نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

«حکایت‌های عاشقانه»

شروع موضوع توسط حدیثه ‏26/2/14 در انجمن داستانک

  1. гคђค1737

    гคђค1737 کاربر برتر عضو انجمن

    7,968
    45,202
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/16
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    زیر خاک
    پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر

    پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!
     
    HanA#, nasim_asadi, *negin* و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. гคђค1737

    гคђค1737 کاربر برتر عضو انجمن

    7,968
    45,202
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/16
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    زیر خاک

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید


    زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند. پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت. این بگو مگوها همچنان ادامه داشت. تا اینه روزی پیر مرد فکری به سرش زد و برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل کرده است ضبط صوتی را آماده می کند و شبی همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط می کند.پیر مرد صبح از خواب بیدار میشود و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش می رود و او را صدا می کند، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است! از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او می شود. قدر هر کسی رو بدونیم تا یه روزی پشیمون نشیم...
     
    nasim_asadi, *negin* و Marya 1381 از این پست تشکر کرده اند.
  3. гคђค1737

    гคђค1737 کاربر برتر عضو انجمن

    7,968
    45,202
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/16
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    زیر خاک
    پسر: ضعیفه!دلمون برات تنگ شده بود اومدیم زیارتت کنیم!
    دختر: توباز گفتی ضعیفه؟
    پسر: خب… منزل بگم چطوره؟
    دختر: وااااای… از دست تو!
    پسر: باشه… باشه ببخشید ویکتوریا خوبه؟
    دختر:اه…اصلاباهات قهرم.
    پسر: باشه بابا… توعزیز منی، خوب شد؟… آشتی؟
    دختر:آشتی… راستی گفتی دلت چی شده بود؟
    پسر: دلم! آها یه کم می پیچه…! ازدیشب تاحالا.
    دختر: … واقعا که!
    پسر: خب چیه؟ نمیگم مریضم اصلا… خوبه؟
    دختر: لوووس!
    پسر: ای بابا… ضعیفه! این نوبه اگه قهرکنی دیگه نازکش نداری ها!
    دختر: بازم گفت این کلمه رو…!
    پسر: خب تقصرخودته! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت میکنم… هی نقطه ضعف میدی دست من!
    دختر: من ازدست توچی کارکنم؟
    پسر: شکرخدا…! دلم هم پیچ میخوره چون تو تب وتاب ملاقات توبودم… لیلی قرن بیست ویکم من!
    دختر: چه دل قشنگی داری تو! چقدر به سادگی دلت حسودیم میشه!
    پسر: صفای وجودت خانوم!
    دختر: می دونی! دلم… برای پیاده روی هامون… برای سرک کشیدن تومغازه های کتاب فروشی ورق زدن کتابها… برای بوی کاغذ نو… برای شونه به شونه ات را رفتن و دیدن نگاه حسرت بار بقیه… آخه هیچ زنی که مردی مثل مرد من نداره!
    پسر: می دونم… می دونم… دل منم تنگه… برای دیدن آسمون چشمای تو… برای بستنی شاتوتی هایی که باهم میخوردیم… برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیم ومن مردش بودم….!
    دختر: یادته همیشه میگفتی به من میگفتی “خاتون”
    پسر: آره… آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی!
    دختر: ولی من که بور بودم!
    پسر: باشه… فرقی نمی کنه!
    دختر: آخ چه روزهایی بودن… چقدردلم هوای دستای مردونه ات رو کرده… وقتی توی دستام گره می خوردن… مجنون من…
    پسر: …
    دختر: چت شد چرا چیزی نمیگی؟
    پسر: …
    دختر: نگاه کن ببینم! منو نگاه کن…
    پسر: …
    دختر: الهی من بمیرم… چشات چرا نمناکه… فدای توبشم…
    پسر: خدا… نه… (گریه)
    دختر: چراگریه میکنی؟
    پسر: چرا نکنم… ها؟
    دختر: گریه نکن … من دوست ندارم مرد گریه کنه… جلو این همه آدم… بخند دیگه… بخند… زودباش…
    پسر: وقتی دستاتو کم دارم چطوری بخندم؟ کی اشکامو کنار بزنه که گریه نکنم…
    دختر: بخند… و گرنه منم گریه میکنماا
    پسر: باشه… باشه… تسلیم… گریه نمی کنم… ولی نمی تونم بخندم
    دختر: آفرین! حالا بگو برای کادو ولنتاین چی خریدی؟
    پسر: توکه میدونی من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد… ولی امسال برات یه کادو خوب آوردم…
    دختر: چی…؟ زودباش بگو… آب از لب و لوچه ام آویزون شد …
    پسر: …
    دختر: دوباره ساکت شدی؟
    پسر: برات… کادو… (هق هق گریه)… برات یه دسته گل گلایل!… یه شیشه گلاب… ویه بغض طولانی آوردم…!
    تک عروس گورستان!
    پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها صفایی نداره…!
    اینجاکناره خانه ی ابدیت مینشینم و فاتحه میخونم…
    نه… اشک و فاتحه
    نه… اشک و فاتحه و دلتنگی
    امان… خاتون من! توخیلی وقته که…
    آرام بخواب بای کوچ کرده ی من…
    دیگر نگران قرصهای نخورده ام… لباس اتو نکشیده ام…. و صورت پف کرده از بی خوابیم نباش…!
    نگران خیره شدن مردم به اشک های من هم نباش..۰!
    بعد از تودیگر مرد نیستم اگر بخندم…
    اما… تـوآرام بخواب…
     
    Mella, nasim_asadi, *negin* و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. гคђค1737

    гคђค1737 کاربر برتر عضو انجمن

    7,968
    45,202
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/16
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    زیر خاک
    در روزگارهاي قديم جزيره اي دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگي مي کردند: شادي، غم، دانش عشق و باقي

    احساسات . روزي به همه آنها اعلام شد که جزيره در حال غرق شدن است. بنابراين هر يک شروع به تعمير قايقهايشان کردند.

    اما عشق تصميم گرفت که تا لحظه آخر در جزيره بماند. زمانيکه ديگر چيزس از جزيره روي آب نمانده بود عشق تصميم گرفت

    تا براي نجات خود از ديگران کمک بخواهد. در همين زمان او از ثروت با کشتي يا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.

    “ثروت، مرا هم با خود مي بري؟”

    ثروت

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    جواب داد:

    “نه نمي توانم. مفدار زيادي طلا و نقره در اين قايق هست. من هيچ جايي براي تو ندارم.”

    عشق تصميم گرفت که از غرور که با قايقي زيبا در حال رد شدن از جزيره بود کمک بخواهد.

    “غرور لطفاً به من کمک کن.”

    “نمي توانم عشق. تو خيس شده اي و ممکن است قايقم را خراب کني.”

    پس عشق از غم که در همان نزديکي بود درخواست کمک کرد.

    “غم لطفاً مرا با خود ببر.”

    “آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم مي خواهد تنها باشم.”

    شادیهم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالي بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

    ناگهان صدايي شنيد:

    ” بيا اينجا عشق. من تو را با خود مي برم.”

    صداي يک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتي فراموش کرد اسم ناجي خود را بپرسد. هنگاميکه به خشکي رسيدند

    ناجي به راه خود رفت.

    عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجي خود مديون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسيد:

    ” چه کسي به من کمک کرد؟”

    دانش جواب داد: “او زمان بود.”

    زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟”

    دانش لبخندي زد و با دانايي جواب داد که:

    “چون تنها زمان بزرگي عشق را درک مي کند.”
     
    nasim_asadi, *negin* و Marya 1381 از این پست تشکر کرده اند.
  5. гคђค1737

    гคђค1737 کاربر برتر عضو انجمن

    7,968
    45,202
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/16
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    زیر خاک
    مرد زنگ در را زد ! کسی جواب نداد . از در وارد خانه شد و سلام کرد ولی کسی جوابش را نداد ، همسر به او اعتنایی نکرد ، حتی دختر کوچکش هم به او توجهی نکرد ، آرام رفت و روی مبل نسشت ، صدای زنگ تلفن به صدا درآمد ، زن تلفن را برداشت ، صدایی از پشت خط گفت : متاسفانه همسر شما چند ساعت پیش درسانحه ای جان خود را از دست داده است .
     
    nasim_asadi, *negin* و Marya 1381 از این پست تشکر کرده اند.
  6. гคђค1737

    гคђค1737 کاربر برتر عضو انجمن

    7,968
    45,202
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/16
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    زیر خاک
    اوایل حالش خوب بود ؛ نمیدونم چرا یهو زد به سرش. حالش اصلا طبیعی نبود .همش بهم نگاه میکرد و میخندید. به خودم گفتم : عجب غلطی کردم قبول کردم ها.... اما دیگه برای این حرفا دیر شده بود. باید تا برگشتن اونا از عروسی پیشش میموندم.خوب یه جورائی اونا هم حق داشتن که اونو با خودشون نبرن؛ اگه وسط جشن یهو میزد به سرش و دیوونه میشد ممکن بود همه چیزو به هم بریزه وکلی آبرو ریزی میشد.
    اونشب برای اینکه آرومش کنم سعی کردم بیشتر بش نزدیک بشم وباش صحبت کنم. بعضی وقتا خوب بود ولی گاهی دوباره به هم میریخت. یه بار بی مقدمه گفت : توهم از اون قرصها داری؟ قبل از اینکه چیزی بگم گفت : وقتی از اونا میخورم حالم خیلی خوب میشه . انگار دارم رو ابرا راه میرم....روی ابرا کسی بهم نمیگه دیوونه...! بعد با بغض پرسید تو هم فکر میکنی من دیوونه ام؟؟؟ ... اما اون از من دیوونه تره . بعد بلند خندید وگفت : آخه به من میگفت دوستت دارم . اما با یکی دیگه عروسی کرد و بعد آروم گفت : امشبم عروسیشه....
     
    nasim_asadi, *negin* و Marya 1381 از این پست تشکر کرده اند.
  7. гคђค1737

    гคђค1737 کاربر برتر عضو انجمن

    7,968
    45,202
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/16
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    زیر خاک
    دانشجویی پس از اینكه در درس منطق نمره نیاورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس می دانید؟ استاد جواب داد: بله حتما. در غیر اینصورت نمیتوانستم یك استاد باشم. دانشجو ادامه داد: بسیار خوب، من مایلم از شما یك سوال بپرسم ،اگر جواب صحیح دادید من نمره ام را قبول میكنم در غیر اینصورت از شما میخواهم به من نمره كامل این درس را بدهید.
    استاد قبول كرد و دانشجو پرسید: آن چیست كه قانونی است ولی منطقی نیست، منطقی است ولی قانونی نیست و نه قانونی است و نه منطقی؟ استاد پس از تاملی طولانی نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد.
    بعد از مدتی استاد با بهترین شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسید. و شاگردش بلافاصله جواب داد: قربان شما 63 سال دارید و با یك خانم 35 ساله ازدواج كردید كه البته قانونی است ولی منطقی نیست. همسر شما یك معشـ*ـوقه 25 ساله دارد كه منطقی است ولی قانونی نیست.واین حقیقت كه شما به معشـ*ـوقه همسرتان نمره كامل دادید در صورتیكه باید آن درس را رد میشد نه قانونی است و نه منطقی!
     
    nasim_asadi, *negin* و Marya 1381 از این پست تشکر کرده اند.
  8. гคђค1737

    гคђค1737 کاربر برتر عضو انجمن

    7,968
    45,202
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/16
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    زیر خاک
    توی کلاس درس تمام حواسم به دختری بود که کنار دستم نشسته بود .

    او من را داداشی صدا میزد. من نمیخواستم داداشش باشم .

    میخواستم عشقش مال من باشه ولی اون توجه نمیکرد.

    یک روز که با دوستاش دعواش شده بود اومد پیش من

    و گفت: داداشی و زد زیر گریه...

    من نمیخواستم داداشش باشم ... میخواستم عشقش مال من باشه

    ولی اون توجه نمیکرد...

    جشن پایان تحصیلی اش بود من رو دعوت کرد .

    او خوشحال بود و من از خوش حالی او خوش حال بودم.

    توی کلیسا روبروی من دختری نشسته بود که زمانی عشقش مال من بود.

    خودم دیدم که گفت:بله . بعد اومد کنارم و طوری اشک تو چشماش حلقه زده بود گفت:

    داداشی... من نمیخواستم داداشش باشم .میخواستم عشقش مال من باشه

    ولی اون توجه نمیکرد...........................................................

    الان روبروی من قبر کسی است که زمانی عشقش مال من بود...

    داشتم گریه میکردم که یکی از دوستاش دفتری به من داد

    داخل دفتر نوشته شده بود:

    (( من نمیخواستم تو داداشی من باشی ... میخواستم عشقت مال من باشه

    ولی تو توجه نمیکردی....))
     
    nasim_asadi, *negin* و Marya 1381 از این پست تشکر کرده اند.
  9. гคђค1737

    гคђค1737 کاربر برتر عضو انجمن

    7,968
    45,202
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/16
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    زیر خاک
    یک روز یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور میکردند
    جلوی ویترین یک مغازه می ایستند
    دختر:وای چه پالتوی زیبایی
    پسر: عزیزم بیا بریم تو بپوش ببین دوست داری؟
    وارد مغازه میشوند دختر پالتو را امتحان میکند و بعد از نیم ساعت میگه که خوشش اومده
    پسر: ببخشید قیمت این پالتو چنده؟
    فروشنده:360 هزار تومان
    پسر: باشه میخرمش
    دختر:آروم میگه ولی تو اینهمه پول رو از کجا میاری؟
    پسر:پس اندازه 1ساله ام هست نگران نباش
    چشمان دختر از شدت خوشحالی برق میزند
    دختر:ولی تو خیلی برای جمع آوری این پول زحمت کشیدی میخواستی گیتار مورد علاقه ات رو بخری
    پسر جوان رو به دختر بر میگرده و میگه:
    مهم نیست عزیزم مهم اینکه با این هدیه تو را خوشحال میکنم برای خرید گیتار میتونم 1سال دیگه صبر کنم
    بعد از خرید پالتو هردو روانه پارک شدن
    پسر:عزیزم من رو دوست داری؟
    دختر: آره
    پسر: چقدر؟
    دختر: خیلی
    پسر: یعنی به غیر از من هیچکس رو دوست نداری و نداشتی؟
    دختر: خوب معلومه نه
    یک فالگیر به آنها نزدیک میشود رو به دختر میکند و میگویید بیا فالت رو بگیرم
    دست دختر را میگیرد
    فالگیر: بختت بلنده دختر زندگی خوبی داری و آینده ای درخشان عاشقی عاشق
    چشمان پسر جوان از شدت خوشحالی برق میزند
    فالگیر: عاشق یک پسر جوان یک پسر قدبلند با موهای مشکی و چشمان آبی
    دختر ناگهان دست و پایش را گم میکند
    پسر وا میرود
    دختر دستهایش را از دستهای فالگیر بیرون میکشد
    چشمان پسر پر از اشک میشود
    رو به دختر می ایستدو میگویید :
    او را میشناسم همین حالا از او یک پالتو خریدیم
    دختر سرش را پایین می اندازد
    پسر: تو اون پالتو را نمیخواستی فقط میخواستی او را ببینی
    ما هر روز از آن مغازه عبور میکردیم و همیشه تو از آنجا چیزی میخواستی چقدر ساده بودم نفهمیدم چرا با من اینکارو کردی چرا؟
    دختر آروم از کنارش عبور کرد او حتی پالتو مورد علاقه اش را با خود نبرد
     
    nasim_asadi و *negin* از این پست تشکر کرده اند.
  10. гคђค1737

    гคђค1737 کاربر برتر عضو انجمن

    7,968
    45,202
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/16
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    زیر خاک
    یک دانشجوی مهندسی عاشق سـ*ـینه چاک دختر همکلاسیش بود. بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد. بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه. روزها ازپی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت " من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت "اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن. ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد. چهار سال آزگار کذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت!!

    نتیجه اخلاقی این ماجرا. پسرهای مهندسی هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند!!!!
     
    nasim_asadi, *negin* و Marya 1381 از این پست تشکر کرده اند.