نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

«حکایت‌های عاشقانه»

شروع موضوع توسط حدیثه ‏26/2/14 در انجمن داستانک

  1. гคђค1737

    гคђค1737 کاربر برتر

    7,968
    45,197
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/16
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    زیر خاک
    پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

    سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

    وضوح حس می کردیم…

    می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از

    ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه

    زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…

    هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…

    تا اینکه یه روز

    علی نشست رو به رومو

    گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که

    دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر

    تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس

    راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…

    گفتم:تو چی؟گفت:من؟

    گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه…تو چی کار می کنی؟

    برگشت…زل زد به چشام …گفت:تو به عشق من شک داری؟…فرصت جواب ندادو

    گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم…

    با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون

    هنوزم منو دوس داره…

    گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه…

    گفت:موافقم…فردا می ریم…

    و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید…اگه واقعا عیب از من

    بود چی؟…سر

    خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت

    فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…

    طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…بهمون

    گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…

    یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره

    هردومون دید…با

    این حال به همدیگه اطمینان می دادیم

    که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس…

    بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو

    می گرفتم…دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه شدم…

    علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟

    که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…اما نمی دونم که تغییر چهره اش از

    ناراحتی بود…یا از

    خوشحالی…روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می

    شد…تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…بهش

    گفتم:علی…تو

    چته؟چرا این جوری می کنی…؟

    اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…من

    نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم…

    دهنم خشک شده بود…چشام پراشک…گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو

    دوس داری…گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…پس چی شد؟

    گفت:آره گفتم…اما اشتباه کردم…الان می بینم نمی تونم…نمی کشم…

    نخواستم بحثو ادامه بدم…پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…و

    اتاقو انتخاب کردم…

    من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم…تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام

    طلاقت بدم…یا زن بگیرم…نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم…بنابراین از فردا تو واسه

    خودت…منم واسه خودم…

    دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش

    کرده بودم…حالا به همه چی پا زده…

    دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…برگه جواب ازمایش هنوز توی

    جیب مانتوام بود…

    درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…احضاریه

    رو برداشتم و از خونه زدم بیرون…

    توی نامه نوشت بودم:

    علی جان…سلام…

    امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی…چون اگه این کارو نکنی خودم

    ازت جدا می شم…

    می دونی که می تونم…دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمیشم جدابشم!!!
     
    nasim_asadi, *negin* و Marya 1381 از این پست تشکر کرده اند.
  2. гคђค1737

    гคђค1737 کاربر برتر

    7,968
    45,197
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/16
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    زیر خاک
    نشسته بودم رو نيمكت پارك،كلاغ ها رو مي شمردم تا بياد.سنگ مينداختم بهشون.مي پريدند،دورتر مي نشستند.كمي بعد دوباره بر مي گشتند،جلوم رژه ميرفتند.

    ساعت از وقت قرار گذشت.نيومد.

    نگران،كلافه،عصبي شدم.شاخه گلي كه دستم بود سر خم كرده بود و داشت مي پژمرد.

    طاقم طاق شد.از جام بلند شدم ،ناراحتيم رو خالي كردم سر كلاغ ها.

    گل رو هم انداختم زمين.پاسارش كردم.گند زدم بهش.گلبرگ هاش كنده و له شد.يقه پالتوم رو دادم بالا،دستام رو كردم تو جيباش.راهم رو كشيدم و رفتم.نرسيده به در پارك صداش از پشت سر اومد.صداي تند قدم هاش و صداي نفس نفس هاش داشت ميومد.بر نگشتم به رووش؛حتي براي دعوا،مرافعه،قهر.از در خارج شدم.خيابون رو به دو گذشتم.

    هنوز داشت پشتم ميومد.صداي پاشنه چكمه هاش رو ميشنيدم.ميدوييد و صدام مي كرد.

    اون طرف خيابون ايستادم جلو ماشين.هنوز پشتم بهش بود.كليد انداختم كه در رو باز كنم كه بشينم و برا هميشه برم.درو هنوز باز نكرده بودم كه صداي بوق و ترمزي شديد و فرياد ناله اي كوتاه ريخت تو گوش و جونم.

    تندي برگشتم ديدمش پخش خيابون شده بود.به روو افتاده بو جلو ماشيني كه بهش زده بود.رانندش هم داشت تو سر خودش مي زد.

    سرش خورده بود روو آسفالت و پكيده بود و خون راه كشيده بود ميرفت سمت جوي كنار خيابون.

    ترس خورده و هول دوييدم طرفش .بالا سرش ايستادم.

    مبهوت.

    گيج.

    منگ.

    هاج و واج نگاش كردم.

    تو دست چپش بسته ي كوچكي بود.كادو پيچ.محكم چسبيده بودش.نگام رفت روو آستين مانتوش كه بالا شده،ساعتش پيدا بود.چهار و پنج دقيقه.

    نگام برگشت و ساعت خودمو ديدم؛چهار و چهل و پنج دقيقه!

    گيج و درب و داغون نگاه ساعت راننده ي بخت برگشته كردم.عدد چهار و پنج دقيقه رو نشون ميداد . . .
     
    nasim_asadi, *negin* و Marya 1381 از این پست تشکر کرده اند.
  3. гคђค1737

    гคђค1737 کاربر برتر

    7,968
    45,197
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/16
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    زیر خاک
    روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و

    ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.

    جمعيت زياد جمع شدند.

    قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده

    بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی

    زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند.

    مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.

    ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و

    گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست.

    مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب

    او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود.

    قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و

    تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و

    آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند

    براي همين گوشه‌هايی دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد.

    در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت

    كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير

    مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند

    كه زيباترين قلب را دارد؟

    مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت

    تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من

    مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .

    پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم

    به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم.

    هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام،

    من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام.

    گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه

    به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛

    اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه

    در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور

    عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم

    را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزی از قلبشان

    را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند.

    گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام.

    اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند

    و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌ای كه من در انتظارش

    بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست؟

    مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد،

    در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد

    به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و

    سالم خود قطعه‌ای بيرون آورد و با دستهاي

    لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت

    و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب

    پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .

    مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود،

    اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق

    از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...
     
    nasim_asadi, *negin* و Marya 1381 از این پست تشکر کرده اند.
  4. гคђค1737

    гคђค1737 کاربر برتر

    7,968
    45,197
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/16
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    زیر خاک
    زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود.

    فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

    ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک!

    ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم!

    چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬‌ همه قبول کردند.

    ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !

    همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند.

    نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

    خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

    اصالت به ميان ابر ها رفت.

    هـ*ـوس به مرکز زمين راه افتاد.

    دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت.

    طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

    حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق.

    آرام آرام همه قايم شده بودند و

    ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...

    اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

    تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است.

    ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬

    که عشق رفت وسط يک دسته گل رز آرام نشت.

    ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ...

    همان اول کار تنبلی را ديد.

    تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود.

    بعد هم نظافت را يافت.

    خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری نبود.

    ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت

    و آرام در گوش او گفت:

    عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

    ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند

    و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.

    صدای ناله ای بلند شد.

    عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬

    دست هايش را جلوی صورتش گرفته

    بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.

    شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.

    ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت

    حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟

    عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬

    تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬ فقط ازت

    خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش.

    همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

    و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی

    همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...
     
    nasim_asadi, *negin* و Marya 1381 از این پست تشکر کرده اند.
  5. гคђค1737

    гคђค1737 کاربر برتر

    7,968
    45,197
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/16
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    زیر خاک
    یک بار دختری حین صحبت با پسری

    که عاشقش بود، ازش پرسید:


    - چرا دوستم داری؟ واسه چی می گی عاشقمی؟



    - دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا" دوست دارم


    - تو هیچ دلیلی رو نمی تونی

    عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟

    چطور میتونی بگی عاشقمی؟


    - من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم


    - ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی


    - باشه.. باشه! میگم... چون تو خوشگلی،

    صدات گرم و خواستنیه، همیشه بهم اهمیت میدی،

    دوست داشتنی هستی،

    با ملاحظه هستی، بخاطر لبخندت...


    - دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد



    متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی

    کرد و به حالت کما رفت. پسر نامه ای رو کنارش

    گذاشت با این مضمون:

    عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که


    نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
    نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
    گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست

    دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم

    نمیتونم دوست داشته باشم
    گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم اما حالا نه

    می تونبی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم

    عاشقت باشم


    اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان،

    پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
    عشق دلیل میخواد؟
    نه! معلومه که نه!!
    پس من هنوز هم عاشقتم
     
    nasim_asadi, *negin* و Marya 1381 از این پست تشکر کرده اند.
  6. Marya 1381

    Marya 1381 کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,565
    25,003
    امتیاز:
    856
    تاریخ عضویت:
    ‏15/2/16
    جنسیت:
    زن
    الهی بمیرم بعضی هاش چقدر گریه دراره
     
    nasim_asadi, *negin* و гคђค1737 از این پست تشکر کرده اند.
  7. гคђค1737

    гคђค1737 کاربر برتر

    7,968
    45,197
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/16
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    زیر خاک
    همسرم با صدای بلندی گفت :

    تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟

    میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

    روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

    تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد.

    اشک در چشمهایش پر شده بود….

    ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

    آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

    گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم،

    چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

    فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد

    و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

    باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق،

    همه شو می خوردم. ولی شما باید…. آوا مکث کرد.

    بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم،

    هرچی خواستم بهم میدی؟

    دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم،

    قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

    ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم،

    نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
    بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟


    نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

    و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

    در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه

    رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن
    عصبانی بودم.


    وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد.

    انتظار در چشمانش موج میزد.

    همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت،

    من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.

    تقاضای او همین بود.

    همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه.

    یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه.

    نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت،

    فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.
    گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟


    ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.
    خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟


    سعی کردم از او خواهش کنم.

    آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟

    آوا اشک می ریخت.

    و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی.

    حالا می خوای بزنی زیر قولت؟

    حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.

    مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

    آوا، آرزوی تو برآورده میشه.

    آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و

    چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .

    صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر

    من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود.

    آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد.

    من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.

    در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد

    و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.

    چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی

    آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.

    خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه

    خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا
    فوق العاده ست. و در ادامه گفت،


    پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.
    اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای


    هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته

    هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض

    جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.
    نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید


    هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن
    مسخره ش کنن .


    آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله

    اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم
    نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .


    آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند

    هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.

    سر جام خشک شده بودم. و…

    شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من،

    تو به من درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟

    خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی

    نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن.

    آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو

    بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.
     
    nasim_asadi, *negin* و Marya 1381 از این پست تشکر کرده اند.
  8. гคђค1737

    гคђค1737 کاربر برتر

    7,968
    45,197
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/16
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    زیر خاک
    یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید

    آیا می توانید راهی غیر تکراری

    برای ابراز عشق ، بیان کنید؟



    برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن

    عشقشان را معنا می کنند.

    برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین»

    را راه بیان عشق عنوان کردند.

    شماری دیگر هم گفتند

    «با هم بودن در تحمل رنجها و لـ*ـذت بردن از خوشبختی»

    را راه بیان عشق می دانند.

    در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که

    شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،

    داستان کوتاهی تعریف کرد:





    یک روز زن و شوهر جوانی

    که هر دو زیست شناس بودند

    طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.

    آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.

    یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر

    ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر،

    تفنگ شکاری به همراه نداشت و

    دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر

    پریده بود و در مقابل ببر،

    جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.

    ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه،

    مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و

    همسرش را تنها گذاشت.

    بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد

    ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.

    ببر رفت و زن زنده ماند.

    داستان به اینجا که رسید دانش آموزان

    شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

    راوی اما پرسید :

    آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش

    چه فریاد می زد؟

    بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت

    خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد:

    ه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ،

    تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت

    کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

    قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس

    کرده بود که ادامه داد:

    همه زیست شناسان می دانند ببر فقط

    به کسی حمله می کند که حرکتی انجام

    می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه

    وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ

    مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه

    ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم

    برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
     
  9. гคђค1737

    гคђค1737 کاربر برتر

    7,968
    45,197
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/16
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    زیر خاک
    دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود،

    صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود

    اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق

    را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. ....

    دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود،

    صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود

    اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق

    را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
    در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که

    ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی

    یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد

    و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود

    می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست

    خواهد داشت.

    دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش

    به باریکی یک خط می شد.
    در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به

    دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران

    خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها

    حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ

    کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای

    واقعی حس کرد.
    روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت

    سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به

    سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن

    بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند،

    پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
    دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد

    . اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی

    پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی

    قفسه اش به شش تا رسیده بود.
    دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر

    پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی

    باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت

    دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر

    به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون

    آنکه شرابی بنوشد، مـسـ*ـت شد.
    زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی

    با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل

    گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از

    آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

    ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات

    بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا

    شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و

    به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مـسـ*ـت پیدا کرد. دختر

    حرف زیادی نزد، تنها

    کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت.

    پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت:

    مـسـ*ـت هستید، مواظب خودتان باشید.
    زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد.

    در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را

    پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به

    او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت:

    دوست هستیم، مگر نه؟
    پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
    چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش

    نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
    مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش،

    هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه،

    در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت:

    در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم،

    می توانید آن را برای من نگهدارید؟
    پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
     
  10. гคђค1737

    гคђค1737 کاربر برتر

    7,968
    45,197
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/16
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    زیر خاک
    پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف

    کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین

    درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند

    سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت

    آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی

    به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل را پرسیدند.
    پیرمرد گفت...
    زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه


    را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!
    پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد


    با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را

    متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد!
    پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما


    چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه

    پیش او می‌روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت:

    اما من که می‌دانم او چه کسی است...!