نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

داستان‌های مذهبی و دینی

شروع موضوع توسط Roh Khabis ‏2/3/14 در انجمن داستانک

  1. فاطمه میرشفیعی

    فاطمه میرشفیعی کاربر فعال عضو انجمن

    919
    5,267
    امتیاز:
    561
    تاریخ عضویت:
    ‏17/3/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    Bikar
    محل سکونت:
    Tehran
    [​IMG]
    فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد.
    روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن.
    فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد.
    فرعون پرسید کیستی؟ ناگهان دید که شیطان وارد شد.
    شیطان گفت: خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست. سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد!
    بعد خطاب به فرعون گفت: من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟

    پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت: چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی؟
    شیطان پاسخ داد: زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید.
     
  2. فاطمه میرشفیعی

    فاطمه میرشفیعی کاربر فعال عضو انجمن

    919
    5,267
    امتیاز:
    561
    تاریخ عضویت:
    ‏17/3/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    Bikar
    محل سکونت:
    Tehran
    نقل‌ کردهاند که‌: شخصی‌ از اهل‌ تفکّر و مراقبه‌ در گوشه‌ای‌ از صحن‌ حضرت‌ رضا علیه‌ السّلام‌ نشسته‌ و در دریائی‌ از تفکّر فرو رفته‌ بود، یکمرتبه‌ حالی‌ به‌ او دست‌ داد و صورت‌ ملکوتی‌ افرادی‌ را که‌ در صحن‌ مطهّر بودند مشاهده‌ کرد؛ دید خیلی‌ عجیب‌ و غریب‌ است‌.



    صورتهای‌ مختلف‌ زننده‌ و ناراحت‌ کننده‌ از اقسام‌ صور حیوانات‌، و بعضی‌ از آنها صورتهائی‌ بود که‌ از صورت‌ چند حیوان‌ حکایت‌ میکرد. درست‌ مردم‌ را تماشا کرد؛ در بین‌ این‌ جمعیّت‌ کسی‌ نیست‌ که‌ صورتش‌ سیمای‌ انسان‌ باشد، مگر یک‌ نفر سلمانی‌ که‌ در گوشۀ صحن‌ کیف‌ خود را باز کرده‌ و مشغول‌ اصلاح‌ و تراشیدن‌ سر کسی‌ است‌؛ دید فقط‌ او به‌ شکل‌ و صورت‌ انسان‌ است‌.

    از بین‌ جمعیّت‌ با عجله‌ خود را به‌ او که‌ نزدیک‌ در صحن‌ بود رسانید و سلام‌ کرد و گفت‌: آقا میدانید چه‌ خبر است‌؟

    سلمانی‌ خندید و گفت‌: آقا تعجّب‌ مکن‌، آئینه‌ را بگیر و خودت‌ را نگاه‌ کن‌!

    خودش‌ را در آئینه‌ نگاه‌ کرد؛ دید صورت‌ خود او هم‌ به‌ شکل‌ حیوانی‌ است‌؛ عصبانی‌ شده‌ آئینه‌ را بر زمین‌ زد.

    سلمانی‌ گفت‌: آقا برو خودت‌ را اصلاح‌ کن‌، آئینه‌ که‌ گناهی‌ ندارد.
     
  3. فاطمه میرشفیعی

    فاطمه میرشفیعی کاربر فعال عضو انجمن

    919
    5,267
    امتیاز:
    561
    تاریخ عضویت:
    ‏17/3/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    Bikar
    محل سکونت:
    Tehran
    مرحوم ميرزا طاهر تنكابني ازافراد موحد وخوشنام تهران بود.
    روزي درسرچشمه تهران جلو يك مغازه نشسته بود .تيمورتاش معروف هم با گروهي از همرامانش از آنجا عبور

    مي كرد .درجلو ميرزا طاهر توقفي كرد وبعد از احوال پرسي رو به ميرزا طاهر گفت :

    ميرزا طا هر ! من با هزار ويك دليل ثا بت مي كنم كه خداوجود ندارد (استغفرالله)...

    ميرزا طاهر خيلي خونسرد وآرام درجواب او گفت:

    به خودت زحمت نده. من خودم با يك دليل ثابت مي كنم خدايي وجودندارد ؟!
    تيمورتاش گفت : آن دليل چيست ؟؟ميرزا گفت :

    وجود آدم خبيثي مثل تو ! زيرا اگر خدايي وجود داشت ،تو ناپاك درروي زمين نبودي!
     
  4. فاطمه میرشفیعی

    فاطمه میرشفیعی کاربر فعال عضو انجمن

    919
    5,267
    امتیاز:
    561
    تاریخ عضویت:
    ‏17/3/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    Bikar
    محل سکونت:
    Tehran
    شیخ را گفتند:«فلان کس بر روی آب می‌رود».

    گفت: «سهل است. وزغی و صعوه ای نیز بروی آب می‌رود».

    گفتند که: «فلان کس در هوا می‌پرد!»

    گفت: «زغنی ومگسی در هوا بپرد».

    گفتند: «فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری می‌رود».

    شیخ گفت: «شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب می‌شود، این چنین چیزها را بس قیمتی نیست.مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخسبد و با خلق ستد و داد کند و با خلق در آمیزد و یک لحظه از خدای غافل نباشد.

     
  5. فاطمه میرشفیعی

    فاطمه میرشفیعی کاربر فعال عضو انجمن

    919
    5,267
    امتیاز:
    561
    تاریخ عضویت:
    ‏17/3/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    Bikar
    محل سکونت:
    Tehran
    زاهدی روايت كرده كه در عمرم: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد. اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود! دوم مـسـ*ـتی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی. گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟ سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا آورده ای؟ کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت:تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟ چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن . گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟
     
  6. فاطمه میرشفیعی

    فاطمه میرشفیعی کاربر فعال عضو انجمن

    919
    5,267
    امتیاز:
    561
    تاریخ عضویت:
    ‏17/3/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    Bikar
    محل سکونت:
    Tehran
    خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان، اما به قدر فهم تو کوچک می شود، و به قدر نیاز تو فرود می آید، و به قدر آرزوی تو گسترده می شود، و به قدر ایمان تو کارگشا می شود، یتیمان را پدر می شود و مادر، محتاجان برادری را برادر می شود، عقیمان را طفل می شود، ناامیدان را امید می شود، گمگشتگان را راه می شود، در تاریکی ماندگان را نور می شود، رزمندگان را شمشیر می شود، پیران را عصا می شود، محتاجان به عشق را عشق می شود.

    خداوند همه چیز می شود همه کس را...
    به شرط اعتقاد، به شرط پاکی دل، به شرط طهارت روح، به شرط پرهیز از معامله با ابلیس، بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا، و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف، و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک، و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار، و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها...

    چنین کنید تا ببینید چگونه بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند، در دکان شما کفههای ترازویتان را میزان می کند.
    و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟
     
  7. فاطمه میرشفیعی

    فاطمه میرشفیعی کاربر فعال عضو انجمن

    919
    5,267
    امتیاز:
    561
    تاریخ عضویت:
    ‏17/3/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    Bikar
    محل سکونت:
    Tehran
    "اعظم بودن همه اسمای حق"

    عارف بسطامی در جواب شخصی که از او پرسید: اسم اعظم کدام است؟
    گفت: تو اسم اصغر به من بنمای که من اسم اعظم به تو نمایم، آن شخص حیران شد، پس بدو گفت: همه اسمای حق عظیم اند.

    در تفسیر ابوالفتوح رازی است که: حضرت امام صادق را پرسیدند از مهم ترین نام اسم اعظم؟
    حضرت فرمود او را: در این حوض سرد رو، او در آن آب رفت و هر چه خواست بیرون آید فرمود منعش کردند، تا گفت: یا الله أغثنی، فرمود: این اسم اعظم است؛ پس اسم اعظم به حالت خود انسان است.
     
  8. Atosa96

    Atosa96 حامی انجمن عضو انجمن

    211
    1,765
    امتیاز:
    346
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجو
    فلسفی دیدن خدا

    دانشجویی به استادش گفت :
    استاد ! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم !
    استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت : آیا مرا می بینی ؟ دانشجو پاسخ داد : نه استاد ! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم …
    استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت : تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید !
     
    یاسمین. الف و م . میشی از این پست تشکر کرده اند.
  9. Ashkan

    Ashkan همراه انجمن عضو انجمن

    60
    1,536
    امتیاز:
    316
    تاریخ عضویت:
    ‏18/9/16
    جنسیت:
    مرد
    شغل :
    :aiwan_lightff_blum:
    محل سکونت:
    تهران
    چند داستان کوتاه از شهدا
    توی همه آنهایی که مرا بخاطر کم سن‌وسالی اذیت می‌کردند یکی خیلی مرا سوزاند. هیچ وقت یادم نمی‌رود.آمد جلوی همه خیلی آرام و ساده و بدون کنایه گفت :"تو اگر شهید بشوی آن دنیا یک بچه حوری گیرت می‌آید."



    شب بود. یکی داد می‌زد :"ساکت شو! ساکت شو! تو نمی‌تونی اشک منو در بیاری."رفتم سمت صدا. دیدم یک نفر انگشت‌هایش قطع شده. این حرف را به دست خونی‌اش می‌گوید :"ساکت شو! ساکت شو! تو نمی‌تونی اشک منو در بیاری"



    هروقت می‌خواهیم با سید برویم توی شهر قدمی بزنیم یکی دو نفر جلوتر می‌روند تا اگر بوی کباب شنیدند خبرش کنند. حساسیت دارد به بوی کباب. حالش خیلی بد می‌شود. یک بار خیلی پاپِی شدیم که چرا.گفت :" اگر در میدان مین بودی و به خاطر اشتباهی چاشنی مین فسفری عمل می‌کرد و دوستت برای اینکه معبر عملیات لو نرود، آن را می‌گرفت زیر شکمش و ذره ذره آب می‌شد و حتی داد نمی‌زد و از این ماجرا فقط بوی گوشت کباب شده می‌آمد توی فضا، تو به این بو حساس نمی‌شدی؟"



    لاغر و شکسته، روی ویلچر. انگار نخاعش قطع شده بود. پسر جوانی رفت جلو. سلام کرد. ضبط را گرفت جلویش.-لطف میکنید حالا که جنگ تموم شده از جنگ تحمیلی عراق علیه ایران یه خاطره بگید.نگاه کرد.خاطره؟! من هیجده‌ساله روی این صندلی چرخ‌دار هستم. خوبه؟



    عکس اول را در آورد: این پسر اولم محسن است! عکس دوم را گذاشت روی

    عکس محسن: این پسر دومم محمد است، دوسال با محسن تفاوت سنی داشت! عکس

    سوم را آورد و گذاشت روی عکس محمد؛ رفت بگوید این پسر سوم...

    سرش را بالا آورد، دید شانه های امام(ره) دارد می لرزد...

    امام(ره) گریه اش گرفته بود…

    فوری عکس ها را جمع کرد زیر چادرش و خیلی جدی گفت: چهارتا پسر دادم که اشکتو نبینم...



    در سپاه، علاوه بر برادران، سه خواهر ایثارگر و شجاع نیز خدمت می کردند که به غیر از فعالیت در امور آموزش و پرورش و بخش جهاد سازندگی شهر بانه، قسمتی از وقت خود را صرف کمک به برادران سپاه می کردند و بازجویی و مراقبت از زندانیان زن را بر عهده داشتند. متأسفانه یک روز، در اثر حادثه ی دلخراشی یکی از این خواهران به شدت زخمی شد و پیکر نیمه جان او توسط «محمود خادمی»(فرمانده سپاه) به بیمارستان انتقال یافت. حدود یک سال از فعالیت این خواهر در شهر بانه می گذشت – اهل تهران بود و نسبت به خواهران دیگر کوشاتر. پس از چند ساعت محمود با چهره ای برافروخته و غمگین به سپاه بازگشت و باحالتی خاص خبر شهادت آن خواهر را علام کرد. البته من در آن روز برای انجام مأموریتی به باختران رفته بودم اما از بچه هایی که در آن صحنه حضور داشتند شنیدم که محمود بعد از اعلام خبر اضافه کرده بود که: «بچه ها من هم دیگر عمری نخواهم داشت، شاید خواست خدا بود که عقد ما در دنیای دیگری بسته شود.» چندی پس از شهادت آن خواهر، محمود نیز در حادثه ی دلخراشی به شهادت رسید.

    تلخیص: از کتاب فرمانده من ( از زبان هادی جمشیدیان، همرزم شهید خادمی)


    پرسید : ناهار چی داریم مادر ؟

    مادر گفت : باقالی پلو با ماهی...

    با خنده رو به مادر کرد و گفت : ما امروز این ماهی ها را می خوریم و یک روزی این ماهی ها ما را می خورند...

    چند وقت بعد...عملیات والفجر 8 ...

    درون اروند رود گم شد...

    و مادر...اتاآخر عمرش ماهی نخورد...
     
    نیاز پاشائی, Arusha, vishka و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. vishka

    vishka حامی انجمن عضو انجمن

    235
    3,508
    امتیاز:
    416
    تاریخ عضویت:
    ‏17/9/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    خلبان
    سردار شهید
    حمید رضا جعفر زاده
    به من خیلی محبت می کرد.همیشه می گفت:مادر،دعا کن که خداوند پسری به من بدهد تا او را عوض من که شهید می شوم،داشته باشی.وقتی هم که خدا دعایش را مستجاب کرد و صاحب پسری شد،هر وقت که من می گفتم :مادر،این بچه را بغـ*ـل کن و نگهش دار،زیاد او را در بغـ*ـل نمی گرفت و می گفت:اگر زیاد به پسرم دل ببندم،می ترسم دوری اش ناراحتم کند.من رفتنی ام،بهتر است که شما بیشتر به این بچه برسید.

    برگرفته از کتاب:گلوله های بی خطر
     
    Arusha و م . میشی از این پست تشکر کرده اند.