نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

داستان‌های مذهبی و دینی

شروع موضوع توسط Roh Khabis ‏2/3/14 در انجمن داستانک

  1. fatemeh d

    fatemeh d حامی انجمن عضو انجمن

    525
    1,072
    امتیاز:
    0
    تاریخ عضویت:
    ‏12/6/15
    شغل :
    محصل
    محل سکونت:
    تبریز
    ممنون
     
    angel از این پست تشکر کرده است.
  2. YASHAR

    YASHAR مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    3,423
    12,070
    امتیاز:
    736
    تاریخ عضویت:
    ‏25/7/15
    جنسیت:
    مرد
    محل سکونت:
    تهران
    [​IMG]
    یه روز یه مهندس انگلیسی اومده بود برای سیستم


    تهویه ای حرم آقا امام رضا(ع)

    ,که وقتی داشت داخل صحنا رو بازدید میکرد چشمش خورد به پنجره فولاد آقا,

    رو کرد به مترجمش چرا انقدر اینجا شلوغ

    و این دستمالها چیه که مردم به اون میبندن؟؟

    گفت ما شیعه های ایران هر مشکلی داریم میایم اینجا و این دستمالا رو میبندیم تا

    مشکلمون زودتر حل بشه. که دیدن مهندس

    کرواتشو ازگردنش در آورد و بست به پنجره فولاد آقا.


    چند قدمی از کنار پنجره دور نشده بودیم که تلفنش زنگ خورد مترجم میگه دیدم


    مهندس حالش دگرگون شد نمی تونست حرف بزنه بعدازین که حالش بهتر شد گفتم

    اتفاقی افتاده دستاش میلرزید گفت خانمم بود ما تو خونه یه دختر فلج داریم زنگ زده

    میگه کجایی بهش گفتم چرا گفت یه شخصی اومده بود جلوی در گفت من رضا هستم

    همسرتون منو فرستاده اومدم دخترتون ببینم

    برای چند لحظه اومد اتاق بچه یه نگاهی بهش کرد یه دستی رو سرش کشیدو گفت به

    آقاتون بگید مشکلش حل شد و رفت بعد ازین که برگشم اتاق بچه دیدم ایستاده رو

    جفت پاهاش داره راه میره این آقا کی بود فرستادی وقتی رفتم جلوی در رفته بود ..


    السلام علیک یاعالرضا موسی الرض
     
  3. فاطمه میرشفیعی

    فاطمه میرشفیعی کاربر فعال عضو انجمن

    919
    5,267
    امتیاز:
    561
    تاریخ عضویت:
    ‏17/3/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    Bikar
    محل سکونت:
    Tehran
    سلام دوستان
    تو این تاپیک داستان های کوتاه مذهبی رو قرار بدین ممنون
     
    Monika_m از این پست تشکر کرده است.
  4. فاطمه میرشفیعی

    فاطمه میرشفیعی کاربر فعال عضو انجمن

    919
    5,267
    امتیاز:
    561
    تاریخ عضویت:
    ‏17/3/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    Bikar
    محل سکونت:
    Tehran
    ایستادگی تا پای شهادت


    امام جواد ( ع ) با پیشنهاد تحمیلی ماءمون ، با دختر ماءمون به نام زینب که به ( ام الفضل ) معروف بود ، ازدواج کرد ولی او ( نازا ) بود امام جواد ( ع ) با کنیزی به نام سمانه ( س ) مادر امام دهم ، ( ع ) ازدواج کرد و از او دارای فرزند شد . ام الفضل بر سر همین موضوع ، کینه امام جواد ( ع ) را به دل گرفت وقتی که ماءمون از دنیا رفت ، برادرش معتصم ، خلیفه شد ، او نتوانست وجود مقدس امام جواد ( ع ) را تحمل کند ، سرانجام با جعفر ( پسر ماءمون ) در فکر توطئه قتل آن حضرت برآمدند ، برای این کار ام الفضل را مناسب دیدند ، به او پیشنهاد کردند او پذیرفت و زهری را در انگور رازقی نمود ، حضرت جواد ( ع ) را با آن انگور ، مسموم و شهید کرد . وقتی که امام جواد ( ع ) در بستر شهادت افتاد ، ام الفضل پشیمان شد و ، گریه می کرد ، امام جواد ( ع ) به او فرمود : ( چرا گریه می کنی ؟ گریه تو سودی ندارد سوگند به خدا بزودی به فقر و دردی گرفتار گردی که نجات و درمان ندارد ) آری آن بزرگوار این گونه در جوانی به شهادت رسید . طولی نکشید که ام الفضل بیمار شد ، هرچه دارائی داشت برای درمان خود ، مصرف کرد ، ولی خوب نشد ، و دارائیش رفت به گونه ای که گدا گردید و سر راه عبور مردم ، دست سؤال دراز می کرد و گدائی می نمود و با این وضع از دنیا رفت ( 1 ) .

    این فراز بیانگر زندگی سیـاس*ـی امام جواد ( ع ) است که هرگز تسلیم طاغوت زمانش ، معتصم ( هشتمین خلیفه عباسی ) نشد ، و تا آن جا که ممکن بود ، مردم زمانش را از پیروی آن طاغوت برحذر داشت ، و در این راستا تا پای شهادت پیش رفت ، و در عنفوان جوانی ( 25 سالگی ) به شهادت رسید ، شهادتی مظلومانه و جانسوز ، توسط همسرش که ماءمور نفوذی طاغوت در خانه آن بزرگوار شده بود .

    1 - بحار ، ج 50 ، ص 17 - منتخب التواریخ ، ص 743
     
    Monika_m از این پست تشکر کرده است.
  5. فاطمه میرشفیعی

    فاطمه میرشفیعی کاربر فعال عضو انجمن

    919
    5,267
    امتیاز:
    561
    تاریخ عضویت:
    ‏17/3/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    Bikar
    محل سکونت:
    Tehran
    بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم


    دلداری امام عصر ( عج ) به یکی از دوستان ابراهیم بن محمد نیشابوری می گوید : حاکم ستمگر نیشابور ، به نام ( عمر وبن عوف ) تصمیم گرفت مرا ( به جرم دوستی خاندان رسالت و تشیع ) اعدام کند ، هراسان شدم ، با بستگانم وداع کردم و خود را به سامره ، حضور امام حسن عسکری ( ع ) رساندم ، و در آنجا قصد فرار و مخفی کردن خود داشتم ، وقتی که به نزد آن حضرت ، شرفیاب شدم ، دیدم پسری که چهره اش مانند ماه شب چهارده می درخشید ، در آنجا نشسته بود ، از نور جمالش آن چنان حیران و شیفته شدم که نزدیک بود جریان خودم را فراموش کنم ، آن کودک نورانی به من فرمود : ( ای ابراهیم ! فرار نکن ، خداوند شر آن حاکم را از سر تو ، دفع می کند ) . حیرت من زیادتر شد ، به امام حسن عسکری ( ع ) عرض کردم : ( این آقازاده کیست که از باطن من خبر داد ؟ ) فرمود : هو ابنی و خلیفتی من بعدی : ( این کودک پسرم ، و جانشین من ، بعد از من می باشد ) . همان گونه که آن حضرت خبر داد ، خداوند مرا شر ( عمرو ) حفظ کرد ، زیرا معتمد عباسی ، برادرش را فرستاد تا ( عمرو بن عوف ) را بکشد .

    اثبات الرجعه فضل بن شاذان ، مطابق نقل اثباه الهداه ، ج 7 ، ص 356
     
    Monika_m از این پست تشکر کرده است.
  6. فاطمه میرشفیعی

    فاطمه میرشفیعی کاربر فعال عضو انجمن

    919
    5,267
    امتیاز:
    561
    تاریخ عضویت:
    ‏17/3/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    Bikar
    محل سکونت:
    Tehran
    بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم


    لشکر اسلام در جنگ با قبیله طی ، پیروز شدند و اسرای قبیله را بمدینه آوردند. در میان اسیران ، دختران زیبا و فصیحی بود که در حضور رسول اکرم (ص ) آغاز سخن کرد و گفت اگر مصلحت بدانید مرا آزاد کنید و خود را در معرض شماتت عرب قرار ندهید، چه من دختر سخاوتمند قبیله خود هستم ، پدرم اسیران را آزاد میساخت ، به فقیران اعطا مینمود، حامی ضعیفان بود، از میهمان پذیرائی میکرد، به گرسنه غذا میداد، برهنه ، را میپوشانید، و عقده غم را از دلهای مردم اندوهگین میگشود، من دختر حاتم طائی هستم . فقال صلی الله علیه و آله : خلوا عنها فان اباها کان یحب مکارم الاخلاق .(1)
    رسول اکرم (ص ) فرمود: آزادش کنید زیرا پدرش حاتم طائی دوستدار مکارم اخلاق بود.
    پیشوای اسلام علاوه بر آنکه شفاها مکارم اخلاق را بمردم یاد میداد و در منبر و محضر، مسلمین را به انجام وظائف انسانی تشویق مینمود، با رفتار اخلاقی خود نیز راه و رسم انسانیت را به پیروان خود میآموخت و عملا آنانرا در راه کرامت نفس و دگردوستی رهبری میکرد.

    مستدرک ، جلد 2، صفحه 284
     
    Monika_m از این پست تشکر کرده است.
  7. فاطمه میرشفیعی

    فاطمه میرشفیعی کاربر فعال عضو انجمن

    919
    5,267
    امتیاز:
    561
    تاریخ عضویت:
    ‏17/3/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    Bikar
    محل سکونت:
    Tehran
    منصور عمار از رهگذری که سرای قاضی بغداد در آن بود عبور میکرد. در خانه باز بود. منصور جلو در ایستاد و بدرون منزل نظری افکند. دید سرائی است بس وسیع و مجلل . داخل منزل شد و تمام قسمتهای آنرا با دقت نگاه کرد. توجه منصور به اطاقهای مفروش ، ظروف عالی ، غلامان و خدمتگزاران متعدد جلب شد و حیرت زده آنهمه خودآرائی و تجمل را نگریست سپس آب وضو خواست . یکی از غلامان آفتابه بزرگی را پر کرد و نزد او برد. منصور در نقطه ای که قاضی بغداد میدید نشست و آغاز وضو نمود ولی دستها را از بازو شست و پاها را از زانو. قاضی گفت ای منصور این چه اسراف است که میکنی و چرا اینهمه آب را بهدر میدهی ؟ منصور گفت ای قاضی تو که زیاده روی در آب مباح را اسراف میخوانی درباره این سرا و بوستان با این همه تجمل و اسباب که خدا میداند پول آنها از کجا آمده است چه میگوئی ، آیا اسراف نیست ؟ تو که احتیاجاتت با یک منزل کوچک و دو خدمتگزار برآورده میشود چرا اینقدر زیاده روی میکنی و اینهمه و بال را بردوش میکشی ؟ قاضی از سخن منصور بخود آمد، از عیب اخلاقی خویش آگاه شد، زندگی آمیخته به اسراف را بر هم زد، و از آن پس روش معتدلی در پیش گرفت

    جوامع الحکایات ، صفحه 201
     
  8. فاطمه میرشفیعی

    فاطمه میرشفیعی کاربر فعال عضو انجمن

    919
    5,267
    امتیاز:
    561
    تاریخ عضویت:
    ‏17/3/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    Bikar
    محل سکونت:
    Tehran
    بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم


    عثمان - بن عفان - غلامی را با کیسه رزی به نزد ابوذر، که - خداوند از او خوشنود باد! - فرستاد و به غلامی گفت : اگر از تو بپذیرد، آزادی . و چون غلام با کیسه به نزد ابوذر آمد و اصرار کرد و نپذیرفت ، به او گفت : آن را بپذیر! که آزادی من ، در این است . و ابوذر گفت : و بندگی من !

    کشکول شیخ بهایی
     
  9. فاطمه میرشفیعی

    فاطمه میرشفیعی کاربر فعال عضو انجمن

    919
    5,267
    امتیاز:
    561
    تاریخ عضویت:
    ‏17/3/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    Bikar
    محل سکونت:
    Tehran
    بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم


    شیخ الرئیس چون سر آمد علمای آن زمان شد، فضلا طوق ارادت و اذعان کرده و در مجلس درس او حاضر می شدند.
    بهمنیار یکی از فضلا و حکمای آن زمان بود، در درس شیخ حاضر شده شاگردی می نمود و از خواص مریدان شیخ بود، روزی بهمنیار به شیخ گفت : چرا ادعای نبوت نمی کنی و اگر این ادعا را بنمائی .
    شاید علما با تو مخالفت ننمایند و علمای این زمان را، قدرت مناظره و بحث با تو نمی باشد.
    شیخ الرئیس گفت : جواب تو را بعدا می دهم ؛پس شبی در همدان بهمنیار و شیخ در یک اطاق خوابیده بودند و زمستان بود و در همدان یخبندان و برف بود. پس مؤ ذن در وقت سحربه بالای گلدسته مسجد رفت ومشغول به ثنای خدای متعال شد؛شیخ به بهمنیار گفت :
    برخیز و از بیرون خانه آب برایم بیاور.بهمنیار گفت : حالا که موقع خوردن آب نیست ، زیرا تازه از خواب بیدار شده اید؛ آب سرد در این موقع مضر به اعصاب عروق می باشد.
    شیخ گفت : طبیب وحید عصر، من هستم و تو مرا از نوشیدن آب منع می کنی ؛در حالی که ضرورت آن را اقتضا می کند.
    بهمنیار گفت : اکنون جواب مساءله قبل تو را درباره ادعای نبوت می گویم .
    پس بدان که : پیامبر کسی است که چهارصد سال از بعثت او می گذرد نفس او چنان تاءثیری دارد که الان ، در وقت سحر، با شدت سرما در بالای گلدسته ثنای خدا می کنند و من هنوز در نزد تو حاضرم و تو از خواص اصحاب منی ؛به تو امر می کنم که شربت آبی به من بدهی ؛نفس من آن قدر تاءثیر ندارد که مرا اجابت کنی . پس چگونه ادعای پیامبری کنم



    قصص العلماء
     
  10. فاطمه میرشفیعی

    فاطمه میرشفیعی کاربر فعال عضو انجمن

    919
    5,267
    امتیاز:
    561
    تاریخ عضویت:
    ‏17/3/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    Bikar
    محل سکونت:
    Tehran
    وزی بهلول در حالی که داشت از کوچه ای می گذشت شنید که استادی به شاگردانش می گوید :

    من امام صادق (ع) را قبول دارم اما در سه مورد با او کاملا مخالفم !

    یک اینکه می گوید :خداوند دیده نمی شود پس اگر دیده نمی شود وجود هم ندارد.

    دوم می گوید :خدا شیطان را در آتش جهنم می سوزاند در حالی که شیطان خود از جنس آتش است و آتش تاثیری در او ندارد.

    سوم هم می گوید : انسان کارهایش را از روی اختیار انجام می دهد در حالی که چنین نیست و از روی اجبار انجام می دهد.

    بهلول تا این سخنان را از استاد شنید فورا کلوخ بزرگی به دست گرفت و به طرف او پرتاب کرد اتفاقا کلوخ به وسط پیشانی استاد خورد و آنرا شکافت !

    استاد و شاگردان در پی او افتادند و او را به نزد خلیفه آوردند.

    خلیفه گفت : ماجرا چیست؟

    استاد گفت : داشتم به دانش آموزان درس می دادم که بهلول با کلوخ به سرم زد و آنرا شکست !

    بهلول پرسید : آیا تو درد را می بینی؟

    گفت : نه

    بهلول گفت : پس دردی وجود ندارد. ثانیا مگر تو از جنس خاک نیستی و این کلوخ هم از جنس خاک پس در تو تاثیری ندارد.

    ثالثا : مگر نمی گویی انسانها از خود اختیار ندارند ؟

    پس من مجبور بودم و سزاوار مجازات نیستم

    استاد دلایل بهلول دیوانه را شنید و خجل شد و از جای برخاست و رفت !!!