نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

داستان‌های مذهبی و دینی

شروع موضوع توسط Roh Khabis ‏2/3/14 در انجمن داستانک

  1. ♥MASTANE♥

    ♥MASTANE♥ مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    4,328
    3,907
    امتیاز:
    546
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانش آموز
    محل سکونت:
    شیراز
    [​IMG]

    مادرم می گفت شنیدم پسر همسایه خیلی مومن است. نمازش ترک نمی شود. زیارت عاشورا می خواند، روزه میگرد، مسجد میرود… خیلی پسر با خدایی است
    لحظه ای دلم گرفت… در دل فریاد زدم باور کنید من هم ایمان دارم… نماز نمی خوانم ولی لبخند روی لبهای مادرم خدا را به یادم می آورد
    دستهای پینه بسته پدرم را دست های خدا می بینم … زیارت عاشورا نمی خوانم ولی گریه یتیمی در دلم عاشورا برپا می کند…
    نه من روزه نمی گیرم ولی هر روز از آن دخترک فال فروش فالی را می خرم که هیچ وقت نمی خوانم…
    مسجد من خانه مادربزرگ پیر و تنهایم است که با دیدن من کلی دلش شاد می شود…
    خدای من نگاه مهربان دوستی است که در غم ها تنهایم نمی گذارد…
    برای من تولد هر نوزادی تولد خداست و هر بـ*ـوسـه عاشقانه ای تجلی او…
    مادرم … خدای من و خدای پسر همسایه یکیست… فقط من جور دیگری او را می شناسم و به او ایمان دارم… خدای من دوست انسان هاست نه پادشاه آنها…
     
  2. NargeS

    NargeS مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    1,955
    1,086
    امتیاز:
    426
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    شغل :
    مامان هستم
    محل سکونت:
    تهران
    .
    زن هنوز کاملا وارد اتوبوس نشده بود که راننده ناغافل در رو بست و چادر زن لای در گیر کرد. داشت بازحمت چادر رو بیرون میکشید که یه زن نسبتا بدحجاب طوری که همه بشنوند گفت: آخه این دیگه چه جور لباس پوشیدنه؟ خودآزاری دارن بعضی ها !
    زن محجبه، روی صندلی خالی کنار اون خانم نشست و خیلی آرام طوری که فقط زن بدحجاب بشنوه گفت:
    من چادر سر می کنم ، تا اگر روزی همسر تو به تکلیفش عمل نکرد ، و نگاهش را کنترل نکرد ، زندگی تو ، به هم نریزد . همسرت نسبت به تو دلسرد نشود. محبت و توجه اش نسبت به تو که محرمش هستی کم نشود. من به خودم سخت می گیرم و در گرمای تابستان زیر چادر از گرما اذیت می شوم، زمستان ها زیر برف و باد و باران برای کنترل کردن و جمع و جور کردنش کلافه می شوم، بخاطر حفظ خانه و خانواده ی تو.
    من هم مثل تو زن هستم. تمایل به تحسین زیبایی هایم دارم. من هم دوست دارم تابستان ها کمتر عرق بریزم، زمستان ها راحت تر توی کوچه و خیابان قدم بزنم. اما من روی تمام این خواسته ها خط قرمز کشیدم، تا به اندازه ی سهم ِ خودم حافظ ِ گرمای زندگی تو باشم. و همه اینها رو وظیفه خودم میدونم.

    چند لحظه سکوت کرد تا شاید طرف بخواد حرفی بزنه و چون پاسخی دریافت نکرد ادامه داد: راستی… هر کسی در کنار تکالیفش، حقوقی هم دارد. حق من این نیست که زنان ِ جامعه ام با موهای رنگ کرده ی پریشان و لباسهای بدن نما و صد جور جراحی ِ زیبایی، چشم های همسر من را به دنبال خودشان بکشانند.
    حالا بیا منصف باشیم. من باید از شکل پوشش و آرایش تو شاکی باشم یا شما از من؟

    زن بدحجاب بعد از یک سکوت طولانی گفت: هیچ وقت به قضیه این طور نگاه نکرده بودم … راست می گویی. و آرام موهایش رو از روی پیشانیش جمع کرد و زیر روسریش پنهان کرد.
     
  3. NargeS

    NargeS مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    1,955
    1,086
    امتیاز:
    426
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    شغل :
    مامان هستم
    محل سکونت:
    تهران
    کفش های مردانه ام را پایم مى کنم
    صبح های زود ،
    زودتر از همه از خانه بیرون و زندگی را آغاز می کنم .
    به اندازه ی تمام روز می دوم .
    اعتراف می کنم که سالهاست پاهایم درد می کند .
    هوا تاریک می شود
    به خانه بر می گردم و حالا...
    کار های زنانه ام را شروع می کنم .
    مو هایم را شانه می کنم
    لباسم را عوض می کنم
    رژ می زنم
    به دستانم لاک می زنم
    و ....تمام سعی ام را می کنم
    که این دو نقش را اشتباه نکنم ...
    زن بودن با تمام زیبای هایش خیلی سخت است خصوصا اگر شاغل باشی
    و آرزو های بزرگ براي زندگي هم داشته باشی ....
    فاصله ی مرد و زن بودنم
    "درب " خانه است
    موقع ورود و خروج جنسیتم عوض می شود
    در خارج از خانه شبیه مردها می شوم
    مثل آنها نگاه می کنم و حتی حرف می زنم
    روزها مرد می شوم
    و شب ها زن
    "چقدر ایفای این دو نقش در کنار هم ...
    دو جنس بودن ... سخت است .... "
    صبح ها زودتر از همه بیدار شدن
    و شب ها دیر تر از همه خوابیدن
    عشق مى خواهد
    :5l4xdw3qer8ewdqukwm.. .) عــــــــــ ــــ ـــ ــ ـ ـشق :5l4xdw3qer8ewdqukwm
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏16/2/15
  4. NargeS

    NargeS مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    1,955
    1,086
    امتیاز:
    426
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    شغل :
    مامان هستم
    محل سکونت:
    تهران
    :5l4xdw3qer8ewdqukwm:5l4xdw3qer8ewdqukwm
     
  5. NargeS

    NargeS مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    1,955
    1,086
    امتیاز:
    426
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    شغل :
    مامان هستم
    محل سکونت:
    تهران
    ✔از یه متخصص ارتوپد سوال شد چطوری خدا رو شناختی؟
    گفت:کنار دریا،مرغابی را دیدم که پایش شکسته بود
    اومد پایش را داخل گل های رس مالید بعد به پشت خوابید...
    پایش را سمت نور خورشید گرفت تا خشک شد
    اینطوری پای خود را گچ گرفت
    فهمیدم خدایی هست که به او آموزش داده...



    به خودت نگاه کنی خداشناش می شوی

    « من عرف نفسه فقد عرف ربه»
    ...هرکس خودش رابشناسد خدا را خواهد شناخت...
     
    ♡Ghazal♡ از این پست تشکر کرده است.
  6. *SAmirA

    *SAmirA دستیار مدیریت عضو کادر مدیریت دستیار مدیریت

    29,155
    62,977
    امتیاز:
    1,216
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    تبریز
    مرد و زنی نزد

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    آمدند و از او خواستند برای بدرفتاری فرزندانشان توجیهی بیاورد.

    مرد گفت: “من همیشه سعی کردهام در

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    به خداوند معتقد باشم. همسرم هم همین طور، اما چهار فرزندم نسبت به رعایت مسایل اخلاقی بیاعتنا هستند و آبروی ما را در دهکده بردهاند. چرا با وجودی که هم من و هم همسرم به

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    ایمان داریم، دچار این مشکل شدهایم؟”

    شیوانا به آنها گفت: “ساختمان خانه خود را برایم تشریح کنید.”

    مرد با تعجب جواب داد: “این چه ربطی به موضوع دارد؟ حیاط بزرگ است و دیوارهای کوتاهی دارد. یک ساختمان بزرگ وسط آن قرار گرفته که داخل آن اتاقهای بزرگ با پنجرههای بزرگ، اثاثیه درون ساختمان هم بسیار کامل است. در گوشه حیاط هم انبار بزرگی داریم، آن سوی حیاط هم آشپزخانه و حمام و توالت قرار گرفته است.”

    شیوانا پرسید : “درون این خانه بزرگ چه قدر خدا دارید؟”

    زن با تعجب پرسید :”منظورتان چیست! مگر میتوان درون خانه خدا داشت؟”

    شیوانا گفت: “بله ! فقط اعتقاد داشتن کافی نیست! باید خدا را در کل زندگی پخش کرد و در هر بخش از زندگی و فکر و کارمان سهم خدا را هم در نظر بگیریم. برایم بگویید در هر اتاق چه قدر جا برای کارهای خدایی کنار گذاشتهاید؟ آیا تا به حال در آن منزل برای فقیران مراسمی برگزار کردهاید؟ آیا از آن آشپزخانه برای پختن غذا برای در راه ماندهها و تهیدستان استفادهای شدهاست؟ آیا پردهای که به پنجرهها آویختهاید نقشی خدایی بر آنها وجود دارد؟ بروید و ببینید چه قدر در زندگی خودتان خدا را پخش کردهاید و رد پای خدا را در کجاهای منزلتان میتوانید پیدا کنید. اگر چهار فرزند شما به بیراهه کشانده شدهاند، این نشان آن است که در آن منزل، حضور خدا را کم دارید. اعتقادی را که مدعی آن هستید به صورت عملی در زندگیتان پخش کنید، خواهید دید که نه تنها فرزندانتان بلکه بسیاری از جوانان و پیروان اطراف شما هم به راه راست کشانده خواهند شد.”


    نویسنده: فرامرز کوثری
     
  7. *SAmirA

    *SAmirA دستیار مدیریت عضو کادر مدیریت دستیار مدیریت

    29,155
    62,977
    امتیاز:
    1,216
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    تبریز
    داستان درباره يک کوهنورد است که مي خواست از بلندترين کوه ها بالا برود.

    او پس از سالها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز کرد.

    ولي از آنجا که افتخار کار را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از کوه بالا برود.

    شب بلندي هاي کوه را تماماً در برگرفت و مرد هيچ چيز را نمي ديد. همه چيز سياه بود. و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود.

    همانطور که از کوه بالا مي رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پايش ليز خورد،و در حالي که به سرعت سقوط مي کرد، از کوه پرت شد.

    در حال سقوط فقط لکه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد.

    و احساس وحشتناک مکيده شدن به وسيله قوه جاذبه او را در خود مي گرفت.

    همچنان سقوط مي کرد و در آن لحظات ترس عظيم، همه ي رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش آمد.

    اکنون فکر مي کرد مرگ چقدر به او نزديک است.

    ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد.

    بدنش ميان آسمان و زمين معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود.

    و در اين لحظه ي سکون برايش چاره اي نمانده جز آن که فرياد بکشد:

    " خدايا کمکم کن"

    ناگهان صدايي پر طنين که از آسمان شنيده مي شد، جواب داد:

    " از من چه مي خواهي؟ "

    کوهنورد گفت : " اي خدا نجاتم بده! "

    - واقعاً باور داري که من مي توانم تو را نجات بدهم؟

    - البته که باور دارم.

    - اگر باور داري، طنابي را که به کمرت بسته است پاره کن!

    يک لحظه سکوت... و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد !!!




    روز بعد از اين ماجرا گروه نجات مي گويند که يک کوهنورد يخ زده را مرده پيدا کردند.

    بدنش از يک طناب آويزان بود و با دستهايش محکم طناب را گرفته بود!



    ((( او فقط يک متر با زمين فاصله داشت! )))
     
    tarane از این پست تشکر کرده است.
  8. *گیلار

    *گیلار کاربر ویژه عضو انجمن

    958
    320
    امتیاز:
    261
    تاریخ عضویت:
    ‏4/2/14
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ..
    محل سکونت:
    گیلان
    گويند مردي بود منافق اما زني داشت مومن
    و متدين. اين زن تمام كارهايش را با بسم الله
    آغاز ميكرد. در شأن و منزلت بسم الله همين
    بس كه به فرموده اميرالمومنين امام علي بن ابيطالب سلام
    عليه
    اسرار كلام خداوند در قرآن است و اسرار قرآن در
    سوره فاتحه و اسرار فاتحه در "بسم الله الرحمن الرحيم"
    نهفته است .
    گويند مردي بود منافق اما زني داشت مومن و متدين.
    اين زن تمام كارهايش را با "بسم الله" آغاز ميكرد.
    شوهرش از توسل جستن او به اين نام
    مبارك غضبناك ميشد و سعي ميكرد او را از اين
    عادت منصرف كند.
    روزي كيسه اي پر از طلا به زن داد تا آن را
    بعنوان امانت نگه دارد زن آن را گرفت و با گفتن "بسم الله الرحمن الرحيم"
    در پارچه اي پيچيد
    و با "بسم الله" آن را در گوشه اي از
    خانه پنهان كرد
    شوهرش مخفيانه آن طلا را دزديد
    و به دريا انداخت تا همسرش را محكوم و خجالت زده كند
    و "بسم الله" را بي ارزش جلوه دهد.
    وي بعد از اين كار به مغازه خود رفت
    در بين روز صيادي دو ماهي را براي فروش آورد
    آن مرد ماهي ها را خريد
    و به منزل فرستاد تا زنش آن را براي
    نهار آماده كند
    زن وقتي شكم يكي از آن دو ماهي را پاره كرد
    ديد همان كيسه طلا كه پنهان كرده بود درون
    شكم يكي از ماهي هاست
    آن را برداشت و با گفتن "بسم الله" در مكان اول خود گذاشت.
    شوهرش به خانه برگشت و كيسه زر
    را طلب كرد
    زن مومنه فورا با گفتن "بسم الله" از جا برخاست و
    كيسه زر را آورد
    شوهرش خيلي تعجب كرد و سجده شكر الهي را بجا آورد و
    از جمله متقين و مومنين گرديد.
     
    شهرزاد قصه گو از این پست تشکر کرده است.
  9. *دلارام

    *دلارام کاربر فعال عضو انجمن

    739
    532
    امتیاز:
    261
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    مردی باپدرش در سفر بودکه پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید: «چه کسی برای مرده های شما نماز می خواند؟». چوپان گفت: «ما کسی را برای این کار نداریم».خودم نماز آنها را می خوانم.
    مرد گفت: «خوب لطف کن نماز پدر مرا هم بخوان!»
    چوپان مقابل جنازه ایستادویکی دو کلمه زمزمه کرد و گفت: «نمازش تمام شد!»
    مرد که تعجب کرده بود گفت: این چه نمازی بود؟
    چوپان گفت:بهترازاین بلد نبودم
    مرد از روی ناچاری پدر را دفن کرد و رفت.
    شب هنگام، در عالم رؤیا پدرش را دید که روزگار خوبی دارد. از پدر پرسید: «چه شد که این گونه راحت و آسوده ای؟»
    پدرش گفت: «هر چه دارم از دعای آن چوپان دارم!»
    مرد، فردای آن روز به سراغ چوپان رفت و از او خواست تا بگوید در کنار جنازۀ پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده؟
    چوپان گفت: «وقتی کنار جنازه آمدم و ارتباطی میان من و خداوند برقرار شد، با خداوند گفتم: “خدایا اگر این مرد، امشب مهمان من بود، یک گوسفند برایش زمین می زدم. حالا این مرد، امشب مهمان توست. ببینم
    تو با او چگونه رفتار می کنی؟»
     
    R*PLUIE از این پست تشکر کرده است.
  10. angel

    angel کاربر نگاه

    199
    759
    امتیاز:
    0
    تاریخ عضویت:
    ‏18/12/14
    محل سکونت:
    کرج
    میگویند: مردی بود قرآن میخواند واز معنی قرآن هیچی نمیفهمید .
    پس پسرکوچکش از پدرش پرسید چه فایده ای دارد قرآن میخوانی بدون اینکه معنی آن را بفهمی؟

    پدر گفت: پسرم سبدی بگیر واز آب دریا پرکن وبرایم بیاور .
    پسر به پدرش گفت که غیر ممکن است که آب در سبد باقی بماند .

    پدر گفت امتحان کن پسرم .پسر سبدی که درآن زغال میگذاشتند گرفت و رفت بطرف دریا و امتحان کرد سبدرازیرآب زد وبسرعت بطرف پدرش دوید ولی همه آبها از سبد ریخت وهیچ آبی در سبد باقی نماند .پس به پدرش گفت که هیچ فایده ای ندارد .
    پدرش گفت دوباره امتحان کن پسرم .سپس دوباره امتحان کرد ولی موفق نشد که آب رابرای پدر بیاورد .برای بار سوم وچهارم وپنجم هم امتحان کرد تا اینکه خسته شد وبه پدرش گفت که غیر ممکن است که سبد از آب پرشود .سپس پدر به پسرش گفت سبد قبلا چطور بود .
    اینجا بود که پسرک متوجه شد به پدرش گفت بله پدر قبلا سبد از باقیمانده های زغال کثیف وسیاه بود ولی الان سبد پاک وتمیز شده است .سپس پدر به پسرش گفت این حداقل کاری است که قرآن برای قلبت انجام میدهد .
    وخواندن قرآن همچون دریا سـ*ـینه ات راپاک میکند اگرچه هیچی از آن حفظ نباشی ومعنی اش رانفهمی.

     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏19/6/15
    ermya, 28 سارا, *فریال* و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.