نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

«حکایت‌های عاشقانه»

شروع موضوع توسط حدیثه ‏26/2/14 در انجمن داستانک

  1. ZahraHayati

    ZahraHayati کاربر اخراج شده اخراج شده

    5,723
    58,865
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    فقط سه کلمه
    پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.
    پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.
    وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه به زبان آورد.
    فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟
    شوهر فقط گفت: "عزیزم دوستت دارم"
    عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. به علاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.
    گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک روخداد صرف می کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم. در نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟ داشته هایتان را گرامی بدارید. غم ها، دردها و رنج هایتان را با نبخشیدن دوچندان نکنید.
    اگر هرکسی می توانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود می داشت.
    حسادت ها، رشک ها و بی میلی ها برای بخشیدن دیگران، و همچنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید و خواهید دید که مشکلات آنچنان هم که شما می پندارید، حاد نیستند.
     
    Gloria و نیوتیش از این پست تشکر کرده اند.
  2. ZahraHayati

    ZahraHayati کاربر اخراج شده اخراج شده

    5,723
    58,865
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    جرائت ابراز عشق
    وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.
    اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
    آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم.
    بهم گفت:
    ”متشکرم”.
    میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم.
    من عاشقشم.
    اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم.
    تلفن زنگ زد.
    خودش بود .
    گریه می کرد.
    دوستش قلبش رو شکسته بود.
    از من خواست که برم پیشش.
    نمیخواست تنها باشه.
    من هم اینکار رو کردم.
    وقتی کنارش نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس، خواست بره که بخوابه، به من نگاه کرد و گفت:
    ”متشکرم ” .
    روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت:
    ”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .
    من با کسی قرار نداشتم.
    ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم، درست مثل یه “خواهر و برادر”. ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی، ایستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود.
    آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم.
    به من گفت:
    ”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .
    یه روز گذشت ، سپس یک هفته، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید.
    من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.
    میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد، و من اینو میدونستم، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی، با وقار خاص و آروم گفت:
    تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشکرم.
    میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم. من عاشقشم.
    اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
    نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.
    با مرد دیگه ای ازدواج کرد.
    من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه.
    اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم. اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت:
    ”تو اومدی ؟ متشکرم”
    سالهای خیلی زیادی گذشت.
    به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:
    ” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمیدونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….
     
    Gloria و نیوتیش از این پست تشکر کرده اند.
  3. ZahraHayati

    ZahraHayati کاربر اخراج شده اخراج شده

    5,723
    58,865
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    قرار
    شسته بودم رو نیم کتِ پارک، کلاغ ها را می شمردم تا بیاید. سنگ می انداختم بهشان. می پریدند، دورتر می نشستند. کمی بعد دوباره برمی گشتند، جلوم رژه می رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی شدم. شاخه گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می پژمرد.
    طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ ها.
    گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل برگ هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه ی پالتوم را دادم بالا، دست هام را کردم تو جیب هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.
    صدای تندِ قدم هاش و صِدای نَفَس نَفَس هاش هم.

    برنگشتم به رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم می آمد. صدا پاشنه ی چکمه هاش را می شنیدم. می دوید صِدام می کرد.
    آن طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَ م بِش بود. کلید انداختَ م در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق – ترمزی شدید و فریاد – ناله ای کوتاه ریخت تو گوش هام – تو جانم.
    تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. به روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و راننده ش هم داشت توو سرِ خودش می زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود می رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.
    ترس خورده – هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
    مبهوت.
    گیج.
    مَنگ.
    هاج و واج نِگاش کردم.
    توو دستِچپش بسته ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَ ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعت خودم را سُکید.
    چهار و چهل و پنج دقیقه!
    گیج درب و داغان نگا ساعت راننده ی بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!!
     
    Gloria و نیوتیش از این پست تشکر کرده اند.
  4. ZahraHayati

    ZahraHayati کاربر اخراج شده اخراج شده

    5,723
    58,865
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    دختر و پسر عاشق

    پسر : ضعیفه ! دلمون برات تنگ شده بود اومدیم زیارتت کنیم !
    دختر : توباز گفتی ضعیفه ؟
    پسر : خب ، منزل بگم چطوره ؟
    دختر : وااااای . . . از دست تو !
    پسر : باشه ؛ باشه ببخشید ویکتوریا خوبه ؟
    دختر : اه . . . اصلاباهات قهرم !
    پسر : باشه بابا ، توعزیز منی ، خوب شد ؟ آشتی ؟
    دختر : آشتی ، راستی گفتی دلت چی شده بود ؟
    پسر : دلم ! آها یه کم می پیچه ! ازدیشب تاحالا !
    دختر : واقعا که !
    پسر : خب چیه ؟ نمیگم مریضم اصلا ، خوبه ؟
    دختر : لوووس !
    پسر: ای بابا ، ضعیفه ! این دفعه اگه قهر کنی دیگه نازکش نداری ها !
    دختر : بازم گفت این کلمه رو . . . !
    پسر : خب تقصرخودته ! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت میکنم ، هی نقطه ضعف میدی دست من !
    دختر : من ازدست توچی کارکنم ؟!
    پسر: شکرخدا ! دلم هم پیچ میخوره چون تو تب وتاب ملاقات توبودم ، لیلی قرن بیست و یکم من !
    دختر : چه دل قشنگی داری تو ! چقدر به سادگی دلت حسودیم میشه !
    پسر : صفای وجودت خانوم !
    دختر : می دونی ! دلم ، برای پیاده روی هامون ، برای سرک کشیدن تو مغازه های کتاب فروشی ورق زدن کتابها ، برای بوی کاغذ نو برای شونه به شونه ات را رفتن و دیدن نگاه حسرت بار بقیه . . .
    آخه هیچ زنی که مردی مثل مرد من نداره !
    پسر : می دونم ، می دونم ،دل منم تنگه ، برای دیدن آسمون چشمای تو . . .
    برای بستنی شاتوتی هایی که باهم میخوردیم . . .
    برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیم ومن مردش بودم . . . !
    دختر : یادته همیشه میگفتی به من میگفتی “ خاتون ”
    پسر : آره ، آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی !
    دختر : ولی من که بور بودم !
    پسر : باشه ! فرقی نمی کنه !
    دختر : آخ چه روزهایی بودن ، چقدردلم هوای دستای مردونه ات رو کرده . . .
    وقتی توی دستام گره می خوردن ، مجنون من . . .
    پسر : . . .
    دختر : چت شد چرا چیزی نمیگی ؟
    پسر: …
    دختر : نگاه کن ببینم ! منو نگاه کن . . .
    پسر: . . .
    دختر : الهی من بمیرم ، چشات چرا نمناکه ، فدای تو بشم . .
    پسر : خدا ، نه . . . ( گریه )
    دختر : چرا گریه میکنی ؟
    پسر : چرا نکنم ، ها ؟
    دختر : گریه نکن ، من دوست ندارم مرد گریه کنه ، جلو این همه آدم ، بخند دیگه ، بخند ، زودباش . . .
    پسر : وقتی دستاتو کم دارم چطوری بخندم ؟ کی اشکامو کنار بزنه که گریه نکنم . . .
    دختر : بخند، و گرنه منم گریه میکنما !
    پسر : باشه ، باشه ، تسلیم، گریه نمی کنم ، ولی نمی تونم بخندم
    دختر : آفرین ! حالا بگو برای کادو ولنتاین چی خریدی ؟
    پسر : توکه میدونی من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد ، ولی امسال برات یه کادو خوب آوردم . . .
    دختر : چی ؟ زودباش بگو ، آب از لب و لوچه ام آویزون شد . . .
    پسر : . . .
    دختر : دوباره ساکت شدی ؟
    پسر : برات کادو ( هق هق گریه ) ، برات یه دسته گل گلایل ! یه شیشه گلاب و یه بغض طولانی آوردم . . . !
    تک عروس گورستان !
    پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها صفایی نداره . . .
    اینجا کناره خانه ی ابدیت مینشینم و فاتحه میخونم . . .
    نه ، اشک و فاتحه
    نه ، اشک و فاتحه و دلتنگی
    امان ، خاتون من ! توخیلی وقته که . . .
    آرام بخواب بای کوچ کرده ی من . . .
    دیگر نگران قرصهای نخورده ام ، لباس اتو نکشیده ام و صورت پف کرده از بی خوابیم نباش . . . !
    نگران خیره شدن مردم به اشک های من هم نباش !
    بعد از تو دیگه مرد نیستم اگر بخندم . . .
    اما ، تو آرام بخواب
     
    titi1991 و Gloria از این پست تشکر کرده اند.
  5. eli-iiiiii

    eli-iiiiii همراه انجمن عضو انجمن

    95
    881
    امتیاز:
    246
    تاریخ عضویت:
    ‏16/10/18
    جنسیت:
    زن
    داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم ...


    یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد ...


    به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود ...


    فقط زیر سوال آخر نوشته بود : « نه بابام مریض بوده ، نه مامانم ، همه صحیح و سالمن شکر خدا . تصادف هم نکردم ، خواب هم نموندم ، اتفاق بدی هم نیفتاده . دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش . بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها . بزن و برقص . شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم . بعد گفت : بریم دربند ؟ پوست دستمون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید . مخصوصا باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون . بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم . رفتیم . دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون ، ساعت شده بود یک شب . راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم . یعنی لای جزوتم باز کردما ، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش . خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد . یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار . حالا نمره هم ندادی ، نده. فدا سرت . یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتشذ. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده . یه وقت ناراحت نشی .»


    چند سال بعد ، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام و گفت:


    « اون بیستی که دادی خیلی چسبید » ...


    گفتم : « اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.»...


    خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: « بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه ؟» ...


    عکسش را از روی گوشیش نشانم داد. خندیدم.


    گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.»...


    نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم. دلم میخواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود ، ...


    فقط سرد بود ...
     
    titi1991, Gloria و ZahraHayati از این پست تشکر کرده اند.
  6. eli-iiiiii

    eli-iiiiii همراه انجمن عضو انجمن

    95
    881
    امتیاز:
    246
    تاریخ عضویت:
    ‏16/10/18
    جنسیت:
    زن
    پرسیدم: چند تا مرا دوست نداری؟روی یک تکه از نیمرو، نمک پاشید. گفت: چه سوال سختی گفتم: به هر حال سوال مهمیه برامنشسته بودیم توی فضای باز کافه سینما. داشتیم صبحانه می خوردیم. کمی فکر کرد و گفت: هیچی بلند بلند خندید. گفتم: واقعا؟ آب پرتقالم را تا ته سر کشیدم: واقعن هیچی دوستم نداری؟گفت: نه نه. صبر کن. منظورم اینه که تو جوابِ چند تا مرا دوست نداری، هیچی. یعنی خیلی دوستت دارمگفتم: نه. اینطور نمیشه، تو گفتی هیچیتکه ای از ژامبونِ‌ لوله شده را برید. گفت: نه. اون اشتباه شد. هزار تاشروع کردم به کولی بازی. موهام را کشیدم. گفتم: یعنی هزار تا منو دوست نداری؟دختر و پسری که میز کناری نشسته بودند، با تعجب نگاهمان می کردند. گفتم: این واقعن درست نیست. من این حجم از غصه رو نمی تونم تحمل کنم که تو منو هزار تا دوست نداشته باشیداشت با نوک چنگال، لوبیا قرمزهای توی ظرف را بازی می داد. گفت: نمی دونم واقعن. خیلی سوال سختیهلپ هاش گل انداخته بود. گفت: شاید این سوال از اول هم غلطه. نباید بهش جواب می دادمگفتم: باشه بذار یه جور دیگه بپرسم. اینطوری شاید راحت تر باشه برات. چند تاچند تا دوسم داری؟ لبخند زد چشمانم را گرد کردم و گفتم: هان؟ بقیه دختر و پسرها و زن ها و مردها هم داشتند ما را تماشا می کردند. نانِ تُستِ کَره ای را گاز زدم و بقیه اش را گذاشتم گوشه بشقاب. داشت نگاهم می کرد. با آن چشم های سیاه درشت و گونه سرخ و لب های اناری گفت: هیچی پرسیدم: هیچی؟ شانه اش را انداخت بالا. گفت: هیچی دوستت ندارم لب و لوچه ام را آویزان کردم. گفت: میمیرم برات و این ته همه دوست داشتن هامه داد کشیدم هورا دست هایم را گره کردم و آوردم بالا. پیش خدمت ها داشتند با هم پچ می زدند. یکی شان آمد جلو و گفت: قربان. اینطوری مردمو می ترسونید پرسیدم: چطوری؟ آهسته تر گفت: اینکه دارید با خودتون بلند بلند حرف می زنید به صندلی روبرویی اشاره کرد. خالی بود. بشقابِ صبحانه گرم، دست نخورده، سرد شده بود و نان ها خشک. خواستم بپرسم دختری که اینجا روبروی من نشسته بود، کجا رفت که همه چیز یادم افتاد… هشت سال گذشته بود
     
    titi1991, ZahraHayati و Gloria از این پست تشکر کرده اند.
  7. فاطمه صفارزاده

    فاطمه صفارزاده ویراستار انجمن ویراستار انجمن

    9,375
    38,706
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏22/2/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ←_←بیکار→_→
    محل سکونت:
    ●_●North-east●_●
    روزی لیلی از علاقه شدید مجنون به او و اشتیاق بیش از پیش دیدار او با خبر شد
    پس نامه ای به او نوشت و گفت:
    “اگر علاقه مندی که منو ببینی ، نیمه شب کنار باغی که همیشه از اونجا گذر میکنم باش”
    مجنون که شیفته دیدار لیلی بود چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست .
    نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید …
    از کیسه ای که به همراه داشت چند مشت گردو برداشت و کنار مجنون گذاشت و رفت
    مجنون وقتی چشم باز کرد، خورشید طلوع کرده بود آهی کشید و گفت :
    “ای دل غافل یار آمد و ما در خواب بودیم . افسرده و پریشون به شهر برگشت”
    در راه ، یکی از دوستانش اونو دید و پرسید : چرا اینقدر ناراحتی؟!
    و وقتی جریان را از مجنون شنید با خوشحالی گفت : این که عالیه!
    آخه نشونه اینه که ،لیلی به دو دلیل تو رو خیلی دوست داره!
    دلیل اول اینکه : خواب بودی و بیدارت نکرده!
    و به طور حتم به خودش گفته : اون عزیز دل من ، که تو خواب نازه پس چرا بیدارش کنم؟!
    و دلیل دوم اینکه : وقتی بیدار می شدی ، گرسنه بودی و لیلی طاقت این رو نداشت پس برات گردوگذاشته تا بشکنی و بخوری !
    مجنون سری تکان داد و گفت : نه! اون می خواسته بگه :
    تو عاشق نیستی! اگه عاشق بودی که خوابت نمی برد!
    تو رو چه به عاشقی؟ بهتره بری گردو بازی کنی!
     
    titi1991 از این پست تشکر کرده است.
  8. آذردخت پاییزی

    آذردخت پاییزی کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    284
    637
    امتیاز:
    301
    تاریخ عضویت:
    ‏8/9/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    محصل
    محل سکونت:
    کاشمر

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.



    در آن

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    ، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.


    دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.



    در ۱۹

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.



    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.



    دختر

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.



    دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مـسـ*ـت شد.



    زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.




    ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مـسـ*ـت پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مـسـ*ـت هستید، مواظب خودتان باشید.



    زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟

    پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.

    چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.



    مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟



    پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.


    مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟



    مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.



    پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟



    پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟



    کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::




    معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوست تدارد.
     
    titi1991 از این پست تشکر کرده است.
  9. آذردخت پاییزی

    آذردخت پاییزی کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    284
    637
    امتیاز:
    301
    تاریخ عضویت:
    ‏8/9/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    محصل
    محل سکونت:
    کاشمر
    صبح روز بعد زودتر از همیشه از خواب بلند شد، میز صبحانه را چید، لباس‌هایش را پوشید و برخلاف همیشه وقتش را برای صاف کردن موج‌های روی موهای فِرَش تلف نکرد. مدام جمله‌ای را که سعید، شب گذشته در گوشش نجوا کرده بود به یاد می‌آورد.
    سعید درحالی‌که دستانش را مثل زنجیر دور او قلاب کرده بود، گونه‌اش را بوسید و تا جایی که مطمئن شود نفس‌هایش لاله گوش مرجان را نوازش می‌کند دهانش را جلو برد و به آرامی زیر گوشش گفت:«تو مثل بقیه نیستی، سعی هم نکن که بشی. تو روی سرت یه دریای مشکی داری. می‌خوام یه رازی رو بهت بگم. من برخلاف بقیه، عاشق دریای مواجم. دیگه هیچوقت موجارو از موهات نگیر.»
    در مقابل آینه خودش را بر انداز کرد، حالا بیش از هر زمان دیگری احساس قدرت می‌کرد. رژ لب قرمزش را از لابه‌لای خرت و پرت‌های کیفش بیرون کشید و روی آینه قدی اتاق نوشت:«من تو رو نه بخاطر اینکه دوستم داری، بلکه بخاطر اینکه باعث میشی خودمو بیشتر دوست داشته باشم، دوستت دارم.»
    و درحالی‌که هنوز گونه‌اش از گرمای بـ*ـوسـه شب گذشته سعید گرم بود، از خانه بیرون رفت
     
    titi1991 از این پست تشکر کرده است.
  10. آذردخت پاییزی

    آذردخت پاییزی کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    284
    637
    امتیاز:
    301
    تاریخ عضویت:
    ‏8/9/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    محصل
    محل سکونت:
    کاشمر
    همین حالا میخوام

    یه روز مامانم اومد خونه، گفت زود باش. پرسیدم چی رو؟ گفت سورپرایزه! مبل‌ها و فرش و میز ناهارخوری و کلاً دکور خونه رو تو ده دقیقه عوض کرد و زنگ در رو زدن. هول شد از خوشحالی. گفت چشماتو ببند. چشمامو بستم. دستمو گرفت برد دم در. در رو باز کرد. گفت حالا چشماتو باز کن. چشمامو باز کردم دیدم یه پیانو یاماها مشکی، همونی که ده سال قبلش هزار بار رفته بودم از پشت ویترین دیده بودمش دم در بود. حالا نمی‌دونم همون بود یا نه. اما همونی بود که من ده سال قبل واسه داشتنش پرپر زده بودم. خیلی جا خورده بودم. گفت چی می‌گی؟ گفتم چی می‌گم؟ می‌گم حالا؟ الان؟ واقعاً حالا؟ بیشتر ادامه ندادم. پیانو رو آوردن گذاشتن اون جای خالی‌ای تو خونه که مامان خالی کرده بود. من هم رفتم تو اتاقم. نمی‌خواستم بزنم تو پرش. ولی هزار بار دیگه هم از خودم پرسیدم آخه حالا پیانو به چه درد من می‌خوره!؟ من که خیلی سال از داشتنش دل کندم. ده سالی تو خونمون خاک خورد و آخرش هم مامانم بخشیدش به نوه عموم.
    یه روز اولین عشق زندگیم که چهارده سال ازم بزرگتر بود، رفت فرانسه، اون جا با یه زن فرانسوی که چند سال ازش بزرگتر بود ازدواج کرد. منم که نمی‌خواستم قبول کنم از دست دادمش شروع کردم واسه خودم داستان ساختن. ته داستانم هم این‌طوری تموم می‌شد که یه روزی بر می‌گرده، وسط داستان هم این‌جوری بود که داره همه تلاشش رو می‌کنه که برگرده. این وسطا هم گاهی به من از فرانسه زنگ می‌زد و ابراز دلتنگی می‌کرد. بعد از هفت سال خیالبافی دیدم چاره‌ای ندارم جز اینکه با واقعیت مواجه شم. شروع کردم به دل کندن. من هی دل کندم و هی خوابش رو دیدم که برگشته. دوباره دل کندم و باز خوابش رو دیدم که برگشته، تا اینکه بالاخره واقعاً دل کندم! چند سال بعدش تو فیس بوک پیدا کردیم همو. اومد حرف بزنه، گفتم حالا؟ واقعاً الان؟ من خیلی وقته که دل کندم!
    یه دوستی داشتم کاسه صبرش خیلی بزرگ بود. عاشق یه پسری شده بود که فقط یک ماه باهاش دوست بود. اون یک ماه که تموم شده بود، پژمان رفته بود پی زندگیش و سایه مونده بود با حوضش! بعد چند سال یه روز بهش گفتم دل بکن. خودت می‌دونی که پژمان برنمی‌گرده. گفت ولی من صبر می‌کنم. هر کاری هم لازم باشه می‌کنم. یک سال بعد رفت پیش یک دعانویس. شش ماه بعدش با پژمان ازدواج کرد. اون روزا دوست بیچاره‌ام خیلی خوشحال بود. به خودم گفتم حتماً استثنا هم وجود داره! دو سال بعدش شنیدم که از هم جدا شدن. پیداش کردم. خیلی عصبانی بود. پرسیدم چی شده؟ گفت پژمان اونی نبود که من فکر می‌کردم. گفتم پژمان همونی بود که تو فکر می‌کردی، ولی اونی نبود که الان می‌خواستی. پژمان اونی بود که توی اون روزا، همون چندسال قبل تو می‌خواستی که باشه، و وقتی نبود، باید دل می‌کندی!
     
    titi1991 از این پست تشکر کرده است.