کردم و گفتـــم نمک. برام سخت بود حرفم رو

    عوض کنـــم بنابراین ادامــــه دادم. هــرگــــز فکر نمی کردم این شـروع

    ارتباطمون باشــه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگـــم،

    اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم…

    حال من دارم می میـــرم و دیگه نمی ترســـم که واقعیت رو بهت بگم،

    من قهوه نمکـی رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است… اما من در

    تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی

    تاسف نمی خـورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین

    خوشبختــــی زندگی منه. اگر یک بــــار دیگر بتونم زندگـــی کنم هنوز

    می خوام با تو آشنا بشـــم و تو رو برای کل زندگی ام داشتـــه باشم

    حتی اگـــــه مجبور باشم دوبـــــــاره قهـــــــوه نمکـــــــی بخــــــورم. ”

    اشک هایش کل نامــــه را خیس کرد. یک روز، یه نفــــر از او پرسیـد:

    ” مزه قهوه نمکی چطــــور است؟ اون جواب داد “خیلـــــی شیرین” !