نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

داستان‌های مذهبی و دینی

شروع موضوع توسط Roh Khabis ‏2/3/14 در انجمن داستانک

  1. *فریال*

    *فریال* کاربر برتر

    7,050
    8,069
    امتیاز:
    465
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    شغل :
    خانه دار
    محل سکونت:
    لارستان
    احسان به اندازه ی معرفت

    روزي يك نفر از اعراب بيابان به حضور امام حسين عليه السلام آمد و گفت «يابن رسول الله (ص)! يك خون بهاي كامل را ضامن شده ام و از پرداخت آن عاجزم، با خود گفتم بروم و مشكل خود را پيش بزرگوارترينِ مردم مطرح كنم و از او كمك بخواهم و از اهل بيتِ رسول الله اصيل تر و بزرگوارتر نيافتم؛ لذا مشكل خود را محضر شما آورده ام.

    امام عليه السلام فرمود «اي برادر عرب! سه چيز از تو مي پرسم، اگر يكي را جواب دهي، يك سوّم خون بها را به تو خواهم داد.

    اعرابي گفت «يابن رسول الله (ص)! آيا شخصيتي مثل شما از من مي پرسد حال آن كه شما از اهل علم و شرف هستيد؟

    امام فرمود «بلي، از جدّم رسول خدا(ص) شنيدم كه مي فرمود "المعروف بقدر المعرفه" احسان به اندازه معرفت بايد باشد .

    اعرابي گفت «حالا كه اين طور است، بپرسيد، اگر توانستم، جواب مي دهم و اگر نه، از شما مي آموزم ولا قوّه الاّ بالله .

    امام عليه السلام فرمود «كدام عمل از همه برتر است؟

    اعرابي گفت «ايمان به خدا.

    امام عليه السلام فرمود «نجات از هلاكت در چيست؟

    اعرابي جواب داد «در اعتماد به خدا.

    امام عليه السلام فرمود «چه چيز، مرد را زينت مي دهد؟

    او جواب داد «علم كه همراه با حلم و بردباري باشد.

    حضرت فرمود «اگر آن نباشد؟

    گفت «مالي كه همراه با مروّت و مردانگي باشد.

    امام فرمود «اگر آن هم نباشد؟

    گفت «فقر توأم با صبر و خويشتن داري.

    فرمود «اگر آن هم نباشد؟

    گفت «صاعقه اي كه از آسمان بيايد و او را بسوزاند كه او به اين صاعقه سزاوارتر است.

    حضرت خنديد و كيسه اي به اعرابي داد كه هزار دينار در آن بود و انگشتري مباركش را نيز، به او داد كه نگين آن، دويست درهم ارزش داشت فرمود «دينارها را به طلب كارها بده و انگشتري را صرف مخارج خودت بكن.

    اعرابي آنها را گرفت و اين آيه را خواند «الله اعلم حيث يجعل رسالته.

    ______________________

    بحار الانوار ج44 ص196
     
    R*PLUIE از این پست تشکر کرده است.
  2. *فریال*

    *فریال* کاربر برتر

    7,050
    8,069
    امتیاز:
    465
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    شغل :
    خانه دار
    محل سکونت:
    لارستان
    احسان به اندازه ی معرفت

    روزي يك نفر از اعراب بيابان به حضور امام حسين عليه السلام آمد و گفت «يابن رسول الله (ص)! يك خون بهاي كامل را ضامن شده ام و از پرداخت آن عاجزم، با خود گفتم بروم و مشكل خود را پيش بزرگوارترينِ مردم مطرح كنم و از او كمك بخواهم و از اهل بيتِ رسول الله اصيل تر و بزرگوارتر نيافتم؛ لذا مشكل خود را محضر شما آورده ام.

    امام عليه السلام فرمود «اي برادر عرب! سه چيز از تو مي پرسم، اگر يكي را جواب دهي، يك سوّم خون بها را به تو خواهم داد.

    اعرابي گفت «يابن رسول الله (ص)! آيا شخصيتي مثل شما از من مي پرسد حال آن كه شما از اهل علم و شرف هستيد؟

    امام فرمود «بلي، از جدّم رسول خدا(ص) شنيدم كه مي فرمود "المعروف بقدر المعرفه" احسان به اندازه معرفت بايد باشد .

    اعرابي گفت «حالا كه اين طور است، بپرسيد، اگر توانستم، جواب مي دهم و اگر نه، از شما مي آموزم ولا قوّه الاّ بالله .

    امام عليه السلام فرمود «كدام عمل از همه برتر است؟

    اعرابي گفت «ايمان به خدا.

    امام عليه السلام فرمود «نجات از هلاكت در چيست؟

    اعرابي جواب داد «در اعتماد به خدا.

    امام عليه السلام فرمود «چه چيز، مرد را زينت مي دهد؟

    او جواب داد «علم كه همراه با حلم و بردباري باشد.

    حضرت فرمود «اگر آن نباشد؟

    گفت «مالي كه همراه با مروّت و مردانگي باشد.

    امام فرمود «اگر آن هم نباشد؟

    گفت «فقر توأم با صبر و خويشتن داري.

    فرمود «اگر آن هم نباشد؟

    گفت «صاعقه اي كه از آسمان بيايد و او را بسوزاند كه او به اين صاعقه سزاوارتر است.

    حضرت خنديد و كيسه اي به اعرابي داد كه هزار دينار در آن بود و انگشتري مباركش را نيز، به او داد كه نگين آن، دويست درهم ارزش داشت فرمود «دينارها را به طلب كارها بده و انگشتري را صرف مخارج خودت بكن.

    اعرابي آنها را گرفت و اين آيه را خواند «الله اعلم حيث يجعل رسالته.

    ______________________

    بحار الانوار ج44 ص196
     
    R*PLUIE از این پست تشکر کرده است.
  3. tahoora

    tahoora حامی انجمن

    504
    171
    امتیاز:
    0
    تاریخ عضویت:
    ‏5/11/14
    محل سکونت:
    خونمون
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
    از مرحوم سيد احمد بهبهانى نقل شده : در ايام توقفم در كربلا حاج حسن نامى در بازار زينبيه ، دكانى داشت كه مهر و تسبيح مى ساخت و مى فروخت . معروف بود كه حاجى تربت مخصوصى دارد و مثقالى يك اشرفى مى فروشد.
    روزى در حرم امام حسين عليه السلام حبيب زائرى را دزدى زد و پولهايش را برد. زائر خود را به ضريح مطهر چسبانيد و گريه كنان مى گفت : يا اباعبداللّه در حرم شما پولم را بردند، در پناه شما هزينه زندگيم را بردند. به كجا شكايت ببرم ؟
    حاج حسن مزبور حاضر متأ ثر شد و با همين حال تأ ثر به خانه رفت و در دل به امام حسين عليه السلام گريه مى كرد.
    شب در خواب ديد كه در حضور سالار شهيدان به سر مى برد به آقا گفت : از حال زائرت كه خبر دارى ؟ دزد او را رسوا كن تا پول را برگرداند.
    امام حسين فرمود: مگر من دزد گيرم ؟
    اگر بنا باشد كه دزدها را نشان دهم بايد اول تو را معرفى كنم .
    حاجى گفت : مگر من چه دزدى كردم ؟
    حضرت فرمود: دزدى تو اين است كه خاك مرا به عنوان تربت مى فروشى و پول مى گيرى . اگر مال من است چرا در برابرش پول مى گيرى و اگر مال توست ، چرا به نام من مى دهى ؟
    عرض كرد: آقا جان ! از اين كار توبه كردم و به جبران مى پردازم .
    امام حسين عليه السلام فرمود:
    پس من هم دزد را به تو نشان مى دهم . دزد پول زائر، گدايى است كه برهنه مى شود و نزديك سقاخانه مى نشيند و با اين وضعيت گدايى مى كند، پول را دزديد و زير پايش دفن كرد و هنوز هم به مصرف نرسانده .
    حاجى از خواب بيدار مى شود و سحرگاه به صحن مطهر امام حسين عليه السلام وارد مى شود، دزد را در همان محلى كه آقا آدرس داده بود شناخت كه نشسته بود.
    حاجى فرياد زد: مردم بياييد تا دزد پول را به شما نشان دهم . گداى دزد هر چه فرياد مى زد مرا رها كنيد، اين مرد دروغ مى گويد، كسى حرفش را گوش نداد. مردم جمع شدند و حاجى خواب خود را تعريف كرد و زير پاى گدا را حفر كرد و كيسه پول را بيرون آورد.
    بعد به مردم گفت : بياييد دزد ديگرى را نشان شما دهم ، آنان را به بازار برد و درب دكان خويش را بالا زد و گفت : اين مالها از من نيست حلال شما. بعد تربت فروشى را ترك كرد و با دست فروشى امرار معاش مى كرد.
    الوقايع و الحوادث : ج 3، ص 334 و حكاياتى از عنايات حسينى : ص 34
     
  4. tahoora

    tahoora حامی انجمن

    504
    171
    امتیاز:
    0
    تاریخ عضویت:
    ‏5/11/14
    محل سکونت:
    خونمون

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید



    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
    در زمان شاه صفوى سفيرى (كه در علوم رياضيه و نجوم مهارتى تمام داشت و گـه گاهى هم از ضماير و اسرار و اخبار غيبيه مى گفت ) از طرف دولت استعمارگر فرنگ به ايران آمد در آن زمان پايتخت ايران اصفهان بود وارد اصفهان شد تا كه تحقيقى درباره ملت و اسلام كند و دليلى براى آن پيدا نمايد.
    سلطان وقتى او را ديد و از خيالاتش آگاهى پيدا كرد تمام علماى شهر اصفهان را براى ساكت كردن و محكوم كردن آن شخص خارجى دعوت نمود، كه از جمله آنها مرحوم آخوند ملامحسن فيض كاشانى ( رضوان الله تعالى عليه ) كه معروف به فيض كاشى بود حضور پيدا كرد.
    حضرت آخوند كاشى رو به آن سفير فرنگى نمود و فرمود: قانون پادشاهان آن است كه از براى سفارت مردان بزرگ و حكيم و دانا و فهميده و با سواد را اختيار مى كنند.
    چطور شده كه پادشاه فرنگ آدمى مثل تو را انتخاب كرده ؟!
    سفير فرنگى خيلى ناراحت شده و بر آشفت و گفت : من خودم داراى علوم و سرآمد تمام علم ها مى باشم آن وقت تو به من مى گويى ، من حكيم و دانا نيستم ؟!
    مرحوم فيض كاشى فرمود: اگر خود را آدم دانا و فهميده و تحصيل كرده مى دانى بگو ببينم در دست من چيست ؟
    سفير مسيحى به فكر فرو رفت و پس از چند دقيقه اى رنگ صورتش زرد شد و عرق انفعال بر جبينش پيدا شد .
    مرحوم كاشى لبخندى زد و فرمود: اين بود كمالات تو كه از اين امر جزئى عاجز شدى ؟ تو كه مى گفتى از نهان و اسرار انسانها خبر مى دهم چه شد؟
    سفير گفت : قسم به مسيح بن مريم كه من متوجّه شده ام كه در دست تو چيست و آن تربت از تربتهاى بهشت است ، ليكن در حيرتم كه تربت بهشت را از كجا به دست آورده اى ؟!
    مرحوم آخوند فيض كاشى فرمود: شايد در محاسباتت اشتباه كرده اى ! و قواعدى را كه در استكشافات اين امور به كار بـرده اى ناقص بوده است ، سفير مسيحى گفت : خير اين طور نيست ، لكن تو بگو تربت بهشت را از كجا آورده اى ؟
    مرحوم فيض فرمودند: آيا اگر بگو يم اقرار به حقّانيّت اسلام ميكنى ؟! آنچه در دست من هست تربت پاك آقا سيّد الشّهداء عليه السلام مى باشد.
    سپس دست خود را باز كرد و تسبيحى را كه از تربت كربلا بود، به سفير نشان داد و گفت : پيغمبر اسلام (ص ) فرمودند، كربلا قطعه اى از بهشت است . تصديق سخن توست ! تو خود اقرار كردى و گفتى ، قواعد و علوم اين حديث من خطاء نمى كند و حديث پيغمبر(ص ) را هم در صدق گفتارش اعتراف كردى ، و پسر پيغمبر ما در اين تربت كه قطعه اى از بهشت است ، مدفون است اگر غير اين بود در بهشت و تربت آن مدفون نمى شد، سفير چون قاطعيّت برهان و دليل را مشاهده كرد مسلمان شد
    دار السلام - امالى شيخ.
     
  5. tahoora

    tahoora حامی انجمن

    504
    171
    امتیاز:
    0
    تاریخ عضویت:
    ‏5/11/14
    محل سکونت:
    خونمون

    شيخ حر عاملى صاحب وسايل الشيعه ، در كتاب ديگر خود، اثبات الهداه نقل مى كند، طبيب معروف مسيحى به نام يوحنا مى گويد:
    در دربار موسى بن عيسى يك از فرمانروايان مسلمان ، سخن از درمان به وسيله تربت كربلا، پيش آمد.
    يكى از مردان قبيله بنى هاشم حضور داشت و گفت : ما بيماران لاعلاج را از اين راه درمان مى كنيم .
    موسى بن عيسى كه يك آدم ضد اهل بيت عصمت و طهارت بود دستور داد تا قدرى تربت حضرت سيدالشهداء را حاضر كنند، او در حضور همگان به عنوان جسارت و نيز به منظور اثبات بى پايگى مدعاى هاشميان قدرى از آن را به نشيمن گاه خود ريخت ، ناگهان فرياد سوختم ، سوختم او بالا گرفت ، در آن دم طشتى آوردند، جگر و كبد او در طشت ريختند، طبيب مسيحى از معالجه آن ناتوان شد و پس از چندى آن طبيب به زيارت امام شتافت در حالى كه مسيحى بود ولى ديرى نپايد كه مسلمان شد.
    در دربار شاه عباس ، دانشمند مسيحى مذهب كه از ميهمانان عرفانى مسيحى در دربار شاه عباس بود مى گفت : مى توانم از ما فى الضمير افراد خبر دهم .
    شيخ بهايى كه در جلسه حاضر بود گفت : بگو در ميان دستم چه چيزى است ؟
    او پس از لحظه اى گفت : مى دانم چيست ، ولى در حيرتم كه از كجا به دست آورده اى ؟ زيرا در ميان كف تو قطعه اى از بهشت جاى دارد.
    شيخ بهايى گفت : آرى قدرى از تربت امام حسين (عليه السلام) است .
    آرى : طبيب مسيحى ، مسلمان مى شود ولى موسى بن عيسى ، عاقبت به شر و بدبخت مى شود

    اثات الهداء، شيخ حر عاملى (رحمه الله )
     
  6. tahoora

    tahoora حامی انجمن

    504
    171
    امتیاز:
    0
    تاریخ عضویت:
    ‏5/11/14
    محل سکونت:
    خونمون
    بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
    ايام حج فرا رسيده بود. امام حسن و امام حسين - عليهما السلام - و عبدالله بن جعفر به همراه قافله اى براى انجام اعمال حج ، مدينه را ترك كردند. در بين راه از قافله عقب مانده و آن را گم كردند، خرج و خوراك آنها نيز با قافله بود، تشنه و گرسنه شدند و چيزى نداشتند كه بخورند، به سراغ خيمه اى كه در آن بيابان به چشم مى خورد رفتند، پيرزنى را در آنجا يافتند. به او گفتند: ما تشنه هستيم آيا نوشيدنى در نزد تو هست ؟ زن گفت : فقط گوسفندى دارم كه مى توانيد آن را بدوشيد و از شير آن استفاده كنيد. آنها از شير آن گوسفند نوشيدند. سپس گفتند: ما گرسنه نيز هستيم ، آيا غذايى نزد تو هست ؟ زن گفت : همان گوسفند را كه تنها دارايى من است سر ببريد تا برايتان غذا بپزم . يك نفر از آنها برخواست و گوسفند را ذبح كرد و پوست آن را كند و پيرزن غذا پخت و آنها خوردند و برخاستند تا بروند، به هنگام خداحافظى گفتند: ما از طايفه قريش هستيم ، اگر از سفر حج سالم مراجعت كرديم ، تو نزد ما بيا تا نيكى تو را جبران كنيم . اين را بگفتند و رفتند.
    چيزى نگذشت كه شوهر آن زن به خيمه بازگشت و زن جريان ميهمانان و ذبح گوسفند را براى او تعريف كرد. مرد عصبانى شد و گفت : چرا گوسفند مرا براى عده اى كه نمى شناختى كشتى ؟ مدتى از جريان گذشت . فقر و تنگدستى آن زن و مرد را آزار مى داد تا اين كه سرانجام مجبور شدند به مدينه روند تا سر و سامانى به زندگى خود دهند. وارد مدينه شدند و به حفر چاه و جارى كردن آب مشغول شدند و با مزدى كه مى گرفتند زندگى مى گذراندند. روزى آن پيرزن از كوچه اى عبور مى كرد، امام حسن (ع ) جلوى در خانه اش نشسته بود و او را شناخت ، ولى پيرزن آن حضرت را نشناخت . حضرت غلام خود را دنبال آن زن فرستاد، آن زن آمد، به او فرمود:
    آيا مرا مى شناسى ؟
    زن گفت : نه ،
    حضرت فرمود: من ميهمان آن روز تو هستم كه از گوسفندت براى ما غذا فراهم كردى !
    زن گف ت : ولى من به ياد نمى آورم .
    حضرت فرمود: مانعى ندارد، اگر تو مرا نمى شناسى من تو را مى شناسم . آنگاه دستور داد هزار گوسفند براى او خريدارى كردند و هزار دينار هم پول نقد به او داد، و او را با غلامش نزد امام حسين (ع ) فرستاد. امام حسين (ع ) به زن فرمود:
    برادرم حسن چقدر به تو كمك كرد؟
    زن گفت : هزار دينار و هزار گوسفند. امام حسين نيز دستور داد همان مقدار به او كمك كرد.
    سپس او را با غلام خود به منزل عبدالله بن جعفر فرستاد، عبدالله گفت :
    امام حسن و امام حسين - عليهما السلام - چقدر به تو كمك كرده اند؟
    زن گفت : روى هم دو هزار دينار و دو هزار گوسفند. عبدالله دستور داد دو هزار دينار و دو هزار گوسفند به او دادند، سپس گفت : اگر اول نزد من آمده بودى آن دو بزرگوار را به زحمت نمى انداختى (و همه اين مقدار را من به تو مى دادم ).
    زن با آن همه مال و ثروت نزد شوهر خود بازگشت

    المحجة البيضاء، ج 4، ص
     
  7. tahoora

    tahoora حامی انجمن

    504
    171
    امتیاز:
    0
    تاریخ عضویت:
    ‏5/11/14
    محل سکونت:
    خونمون
    بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
    حسن و حسين عليهماالسلام مريض شدند. پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله با چند تن از ياران به عيادتشان آمدند. گفتند:
    - يا على ! خوب بود نذرى براى شفاى فرزندانت مى كردى .
    على عليه السلام و فاطمه عليهماالسلام نذر كردند، اگر عزيزان شفا يابند، سه روز روزه بگيرند. خود حسن و حسين عليهماالسلام و فضه كه خادمه آنها بود نيز نذر كردند كه سه روز روزه بگيرند. چيزى نگذشت كه خداوند به هر دو شفاى عنايت فرمود. روز اول را روزه گرفتند در حالى كه غذايى در خانه نداشتند. حضرت على عليه السلام سه صاع (تقريبا سه كيلو) جو قرض كرد. حضرت زهرا عليهاالسلام يك قسمت آن را رد كرد. پنج عدد نان پخت . وقت غروب سفره انداختند و پنج نفر كنار سفره نشستند. هنگام افطار سائلى بر در خانه آمد و گفت : سلام بر شما اى خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله ! من مستمندى از مستمندان مسلمين هستم . طعامى به من دهيد كه خداوند به شما از طعامهاى بهشتى عنايت كند. خاندان على عليه السلام همگى غذاى خويش را به او دادند و تنها با آب افطار كردند و خوابيدند. روز دوم را نيز روزه گرفتند. فاطمه عليهاالسلام پنج عدد نان جو آماده كرد و در سفره گذاشت . موقع افطار يتيمى آمد و گفت : - سلام بر شما اى خاندان محمد صلى الله عليه و آله ! من يتيمى مسلمانم ، به من غذايى دهيد كه خداوند به شما از غذاى بهشتى مرحمت كند. همه سهم خود را به او دادند و باز با آب افطار كردند. روز سوم را نيز روزه گرفتند. زهرا عليهاالسلام غذايى (نان جو) آماده كرد. هنگام افطار اسيرى به در خانه آمد و كمك خواست . بار ديگر همه غذاى خويش را به اسير دادند و تنها با آب افطار كرده و گرسنه خوابيدند. صبح كه شد على عليه السلام دست حسن و حسين عليهماالسلام را گرفته و محضر پيامبر رسيدند. در حاليكه بچه ها از شدت گرسنگى مى لرزيدند. وقتى كه پيامبر صلى الله عليه و آله آنها را در چنان حالى ديد فرمود: يا على ! اين حالى را كه در شما مى بينم برايم بسيار ناگوار است . سپس برخاست و با آنان به سوى فاطمه عليهاالسلام حركت كردند. وقتى كه به خانه وارد شدند. ديدند فاطمه عليهاالسلام در محراب عبادت ايستاده ، در حالى كه از شدت گرسنگى بسيار ضعيف گشته و ديدگانش به گودى نشسته . رسول خدا صلى الله عليه و آله او را به آغـ*ـوش كشيد و فرمود: از وضع شما به خدا پناه مى برم . در اين وقت جبرئيل نازل گشت و گفت : اى رسول خدا! خداوند به داشتن چنين خاندانى تو را تهنيت مى كند. آن گاه سوره ((هل اءتى )) را بر او خواند​

    بحار: ج 35، ص 237 و 247. اين داستان به طور خلاصه بيان گردي
     
  8. ♥MASTANE♥

    ♥MASTANE♥ مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    4,328
    3,907
    امتیاز:
    546
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانش آموز
    محل سکونت:
    شیراز
    [​IMG]

    در بنی اسرائیل مردی نیکوکار زندگی می کرد و دارای باغی بود که در آن انواع درختان و محصولات دیگر وجود داشت.

    صاحب باغ به فقرا توجهی کامل داشت؛ از این رو به هنگام برداشت محصول ، مستمندان را دعوت می کرد و از هر نوع محصولی که داشت سهم آنها را می داد و فقرا هم او را دعا می کردند و این سبب برکت بیشتر اموال او می گردید. سال ها بر این منوال گذشت تا این که مرد نیکوکار در گذشت و بوستان او به سه فرزندش به ارث رسید…

    بهشت خاکسترپسران راهی غیر از راه پدر را در پیش گرفتند و با خود گفتند: پدر ما مردی کم خرج بود و می توانست به فقرا کمک کند، اما خرج ما بسیاری است و از چنین کمکی معذوریم. وقتی زمان برداشت محصول فرارسید، برای آن که فقرا به سراغ ان ها نیایند، صبح تاریکی را انتخاب کردند تا به دور از چشم آنها غلات را جمع آوری کنند. صبح زود برخاستند و به اتفاق یکدیگر به باغ رفتند و مشاهده کردند آتش، باغ و غلات آن را سوزانده است. ناگاه متوجه شدند که نیت بد آنها در پرداختن حقّ مستمندان سبب عذاب آنها گردیده است. برادر میان سال گفت: ای برادران! چرا در حق بینوایان نیت بدی داشتید؟ چرا تسبیح خدا را نگفتید؟

    می گفتند: پروردگار ما از هر عیبی منزه است و ما از ستمکارانیم. و بعضی یکدیگر را ملامت می کردند و می گفتند: وای بر ما! ما طغیان کردیم، اما باشد که خداود توبه ما را بپذیرد و بهتر از آنچه داشتیم به ما عطا فرماید، ما به رحمت او امیدواریم.

    از آن جایی که توبه کردند و نیت آنها این بود که اگر برخوردار گردند به فقرا کمک کنند، خداوند بوستانی بهتر از آنچه که داشتند به انها عطا فرمود که انگور آن شهرت یافت.

     
  9. ♥MASTANE♥

    ♥MASTANE♥ مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    4,328
    3,907
    امتیاز:
    546
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانش آموز
    محل سکونت:
    شیراز



    [​IMG]

    آخرین باری که دیدمش پانزدهم آگوست بود. درست شب قبل از اعدامش!
    اصولا شب قبل از اعدام نمی ذارن که کسی به فرد اعدامی نزدیک بشه.اون شب ها من با شادی زیاد به تخت خودم می رفتم و روز بیست و هشتم آگوست رو انتظار می کشیدم و همش صحنه ای که قرار بود آزاد بشم رو برای خودم تو ذهنم مرور می کردم.

    نیمه شب بود که یه عده با صدای خیلی زیاد درب سلول ما رو باز کردند و ادوارد زندانبان که بین بچه ها به “ادوارد” معروف بود، با لگدهای آرومی که به کتف من می زد من رو بیدار کرد. من روی پایین ترین تخت از تختهای سه طبقه زندان می خوابیدم چون به خاطر مشکل کلیه ام باید چندین بار به توالات می رفتم.ادوارد از من خواست که باهاش بیرون برم و بدون اینکه به من چیزی بگه من رو به سمت اتاق زندانی های اعدامی می برد!

    ترس تمام وجودم رو فراگرفته بود اما ازش هیچی نپرسیدم چون می دونستم که مراسم اعدام اینطوری نیست!

    به سلول انفرادی فرانسیس که رسیدم دیدم که با طناب خیلی محکم به یه صندلی بستنش!

    ادوارد بهم گفت که فرانسیس می خواسته خودش رو بکشه! می خواسته خودش رو از سقف حلق آویز کنه!

    من از شدت تعجب داشتم شاخ در می آوردم. چون همه می دونستند که فردا صبح زود قرار بود فرانسیس رو تیرباران کنند!

    اون چرا می خواست درست شب قبل از تیربارانش خوش رو بکشه؟

    از ادوارد پرسیدم که چرا سراغ من اومدند و اون با حالتی توهین آمیز به من گفت که فرانسیس خواسته من رو ببینه!

    من زیاد با فرانسیس دوست نبودم و اصلا” متوجه نمی شدم که چرا او می خواد من رو ببینه!

    اداورد با لگد در سلول رو بست و از پست پنجره کوچک در بهم گفت که ده دقیقه دیگه من رو از اونجا می برند!

    من: چی شده؟

    فرانسیس: می خوام یه چیزی بهت بگم!

    من: بگو

    فرانسیس: تو باید بعد از بیرون رفتن از اینجا یه کاری برای من بکنی!

    من: چه کاری؟

    فرانسیس: من یه مادر کور دارم که در حال کر شدن هم هست و الان سالهاست تو خیابون هاستیگ پارک زندگی می کنه. شماره ۲۴ طبقه ۳٫

    من: خوب!

    فرانسیس: اون اگه بفمه من اعدام شدم میمیره. تمام این پانزده سال رو به امید برگشتن من سر کرده بعد از پدرم و دو تا برادرم که تو جنگ مردند، اون فقط منتظر منه. الان هم مدتهاست که داره با یه پرستار از آسایشگاه برادوید زندگی می کنه.

    من: خوب من چیکار کنم؟

    فرانسیس: می دونم شاید برات سخت باشه! اما ازت می خوام که وقتی آزاد شدی، به اونجا بری و بهش بگی که من هستی! خودت هم می تونی همونجا زندگی کنی. می دونم هم که خونه ای در بیرون از زندان نداری که تو زندگی کنی. همه این ها رو تو یه یادداشت نوشته بودم و داده بود اسمیت که وقتی خواستی بری بیرون بهت بده اما ترسیدم که به هر دلیلی نوشته به دستت نرسه!

    من از شدت تعجبب نمی تونستم حرف بزنم.

    از طرفی در برابر عشق این پسر به مادرش تسلیم بودم و از طرفی هم برام سخت بود که حرفهاش رو قبول کنم!

    من: تو چرا امشب می خواستی خودت رو دار بزنی؟

    فرانسیس: چون اگه تیربارانم کنند طبق قوانین مجرمین سیـاس*ـی، پول گلوله های تیرباران رو از خانواده ام طلب می کنند و اونوقت مادرم می فهمه که من مردم!

    من: نگران نباش!

    صدای ناهنجار ادوارد رشته افکارم رو پاره کرد که فریاد می زد و من رو صدا می کرد.

    چشم در چشم فرانسیس دوخته بودم و سعی می کردم که با آخرین نگاهم آرومش کنم!


     
  10. *گیلار

    *گیلار کاربر ویژه عضو انجمن

    958
    320
    امتیاز:
    261
    تاریخ عضویت:
    ‏4/2/14
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    ..
    محل سکونت:
    گیلان
    دختر چادري
    ____________

    تو مسجد داشتم سجاده آماده مي
    كردم براي نماز،
    همين كه چادر مشكي رو از سر برداشتم
    تا چادر نماز بر سر كنم گفت:
    اين همه خودت رو بقچه پيچ مي كني كه چي ؟
    برگشتم به سمت صدا، دختري را ديدم كه
    در گوشه نماز خونه نشسته بود.
    پرسيدم :با مني؟
    گفت : بله با توأم
    و همه بيچاره هاي مثل تو كه گير كرده ايد
    تو افكار عهد عتيق؟
    اذيت نميشي با اين پارچه دراز دور وبرت ؟
    خسته نميشي با رنگ هميشه سياهش؟
    تا آمدم حرف بزم گفت: نگاه كن ببين چه قدر
    زشت مي شي،
    چرا مثل عزا دارها سياه مي پوشي ؟
    و بعد فقط بلديد گير بدهيد به امثال من .
    خنديدمو گفتم: چقدر دلت پر بود دوست من.
    هنوز اگر حرفي ديگري مانده بگو.
    خنده ام را كه ديد گفت :نه!
    حرف زدن با شماها فايده ندارد.
    گفتم: شايد حق با تو باشد عزيزم.
    پرسيدم ازدواج كردي
    گفت:بله.
    گفتم :من چادر را دوست دارم؛

    چادر، مهربانيست.
    با سرزنش نگاهم كرد كه يعني تو هم
    مثل بقيه اي...
    گفتم :چادر سر ميكنم،
    به هزار و يك دليل.
    يكي از دلايل چادر سر كردنم حفظ زندگي توست.

    با تعجب به چهره ام نگاه كرد.
    پرسيدم با همسرت كجا آشنا شدي.
    گفت: فلان جا همديگر را ديديم،
    ايشان پيشنهاد ازدواج داد، من هم قبول كردم.
    گفتم:خوب،خدا قبل از دستور دادن به من،
    كه خودم را بپوشانم به مردها مي گويد؛
    غض بصر داشته باشيد يعني مراقب نگاهتان باشيد.
    تكليف من يك چيز است و تكليف مردان يك چيز ديگر.
    اين تكاليف مكمل هم اند،
    يعني اگر مردي غض بصر نداشت و زل زد به من،
    پوشش من بايد مانع و حافظ او باشدو
    من اگر حجاب درست و حسابي نداشتم؛
    غض بصر مردو كنترل نگاهش
    بايد مانع و حافظ من باشد .
    همسر تو، تو را "ديد" كشش ايجاد شد و انتخابت كرد،
    كجا نوشته شده است كه همسرت نمي تواند ،
    از تماشاي زناني غير تو لـ*ـذت ببرد،
    وقتي مبناي انتخاب براي او نگاه است ؟
    گفت:خوب ...ما به هم تعهد داديم.
    گفتم:غريزه، غريزه منطق نميشناسد ،تعهد نميشناسد.
    چه زندگي هايي كه به چشم خودم ديدم

    چطور با يك نگاه آلوده به باد فنا رفت.
    من چادر سر مي كنم تا اگر روزي همسر تو
    به تكليفش عمل نكرد و نگاهش را كنترل نكرد،
    زندگي تو به هم نريزد،
    همسرت نسبت به تو دلسرد نشود،
    محبت و توجه اش به تو كه
    محرمش هستي كم نشود،
    من به خودم سخت ميگيرم
    و در گرماي تابستان زير چادري كه بيشتر
    شبيه كوره است هلاك ميشوم،
    و زمستان ها زير برف و بادو باران براي كنترل كردن و جمع و جور
    كردنش كلافه ميشوم،

    به خاطر حفظ تو و خانواده تو.
    من هم مثل تو زن هستم .تمايل به تحسين زيباييم دارم.
    من هم دوست دارم تابستان ها كمتر عرق بريزم،
    زمستان ها راحت تر در كوچه و خيابان قدم بزنم.
    من روي تمام اين علاقه ها خط قرمز كشيدم،
    تا به اندازه سهم خودم حافظ و گرماي زندگي تو باشم.
    سكوت كرده بود،
    گفتم :راستي...
    هر كسي در كنار تكاليفش ،حقوقي هم دارد
    حق من اين نيست كه زنان جامعه ام با موهاي رنگ كرده ي پريشان
    و صد جور جراحي فك و بيني
    و كاشت گونه و لب و آنچه نگفتنيست،
    چشم هاي همسرم را به دنبال خودشان بكشانند.
    حالا بيا منصف باشيم
    من بايد از شكل پوشش و آرايش
    تو شاكي باشم ؛يا شما از من؟
    بعد از يك سكوت طولاني گفت؛
    هيچ وقت به قضيه اين طور نگاه نكرده بودم راست ميگي...



    (برگرفته از وبلاگ نانوشته هايي كه هيچگاه نتونستم ننويسم)