نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

قهر کردن کار بدیه!

شروع موضوع توسط dinaz ‏11/3/18 در انجمن داستان کودکانه به قلم نویسندگان دیگر

  1. dinaz

    dinaz مدیر تالار سرگرمی + ناظر چت عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    17,708
    48,683
    امتیاز:
    935
    تاریخ عضویت:
    ‏4/9/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    {کارشناس حسابداری
    محل سکونت:
    کرمانشاه
    قهر کردن کار بدیه!
    [​IMG]
    سارا و زهرا دو دوست صمیمی بودند و خونه شون کنار هم بود. سارا همیشه به خونه زهرا کوچولو می اومد تا با هم بازی کنند. یک روز عصر که سارا به خونه زهرا اومده بود تا با هم بازی کنند، صدای در حیاط رو شنیدند. زهرا دوید و در حیاط رو باز کرد. بابای زهرا که مدت زیادی برای ماموریت به یک شهر دیگه رفته بود حالا از مسافرت برگشته بود. زهرا کوچولو خیلی خوشحال شد و پرید توی بغـ*ـل باباش. مامان زهرا به زهرا کوچولو و سارا گفت: بهتره بازی رو تمام کنین ولی فردا بیشتر می تونید بازی کنید.

    سارا از زهرا خداحافظی کرد و رفت. وقتی خانواده زهرا دور هم جمع شدند، بابای زهرا از شهری که در اون ماموریت داشت تعریف می کرد. زهرا کوچولو از باباش پرسید: بابا اون جا مغازه های عروسک فروشی هم بود؟ بابا خندید و گفت: بله دخترم و با مهربونی از داخل چمدونش یک کادوی خوشگل درآورد و گفت: این هم هدیه دختر گلم!

    زهرا خیلی خوشحال شد. خوشحال تر از همیشه. از بابا و مامانش اجازه گرفت و کادوش رو باز کرد و یک عروسک خوشگل مثل همون عروسکی که قبلا آرزوی داشتنش رو داشت، دید. زهرا کوچولو اون شب کنار عروسکش خوابید.

    روز بعد سارا زودتر از همیشه به خونه اون ها اومد. زهرا کوچولو عروسکش رو نشون سارا داد و گفت: ببین بابام چه عروسک خوشگلی برام خریده؟

    اما تا سارا خواست به اون دست بزنه زهرا عروسک رو برداشت و گفت: این رو بابام برای من خریده، به تو هم نمی دم! سارا خیلی دلش شکست و ناراحت شد. گفت دیگه با تو قهرم و رفت خونه شون. بعد از چند روز مامان زهرا دید از سارا خبری نیست و به زهرا کوچولو گفت: سارا چرا دیگه این جا نمیاد؟ زهرا کوچولو گفت: نمی دونم ولی بهتر شد که دیگه این جا نمیاد. اون همش منو ناراحت می کرد. ولی راستش زهرا کوچولو خیلی به فکر سارا بود و دلش برای اون خیلی تنگ شده بود آخه دیگه کسی نبود تا با اون بازی کنه.

    مامان زهرا از چشمای زهرا همه چیز رو فهمید و از اون خواست تا همه چی رو براش تعریف کنه. زهرا کوچولو هم ماجرا رو برای مامانش تعریف کرد و مامان با مهربونی گفت: تو کار اشتباهی کردی، اما عیبی نداره می تونی از سارا معذرت خواهی کنی!

    مامان زهرا از مامان سارا خواست تا یک روز عصر همراه سارا به خونه اون ها بیان و با هم به پارک برن. اون روز زهرا توی حیاط خونه داشت بازی می کرد که صدای در رو شنید و سارا با مادرش رو دید و خیلی خوشحال شد. همون موقع زهرا به یاد مادرش افتاد و سریع از سارا معذرت خواهی کرد و گفت: کار من خیلی اشتباه بود. نباید عروسکم رو ازت می گرفتم حالا بیا بریم با هم عروسک بازی کنیم.

    سارا هم گفت: من هم معذرت می خوام من کار بدی کردم و نباید بدون اجازه به عروسک تو دست می زدم. بعد دوتا دوست مهربون با هم آشتی کردن. حالا هر دو فهمیده بودن که قهر کردن کار اشتباهیه و هر دو به هم قول دادن که دیگه با هم قهر نکنند و همیشه با هم دوست و مهربون باشن.
     
    ❣~ASAL~❣, The unborn, *LEYLA* و 4 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.