نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

داستان‌های مذهبی و دینی

شروع موضوع توسط Roh Khabis ‏2/3/14 در انجمن داستانک

  1. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,881
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    این میز را بخور!
    دکتر گفت: برو به امام بگو به خاطر این که کمتر دارو بخورید، باید این یک سیخ کباب را میل کنید. امام فرمود: نمی خورم. به دکتر که گفتم، گفت: به امام بگو برای این که فلان قرص را نخورید، کباب را بخورید. مطلب را به امام گفتم. او یک نگاهی به من کرد و فرمود: این میز را بخور. گفتم: بله آقا؟ فرمود: این میز را بخور. حاج احمد آقا و نوه امام (خانم اعرابی) هم بودند که زدند زیر خنده. خود امام هم خندید و بعد گفتم: آقا من که نمی توانم میز را بخورم. امام فرمود: همان طور که تو نمی توانی این میز را بخوری، من هم نمی توانم هر روز کباب بخورم.
    داستانی درباره امام خمینی(ره)
     
    ✿↝.. ɲάરgҽš ..↜✿ از این پست تشکر کرده است.
  2. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,881
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    این هم مال ننه ات!
    من که از زیارت ایشان سیر نمی شدم، یک بار دیگر خودم را در صف دست بوسی جا زدم و دست وی را بوسیدم و از امام یک سکه یک ریالی متبرکی دریافت کردم. دفعه سوم، امام، مرا که نفر آخر بودم، دید و تبسمی کرد. گفتم: آقا برای ننه ام که مریض است، به قصد تبرک و شفای او، سکه متبرک می خواهم. امام ضمن تبسم شیرینی، چند سکه را که در داخل ظرف مانده بود، در دستم ریخت و با مهربانی و تبسم به مزاح فرمود: بیا این هم مال ننه ات.
    داستانی درباره امام خمینی(ره)
     
    ✿↝.. ɲάરgҽš ..↜✿ از این پست تشکر کرده است.
  3. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,881
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    تو شهید نشدی!
    امام به آقا مسیح، نوه شان که از جبهه برگشته و به خدمت امام رسیده بود، گفت: تو شهید نشدی که بنیاد شهید ما را یک سفر به سوریه بفرستد!



    از خویشتن خویش، گذر باید کرد
    زمانی که به اقتضای رشته تحصیلی، یکی از متون فلسفی را می خواندم، بعضی عبارات دشوار و مبهم کتاب را در مواقع مناسب با حضرت امام در میان می گذاشتم. این پرسش و پاسخ، به جلسه درس بیست دقیقه ای تبدیل شد. یک روز صبح که برای شروع درس خدمت وی رسیدم، دریافتم که وی با یک رباعی به طنز هشدارم داده است:

    فاطی که فنون فلسفه می خواند

    از فلسفه، فاء و لام و سین می داند

    امید من آن است که با نور خدا

    خود را ز حجاب فلسفه برهاند

    پس از دریافت این رباعی، اصرار مجدانه من آغاز شد و درخواست ابیات دیگری کردم و چند روز بعد این بیت ها سروده شد:

    فاطی! به سوی دوست، سفر باید کرد

    از خویشتن خویش، گذر باید کرد

    هر معرفتی که بوی هستیّ تو داد

    دیوی است به ره، از آن حذر باید کرد
     
    ✿↝.. ɲάરgҽš ..↜✿ از این پست تشکر کرده است.
  4. ZahraHayati

    ZahraHayati ویراستار آزمایشی ویراستار آزمایشی

    5,862
    58,881
    امتیاز:
    1,021
    تاریخ عضویت:
    ‏3/7/16
    شعر فی البداهه
    مرحوم آقای واعظ زاده خوانساری که از عالمان و بزرگان عرفان و اهل منبر بود و با امام خیلی مأنوس بود، یک روز به من گفت: آقای برهانی! امروز بیا به زیارت حاج آقا روح اللّه برویم. به محضر امام رفتیم. با توجه به سوابق رفاقتی که این دو با هم داشتند، امام به او فرمود: آقای واعظ زاده! ما به خاطر رفاقت با شما، همیشه بهره ای را هم می بردیم؛ چه از مباحث علمی و چه از اشعار ادبی؛ تا امام این را فرمود، مرحوم واعظ زاده رباعی زیر را خواند:

    گیرد همه کس کمند و من گیسویت

    جوید همه کس هلال و من ابرویت

    در دایره دوازده برج تمام

    یک ماه مبارک است، آن هم رویت

    امام هم فی البداهه این رباعی را در پاسخ او سرود:

    گشود چشم نگارم ز خواب ناز از هم

    نظر کنید درِ فتنه گشت باز از هم

    تو در نماز جماعت نرو که می ترسم

    کُشی امام و بپاشی صف نماز از هم
     
    ✿↝.. ɲάરgҽš ..↜✿ از این پست تشکر کرده است.