نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

«حکایت‌های عاشقانه»

شروع موضوع توسط حدیثه ‏26/2/14 در انجمن داستانک

  1. Fizikdan

    Fizikdan کاربر نگاه عضو انجمن

    10
    34
    امتیاز:
    41
    تاریخ عضویت:
    ‏29/1/16
    سلام . داستان قشنگی داره . از طرفی هم . واقعی که هست بیشتر جذاب میشه . ولی یه نقد مثلا اونجا که نوشتین از دانشگاه ارومیه قبول شدم . باید بنویسین در دانشگاه ارومیه قبول شدم . اشکال های نگارشی و املایی دیگری هم دارین داستانو بازخونی و اصلاح کنید. باتشکر .
     
    ❤ɳεɠα૨, AMI74 و S-Dsn از این پست تشکر کرده اند.
  2. AMI74

    AMI74 کاربر نگاه عضو انجمن

    3,764
    75,163
    امتیاز:
    966
    تاریخ عضویت:
    ‏6/7/15
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجو
    محل سکونت:
    تهران

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    سلام . داستان قشنگی داره . از طرفی هم . واقعی که هست بیشتر جذاب میشه . ولی یه نقد مثلا اونجا که نوشتین از دانشگاه ارومیه قبول شدم . باید بنویسین در دانشگاه ارومیه قبول شدم . اشکال های نگارشی و املایی دیگری هم دارین داستانو بازخونی و اصلاح کنید. باتشکر .
    کلیک کنید تا بازشود...
    سلام عزیزم مرسی بابت نقد قشنگت ولی این داستان مال شخص دیگه ایه و من فقط مدت ها پیش بدون هیچ تغییری اینجا گذاشتمش (کپی شده اس ولی اسم نویسنده اش نامشخص بود).ممنون از نظرت
     
  • setareh.afshar

    setareh.afshar کاربر ویژه عضو انجمن

    373
    1,691
    امتیاز:
    0
    تاریخ عضویت:
    ‏5/1/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    گرافیست
    محل سکونت:
    تهران
    واقعیت ها همیشه تلخن / درست مثل زندگی من که تلخ اومدم تلخ گذروندم تلخم تمومش میکنم / شباهتی نداشت به من ولی بی شباهت هم نبود / متاسف نیستم متاثرم / بگذریم خوبی دنیا هم به همینه که میگذره
     
    Haj Khanooom و AMI74 از این پست تشکر کرده اند.
  • np.@

    np.@ همراه انجمن عضو انجمن

    69
    297
    امتیاز:
    186
    تاریخ عضویت:
    ‏2/5/16
    جنسیت:
    زن
    عالی بود
     
    f.i از این پست تشکر کرده است.
  • sahar banoo

    sahar banoo دوستدار انجمن عضو انجمن

    52
    211
    امتیاز:
    121
    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/16
    جنسیت:
    زن
    عااالی بود...
     
    f.i از این پست تشکر کرده است.
  • f.k

    f.k کاربر ویژه عضو انجمن

    1,253
    223,660
    امتیاز:
    1,086
    تاریخ عضویت:
    ‏18/1/16
    محل سکونت:
    شهر فراموش شده
    عالی
     
    AMI74 از این پست تشکر کرده است.
  • f.i

    f.i کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    363
    4,059
    امتیاز:
    441
    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    وبگردی
    محل سکونت:
    خونه بابام __\( '')/__
    عالیییییییییییی
     
  • H@niyeh

    H@niyeh کاربر فعال

    575
    2,533
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجوی نرم افزار
    محل سکونت:
    Earth
    مردی نزد دکتر روانپزشک رفت و از غم بزرگش برای دکتر تعریف کرد.

    دکتر گفت: به فلان سیرک برو، آنجا دلقکی هست که آنقدر میخنداندت تا غمت از یادت برود.

    مرد لبخند تلخی زد و گفت: من همان دلقکم!
     
    م . میشی از این پست تشکر کرده است.
  • H@niyeh

    H@niyeh کاربر فعال

    575
    2,533
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجوی نرم افزار
    محل سکونت:
    Earth
    پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…

    ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

    سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…

    اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

    وضوح حس می کردیم…

    می دونستیم بچه دار نمی شیم…

    ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست…

    اولاش نمی خواستیم بدونیم…

    با خودمون می گفتیم…

    عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه…

    بچه می خوایم چی کار؟…

    در واقع خودمونو گول می زدیم…

    هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…

    تا اینکه یه روز علی نشست رو به رومو گفت…

    اگه مشکل از من باشه …

    تو چی کار می کنی؟…

    فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم…

    خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر تو رو همه چی خط سیاه بکشم…

    علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…

    گفتم:تو چی؟ گفت:من؟

    گفتم:آره… اگه مشکل از من باشه… تو چی کار می کنی؟

    برگشت…زل زد به چشام…گفت: تو به عشق من شک داری؟…

    فرصت جواب ندادو گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم…

    با لبخندی که رو صورتم نمایان شد

    خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره…

    گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه…

    گفت:موافقم…فردا می ریم…

    و رفتیم… نمی دونم چرا اما دلم مثل سیر و سرکه می جوشید…

    اگه واقعا عیب از من بود چی؟…

    سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…

    طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…

    هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…

    بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…

    یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…

    اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره هردومون دید…

    با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیست…

    بالاخره اون روز رسید…

    علی مثل همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو می گرفتم…

    دستام مثل بید می لرزید…

    داخل ازمایشگاه شدم…

    علی که اومد خسته بود…

    اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟

    منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…

    اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود…

    یا از خوشحالی…

    روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد…

    تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…

    بهش گفتم:علی… تو چته؟ چرا این جوری می کنی…؟

    اونم عقده شو خالی کرد گفت: من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…

    من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم…

    دهنم خشک شده بود… چشام پراشک… گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری…

    گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی… پس چی شد؟

    گفت:آره گفتم… اما اشتباه کردم… الان می بینم نمی تونم… نمی کشم…

    نخواستم بحثو ادامه بدم… پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…

    اتاقو انتخاب کردم…

    من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم… تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم…

    یا زن بگیرم… نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم… بنابراین از فردا تو واسه خودت…منم واسه خودم…

    دلم شکست… نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم…

    حالا به همه چی پا زده…

    دیگه طاقت نیاوردم

    لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…

    برگه جواب ازمایش هنوز توی جیب مانتوام بود…

    درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…

    احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون…

    توی نامه نوشت بودم:

    علی جان…سلام…

    امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی…

    چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم…

    می دونی که می تونم…
    دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی شه جدا شم…

    وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه…

    باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم…

    اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه…

    توی دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز!
     
  • H@niyeh

    H@niyeh کاربر فعال

    575
    2,533
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجوی نرم افزار
    محل سکونت:
    Earth
    در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید
    فرشتگان مغرب را به بارگاه خود فراخواند
    و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند
    یکی از فرشتگان به پروردگار گفت: آن را در زمین مدفون کن
    فرشته دیگری گفت آن را در زیر دریاها قرار بده
    سومی گفت راز زندگی را در کوهها قرار بده
    ولی خداوند فرمود ....

    اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم
    فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند
    در حال که من می خواهم راز زندگی در دستر س همه بندگانم باشد
    در این هنگام یکی از فرشتگان گفت فهمیدم کجا ای خدای مهربان
    راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده
    زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب
    و درون خودش نگاه کند و خداوند این فکر را پسندید