نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

«حکایت‌های عاشقانه»

شروع موضوع توسط حدیثه ‏26/2/14 در انجمن داستانک

  1. Marya 1381

    Marya 1381 کاربر حرفه ای عضو انجمن

    3,566
    25,009
    امتیاز:
    856
    تاریخ عضویت:
    ‏15/2/16
    جنسیت:
    زن
    پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم كه میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت كنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.
    تا اینكه یك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی كه من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا كنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…
    چشمانش را باز كرد..دكتر بالای سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دكتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت كنید..درضمن این نامه برای شماست..!
    دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاكت دیده نمیشد. بازش كرد و درون آن چنین نوشته شده بود:
    سلام عزیزم.الان كه این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری كه قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این كارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)
    دختر نمیتوانست باور كند..اون این كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
    آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره های اشك روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نكردم…
     
  2. دینه دار

    دینه دار کاربر ویژه عضو انجمن

    1,561
    29,016
    امتیاز:
    806
    تاریخ عضویت:
    ‏30/8/16
    شغل :
    با چشمانِ بسته تا تهِ جهان ....
    این داستان واقعی و تاریخی است.مینای سرخ چشم یا ورگ چشم ( ورگ به معنای گرگ است). در حدود صد سال پیش میان سالهای 1275 تا 1285 در یکی از روستاهای ییلاقی مازندران به نام کندلوس در کوهستانهای چالوس در میان جنگلهای انبوه و دست نخورده آن زمان داستانی رخ داد که شاید در جهان بی نظیر بوده است.

    داستان عشقی میان پلنگ و دختری سرخ چشم به نام مینا که می تواند به یکی از زیباترین داستانهای رمانتیک جهان و یک اثر ماندگار ادبی و زیست محیطی در جایگاه یک میراث ماندگار بشری به جهانیان شناسانده می شود. این داستان جدای از محتوای عشقی بی مانند ، از دید زیست بوم (محیط زیست) و عشق به جانوران نیز مورد اهمیت است.

    اگر همه چون مینا بودند و چنین عشقی داشتند اکنون ببر مازندران برجای مانده بود و شیر، یوزپلنگ و پلنگ ایرانی با شتاب سوی نیستی نمی رفتند. ما ایرانی ها باید مینا و پلنگ را نماد جهانی عشق به حیات وحش به جهانیان بشناسانیم.

    پیرمردها و پیرزن های کندولوس 70 تا 80 سال پس از ماجرا وقتی از عشق این دو تعریف می کردند از اندوه مینا و ستمی که بر او شده بود زیر گریه می زدند و به سـ*ـینه خود می کوبیدند!




    آغاز داستان :

    مینا چشمانی به سرخی یاقوت داشت. ولی مردم به او مینای گرگ چشم یا “ورگ چشم” می گفتند. بلند بالا زیبا و با آواز بسیار زیبا و دلنشین که معمولا کنار چشمه “ماه پره” می نشست و آواز می خواند و دخترهایی که برای گرفتن آب از چشمه می آمدند دور او جمع می شدند و به صدای دلنشین او گوش می دادند.

    مینا دختری تنها و یتیم بود و تنها در کلبه ای زندگی می کرد خانه او هنوز به صورت اثرفرهنگی به جامانده است. امروز نمی دانیم چرا مینا تنها و یتیم بوده و تنها زندگی می کرده است. او دختری زیبا بود و بسیاری از جوانها عاشق او بودند ولی خیلی ها جرات نمی کردند به چشم او نگاه کنند و بچه های کوچک حتی از او می ترسیدند و زیر گریه می زدند و فرار می کردند.

    او معمولا به دل جنگل می رفت و چوب (هیمه) می آورد و هنگام گردآوری با صدای بلند آواز می خواند. در جلوی خونه او پر از چوب بود که روی هم چیده شده بود.

    مینا در تنهایی جنگل شاید از روی ترس یا تنهایی با آوای بلند ترانه می خواند.

    روزی پلنگی این صدا شنید و عاشق صدای زیبای او شد و هر روز از پشت بوته ها او را می دید و به آواز او گوش می داد. پلنگ که به صدای او عادت کرده بود و عاشق او شده بود نتوانست شبها از دلتنگی طاقت بیاورد.

    بوی او را ردیابی کرد تا اینکه شبانگاه به کلبه مینا در روستا رسید و از روی درخت توتی که هنوز هست از درخت بالا رفت و پشت بام خونه اش رفت و از آنجا صدای معشـ*ـوقه اش را می شنید. تا اینکه یکی از شبها مینا از پشت بام صدایی شنید و از نردبانی که اکنون در موزه کندلوس نگهداری می شود بالا رفت. پس از آنکه چشمش به پلنگ افتاد.

    پلنگ خرناسی کرد و مینا از ترس بیهوش شد! پلنگ آنقدر بالای سرش نشست تا به هوش بیاید و این بار که بهوش آمد نفسش در سـ*ـینه بند آمد و به چشم پلنگ خیره شد . پلنگ گاهی خرناسی می کرد و سر خود را پایین می انداخت یا باز می گرداند.

    مینا با ترس و لرز فراوان و لکنت زبان پرسید تو اینجا چه میکنی؟ از من چی می خواهی؟ پلنگ هم با صدای خودش جوابشو می داد. کم کم مینا بر ترس خود چیره شد و مطمئن شد که دیگر پلنگ به سوی او حمله نخواهد کرد.

    تا این زمان چشمان سرخ مینا موجب شده بود مینا همیشه تنها و فراری باشد. ولی پلنگ که مینا را دید مبهوت و حیران چشمان او شد و آرام شد. چون چشم هر دو یک رنگ بود! مینا کم کم که آرامش او را دید جلو رفت و نوازشش کرد.

    با هم نشستند و دوستی بین آنها در حال پدید آمدن بود که شاید خود نمی دانستند در صد سال آینده به یکی از زیباترین و واقعی ترین رمانهای عاشقانه جهان تبدیل خواهد شد.

    پلنگ مدتها عاشق مینا بود ولی مینا نمی دانست! ولی میوه درخت عشق پلنگ بالاخره به بار آمد و مینا نیز عاشق او شد! آن دو آن شب تا نزدیک صبح کنار هم بودند و هر یک با زبان خود با دیگری صحبت می کردند. نزدیک صبح پلنگ به جنگل بازگشت. مینا هم فردا دوباره به بهانه جمع آوری چوب به جنگل می رفت تا پلنگ را ببیند و این کار را مدتها انجام داد.


    در جنگل پلنگ در گردآوری چوب به مینا کمک می کرد. مینا چوبهایی که جمع می کرد بر پشت پلنگ می نهاد تا در راه بخشی از سنگینی بار مینا کم شود. غروب مینا به خانه برمی گشت . پلنگ نیز هر شب به دهکده کندلوس می آمد و به خانه مینا می رفت و منتظر می ماند تا مینا بیاید.

    آنها روز به روز بهم وابسته تر می شدند و بهم عادت کردند. هر دو در کنار هم بودند و مینا او را نوازش می کرد و برایش آواز می خواند. تا اینکه زمستان آمد و برف سنگینی بارید. همه جا سفید شده بود. مردم کندلوس هر روز صبح ردپای پلنگ را روی برفها می دیدند. ردپا را دنبال کردند و دریافتند که ردپا به سوی خانه میناست. ولی هنوز کسی خود پلنگ را ندیده بود و مینا هم چیزی به روی خود نیاورد.

    تا اینکه ننه خیرالنسا یکی از دوستان نزدیک مینا که همسایه او بود شبی از شبها خوابش نمی برد. از خانه بیرون آمد تا قدم بزند. هنگامی که بیرون آمد صدای مینا را شنید. گویا روی کسی فریاد می زد و دعوا می کرد. با خود گفت او که کسی را ندارد و اهل دعوا هم نیست. به سوی خانه اش رفت و به درون حیاطش نگاه کرد.

    مینا را دید که نشسته و به دیوار تکیه داد و با تکه چوبی که در دست داشت در حالی که بازی می کرد و گاهی سرش را بالا می آورد، در جلوی او پلنگ غول پیکری نشسته در حالی که دستها جلویش خم نشده بود و مانند کودکی از دعوای مادرش شرمسار باشد سر و گوشش را پایین انداخته و پس از هر دعوا و سرزنش مینا یه زوزه و آه شرمساری می کشد.

    معلوم نبود چه کرده بود که مینا از دست او عصبانی بود شاید دیر آمده بود و مینا را در انتظار گذاشته بود. مینا ناراحت شده بود. مینا در جهان کسی جز این پلنگ را نداشت. هر دو عاشق و شیفته هم شده بودند. خیرالنسا داستان را نزد خود نگه داشت و برای کسی بازگو نکرد. تا اینکه پس از مدتی خود مینا داستان را برایش تعریف کرد.


    [​IMG]

    پلنگ شیفته جادوی چشمان سرخ ستاره گون مینا و آواز زیبایش شده بود به طوری که هر شب به دیدارش می آمد و سر خود را از پنجره به درون کلبه مینا می انداخت. کم کم داستان عشق مینا و پلنگ در روستا پخش شد و مردم از رفت و آمد پلنگی به ده آگاه شدند.

    روزها مینا به جنگل می رفت و شبها پلنگ به خانه او می آمد. مردم که از این جریان باخبر شدند هر شب کمین می کردند پلنگ را ببیند. برخی ها هم با تفنگ منتظرش بودند.

    ولی وقتی به عشق مینا و او پی بردند از کشتنش منصرف شدند. خیلی از مردم هم می ترسیدند شبها بیرون بروند. بعضی ها هم می دیدند که پلنگ بعضی وقتها که می اومد با خود شکاری مانند تیرنگ (یا همان قرقاول) ، کبک و یا شوکا به خانه مینا می آورد.

    برخی از پسرهای جوان ده که مینا را دوست داشتند ، پلنگ را در جای رقیب خود می دیدند و حسادت می کردند. یکی از آنها هر شب پشت در خانه مینا می رفت تا سایه و شبح مینا را روی پرده اتاق پنجره اش ببینید و اینکه هر شب تا دیر وقت چراغ خانه اش روشن بود برایش عجیب بود فکر می کرد که مینا عاشق اوست و به خاطر او بی خواب است. تا اینکه فهمید او منتظر پلنگی هست و بعد از آن حسرت می خورد که کاش پلنگی بود.

    پلنگ دیگر یکی از اهالی کندلوس شده بود. بعضی از بستگان مینا هم از روی شرم تلاش می کردند داستان را پنهان نگاه دارند. مدتی گذشت تا اینکه در روستای کناری کندلوس یعنی نیچکوه عروسی دختری به نام آهو خانم بود.

    همه اهالی کندلوس به عروسی دعوت شده بودند. دخترها و زنهای ده از روی دلسوزی واسه مینا که تنها زندگی می کرد یا از روی ترس که مبادا با پلنگ تنهاش بگذارند او را به زور و کشان کشان بدون آنکه لباس نویی بر تنش کند به عروسی بردند. دل مینا در کندولوس جا مانده بود می دانست حتما پلنگ امشب می آید.

    در شب عروسی بیشتر مردان تفنگ به دست بودند و خطر بزرگی پلنگ را تهدید می کرد. چون او حتما رد و بوی او را می گرفت و به نیچکوه می آمد.

    شب هنگام پلنگ به روستا آمد ولی مینا را نیافت. بوی مینا را دنبال کرد و به سوی روستای نیچکوه به راه افتاد.

    به نزدیک ده که رسید سگهای ییلاقی که خیلی بی باک و سهمگین هستند از آمدن او آگاه شدند و به سویش دویدند و به او حمله کردند. پلنگ پس از جنگ و درگیری بسیار خونین و زخمی شد. با اینحال خود را به روستا رساند و به خانه ای رسید که مینا در آنجا بود. پلنگ سر خود را از پنجره اتاق عروس به درون برد و نعره ای کشید و مینا را صدا زد.


    زنان جیغ زدند و فریاد کشیدند. بعضی ها هم از حال رفتند و مردان هم که دستپاچه شده بودند تفنگ بدست بسویش حمله کردند و چند تیر بسویش انداختند و پلنگ به تاریکی شب بازگشت و فرار کرد. ولی هنگام فرار تیری به او برخورد کرد. زمستان بود و برف و کولاک خیلی سنگین می بارید. مجلس عروسی تا ساعتی بهم خورد و همه می ترسیدند پلنگ باز گردد. یکی از بستگان و خویشاوندان مینا که از بزرگان کندلوس بود تلاش کرد مهمانی را آرام کند.

    مهمانها و زنهای ترسیده را دلداری داد و برای آنکه مردم نیچکوه از عشق مینا و پلنگ آگاه نشوند و شرمسار نشوند به مهمانها گفت پلنگی بود که از گرسنگی به نیچکوه آمد. او همان شب عروسی پلنگ را در نزدیکی خود دید ولی دلش نیامد پلنگ را با تفنگ بکشد.

    اما جوان دیگری از کندلوس که رقیب عشقی پلنگ بود تیر کاری را به پلنگ زده بود. مردم محل چون پلنگ چون عاشق صدای مینا شد و مینا هم پاک و بی گـ ـناه بود و همه می دانستند به خاطر عشق مینا به روستا می آید با او کاری نداشتند.


    دلشان نمی آمد پلنگ را بکشند و مینا را عزادار کنند. پس از آنکه پلنگ از نیچکوه فرارکرد پس از آرام شدن، دوباره همه مشغول شادی قلیان و چای و چپق شدند و درباره اینکه چرا پلنگ به روستا آمد با هم حرف می زدند. فکر نمی کردند که پلنگ کشته شده باشد یا تیری خورده باشد.

    فردای عروسی جوانی کاسه ای از خون پلنگ را درون چاله ای از برف نزدیک کندلوس دید. رنگ خونش مثل گل شقایق بود. از قدیم می گفتند رنگ خون عاشق با خون دیگران فرق دارد. خون عاشق(مقدس است) هرجا که بریزد گل در می آبد. به گوش مینا رساندند. وقتی که فهمید پلنگ شاید مرده باشد آنچنان سر و صدا و شیون و زاری در کندلوس به راه انداخت که همه مردم ده حیرت زده و مبهوت شدند.

    مینا مدام نام پلنگ را صدا می سزد و بر سر و روی خود می زد! کسی هم جرات نمی کرد نزدیک او برود. او یکپارچه خشم و آتش شد. صدای آه و ناله های تا آخر عمر کسانی که این صحنه را دیده بودند در گوششان مانده بود و با یاد آن اشک می ریختند.


    همه مردم ده از اندوه او ناراحت شدند و گریه می کردند. می گویند جوانی که پلنگ را با تیر زد رقیب عشقی پلنگ بوده و با شنیدن شیون هراسناک مینا به هراس افتاد و به جنگل گریخت و دیگر برنگشت و هیچ کس او را ندید! می گویند سالها بعد یکی او را در “غار انگلسی” دیده بود.

    موهایش بسیار بلند شده بود به طوریکه روی دوشش ریخته شده بود و با دیدن جوان کندلوسی فرار کرد! مردم روستا تا 3 روز اطراف ده را گشتند تا شاید لاشه پلنگ را بیابند یا او را نیمه جان پیدا کنند و نجاتش دهند تا دل مینا را آرام کنند. حتی تا نوک کوه بالا رفتند. رد پایش در جایی روی برفها گم می شد.

    بالاخره لاشه پلنگ پیدا نشد. برخی شایع کرده بودند که شاید خود جوان رقیب پلنگ لاشه پلنگ را با خود به جنگل بـرده باشد. مینا جامه عزای سیاه بر تن کرد و در خانه نشست و مجمع بزرگی از حلوا و خرما در پیش نهاد. مردم دسته دسته از روستاها و خانه های اطراف برای سرسلامتی و دلداری و تسلیت به خانه او می آمدند و همراه با او گریه می کردند.


    هر مهمانی که تازه می آمد او شروع به مویه و موری می کرد. مردم ده و دوستان و بستگان مینا دیگهای بزرگ برنج بار نهادند. تا 3 روز و 3 شب مردم ده نهار و شام به میهمان و مردم روستا دادند! مینا تا پایان زمستان خود را در خانه زندانی کرد و کسی را نمی پذیرفت. بستگانش گاهی برای او غذا می آوردند. تا اینکه زمستان سپری شد. در یکی نخستین روزهای بهار با آمدن جشن نوروز باستانی ایرانیان یک روز صبح زود مه بسیار غلیظی آمد.

    گفته می شد هیچیک از مردم ده در همه عمر خود چنین مه ایی ندیده بود وقتی مه آمد مینا در خانه خود را گشود و بیرون آمد. گویا صدایی از جنگل او را فرا خوانده بود. آرام ارام بودن آنکه سخنی به لب گشاید و به کسی چیزی بگوید و پاسخ پرسش کسی را بدهد به سوی جنگل رفت و در مه گم شد. مردم روستا شگفت زده شدند با خود گفتند شاید او می خواهد به زندگی عادی خود برگردد و شاید رفته جنگل برای خود هیمه(چوب)بیآورد.

    اما نیمروز(ظهر) شد او نیامد شب شد باز نگشت. مردم و بستگان نگران شدند و آتش و فانوس گرفتند و در جستجوی او به جنگل جاهای که او پیش از این به آنجا ها می رفت رهسپار شدند و دنبال او گشتند ولی هرگز او را نیافتند. تا چندین روز گشتند او را نیافتند و دیگر هیچ وقت پیدا نشد.


    از این زمان به بعد افسانه های مردم شروع شد. همه مردم کندولوس آن زمان تا پایان مرگ می گفتند از خانه متروک مینا صدای و ساز او آواز می آید وقتی از جلوی خانه او می گذشتند پای شان سست می شد. کم کم بر این باور و خیال شدند که شاید پلنگ، یک جن یا پری بوده که به شکل پلنگ هر شب به خانه او می آمده است.

    دوست نزدیکش خیرالنسا تا مدتها به جنگل می رفت تا او را بیابد حتی شایع شده بود تنها اوست که جایش را می داند. ولی او انکار می کرد و همیشه تا پایان عمر با نام و یاد مینا گریه می کرد. همچنین شایع شده بود که پلنگ زنده مانده بود و برگشت و او را با خود به جنگل برد تا همیشه با هم زندگی کنند.

    40 سال بعد جوانی گفت که در جنگل پیرزنی دیده که موهای بسیار بلندی با چشمانی سرخ داشت. وقتی مینا جلوی او را قرار گرفت از ترس سرجای خشکش زد و نمی توانست واژه ای بگوید.

    مینا با دیدن او بیدرنگ فرار کرد. جوان پس از آنکه به روستا برگشت لکنت زبان گرفت و چند روز مریض شد تب شدید گرفت و با همان بیماری مرد! با این حال مینا برای همیشه رفت و تنها داستانی شگفت انگیز از او برجای ماند.

    مینا نشان داد که عشق رام کننده وحشی گری هر موجود زنده ای است. مینا به مردمی که با دیدن هر درنده ای می خواهند بیدرنگ آنها را بکشند، آموخت که می شود میان انسان و حیات وحش دوستی و عشق باشد. خانه مینا تا به امروز در کندلوس برجای مانده است و جهانگردان فراوانی به روستای او می روند.


    منظومه مینا و پلنگ : روایتی مستند از دامنه های البرز

    نام نخستين پديدآور : نویسنده فرهود جلالی کندلوسی

    وضعيت نشر : تهران ، پارپیرار ، ۱۳۸۵
     
    AVA74, م . میشی, A*T*E*F*E*H و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. رها...

    رها... دوستدار انجمن عضو انجمن

    43
    124
    امتیاز:
    131
    تاریخ عضویت:
    ‏9/10/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجو
    سلام گلم .سوال داشتم اول اینکه برای ارسال یک داستان کوتاه باید به کدوم قسمت سایت برریم؟؟و سوال دوم اینکه این داستان ها رو میشه از حکایت و یا داستان های سایت های دیگه باشند ؟؟ اگه من یک داستان کوتاه از یک سایت دیگه بزارم اشکالی نداره ؟؟
    چون اکثر داستان های که وجود داره در سایت های مختلف خواد فراد نگفتن یا تعداد کمی بودن که نوشته خودشون بوده بلکه از متن های دیگه کپی شده ..
    وسوال اخر از کجا بدونم داستانی که میفرستم قبلا کسی نفرستاده ؟؟
     
    DENIRA از این پست تشکر کرده است.
  4. dinaz

    dinaz مدیر تالار خانواده و زندگی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    30,733
    63,054
    امتیاز:
    1,210
    تاریخ عضویت:
    ‏4/9/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    کارشناس حسابداری
    محل سکونت:
    کرمانشاه
    [​IMG]

    زن با حضور در دادگاه خانواده درخواست طلاق خود را ارایه کرد و گفت: چند سال پیش در یک موسسه خوشنویسی کارآموز بودم و همسرم استادم بود. به مرور زمان به همسرم علاقمند شدم و به خاطر شخص او به موسسه می‌رفتم. این علاقه به حدی بود که حتی یک روز ندیدن همسرم باعث ناراحتی‌ام می‌شد. ابتدا سعی کردم مساله را از خانواده‌ام پنهان کنم اما نتوانستم و موضوع را با پدر و مادرم درمیان گذاشتم.

    متاسفانه علاقه شدید به همسرم باعث شد سنت‌ها را زیر پا بگذارم و فکر خواستگاری از او در ذهنم نقش ببندد. پدر و مادرم با این مساله به شدت مخالفت کردند زیرا آنها آرزو داشتند یگانه فرزندشان با تشکیلات بهتری روانه خانه بخت شود اما من هیچ کدام از این حرف‌ها را نمی‌شنیدم و فقط به هدفم فکر می‌کردم و نصیحت‌های پدرانه و مادرانه راه به جایی نبرد. تا اینکه یک روز تصمیم خود را گرفتم که از همسرم خواستگاری کنم. آن روز وقتی از همسرم خواستگاری کردم او ابتدا باور نکرد اما وقتی جدی بودن صحبت‌های من را دید از من خواست تا در این باره فکر کند.

    مرد که در دادگاه حضور داشت در ادامه اظهارات همسرش گفت: وقتی همسرم خواسته‌اش را با من در میان گذاشت ابتدا باور کردنش برایم سخت بود اما وقتی دقیق به مساله فکر کردم متوجه صداقت و سادگی همسرم شدم و آن زمان به نظر من کار اشتباهی انجام نداده بود و پنج روز بعد به همسرم پاسخ مثبت دادم و مراسم تشریفاتی ازدواج‌مان به زودی شروع شد. ابتدا از این امر خشنود بودم که همسری ساده دارم که احساساتش را خیلی راحت بیان کرد و زندگی خوبی داشتم اما بعد از گذشت مدتی زمزمه‌های اطرافیان گوش مرا پر کرد. از پدر و مادر خودم شروع و به دوست و آشنا ختم شد. سر کوچکترین مساله دعوا می‌کردیم و خیلی از حرمت‌ها از بین رفت.

    زن جوان با بیان اینکه خودم متوجه اشتباهم شدم و دیگر نمی‌توانم این زندگی را که بیشتر شبیه به جهنم است، تحمل کنم، گفت: از طرف خانواده همسرم خیلی تحت فشار بودم اما تحمل کردم ولی زمانی که حرف‌های آنها به توهین تبدیل شد دیگر نتوانستم تحمل کنم زیرا خود به این اشتباهم پی بردم. من آن زمان فقط احساسات پاک خود را می‌دیدم و متوجه حرف‌ها و نصیحت‌های خانواده‌ام نبودم.

    اکنون دیگر حاضر به ادامه زندگی با همسرم نیستم زیرا او خودش خواهان خراب شدن زندگیمان بود.
    مرد بعد از شنیدن اظهارات همسرش افزود: من هم دیگر نمی‌توانم با این وضع به زندگی ادامه دهم زیرا حرمت‌ها بین ما از بین رفته است.
    قاضی جلسه بعد از شنیدن اظهارات طرفین ابتدا آنها را به ادامه زندگی مشترک دعوت کرد، ولی با رضایت ندادن زوجین به این امر حکم طلاق را صادر کرد.
     
    فاطی گلی1380, _NiloOfar_, م . میشی و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. 81samira

    81samira کاربر نگاه عضو انجمن

    19
    90
    امتیاز:
    71
    تاریخ عضویت:
    ‏29/9/16
    جنسیت:
    زن
    روزی پسری خوش‌چهره در دنیای مجازی با یک دختر هم صحبت میشود. پس از گذشت دو ماه، پسر علاقه بسیاری نسبت به او پیدا کرد. اما دختر به او گفت: «می‌خواهم رازی را به تو بگویم.»
    پسر گفت: «گوش می‌کنم.»
    دختر گفت: «پیتر من می‌خواستم همان اول این مساله را با تو در میان بگذارم اما نمی‌دانم چرا همان اول نگفتم، راستش را بخواهی من از همان کودکی فلج بودم و هیچوقت آنطور که باید خوش قیافه نبودم. بابت این دو ماه واقعاً از تو عذر می‌خواهم.»
    پیتر گفت: «مشکلی نیست.»
    دختر پرسید: «یعنی تو الان ناراحت نیستی؟»
    پیتر گفت: «ناراحت از این نیستم که دختری که تمام اخلاقیاتش با من می‌خواند فلج است. از این ناراحتم که چرا همان اول با من رو راست نبود. اما مشکلی نیست من باز هم تو را می‌خواهم.»
    دختر با تعجب گفت: «یعنی تو باز هم می‌خواهی با من ازدواج کنی؟»
    پیتر در کمال آرامش و با لبخندی که پشت تلفن داشت گفت: «آره عشق من.»
    دختر پرسید: «مطمئنی پیتر؟»
    پیتر گفت: «آره و همین امروز هم می‌خواهم تو را ببینم.»
    دختر با خوشحالی قبول کرد و همان روز پیتر با ماشین قدیمی‌اش و با یک شاخه گل به محل قرار رفت. اما هر چه گذشت دختر نیامد. پس از ساعاتی موبایل پیتر زنگ خورد.
    دختر گفت: «سلام.»
    پیتر گفت: «سلام پس کجایی؟»
    دختر گفت: «دارم می آیم. پیتر از تصمیمی که گرفتی مطمئن هستی؟»
    پیتر گفت: «اگر مطمئن نبودم که به اینجا نمی‌آمدم عشق من.»
    دختر گفت: «آخه پیتر...»
    پیتر گفت: «آخه نداره، زود بیا من منتظر هستم.» و پایان تماس.
    پس از گذشته دو دقیقه یک ماشین مدل بالا که آخرین دستاورد شرکت بنز بود کنار پیتر ایستاد. دختر شیشه را پایین کشید و با اشک به آن پسر نگاه می‌کرد. پیتر که مات و مبهوت مانده بود فقط با تعجب به او نگاه می‌کرد. دختر با لبخندی پر از اشک گفت سوار شو زندگی من. پیتر که هنوز باورش نشده بود، پرسید: «مگر فلج نبودی؟ مگر فقیر و بد قیافه نبودی؟ پس...»
    دختر گفت: «هیس، فقط سوار شو.»
    پیتر سوار شد و رو به دختر گفت: «من همین الان توضیح می‌خواهم.»
    آری آن دختر کسی نبود جز آنجلینا بنت، دهمین زن ثروتمند دنیا که بعد از این جریان در مطبوعات گفت: «هیچوقت نمی‌توانستم شوهری انتخاب کنم که من را به خاطر خودم بخواهد زیرا همه از وضعیت مالی من خبر داشتند و نمی‌توانستم ریسک کنم. به همین خاطر تصمیم گرفتم که با یک ایمیل گمنام وارد دنیای چت بشوم. سه سال طول کشید تا من پیتر را پیدا کردم. در این مدت طولانی به هر کس که می‌گفتم فلج هستم با ترحم بسیار من را رد می‌کرد. اما من تسلیم نشدم و با خود می‌گفتم اگر می‌خواهم کسی را پیدا کنم باید خودم را یک فلج معرفی کنم. می‌دانم واقعاً سخت است که یک پسر با یک دختر فلج ازدواج کند. اما پیتر یک پسر نبود... او یک فرشته بود
    انسان در طول زندگی برای چهار چیز تلاش میکنه
    1- اسمم بلند باشد
    2- لباسم قشنگ باشد
    3- خانه ام زیبا باشد
    4- سواریم مدل بالا باشد
    ولی بعد ازمرگش:
    اسمش میشه میت
    لباسش میشه کفن
    خانه اش میشه قبر
    و سواریش میشه تابوت... !!! ؟
    ای انسان چه چیزی تورا مغرور کرده؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!
    زندگی بر اساس سه تا " پ" میچرخه: پول، پارتی، پررویی سه تا" خ" را هیچوقت فراموش نکن؛ خدا، خوبی، خنده از سه تا " ج" همیشه بترس: جهل،جنگ،جفا برای سه تا " و" ارزش قایل باش: وقت، وفاداری، وجدان توزندگی عاشق سه تا" ص" باش: صداقت، صلح، صفا سه تا " الف" را در زندگی از دست نده: امید،اصالت،ادب سه تا"ش " توزندگی خیلی تاثیر داره: شکرخدا، شانس، شهامت و آرزوی من برای شما سه تا "سین": سعادت، سلامت، سربلندی.
     
    AvA24, salin, م . میشی و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. 81samira

    81samira کاربر نگاه عضو انجمن

    19
    90
    امتیاز:
    71
    تاریخ عضویت:
    ‏29/9/16
    جنسیت:
    زن
    شخصی تعریف میکرد : توی رستوران نشسته بودم که یک دفعه ی مرده که با تلفن صحبت میکرد فریاد کشید و خیلی خوشحالی کرد و بعد از تمام شدن تلفن، رو به گارسون گفت : همه کسانی که در رستورانند، مهمان من هستن به ""باقالی پلو و ماهیچه""

    ""بعد از 18 سال دارم بابا میشم""

    چند روز بعد تو صف سینما، همون مرد رو دیدم که دست بچه ی 3یا 4 ساله ای را گرفته بود که به او بابا میگفت

    پیش مرد رفتم و علت کار اون روزشو پرسیدم

    مرد با شرمندگی زیاد گفت: آن روز در میز بغـ*ـل دست من، پیرمردی با همسرش نشسته بودند پیر زن با دیدن منوی غذاها گفت: ای کاش میشد امروز باقالی پلو با ماهیچه میخوردیم، شوهرش با شرمندگی ازش عذر خواهی کرد و خواست به خاطر پول کمشان، فقط سوپ بخورند

    من هم با آن تلفن ساختگی خواستم که همه مهمان من باشند تا اون پیرمرد بتونه بدون شرمندگی، غذای دلخواه همسرش را فراهم کنه.

    ((خدا)) را
    فقط با
    "دولا و راست شدن" و امتداد ""والضالین"" نمیتوان شناخت...!!
    ﻧﺼﯿﺤﺖ ﭘﺪﺭم ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﻟﻪ ﺗﻮ ﺫﻫﻨﻢ ﻣﻮﻧﺪﻩ .
    ﻣﯿﮕﻔﺖ: ﺍﮔﻪ ﻣﻬﻤﻮﻥ ﺧﻮﻧﻪ ﺍﯼ ﺑﻮﺩﯾﻦ ﻭ
    ﺻﺎﺣﺐ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ ﭼﺎﯼ ﺁﻭﺭﺩ
    ﺭﺩ ﻧﮑﻨﯿﻦ ،
    ﺷﺎﯾﺪ
    ﺍﯾﻦ ﺗﻨﻬﺎ ﭼﯿﺰﯾﻪ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺬﯾﺮﺍﯾﯽ
    ﺍﺯ ﻣﻬﻤﻮﻧﺶ ﺩﺍﺭﻩ
    ﻭ ﺍﮔﻪ ﻧﺨﻮﺭﯾﻦ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﮐﻨﻪ ....
    ﺣﻮﺍﺳﻤﻮﻥ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺑﺎﺷﻪ!
     
    AvA24, salin و رزالین۱ از این پست تشکر کرده اند.
  7. The unborn

    The unborn کاربر برتر

    7,030
    45,873
    امتیاز:
    1,001
    تاریخ عضویت:
    ‏15/12/16
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    سومین سیاره خورشیدی!
    سلامـــــــ دوستان:aiwan_light_blush:
    دوباره منمـــــــــ:aiwan_light_curtsey:
    دوستان عزیز در اینجا دو تا داستان عاشقانه و واقعی رو براتون میزارم:aiwdffan_light_blum:
    امیدوارم خیلی گریه نکنید:aiwan_light_cray:
    ((عروس گورستان)):aiwan_light_cray2:
    پسر : ضعیفه ! دلمون برات تنگ شده بود اومدیم زیارتت کنیم !
    دختر : توباز گفتی ضعیفه ؟

    پسر : خب ، منزل بگم چطوره ؟
    دختر : وااااای . . . از دست تو !

    پسر : باشه ؛ باشه ببخشید ویکتوریا خوبه ؟
    دختر : اه . . . اصلاباهات قهرم !

    پسر : باشه بابا ، توعزیز منی ، خوب شد ؟ آشتی ؟
    دختر : آشتی ، راستی گفتی دلت چی شده بود ؟

    پسر : دلم ! آها یه کم می پیچه ! ازدیشب تاحالا !
    دختر : واقعا که !

    پسر : خب چیه ؟ نمیگم مریضم اصلا ، خوبه ؟
    دختر : لوووس !

    پسر: ای بابا ، ضعیفه ! این دفعه اگه قهر کنی دیگه نازکش نداری ها !
    دختر : بازم گفت این کلمه رو . . . !

    پسر : خب تقصرخودته ! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت میکنم ، هی نقطه ضعف میدی دست من !
    دختر : من ازدست توچی کارکنم ؟!

    پسر: شکرخدا ! دلم هم پیچ میخوره چون تو تب وتاب ملاقات توبودم ، لیلی قرن بیست و یکم من !
    دختر : چه دل قشنگی داری تو ! چقدر به سادگی دلت حسودیم میشه !

    پسر : صفای وجودت خانوم !
    دختر : می دونی ! دلم ، برای پیاده روی هامون ، برای سرک کشیدن تو مغازه های کتاب فروشی ورق زدن کتابها ، برای بوی کاغذ نو برای شونه به شونه ات راه رفتن و دیدن نگاه حسرت بار بقیه . . .
    آخه هیچ زنی که مردی مثل مرد من نداره !

    پسر : می دونم ، می دونم ،دل منم تنگه ، برای دیدن آسمون چشمای تو . . .
    برای بستنی شاتوتی هایی که باهم میخوردیم . . .
    برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیم ومن مردش بودم . . . !
    دختر : یادته همیشه به من میگفتی “ خاتون ”

    پسر : آره ، آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی !
    دختر : ولی من که بور بودم !

    پسر : باشه ! فرقی نمی کنه !
    دختر : آخ چه روزهایی بودن ، چقدردلم هوای دستای مردونه ات رو کرده . . .
    وقتی توی دستام گره می خوردن ، مجنون من . . .

    پسر : . . .
    دختر : ***** شد چرا چیزی نمیگی ؟

    پسر: …
    دختر : نگاه کن ببینم ! منو نگاه کن . . .

    پسر: . . .
    دختر : الهی من بمیرم ، چشات چرا نمناکه ، فدای تو بشم . . .

    پسر : خدا ، نه . . . ( گریه )
    دختر : چرا گریه میکنی ؟

    پسر : چرا نکنم ، ها ؟
    دختر : گریه نکن ، من دوست ندارم مرد گریه کنه ، جلو این همه آدم ، بخند دیگه ، بخند ، زودباش . . .

    پسر : وقتی دستاتو کم دارم چطوری بخندم ؟ کی اشکامو کنار بزنه که گریه نکنم . . .
    دختر : بخند، و گرنه منم گریه میکنما !

    پسر : باشه ، باشه ، تسلیم، گریه نمی کنم ، ولی نمی تونم بخندم
    دختر : آفرین ! حالا بگو برای کادو ولنتاین چی خریدی ؟

    پسر : توکه میدونی من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد ، ولی امسال برات یه کادو خوب آوردم . . .
    دختر : چی ؟ زودباش بگو ، آب از لب و لوچه ام آویزون شد . . .

    پسر : . . .
    دختر : دوباره ساکت شدی ؟

    پسر : برات کادو ( هق هق گریه ) ، برات یه دسته گل گلایل ! یه شیشه گلاب و یه بغض طولانی آوردم . . . !
    تک عروس گورستان !
    پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها صفایی نداره . . .
    اینجا کناره خانه ی ابدیت مینشینم و فاتحه میخونم . . .
    نه ، اشک و فاتحه
    نه ، اشک و فاتحه و دلتنگی
    امان ، خاتون من ! توخیلی وقته که . . .
    آرام بخواب ای کوچ کرده ی من . . .
    دیگر نگران قرصهای نخورده ام ، لباس اتو نکشیده ام و صورت پف کرده از بی خوابیم نباش . . . !
    نگران خیره شدن مردم به اشک های من هم نباش !
    بعد از تو دیگه مرد نیستم اگر بخندم . . .
    اما ، تو آرام بخواب . . .
    :aiwan_light_cray::aiwan_light_cray:
    ((مریم و علی)):aiwan_light_cray:
    شب عروسیه،آخرشبه،خیلی سر و صدا هست.
    میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاش رو عوض کنه هرچی منتظرشدن برنگشته،
    در را هم قفل کرده،داماد سراسیمه پشت در راه میره داره ازنگرانی و ناراحتی دیوونه میشه.
    مامان بابای دختره پشت در داد میزنند:"مریم،دخترم در را بازکن،مریم جان سالمی؟دخترم".
    آخرش داماد طاقت نمیاره باهرمصیبتی شده در رو میشکنه میرن تواطاق....
    مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده،لباس
    سفید قشنگ عروسیش با خون یکی شده،ولی رو لباش لبخنده!!!
    همه مات و مبهوت دارن به این صحنه نگاه می کنند.
    کناردست مریم یه کاغذهست،یه کاغذ که با خون یکی شده.
    بابای مریم میره جلو،هنوزم چیزی رو که می بینه باور نمیکنه،
    بادستهائی لرزان کاغذ رابرمیداره،بازش میکنه ومی خونه::

    ((سلام عزیزم،دارم برات نامه می نویسم،آخرین نامهء زندگیمو،آخه اینجا آخر خط زندگیمه.
    کاش منو تو لباس عروسی می دیدی،مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود!؟؟
    علی جان دارم میرم.دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم.
    می بینی علی: بازم تونستم باهات حرف بزنم..
    دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف میزنیم.
    ولی ای کاش منم حرفای تو رو می شنیدم.
    دارم میرم چون قسم خوردم،تو هم خوردی،یادته؟؟گفتم،
    یا تو یا مرگ تو هم گفتی،یادته؟؟علی تو اینجا نیستی،
    من تو لباس عروسم ولی تو کجائی؟؟
    داماد قلبم توئی،چرا کنارم نمیای؟؟کاش بودی و می دیدی که مریمت
    چطورداره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ میکنه/کاش بودی
    و می دیدی که مریمت تا آخرش رو حرفاش موند/علی،
    مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت.
    حالا که چشمام دارن سیاهی میرن،حالا که همه بدنم داره میلرزه،
    همهء زند گیم مثل یه سریال ازجلوی چشام میگذره.
    روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورده،یادته؟؟روزی که دلامون لرزید،یادته؟؟روزای خوب عاشقیمون یادته؟
    علی،من یادمه چطور بزرگترهامون،همونائی که همهء زندگیشون
    بودیم پا روی قلب هر دومون گذاشتند.
    یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد
    بیرون که اگه دوستش داری خودت تنها برو سراغش.....
    یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری.
    یادته اون روز چقدرگریه کردم؟تو اشکامو پاک کردی وگفتی:
    وقتی گریه میکنی چشمات قشنگتر میشه!!!میگفتی که من بخندم.
    علی جان حالا بیا ببین چشمام به اندازهء کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم!؟
    هنوز یادمه بابات فرستادت شهر غریب که چشات
    توی چشمای من نیفته،ولی نمی دونست که عشقت تو قلب
    منه نه تو چشمام!روزی که بابام ما رواز شهر و دیار آواره کردچون
    من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پولی نداشت
    ،ولی نمیدونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو
    دستات!دارم به قولم عمل میکنم.هنوزم رو حرفم هستم،
    یا تو یا مرگ!!!پامو ازاین اتق بذارم بیرون دیگه
    مال تو نیستم،دیگه تو روندارم..نمیتونم ببینم
    به جای دستای گرم تو،دستای یخ زده ی یه غریبه ای تو دستام باشه.
    همین جا تمومش میکنم،واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی گیرم!
    وای علی،کاش بودی ومی دیدی که رنگ قرمز خون با رنگ سفید
    لباس عروس چقدر به هم میان!!عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم،دلم برات خیلی تنگ شده،
    می خوام ببینمت.دستم می لرزه،طرح چشمات پیشه رومه...))
    پدر مریم نامه تو دستشه،کمرش شکست
    ،بالای سر جنازه دختر قشنگش ایستاده و گریه میکنه
    /سرشو برگردوند که به جمعیت بهت زده وداغدار پشت سرش
    بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهارچوب در
    یه قامت آشنا می بینه!آره:پدر علی بود.اونم یه نامه تو دستشه،
    چشماش قرمزه،صورتش با اشک یکی شده بود.
    نگاه دو تا پدر بهم گره خورده که خیلی حرفا توش بود.
    هردوسکوت کردند وبه هم نگاه کردند،سکوتی که فریاد دردهاشون بود.
    پدر علی هم اومده بود نامه پسرش رو به دست مریم برسونه..
    اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود.
    حالا همه چیز تمام شده بود وکتاب عشق
    "مریم و علی" بسته شده...حالا دیگه دو تا قلب پشیمون
    دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغدیده از یه داماد نگون بخت!!!
    ما بقی هرچی مونده گذر زمانه و آینده وباز هم اشتباهاتی که فرصتی برای جبران پیدا نمی کنند...............:aiwan_light_cray::aiwan_light_cray2:
    امیدوارم خوشتون اومده باشهHanghead
     
    « «N¡lOo£aR» » و Yektay ashegh از این پست تشکر کرده اند.
  8. ♡Ghazal♡

    ♡Ghazal♡ کاربر ویژه عضو انجمن

    1,822
    7,295
    امتیاز:
    606
    تاریخ عضویت:
    ‏20/11/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    نقاش،علاقمند به روانشناسی،حرفه ام زبان❤❤
    محل سکونت:
    Aરτ Ȼίτϓ
    یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه،سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود.

    اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.

    زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست.

    وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد،زن پرسید:«من چقدر باید بپردازم؟»

    و او به زن چنین گفت:«شما هیچ بدهی به من ندارید.من هم در این چنین شرایطی بوده ام.و روزی یکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم.اگر تو واقعا می خواهی که بدهی ات رو به من بپردازی باید این کار رو بکنی.نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!»

    چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.

    او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست واحتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید.وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلارش رو بیاره،زن از در بیرون رفته بود،در حالی که بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود.

    وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.

    در یادداشت چنین نوشته بود:

    «شما هیچ بدهی به من ندارید.من هم در این چنین شرایطی بوده ام.و روزی یک نفر هم به من کمک کرد،همون طور که من به شما کمک کردم.اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی،باید این کار رو بکنی.نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!».

    همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت،در حالی که به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت:«دوستت دارم اسمیت،همه چیز داره درست می شه».
     
  9. гคђค1737

    гคђค1737 کاربر برتر عضو انجمن

    7,968
    45,200
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/16
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    زیر خاک
    ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺗﺎ ﭘﯿﺮ ﻣﺮﺩ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺑﻮﺩ؛ ﺭﻭﯼ ﻧﯿﻤﮑﺘﯽ ﭼﻮﺑﯽ؛ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﯾﮏ ﺁﺏ ﻧﻤﺎﯼ ﺳﻨﮕﯽ. ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪ: -ﻏﻤﮕﯿﻨﯽ؟ -ﻧﻪ. -ﻣﻄﻤﺌﻨﯽ؟ -ﻧﻪ. -ﭼﺮﺍ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ؟ -ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﻣﻨﻮ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﻥ. -ﭼﺮﺍ؟ -ﺟﻮﻥ ﻗﺸﻨﮓ ﻧﯿﺴﺘﻢ. -ﻗﺒﻼ ﺍﯾﻨﻮ ﺑﻪ ﺗﻮ ﮔﻔﺘﻦ؟ -ﻧﻪ. -ﻭﻟﯽ ﺗﻮ ﻗﺸﻨﮓ ﺗﺮﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﻫﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺩﯾﺪﻡ. -ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯽ ﮔﯽ؟ -ﺍﺯ ﺗﻪ ﻗﻠﺒﻢ ﺁﺭﻩ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺑﻮﺳﯿﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺩﻭﺳﺘﺎﺵ ﺩﻭﯾﺪ؛ﺷﺎﺩ ﺷﺎﺩ. ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺑﻌﺪ ﭘﯿﺮ ﻣﺮﺩ ﺍﺷﮏ ﻫﺎﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ؛ﮐﯿﻔﺶ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ؛ﻋﺼﺎﯼ ﺳﻔﯿﺪﺵ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ!!!
     
    HanA#, nasim_asadi و *negin* از این پست تشکر کرده اند.
  10. гคђค1737

    гคђค1737 کاربر برتر عضو انجمن

    7,968
    45,200
    امتیاز:
    901
    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/16
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    زیر خاک
    سلام . دلم برات خیلی تنگ شده بود

    پسرک از شادی تو پوست خود نمی گنجید...

    راست میگفت ...خیلی وقت بود که ندیده بودش..

    دلش واسش یه ذره شده بود..

    تو چشای سیاهش زل زد همون چشمایی که وقتی ۱۶سال بیشتر نداشت

    باعث شد تا پسرک عاشق شود و با تهدید و داد و هوارو عربده بالاخره کاری کرد که باهم دوست شدن

    دخترک نگاهی به ساعتش کرد و میون حرفای پسرک پرید و گفت:

    من دیرم شده زودی باید برم خونه...

    همیشه همین جور بوده هر وقت دخترک پسرک را میدید زود باید بر میگشت...

    پسرک معطل نکرد و کادویی که برای دخترک خریده بود رو با کلی اشتیاق به دخترک داد

    دخترک بی تفاوت بسته را گرفت و تشکری خشک و خالی کرد...

    حتی کنجکاویی نکرد داخل بسته رو ببیند پسرک خواست سر سخن روباز کند که دخترک گفت :

    وای دیرم شد..من دیگه برم خداحافظ...

    خداحافظی کردند و پسرک در سوک لحظه جدایی ماتم گرفت و رفتن معشوق را نظاره کرد ....

    دخترک هراسان و دل نگران بود...

    در راه نیم نگاهی به بسته انداخت ...یه خرس عروسکی خوشگل بود..

    هوا دیگه داشت کم کم سرد میشد

    وسرعت ماشین هاییکه رد میشدند ترس دخترک رو از دیر رسیدن بیشتر میکرد
    پسره مثل همیشه ۵ دقیقه تاخیر داشت

    اما بازم مثل همیشه ریلکس بود...دخترک سلام کرد و پسر پاسخ گفت
    دخترک بی درنگ بسته را به پسر داد و نگاه پر شوقش را به نگاه پسر دوخت.

    پسر نیم نگاهی به بسته انداخت و گفت: مرسی...

    بسته را باز کرد و ناگاه چشمش به نامه ای افتاد که عاشق خوش خیال دخترک برای او نوشته بود...

    لبخندی زد و به روی خود نیاورد...

    چند دقیقه ای را با هم سپری کردن

    و باز مثل همیشه خداحافظی و نگاه ملتمس عاشقی که از لحظه ی وداع بیزار است..

    این بار دخترک عاشق بود و پسره معشوق او..

    معشوقی که شاید جسم اون سر قرار با 5 دقیقه تاخیر حاضر شده بود ،

    اما دلش از لحظه اول جای دیگه ای بود ........

    کمی آن طرف تر صدای جیغ لاستیکی دخترک و پسر را متوجه نقطه ای در آن طرف کرد..

    پسرکی در زیر چرخ های ماشین جان می داد
    و آخرین نگاهش دوخته شده به معشـ*ـوقه ای بود که به او خــ ـیانـت کرده بود
     
    nasim_asadi, *negin* و Marya 1381 از این پست تشکر کرده اند.