نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

«حکایت‌های عاشقانه»

شروع موضوع توسط حدیثه ‏26/2/14 در انجمن داستانک

  1. H@niyeh

    H@niyeh کاربر فعال

    575
    2,533
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجوی نرم افزار
    محل سکونت:
    Earth
    هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به دیدار او می رفت.
    یک روز خسرو گفت: «بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بودیم و سالهاى سال با هم فوتبال بازى می کردیم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، یک جورى به من خبر بوده که در آن جا هم می شود فوتبال بازى کرد یا نه؟»

    بهمن گفت: «خسرو جان، تو بهترین دوست زندگى من هستى. مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر می دهم.»
    چند روز بعد بهمن از دنیا رفت.
    یک شب، نیمه هاى شب، خسرو با صدایى از خواب پرید. یک شیء نورانى چشمک زن را دید که نام او را صدا می زد: خسرو، خسرو…
    خسرو گفت: کیه؟
    : منم، بهمن.
    :”تو بهمن نیستى، بهمن مرده!
    :باور کن من خود بهمنم…
    : تو الان کجایی؟
    بهمن گفت: در بهشت! و چند خبر خوب و یک خبر بد برات دارم.
    خسرو گفت: اول خبرهاى خوب را بگو.
    بهمن گفت: اول این که در بهشت هم فوتبال برقرار است.
    و از آن بهتر این که تمام دوستان و هم تیمی هایمان که مرده اند نیز اینجا هستند.
    حتى مربى سابقمان هم اینجاست. و باز هم از آن بهتر این که همه ما دوباره جوان هستیم
    و هوا هم همیشه بهار است و از برف و باران خبرى نیست.
    و از همه بهتر این که می توانیم هر چقدر دلمان می خواهد فوتبال بازى کنیم
    و هرگز خسته نمی شویم. در حین بازى هم هیچ کس آسیب نمی بیند.
    خسرو گفت: عالیه! حتى خوابش را هم نمی دیدم! راستى آن خبر بدى که گفتى چیه؟
    .
    .
    .
    بهمن گفت: مربیمون براى بازى جمعه اسم تو را هم توى تیم گذاشته!
     
  2. H@niyeh

    H@niyeh کاربر فعال

    575
    2,533
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجوی نرم افزار
    محل سکونت:
    Earth
    دو تا آفریقایی با یه نفر سومی وسط بیایون بودن در همین حال و هوا بودن که یکدفعه آفریقایی یه چراغ جادو پیدا می کنه.بعد غوله می یاد بیرون و به آفرقایی میگه یه آرزو کن.


    آفریقایی میگه: منو سفید کن.

    تا اینو میگه سومی میزنه زیر خنده آفریقایی میگه: چیه برای چی میخندی؟


    سومی گفت: همینجوری.

    بعد غوله به آفریقایی دومیه گفت: تو چی می خوای؟

    آفریقایی گفت: منم سفید کن .

    دوباره سومی میزنه زیر خنده .

    آفریقایی گفت برای چی میخندی؟

    سومی باز گفت: همینجوری.

    نوبت سومی میشه. غوله ازش می پرسه: تو چی می خوای .

    سومی میگه: این دوتا رو سیاه کن!!!!!
     
  3. H@niyeh

    H@niyeh کاربر فعال

    575
    2,533
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجوی نرم افزار
    محل سکونت:
    Earth
    چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم
    چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها ,, افراد زیادی اونجا نبودن , 3نفر
    ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد كه نهایتا 60-70
    سالشون بود ,,

    ما غذا مون رو سفارش داده بودیم كه یه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو
    رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود كه اون جوانه گوشیش زنگ خورد , البته
    من با اینكه بهش نزدیك بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم , بگذریم
    شروع كرد با صدای بلند صحبت كردن و بعد از اینكه صحبتش تمام شد رو كرد به
    همه ما ها و با خوشحالی گفت كه خدا بعد از 8 سال یه بچه بهشون داده و
    همینطور كه داشت از خوشحالی ذوق میكرد روكرد به صندوق دار رستوران و گفت
    این چند نفر مشتریتون مهمونه من هستن میخوام شیرینیه بچم رو بهشون بدم ,,

    به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده ,, خوب ما همگیمون با تعجب و خوشحالی
    داشتیم بهش نگاه میكردیم كه من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش , اول
    بوسش كردم و بهش تبریك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش
    دادیم و مزاحم شما نمیشیم, اما بلاخره با اسرار زیاد پول غذای ما و اون
    زن و شوهر جوان و اون پیره زن پیره مرد رو حساب كرد و با غذای خودش كه
    سفارش داده بود از رستوران خارج شد , ,,,

    خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود , اما اونجایی خیلی تعجب كردم
    كه دیشب با دوستام رفتیم سینما كه تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم ,
    ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم كه با یه دختر بچه 4-5 ساله
    ایستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و یه جوری كه متوجه من نشه
    نزدیكش شدم و باز هم با تعجب دیدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب
    میكنه ,,

    دیگه داشتم از كنجكاوی میمردم , دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو
    كتفش ,, به محض اینكه برگشت من رو شناخت , یه ذره رنگ و روش پرید ,, اول
    با هم سلام و علیك كردیم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از 2-3 هفته
    پیش بچتون بدنیا اومدو بزرگم شده ,, همینطور كه داشتم صحبت میكردم پرید
    تو حرفم گفت ,, داداش او جریان یه دروغ بود , یه دروغ شیرین كه خودم
    میدونم و خدای خودم,,

    دیگه با هزار خواهشو تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستام
    كثیف بود و قبل از هر كاری رفتم دستام رو شستم ,, همینطور كه داشتم دستام
    رو میشستم صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم البته اونا نمیتونستن منو
    ببینن كه دارن با خنده باهم صحبت میكنن , پیرزن گفت كاشكی می شد یكم
    ولخرجی كنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم ,, الان یه سال میشه كه
    ماهیچه نخوردم ,,, پیر مرده در جوابش گفت , ببین امدی نسازیها قرار شد
    بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه اینم فقط بخاطر اینكه حوصلت
    سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجی كنم نمیتونم بخاطر اینكه 18
    هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده ,,

    همینطور كه داشتن با هم صحبت میكردن او كسی كه سفارش غذا رو میگیره اومد
    سر میزشون و گفت چی میل دارین ,, پیرمرده هم بیدرنگ جواب داد , پسرم ما
    هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون
    برامون بیار ,,

    من تو حالو هوای خودم نبودم همینطور اب باز بود و داشت هدر میرفت , تمام
    بدنم سرد شده بود احساس كردم دارم میمیرم ,, رو كردم به اسمون و گفتم خدا
    شكرت فقط كمكم كن ,, بعد امدم بیرون یه جوری فیلم بازی كردم كه اون پیر
    زنه بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین ,,

    ازش پرسیدم كه چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ماهاكه دیگه احتیاج
    نداشتیم ,, گفت داداشمی ,, پول غذای شما كه سهل بود من حاضرم دنیای خودم
    و بچم رو بدم ولی ابروی یه انسان رو تحقیر نكنم ,, این و گفت و رفت ,,

    یادم نمیاد كه باهاش خداحافظی كردم یا نه , ولی یادمه كه چند ساعت روی
    جدول نشسته بودم و به درودیوار نگاه میكردم و مبهوت بودم ,,,, واقعا
    راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دمید
     
  4. H@niyeh

    H@niyeh کاربر فعال

    575
    2,533
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجوی نرم افزار
    محل سکونت:
    Earth

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت. وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از این گل ها خوشت آمده است. به زنم می گویم که دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال می شود. دختر جوان دسته گل را پذیرفت و

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    را نگاه کرد که از پله‏های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان کوچک شهر می شد.
     
  5. H@niyeh

    H@niyeh کاربر فعال

    575
    2,533
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجوی نرم افزار
    محل سکونت:
    Earth
    دوستش داری؟

    زن جوان به نشانه تایید چشم بر هم گذاشت.

    اشک روی گونه اش سر خورد و روی برگ یک از گلها افتاد.

    دلیل تموم کم محلی هات ام اون بود؟

    درسته.

    مرد دو بار با دست روی زانو زد:آخه چرا اون؟!

    زن رو گرداند.با دیدن او لبخند زد:واسه این که...

    رو به مرد کرد:تا حالا بهم آزار نرسونده.دوستم داره.

    مرد نیش خند زد:خودش بهت گفت؟

    درسته که بی زبونه ولی نگاه نگرونش برام حرف می زنه.

    مرد ایستاد.با انگشت اشاره دو سه بار به گیج گاه زد:دیوونه شدی.

    و رفت.

    چندمتر آن سو تر گوشه ایی مخفی شد.آن دو را دید که روبروی

    هم نشسته اند.زن سیبی جلوی او گرفت

    او به آرامی سیب را گرفت.آن را بویید و دوباره به زن برگرداند.

    و با اشاره ی دست از او خواست تا به سیب گاز بزند.

    چند روز بعد زن در سانحه ی رانندگی به شدت مجروح شد و تا چند ماه

    قادر به انجام کار نبود.روزی که به سر کار برگشت او را ندید.

    نگران و مضطرب سراغ او را از همکارش گرفت.

    مرد آه کشید:متاسفم.پیتر از غصه ی دوری شما مرد.

    دو هفته لب به غذا نزد.

    زن چند شاخه گل از باغچه چید.به کنار باغچه ی او رفت.

    دسته گل را جلوی در گذاشت.دست به سـ*ـینه ایستاد.

    با صدای بغض آلود گفت:همیشه به یادتم پیتر.شامپانزه ی مهربون.



    نویسنده:سهیل میرزایی
     
  6. H@niyeh

    H@niyeh کاربر فعال

    575
    2,533
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجوی نرم افزار
    محل سکونت:
    Earth
    مرد بیکاری برای آبدارچی گری در شرکت مایکروسافت تقاضای کار داد. رئیس هیات مدیره با او

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    کرد و نمونه کارش را پسندید.سرانجام به او گفت شما پذیرفته شده اید.

    آدرس ایمیل تان را بدهید تا فرم های استخدام را برای شما ارسال کنم. مرد جواب داد : متاسفانه من کامپیوتر شخصی و ایمیل ندارم.ر ئیس گفت امروزه کسی که ایمیل ندارد وجود خارجی ندارد و چنین کسی نیازی هم به شغل ندارد.

    مرد در کمال ناامیدی آنجا را ترک کرد. نمی دانست با ده دلاری که در جیب داشت چه کند. تصمیم گرفت یک جعبه گوجه فرنگی خریده دم در منازل مردم آن را بفروشد. او ظرف چند ساعت سرمایه اش را دوبرابر کرد. به زودی یک گاری خرید. اندکی بعد یک کامیون کوچک و چندی بعد هم ناوگان توزیع مواد غذایی خود را به راه انداخت!

    او دیگر مرد ثروتمند و معروفی شده بود. تصمیم گرفت بیمه عمر بگیرد. به یک نمایندگی بیمه رفت و سرویسی را انتخاب کرد. نماینده بیمه آدرس ایمیل او را خواست ولی مرد جواب داد ایمیل ندارم. نماینده بیمه با تعجب پرسید شما ایمیل ندارید ولی صاحب یکی از بزرگترین امپراتوری های توزیع مواد غذایی در آمریکا هستید. تصورش را بکنید اگر ایمیل داشتید چه می شدید؟
    مرد گفت: احتمالا آبدارچی شرکت مایکروسافت بودم.
     
    soorati6925 از این پست تشکر کرده است.
  7. H@niyeh

    H@niyeh کاربر فعال

    575
    2,533
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجوی نرم افزار
    محل سکونت:
    Earth
    گویند روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند.

    او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟

    گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم، نه دزد دین! اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال خللی می یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.
     
    soorati6925 از این پست تشکر کرده است.
  8. H@niyeh

    H@niyeh کاربر فعال

    575
    2,533
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجوی نرم افزار
    محل سکونت:
    Earth
    روزی انوشیروان بر بزرگمهر خشم گرفت و در خانه ای تاریک به زندانش فکند و فرمود او را به زنجیر بستند.چون روزی چند بر این حال بود،کسری کسانی را فرستاد تا از حالش پرسند. آنان بزرگمهر را دیدند با دلی قوی و شادمان.بدو گفتند:در این تنگی و سختی تو را آسوده دل می بینم!


    گفت:معجونی ساخته ام از شش جزئ و به کار می برم و چنین که می بینید مرا نیکو می دارد.

    گفتند:...


    آن معجون را شرح بازگوی که ما را نیز هنگام گرفتاری به کار آید

    گفت:آری جزئ نخست اعتماد بر خدای است ،عزوجل،دوم آنچه مقدر است بودنی است،سوم شکیبایی برای گرفتار بهترین چیزهاست.چهارم اگر صبر نکنم چه کنم،پس نفس خویش را به جزع و زاری بیش نیازارم،پنجم آنکه شاید حالی سخت تر از این رخ دهد.ششم آنکه از این ساعت تا ساعت دیگر امید گشایش باشد چون این سخنان به کسری رسید او را آزاد کرد و گرامی داشت.
     
    تنهای تنها و مریم صناعی از این پست تشکر کرده اند.
  9. H@niyeh

    H@niyeh کاربر فعال

    575
    2,533
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجوی نرم افزار
    محل سکونت:
    Earth
    .آهنگری با وجود رنجهای متعدد و بیماری اش عمیقا به خدا عشق می ورزید. روزری یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت،از او پرسید
    تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیبت می کند، را دوست داشته باشی؟
    آهنگر سر به زیر اورد و گفت
    وقتی که میخواهم وسیله آهنی بسازم،یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم.سپس آنرا روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواه درآید.اگر به صورت دلخواهم درآمد،می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود،اگر نه آنرا کنار میگذارم.
    همین موصوع باعث شده است که همیشه به درگاه خدا دعا کنم که خدایا ، مرا در کوره های رنج قرار ده ،اما کنار نگذار
     
  10. H@niyeh

    H@niyeh کاربر فعال

    575
    2,533
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجوی نرم افزار
    محل سکونت:
    Earth
    درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد . چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد . کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند .
    کریم خان گفت : این اشاره‌ های تو برای چه بود ؟
    درویش گفت : نام من کریم است و نام تو هم کریم و

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    هم کریم .
    آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده ؟کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت چه می‌خواهی ؟
    درویش گفت : همین قلیان ، مرا بس است !چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌ خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد ! پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد !روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت .
    ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت : نه من کریمم نه تو ؛ کریم فقط خداست ، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست . . .
     
    م . میشی از این پست تشکر کرده است.