نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

«حکایت‌های عاشقانه»

شروع موضوع توسط حدیثه ‏26/2/14 در انجمن داستانک

  1. гคђค1737

    гคђค1737 کاربر برتر عضو انجمن

    7,968
    45,202
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/16
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    زیر خاک
    رفتم نشستم کنارش گفتم : برای چی نمیری گلات رو

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    بفروشی ؟
    گفت : بفروشم که چی ؟ تا دیروز می فروختم که با پولش آبجی مو ببرم دکتر دیشب حالش بد شد و مُرد ، با گریه گفت : تو می خواستی گـُل بخری ؟
    گفتم : بخرم که چی؟تا دیروز برای برای عشقم امروز فهمیدم باید فراموشش کنم...! اشکاشو که پاک کرد ، یه گـل بهم داد گفت :بگیر باید از نو شروع کرد
    تو بدون عشقت ، من بدون خواهرم ...
     
  2. гคђค1737

    гคђค1737 کاربر برتر عضو انجمن

    7,968
    45,202
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/16
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    زیر خاک
    مردی وارد گل فروشی شد تا دسته گلی برای مادرش – که در شهر دیگری زندگی می کرد- سفارش دهد و با پست برای او بفرستد.وقتی از گل فروشی دختری را

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    دید که در کنار در نشسته بود و گریه می کرد.مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید:

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    دختر خوب چرا گریه میکنی؟ دختر گفت: می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی. وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت به لب آورد. مرد به دخترک گفت: میخواهی تورا برسانم؟

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    دختر گفت: نه، تا قبر مادرم راهی نیست. مرد دیگر نمی توانست چیزی بگوید. بغض گلویش را گرفت، دلش شکست و اشکش جاری شد. طاقت نیاورد به گل فروشی برگشت دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا با دست خودش آن را به مادرش هدیه کند.
     
  3. гคђค1737

    гคђค1737 کاربر برتر عضو انجمن

    7,968
    45,202
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/16
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    زیر خاک
    وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم
    صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی...

    وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم
    سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی

    وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ..
    صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی ..پیشونیم رو بوسیدی و گفتی بهتره عجله کنی ..داره دیرت می شه

    وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم
    بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری بعد از کارت زود بیا خونه

    وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم
    تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی .باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری تو درسها به بچه مون کمک کنی

    وقتی که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم
    تو همونجور که بافتنی می بافتی بهم نگاه کردی و خندیدی

    وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی...

    وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم
    در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم
    من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود

    وقتی که 80 سالت شد ..این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری..
    نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد

    اون روز بهترین روز زندگی من بود...چون تو هم گفتی که منو دوست داری

    به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی
    چون زمانی که از دستش بدی مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی
    او دیگر صدایت را نخواهد شنید
     
    « «N¡lOo£aR» » از این پست تشکر کرده است.
  4. آدم برفی

    آدم برفی مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    4,017
    9,236
    امتیاز:
    746
    تاریخ عضویت:
    ‏28/11/16
    زن و شوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می‌راندند. آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.

    زن جوان: 'یواشتر برو من می‌ترسم' مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره!

    زن جوان: 'خواهش می‌کنم، من خیلی میترسم.' مردجوان: 'خوب، اما اول باید بگی دوستم داری!'

    زن جوان: 'دوستت دارم، حالا میشه یواشتر برونی؟' مرد جوان: 'مرا محکم بگیر'

    زن جوان: 'خوب، حالا میشه یواشتر؟' مرد جوان: 'باشه، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، آخه نمی‌تونم راحت برونم، اذیتم می‌کنه.'

    **

    روز بعد روزنامه‌ها نوشتند برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید. در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.

    مرد از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند و این است عشق واقعی!
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏25/8/17
    Saghar21 از این پست تشکر کرده است.
  5. ! "هدافتحی" !

    ! "هدافتحی" ! کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    441
    5,088
    امتیاز:
    441
    تاریخ عضویت:
    ‏23/4/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    پژوهشگر
    محل سکونت:
    شاهین شهر
    حماسه تاریخی، عاشقانه و آموزنده ویس و رامین به دوره شاهنشاهی و امپراتوری پارتیان در قرن اول پس از میلاد باز میگردد.

    این داستان از خصومت دو خاندان بزرگ پارتی یکی از شرق و دیگری از غرب است. یکی از طرفین درگیر خاندان قران یا همان خاندان اشرافی کارن در غرب ایران بوده و طرف مقابل پادشاه مرو بوده است .

    ماجرا از آنجا آغاز می شود که پادشاه میانسال مرو به شهرو ملکه زیبایی و پری چهره "ماه آباد" یا همان مهاباد امروزی که سرزمین کردستان آریایی مادی ایران است ابراز علاقه می نماید. شهرو به پادشاه مرو توضیح می دهد که متاهل و دارای یک فرزند پسر به نام "ویرو" می باشد. اما ناگزیر می شود به دلیل داشتن روابط دوستانه با خاندان بزرگ و قدرتمند در شمال شرقی ایران قول بدهد که اگر روزی صاحب دختری شد او را به همسری پادشاه مرو در بیاورد. شهرو از این رو با این امر موافقت کرد زیرا هرگز نمی اندیشید که فرزند دیگری بدنیا بیاورد. اما از قضای روزگار چنین نشد و وی صاحب دختری شد


    پس شهرو ملکه زیبای ایرانی نام دخترک را ویس گذاشت. ولی بلافاصله ویس را به دایه ای سپرده تا او را به خوزان ببرند و با کودک دیگری که تحت آموزش بزرگان کشوری بود دوره های علمی و مهم آن روزگار را ببیند. کودک دوم کسی نبود جز رامین برادر پادشاه مرو. هنگامی که این دو کودک بهترین دوران کودکی و جوانی را در کنار یکدیگر می گذارنند رامین به مرو فراخوانده می شود و ویس نیز به زادگاه خود . شهرو مادر ویس بدلیل آنکه دختر زیبای خود را ( ویس ) در پی قولی که در گذشته ها داده بود به عقد پادشاه پای به سن گذاشته مرو در نیاورد بهانه

    ازدواج با غیر خودی را مطرح نمود و می گوید که ویس با افراد غریبه ازدواج نمی کند.
    به همین روی بنای مراسم بزرگی را گذاشتند تا از پیگری های پادشاه مرو رهایی پیدا کنند. در روز مراسم "زرد" برادر ناتنی پادشاه مرو برای تذکر درباره قول شهرو وارد کاخ شاهنشاهی می شود ولی ویس که هرگز تمایل به چنین ازدواجی نداشت از درخواست پادشاه مرو و نماینده اش "زرد" امتناع میکند. خبر نیز به گوش پادشاه مرو رسید و وی از این پیمان شکنی خشمگین شد. به همین روی به شاهان گرگان، داغستان، خوارزم، سغد، سند، هند، تبت و چین نامه
    نوشت و درخواست سپاهیان نظامی نمود تا با شهرو مهابادی وارد نبرد شود . پس از خبر دار شدن شهرو از این ماجرا وی نیز از شاهان آذربایجان – ری – گیلان – خوزستان یا سوزیانا – استخر و اسپهان یا اصفهان که همگی در غرب ایران بودند درخواست کمک نمود . پس از چندی هر دو لشگر در دشت نهاوند رویاروی یکدیگر قرار گرفتند. نبرد آغاز شد و پدر ویس ( همسر شهرو ) در این جنگ کشته شد. در فاصله نبرد رامین نیز در کنار سپاهیان شرق ایران قرار داشت و ویس نیز در سپاهاین غرب ایران شرکت نموده بود . در زمانی کوتاه آن دو چشم شان به یکدیگر افتاد و سالهای کودکی همچون پرده ای از دیدگانشان با زیبایی و خاطره گذشته عبور کرد. گویی گمشده سالهای
    خویش را یافته بودند.

    . آری نقطه آغازین عشق ویس و رامین در دشت نهاوند رقم خورد. رامین پس از این دیدار به این اندیشه افتاد که برادر خویش ( پادشاه مرو ) را از فکر ازدواج با ویس منصرف کند ولی پادشاه مرو از قبول این درخواست امتناع نمود. پس از نبردی سخت پادشاه مرو با شهرو رو در رو می گردد و وی را از عذاب سخت پیمان شکنی در نزد اهورامزدا آگاه می نماید. شهرو در نهایت به درخواست پادشاه مرو تن داد و دروازه شهر را به روی پادشاه مرو گشود تا وارد شود و ویس را با خود ببرد. پس از بردن ویس به دربار پادشاه مرو در شهر جشن
    باشکوهی برگزار شد و مردم از اینکه شاه شهرشان ملکه خویش را برگزیده است خرسند شدند و شادمانی کردند ولی رامین از عشق ویس در اندوه و دلگیری تمام بیمار شد و سپس بستری شد. ویس نیز که هیچ علاقه ای به همسر جدید خود ( پادشاه مرو ) نداشت مرگ پدرش را بهانه نمود و از همبستر شدن با پادشاه مرو امتناع کرد. در این میان شخصیتی سرنوشت ساز وارد صحنه عاشقانه این دو جوان ایرانی می شود و زندگی جدیدی برای آنان و تاریخ ایران رقم می زند. وی دایه ویس و رامین در دوران کودکی است که پس از شنیدن خبر ازدواج پادشاه مرو با
    ویس خود را از خوزستان به مرو می رساند. سپس با نیرنگ هایی که اندیشه کرده بود ترتیب ملاقات ویس و رامین با یکدیگر را می دهد و هر سه در یک ملاقات سرنوشت ساز به این نتیجه می رسند که ویس تنها و تنها به رامین می اندیشد و نمی تواند با پادشاه مرو زندگی کند ولی از طرف دیگر رامین احساس گـ ـناه بزرگی را در دل خود حس می کرد و آن خــ ـیانـت به زن همسرداری است که زن برادرش نیز بوده است ولی به هر روی آنان لحظه ای دوری از یکدیگر را نمی توانستد تاب و توان بیاورند. پس از ملاقات به کمک دایه ویس و رامین آنها بهترین لحظات خود را در کنار یکدیگر سپری میکنند.

    پادشاه مرو که از جریانات اتفاق افتاده آگاهی نداشت از برادرش ( رامین ) و همسرش ( ویس ) برای شرکت در یک مراسم شکار در غرب ایران دعوت میکند تا هم ویس بتواند با خانواده اش دیداری کند و هم مراسم نزدیکی بین دو خاندان شکل گیرد ولی نزدیکان پادشاه مرو از جریانات پیش آمده بین دایه و ویس و رامین خبرهایی را به شاه مرو میدهند. شاه مرو از خشم در خود می پیچد و آنان را تهدید به رسوایی میکند. حتی رامین را به مرگ نیز وعده

    می دهد. ویس پس از چنین سخنانی لب به سخن می گشاید و عشق جاودانه خود را به رامین فریاد می زند و میگوید که در جهان هستی به هیچ کس بیش از رامین عشق و علاقه ندارم و یک لحظه بدون او نمی توانم زندگی کنم. از طرف دیگر برادر ویس "ویرو" با ویس سخن میگوید که وی از خاندان بزرگی است و این خــ ـیانـت یک ننگ برای خانوداه ما می باشد و کوشش خود را برای منصرف کردن ویس میکند ولی ویس تحت هیچ شرایطی با درخواست ویرو موافقت نمی کند و تنها راه نجات از این درگیری ها را فرار به شهری دیگر می بینند. ویس و رامین به ری
    می گریزند و محل زندگی خود را از همگان مخفی میکنند. روزی رامین نامه ای برای مادرش نوشت و از جریانات پیش آمده پرسش کرد ولی مادر محل زندگی آنان را به پادشاه مرو که پسر بزرگش بود خبر میدهد. شاه با سپاهش وارد ری می شود و هر دو را به مرو باز می گرداند و با پای درمیانی بزرگان آنها را عفو میکند. پادشاه که از بی وفایی ویس به خود آگاه شده بود در هر زمانی که از کاخ دور می شد ویس را زندانی می کرد تا مبادا با رامین دیداری کند
    پس از این وقایع آوازه عاشق شدن رامین و همسر شاه در مرو شنیده می شود و مردم از آن با خبر می شوند. روزی رامین که استاد و نوازنده چنگ و سازهای ایرانی بوده است در ضیافتی بزرگ در دربار مشغول سرودن عشق خود به ویس می شود. خبر به برادرش شاه مرو می رسد و وی با خشم به نزد رامین می آید و او را تهدید به بریدن گلویش میکند که اگر ساکت ننشیند و این چنین گستاخی کند وی را خواهد کشت. درگیری بالا می گیرد و رامین به دفاع از خویش برمی خیزد و با میانجیگری اطرافیان و پشیمانی شاه مرو جریان خاتمه می یابد. مردان خردمند و بزرگان شهر مرو رامین را پند میدهند که نیک تر است که شهر را ترک کنی و به این خــ ـیانـت به همسر برادر خود پایان دهی زیرا در نهایت جنگی سخت بین شما درخواهد گرفت. با گفته های بزرگان مرو رامین شهر را
    ترک میکند و راهی غرب ایران می شود و ناچار زندگی جدیدی را با دختری از خانواده بزرگان پارتی به نام "گل" آغاز میکند ولی یاد و خاطره ویس هرگز از اندیشه او پاک نمی شود. روزی که رامین گل را به چهره ویس تشبیه میکند و به او از این شبهات ظاهری بین او و عاشق دیرینه اش ویس خبر میدهد همسرش برآشفته می گردد و او را یک خــ ـیانـت کار معرفی میکند و پس از مشاجراتی از یکدیگر جدا می شوند.

    رامین که اندیشه ویس را از یاد نبرده بود مشغول نبشتن نامه ای برای ویس در مرو میشود. سپس مکاتبات طولانی بین آن دو مخفیانه انجام می گیرد و بنا
    به درخواست ویس رامین به مرو باز میگردد و هر دو با برداشتن مقداری طلا از خزانه شاهی فرار می کنند و راهی غرب ایران می شوند و پس از عبور از قزوین به دیلمان می رسند و آنجا مستقر می شوند. پادشاه مرو که خبر را می شنود سخت آشفته می شود و با سپاهیانش راهی جستجوی آن دو می شود. شاه و یارانش شب هنگام در جاده ای استراحت میکند ولی ناگهان گرازی بزرگ به اردوگاه آنان حمله می کند پس از چنیدن ساعت درگیری میان شاه و یارانش با گراز حیوان شکم شاه مرو را از بالا تا به پایین می درد و در نهایت پادشاه مرو آن شب کشته می شود. پس از شنیدن خبر مرگ شاه مرو رامین به عنوان جانشین وی تاج سلطنت را بر سر می گذارد و زندگی
    رسمی خود را با معشـ*ـوقه خود آغاز میکند تا روزی که ویس پس از سالها به مرگ طبیعی فوت می شود. رامین که زندگی پر از رنجش را برای رسیدن به ویس سپری کرده بود با مرگ ویس کالبد او را در زیر زمینی قرار می دهد و پس از واگذاری تاج و تخت شاهی به اطرافیانش در مراسمی بزرگ راهی زیر زمین می شود و خود در کنار ویس با زندگی بدرود می گوید و با آغـ*ـوش باز به مرگ درود می دهد و در کنار کالبد معشـ*ـوقه دیرینه اش به خاک او و جسدش بـ*ـوسـه می زند و خودکشی می کند و چنین پایان یافت عشقی که پس از دو هزار سال همچنان آوازه اش در ایران و جهان شنیده می شود.
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏9/3/18
    « «N¡lOo£aR» », fatemeh_gh, telnaz1122 و 4 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. гคђค1737

    гคђค1737 کاربر برتر عضو انجمن

    7,968
    45,202
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/16
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    زیر خاک
    روزی زنی روستایی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت:
    مرا بغـ*ـل کن. زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد با خجالت کمر شوهرش را بغـ*ـل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند، شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم. زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند. شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغـ*ـل کن" چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.
    گاهی یک جمله کوتاه معجزه میکنه...مثل دوست دارم...
     
    « «N¡lOo£aR» » از این پست تشکر کرده است.
  7. Mohadeseh.f

    Mohadeseh.f کاربر نگاه عضو انجمن

    15
    105
    امتیاز:
    111
    تاریخ عضویت:
    ‏7/9/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    خانه دار
    محل سکونت:
    تـــــــــــــــــــهرون
    دودلداده
    منم اشک تو چشام جمع میشد .
    صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
    قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
    وقتی می خواست بوسش کنم ٫
    چشماشو میبست ٫
    سرشو بالا می گرفت ٫
    لباشو غنچه می کرد ٫
    دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
    من نگاش می کردم .
    اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
    تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
    لبامو می ذاشتم روی لبش .
    داغ بود .
    وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .
    می سوختم .
    همه تنم می سوخت .
    دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
    من دلم نمیومد .
    اون لبامو گاز می گرفت .
    چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
    وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
    نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .
    شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
    من هم موهاشو نوازش میکردم .
    عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
    شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .
    دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
    لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
    جاش که قرمز می شد می گفت :
    هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بـ*ـوس کن .
    منم روزی صد بار بازومو بـ*ـوس می کردم .
    تا یک هفته جاش می موند .
    معـا*شقه من و اون همیشه طولانی بود .
    تموم زندگیمون معـا*شقه بود .
    نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .
    همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
    میومد و روی پام میشست .
    سـ*ـینه هاش آروم بالا و پایین می رفت .
    دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
    می گفت : میدونی قلبم چی می گـه ؟
    می گفتم : نه
    می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
    بعد می خندید . می خندید ….
    منم اشک تو چشام جمع می شد .
    اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
    وقتی عـریـ*ـان جلوم وامیستاد ٫ صدای قلبمو می شنیدم .
    با شیطنت نگام می کرد .
    پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود .
    مثل مجسمه مرمر ونوس .
    تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
    مثل بچه ها .
    قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
    وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
    بعد یهو آروم می شد .
    به چشام نگاه می کرد .
    اصلا حالی به حالیم می کرد .
    دیوونه دیوونه …
    چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .
    لباش همیشه شیرین بود .
    مثل عسل …
    بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
    نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
    می خواستم فقط نگاش کنم .
    هیچ چیزبرام مهم نبود .
    فقط اون …
    من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
    خودش نمی دونست .
    نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
    تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
    بهار پژمرد .
    هیچکس حال منو نمی فهمید .
    دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
    یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
    دستموگرفت ٫
    آروم برد روی قلبش ٫
    گفت : می دونی قلبم چی می گـه؟
    بعد چشاشو بست.
    تنش سرد بود .
    دستمو روی سـ*ـینه اش فشار دادم .
    هیچ تپشی نبود .
    داد زدم : خدا …
    بهارمرده بود .
    من هیچی نفهمیدم .
    ولو شدم رو زمین .
    هیچی نفهمیدم .
    هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
    هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
    هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
    هنوزم دیوونه ام.
     
  8. Mohadeseh.f

    Mohadeseh.f کاربر نگاه عضو انجمن

    15
    105
    امتیاز:
    111
    تاریخ عضویت:
    ‏7/9/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    خانه دار
    محل سکونت:
    تـــــــــــــــــــهرون
    خداحافظ...فقط همین



    دخترک توی هوای سرد و زیر هوای ابری

    منتطر ایستاده بود انقدر عجله کرده بود که یادش رفت پالتویش را بردارد

    از سرما میلرزید

    گاهی دستانش را جلوی دهانش میاورد تا گرم شوند

    نیم ساعتی میشد که ایستاده بود

    بالاخره اومد

    مثل همیشه نبود

    رنگش پریده بود و صورتش آشفته بود

    آرام قدم بر میداشت

    دخترک دوان دوان خودش را به او رساند

    سلام کرد

    اما پسر در جواب سلام خداحافطی کرد

    دخترک ماتش بـرده بود

    پسر گفت:

    امروز آخرین ملاقاتمونه

    من دارم میرم

    دختر نگران پرسید: چی شده؟

    پسر گفت: هیچی ازت زده شدم

    دیگه نمیخوام با هم باشیم

    و سرش را پایین انداخت و رفت

    باران باریدن گرفته بود

    دخترک همچنان همانجا ایستاده بود

    دیگر نمی لرزید

    تنها به پسر نگاه میکرد که هر لحظه از او دور میشد

    چند روزی گذشت دختر دل شکسته در خانه نشسته بود

    صدای زنگ در آمد

    شخصی که پشت در ایستاده بود برادر پسر بود

    قیافه اش آشفته تر از قیافه ی آن روز پسر بود

    پاکتی در دست داشت

    آن را به دختر داد و فورا از آنجا رفت

    دختر پاکت را باز کرد دفتر چه خاطرات پسر بود

    تمام خاطراتشان در آن بود

    دختر صفحات آخر را آورد تا دلیل قهر را پیدا کند

    در صفحه ایی نوشته بود امروز با او دیدار دارم

    نمیدانم چطور بهش بگم

    در صفحه ی بعد نوشته بود

    داشتم دیوانه میشدم

    میخواستم بهترین خاطره رو از آخرین ملاقاتمون براش بسازم

    اما نشد

    نتونستم

    نخواستم تحمل دوریم براش سخت بشه

    میدونستم نمیتونه طاقت بیاره

    چاره ای نداشتم

    اون لحظه وقتی با چشمای ناز و مظلومش بهم نگاه میکرد

    نتونستم تو صورتش نگاه کنم

    کاش میتونستم یه دل سیر نگاهش کنم

    اما نشد نتونستم بیشتر از اون تو سرما نگهش دارم

    قبل از اینکه برم پیشش

    نیم ساعتی داشتم نگاهش میکردم اما از دور

    دلم میخواست برای آخرین بار لبخندش رو میدیدم

    در صفحه ای دیگر نوشته بود امروز خون بالا آوردم

    دیگه دارم رفتنی میشم

    توی صفحه ی آخر نوشته بود

    دارم میرم

    خانواده ام گریه میکنن

    دارم برای آخرین بار می بینمشون

    همه هستن جز عشقم. . .
     
  9. Mohadeseh.f

    Mohadeseh.f کاربر نگاه عضو انجمن

    15
    105
    امتیاز:
    111
    تاریخ عضویت:
    ‏7/9/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    خانه دار
    محل سکونت:
    تـــــــــــــــــــهرون
    پسرعاشق...



    یک روز پسری با دختری آشنا میشه که از هر لحاظ دختر به پسر برتری داشت ولی چندین سال از پسر بزرگتر بود. دختر اونو بعنوان یه دوست خوب انتخاب میکنه و بعد از مدتی پسر عاشق دخترمیشه ولی هیچ وقت جرات نکرد که به اون ابراز احساسات کنه و بهش حقیقت رو بگه.

    یه روز دختر از دوست پسرش می پرسه که عشق واقعی رو برام معنی کن و پسرخوشحال میشه و فکر میکنه که دختر هم به اون علاقه مند شده و براش حدود نیم ساعت توضیح میده.



    دختر به دوستش میگه: من دنبال یه عشق پاک می گردم یه عشق واقعی! کمکم میکنی پیداش کنم؟ تا بحال هر چی دنبالش گشتم سراب دیدم و همه عشقها دروغ و واهی بود.

    پسر بهش قول میده تو این راه کمکش کنه.

    هر روز محبت و عشق پسر به دختر بیشتر میشد ولی دختر بی اعتنا می گذشت و هر چی دختر می گفت پسر چند برابرش رو اجرا می کرد تا دختر متوجه عشق اون بشه.

    تا اینکه یه روز که با هم زیر بارون تو خیابون قدم میزدند دختر به پسر میگه: میدونی عشق واقعی وجود نداره؟

    پسر می پرسه چطور و دختر میگه: عشق واقعی اونه که واسه معشوقش جونش رو هم بده و پسر گفت: ببین ، به اطرافت با دقت نگاه کن! مطمئن باش پیداش میکنی و باید اول قلبت رو مثل آینه کنی.

    دختر خندید و گفت: ای بابا این حرفا برا تو قصه هاست واقعیت نداره. بعد دختر خواست که با هم به رستوران برن و چیزی بخورن پسر قبول کرد و در حالیکه از خیابون عبور می کردند یه ماشین با سرعت تمام به اونها نزدیک شد انگار ترمزش بریده بود و نمی تونست بایسته و پسر که این صحنه رو میبینه دختر رو به اونطرف هول میده و خودش با ماشین برخورد میکنه و نقش زمین میشه دختر برمیگرده و سر پسر روکه غرق خون بود تو دستاش میگیره و بی اختیار فریاد میکشه عشقم مرد!

    آره اون تازه متوجه شده بود که اون پسر قربانی عشق دختر شده ولی حیف که دیگه دیر شده بود.
    دختر بعد این اتفاق دیگه هیچ وقت دنبال عشق نرفت و سالهای سال بر لبانش لبخند واقعی نقش نبست.
     
  10. Mohadeseh.f

    Mohadeseh.f کاربر نگاه عضو انجمن

    15
    105
    امتیاز:
    111
    تاریخ عضویت:
    ‏7/9/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    خانه دار
    محل سکونت:
    تـــــــــــــــــــهرون
    عشق علی و مریم

    خود کشی... شب عروسیه ، آخر شبه ، خیلی سرو صدا هست میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هرچی منتظرشدن برنگشته در رو هم قفل
    کرده . داماد سراسیمه پشت در راه میره. داره ازنگرانی و ناراحتی دیوونه میشه . مامان وبابای دختره پشت در داد میزنند : مریم دخترم در رو باز کن ، مریم جان سالمی ؟
    آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو میشکنه میرن تو . مریم ناز مامان بابا مثل یک عروسک زیبا کف اتاق خوابیده لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ولی رو لباش لبخنده !
    همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند . کنار دست مریم یه کاغذ هست .
    .
    .
    .
    یه کاغذی که با خون یکی شده . بابای مریم میره جلو . هنوزم چیزی رو که میبینه باور نمی کنه . با دستایی لرزان کاغذ رو بر میداره بازش میکنه و می خونه:


    سلام عزیزم . دارم برات نامه می نویسم . آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه .
    کاش منو تو لباس عروسی می دیدی . مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود ؟! علی جان دارم میرم . دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم . می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم .
    دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم . ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم . دارم
    میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی ، یادته ؟! گفتم یا تو یا مرگ ، تو هم گفتی ، یادته ؟! علی تو اینجا نیستی ، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی ؟! داماد قلبم تویی ، چرا کنارم نمیای ؟ !
    کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه . کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند . علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت . حالا که چشمام دارند سیاهی میرند ، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره . روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد ، یادته ؟! روزی که دلامون لرزید ، یادته؟ !
    روزای خوب عاشقیمون، یادته ؟! نقشه های آیندمون ، یادته ؟! علی من یادمه ، یادمه چطور بزرگترهامون ، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند . یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش .
    یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری . یادته اون روز چقدر گریه کردم ، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه ! می گفتی که من بخندم . علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم .
    هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی
    نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام .
    روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات .
    دارم به قولم عمل می کنم . هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ .
    پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم . نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه . همین جا تمومش می کنم . واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام
    وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان !
    عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم . دلم برات خیلی تنگ شده . می خوام ببینمت . دستم می لرزه .
    طرح چشمات پیشه رومه . دستمو بگیر . منم باهات میام . . .
    پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و
    گریه می کنه .
    سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده
    که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه .
    آره پدر علی بود ، اونم یه نامه تو دستشه ، چشماش قرمزه ، صورتش با اشک یکی شده بود . نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود . هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود .
    پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به
    قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود .
    حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده . حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت ! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند . . .
     
    « «N¡lOo£aR» » از این پست تشکر کرده است.