نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

داستان‌های مذهبی و دینی

شروع موضوع توسط Roh Khabis ‏2/3/14 در انجمن داستانک

  1. *فریال*

    *فریال* کاربر برتر

    7,055
    8,043
    امتیاز:
    465
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    شغل :
    خانه دار
    محل سکونت:
    لارستان
    سال تحصيلي 76-75، سومين سال خدمتم بود كه در روستاي «شورگشت» بخش تحت جلگه نيشابور به عنوان مدير مدرسه خدمت مي كردم. سال قبل در همان مدرسه، معلم كلاس دوم بودم و سال بعد كه مدير مدرسه شدم، رابـ ـطه ام با كلاس سومي ها- كه شاگردان سال قبل خودم بودند- خيلي صميمي تر و راحت تر بود.
    آن سال با همكاري معاون پرورشي، براي تشويق كودكان به نماز خواندن با بچه هاي سال سوم قرار گذاشته بوديم كه هركس به طور مرتب در نماز ظهرو عصر مدرسه شركت كند، از معاون مدرسه كارتي با عنوان «كارت بهشت» دريافت كند و در پايان هرماه، يك نفر به عنوان «دختر نمونه بهشتي» معرفي شود و اسم او بر مقوايي، روي يكي از ديوارهاي سالن مدرسه (به دليل نداشتن نمازخانه) نوشته شود.
    اواخر دي ماه، مريم، شاگرد كلاس سوم، بعداز يك هفته غيبت، به علت بيماري و درحالي كه به شدت گريه مي كرد با مادرش به دفتر مدرسه آمدند. بعداز جويا شدن از حال مريم، علت گريه او را از مادرش پرسيدم.
    مادر مريم كه مي خنديد، گفت: «از مريم سؤال كنيد.»
    پرسيدم: «دخترم، چرا گريه مي كني؟»
    مريم درحالي كه از شدت گريه به هق هق افتاده بود، گفت: «خانم، اين دفعه نوبت من بود كه بهشتي شوم، اين دفعه من مي خواستم به بهشت بروم.»
    من كه از حرف هاي مريم جاخورده بودم، متوجه منظورش شدم و به طرف او رفتم. او را بغـ*ـل كردم و از او خواستم كه گريه نكند. برايش توضيح دادم كه هركس نماز بخواند و با ديگران مهربان باشد، بهشتي است.
    از آن روز به بعد تصميم گرفتيم كه به جاي دختر بهشتي، دخترهاي بهشتي بنويسيم و اسم تمام كساني را كه در نماز به طور مرتب شركت مي كنند، بر روي مقوا بياورم
    بي بي زهرا حسيني، نيشابور.
     
    هانیه:| و R*PLUIE از این پست تشکر کرده اند.
  2. *فریال*

    *فریال* کاربر برتر

    7,055
    8,043
    امتیاز:
    465
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    شغل :
    خانه دار
    محل سکونت:
    لارستان
    بروجردی در سخت ترین شرایط و در مقابله با دشوارترین كارهای جنگ به حبل المتین نماز و دعا چنگ می زد.
    سرویس مذهبی افكار نیوز- هرگز نماز شب او ترك نمی شد، به عبادت، عشق می ورزید، با علاقه زیاد در دعای توسل و كمیل شركت می كرد.
    بروجردی در سخت ترین شرایط و در مقابله با دشوارترین كارهای جنگ به حبل المتین نماز و دعا چنگ می زد.

    یك بار در عملیاتی كه در نزدیكی مهاباد قرار بود انجام شود، فرماندهان به شور نشستند. سرانجام هیچ كس فكرش به جایی قد نداد.برنامه ها مثل كلاف سر در گم شده بود. ناگهان بروجردی رو به قبله نشست و با قلبی شكسته و چهره ای غمگین، اما سرشار از امید گفت: «خدایا! می دانی كه ما هیچ كاره ایم و ذهن و فكرمان قاصر و كوچك است. بی توجه تو هیچ كاری از ما ساخته نیست. خدایا! خودت فرجی حاصل كن و ما را از این سرگشتگی (و سر در گمی و از این حالتی كه نمی دانیم چه كار كنیم نجات بده) همگی آنها شب خوابیدند و نزدیك صبح با صدای تلاوت قرآن بروجردی بیدار شدند و ایستادند به نماز.

    گره كور پس از نماز صبح، توسط بروجردی باز شد. فردای آن روز بروجردی در قرارگاه حمزه سیدالشهداء(علیه السّلام) در جلسه مشترك فرماندهان ارتش و سپاه، طرح عملیات را توجیه می كند، و توضیح می دهد كه چه كار باید بكنند، كه بعد با استقبال گرم فرماندهان روبرو می شود.1

    منبع:
    1. كتاب بهترین پناهگاه، ص 104.
    2. نكته های نابی از نماز، ص50.
     
    هانیه:| و R*PLUIE از این پست تشکر کرده اند.
  3. *فریال*

    *فریال* کاربر برتر

    7,055
    8,043
    امتیاز:
    465
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    شغل :
    خانه دار
    محل سکونت:
    لارستان
    اگر من برای شما احكام را بیان نكنم؛ پروردگار مرا گرفتار خواهد كرد. و اگر شما هم برای یاد گرفتن این احكام نیایید؛ گرفتار خواهید شد. این حرف را از من بشنوید.
    پروردگار در حدیث قدسی میفرماید: به بندگان من بگو آن اشخاصی كه به محبت من متوجه هستند، اگر در اثر عبادت من با یك كسی معاشرت نكنند؛ به آنها ضرری وارد نخواهد شد : «قل لعبادی المتوجهین الی بمحبتی ما شركم اذا احتجبتم عن خلقی»
    چرا این بنده نمازش را تند میخواند؟!

    اگر نمازت را تند بخوانی، پروردگار به ملائكه میفرماید: چرا این بندهء من نمازش را تند میخواند؟! مگر رفع شداید او، مگر انجام حاجات و مقاصد او به دست كسی غیر از من است؟! این روایتی كه خواندم را مرحوم حاج میرزا جواد آقا در اسرار الصلاه آورده است و همین در حجیتش كافی است .
    لـ*ـذت مناجات

    حضرت اباعبدالله (علیه السلام) میفرماید: «و ما الذی فقد من وجدك» خدایا كسی كه تو را دارد، چه كم دارد؟!

    همه اینها برای این است كه ما لـ*ـذت مناجات با پروردگار را نچشیدهایم!
    امیرمومنان فرمودند: اگر مۆمن، دنیا را مانع از آخرت خودش قرار بدهد؛ پروردگار او را از هر دو باز میدارد.

    داستانی از شفاعت نماز اول وقت

    آی رفقایی كه به نماز اول وقت عادت كردهاید، همین نماز اول وقت شما را نزد ملكالموت شفاعت میكند. یك كسی گفت: من یك كسالتی داشتم- ظاهراً یرقان گرفته بود و كسانی كه یرقان میگیرند كبدشان حساس میشود و فقط باید شیر و شیر برنج بخورند، آن وقت چنین كسی یك اشتهای قوی پیدا میكند برای خوردن گوشت - گفت: اشتهای زیادی به گوشت پیدا كرده بودم، گفتم: یك لقمه گوشت به من بدهید!

    گفتند: اگر ما به تو گوشت بدهیم؛ تو از بین خواهی رفت. گفت: بالاخره آهسته، بدون اینكه كسی بفهمد، محل گوشت كوبیده را پیدا كردم و از آن خوردم! تا خوردم، دل درد سختی گرفتم! طبیب آمد آهسته به اطرافیان من گفت: این مریض چه كار كرده كه در مخاطره افتاده است؟ گفتند: از خودش بپرس.

    به طبیب گفتم: آقا من گوشت خوردهام. طبیب گفت: امیدی به درمانت نیست! ایشان به امام زمان (علیه السلام) متوسل میشود. گفت: همان شب دیدم یك شخص فوقالعاده زیبارو با یك شخص دیگر كه چنگكی در دستش بود، وارد شدند.

    این شخص حضرت ملك الموت (علیه السلام) بوده است و شخص زیبارو هم نماز اول وقتش- هر چه ملك الموت (علیه السلام) میخواست كه این چنگك را بیندازد و از نوك پنجه روح را بكشد، آن شخص زیبارو جلوی دست او را میگرفت! بالاخره مانع از قبض روح توسط ملك الموت (علیه السلام) شد. نماز اول وقت بین شما و مرگ شما شفاعت میكند. مبادا از دست دهید.

    شیطان هم دنیا را گرفت و هم نماز اول وقت را

    یك آقای فرش فروش كه اهل نماز اول وقت بود به بنده گفت: یك كسی برای خریدن فرش وارد مغازهء بنده شد. گفتم: وقت نماز است. گفت: من وقت ندارم، مسافرم و میخواهم بروم. هر چه اصرار كردم، دیدم نمیشود و گول شیطان را خوردم و یك قدری كه از نماز اول وقت گذشت، دیدم همین آقای مشتری كه خیلی شیفتهء این معامله بود، گفت من باید قدری تأمل بكنم! و از خرید منصرف شد!!

    امیرمومنان فرمودند: اگر مۆمن، دنیا را مانع از آخرت خودش قرار بدهد؛ پروردگار او را از هر دو باز میدارد.

    پروردگار میفرماید: چرا این شخص نماز را تند میخواند؟! مگر رفع شداید و حوائج او و قضای حاجات او در دست كسی غیر از من است؟!

    منبع: تبیان
     
    هانیه:| و R*PLUIE از این پست تشکر کرده اند.
  4. *فریال*

    *فریال* کاربر برتر

    7,055
    8,043
    امتیاز:
    465
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    شغل :
    خانه دار
    محل سکونت:
    لارستان
    در باغ سرسبز نماز

    نمازخانه ي مدرسه ما

    سال 1380 در دبستان «دوازده فروردين» تدريس مي كردم. مدرسه ما، دو كلاس اضافي داشت. يكي از آن ها را كتابخانه و آزمايشگاه كرديم و ديگري را نمازخانه. بعد از كلي نامه نگاري، موكتي هم براي آن جا تهيه و تابلوي نمازخانه را نصب كرديم.
    فضاي نمازخانه چندان دلچسب نبود و فقط يك موكت، كف آن انداخته بوديم. البته، قبل از ما اصلاً موكت نبود. حس مي كردم كه بچه ها علاقه ي چنداني به برگزاري نماز در مدرسه و شايد در خانه ندارند و خيلي از آن ها حتي در خواندن تعداد ركعت ها هم مشكل داشتند! من براي نمازخوان كردن آن ها، از «تقويت انگيزه و علاقه ي دروني» شروع كردم. با اين همه، اين روش هم كافي نبود. شاگردانم به سختي به خواندن نماز تمايل نشان مي دادند. هنوز انگيزه ي قوي پيدا نكرده بودند.
    يكي از شاگردانم گفت: «آقا، فرش خانه ي ما كهنه شده مادرم مي گويد اگر مي خواهند، به نمازخانه بياوريم.» نمي خواستم يك دفعه جوابش را بدهم. به نرمي و آرام گفت: «فرزندم! نمازخانه يا مسجد خانه ي خداست و بايد از زيباترين وسايل، داخل آن باشد. خدايي كه خالق همه چيز است.»
    در «زنگ هنر» به بچه ها گفتم: «نمازخانه ي مدرسه ي خودتان را در ذهنتان مجسم نماييد و يا به آن نگاه كنيد و بعد، تصويرش را بكشيد.»
    بعد از توضيحاتم، شاگردانم نقاشي نمازخانه را كشيدند. در نقاشي آن ها نمازخانه ي مدرسه ي ما اتاقي بود كه موكت داشت و فقط مهرنمازي در گوشه اي از موكت ديده مي شد.
    به بچه ها گفتم: «روي آن كه زمين انداخته ايم، بنويسيد موكت.»
    و آن ها هم بي درنگ كلمه ي موكت را نوشتند. بعد، جمله هايي در تابلو نوشتم و از بچه ها خواستم كه آن ها را در زير نقاشي هايشان بنويسند. جمله ها عبارت بودند از: «شما هر كار خوبي را بكنيد، خدا ده برابر پاداش به شما مي دهد.»، «خداوند، نمازگزاران را دوست دارد.»
    در ادامه، از شاگردانم خواستم كه احساس شان را راجع به فضاي خالي نمازخانه بنويسند. هر كس يك چيزي نوشت: «كاش نمازخانه ي ما فرش داشت!» در پايان گفتم: «زير اين نقاشي ها را فقط پدرتان امضا كند.»روز بعد، وقتي وارد كلاسم دم، شاگردان با همديگر پچ پچ مي كردند و فكر كردم خبرهايي است. سعيد بلند شد و گفت: «آقا، يك خبر خوب! پدرم گفته فردا يك فرش نو براي نمازخانه ي مدرسه تان مي آورم.» همه دست زدند و يكي گفت: «ما نيز گل مي آوريم.» ديگري گفت: «ما عطر مشهد مي آوريم.» ديري نگذشت كه نمازخانه از هداياي خانواده ي شاگردانم پر شد. باور كنيد دانش آموزان ديگر كلاس ها نيز مي آمدند و نماز مي خواندند و يا همين طوري مي نشستند تا از فضاي زيباي آن لـ*ـذت ببرند!
    بهروز آيرملوي، آذربايجان غربي، شهرستان ماكو/منبع كیهان
     
    هانیه:| و R*PLUIE از این پست تشکر کرده اند.
  5. *فریال*

    *فریال* کاربر برتر

    7,055
    8,043
    امتیاز:
    465
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    شغل :
    خانه دار
    محل سکونت:
    لارستان
    كاروان حسيني، شب را در منزلگاه شَراف به سر بردند بامداد، امام (ع) دستور داد ظرفها و مشكها را پر از آب كرده به راه خود ادامه دهند هنگام ظهر يكي از همراهان تكبير گفت امام (ع) علّت تكبير را پرسيد، او گفت «نخلستانهاي كوفه ديده مي شود» كساني كه به راه آشنا بودند، گفتند «اينجا كجا و كوفه كجا؟» با دقت به راه نگاه كردند، دريافتند كه لكشر مجهزي غرقِ در اسلحه، پيش مي آيد امام (ع) فرمود «آري، سپاه مجهزي به پيش مي آيد.

    در اين هنگام با اصحاب به مشورت پرداختند كه در برابر سپاه دشمن، كجا سنگر بگيرند آنها گفتند در همين نزديكي، از ناحيه چپ، قريه «ذو حُسُم» مكان مناسبي است .

    كاروان آنجا رفته، خيمه ها را برپا كرده و آماده دفاع شدند طولي نكشيد كه سپاه هزار نفري به فرماندهي حر بن يزيد رياحي، به آنجا رسيد، اما معلوم بود كه در حال حاضر قصد جنگ ندارند امام ع آثار تشنگي و رنج فراوان را در چهره هاي سپاه حر مشاهده نمود، و به ياران فرمود از آبي كه همراه دارند، آنها و حيواناتشان را سيراب كنند به دستور آن حضرت تا آخرين نفر آنها را آب دادند .

    علي بن طعان محاربي مي گويد «من آن روز در لكشر حر بودم و آخرين نفري بودم كه دنبال لشكر به آنجا رسيدم چون حسين (ع) تشنگي من و اسبم را ديد، فرمود "روايه را بخوابان" من شتر را خواباندم، فرمود "از آب بياشام" آشاميدم و اسبم را نيز سيراب كردم.

    ______________________________
     
    هانیه:| و R*PLUIE از این پست تشکر کرده اند.
  6. *فریال*

    *فریال* کاربر برتر

    7,055
    8,043
    امتیاز:
    465
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    شغل :
    خانه دار
    محل سکونت:
    لارستان
    يكي از مسلمانان مدينه به شخصي بدهكار بود و نمي توانست بدهي خود را بپردازد از طرفي، طلب كار نيز اصرار بر دريافت پولش داشت .

    فرد بدهكار براي چاره جويي نزد امام حسين عليه السلام آمد هنوز حرفي نزده بود كه امام حسين عليه السلام دريافت، او براي حاجتي آمده است؛ به او فرمود «آبروي خود را، با خواهش رو در رو، مريز نياز خود را در نامه اي بنويس، كه به خواست خدا آنچه تو را شاد كند، به تو خواهم داد.

    او در نامه اي نوشت «اي اباعبد الله! فلاني پانصد دينار از من طلب دارد و اصرار دارد كه طلبش را بگيرد لطفاً او را راضي كنيد، تا وقتي پولدار شوم به من مهلت دهد.

    امام حسين عليه السلام پس از خواندن نامه او، به منزل رفت و هزار دينار در كيسه اي برايش آورد و فرمود «با پانصد دينار، بدهي خود را بپرداز؛ و با پانصد دينار ديگر، به زندگي خود سر و سامان بده؛ و پيش هيچ كس جز سه نفر حاجت خود را مگو دين دار، كه دين جلو او را مي گيرد؛ جوانمرد، كه بخاطر جوانمردي حيا مي كند؛ صاحب اصالت خانوادگي، كه مي داند تو نمي خواهي آبرويت به خاطر نيازت ريخته شود؛ او شخصيت تو را حفظ و حاجتت را برآورده مي كند.

    __________________

    تحف العقول ص251
     
    R*PLUIE از این پست تشکر کرده است.
  7. *فریال*

    *فریال* کاربر برتر

    7,055
    8,043
    امتیاز:
    465
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    شغل :
    خانه دار
    محل سکونت:
    لارستان
    امام سجاد (ع)فرمود «روز عاشورا، هنگامي كه كار بر امام حسين (ع) بسيار سخت شد، عده اي از ياران آن حضرت ديدند كه حال امام (ع) با حال آنها فرق دارد آنان، هر چه بيشتر در محاصره دشمن قرار مي گرفتند، ناراحت تر مي شدند و دلهايشان پريشان تر مي شد، ولي حال امام حسين (ع) و بعضي از خواص ياران چنين نبود، بلكه رنگ چهره آنها برافروخته تر مي شد و آرامتر مي شدند در اين وقت بعضي به يكديگر مي گفتند «گويا حسين (ع) باكي از مرگ ندارد.

    امام (ع )به آنها رو كرد و فرمود «اي فرزندان عزيز و بزرگوار من! قدري آرام بگيريد، صبر و تحمّل كنيد، زيرا مرگ پلي است كه شما را از گرفتاريها و سختيها به سوي بهشتهاي وسيع و نعمتهاي جاودان گذر مي دهد كداميك از شما دوست ندارد از زنداني به قصري انتقال يابد؟ آري مرگ براي دشمنان شما قطعاً چنان است كه از قصري به سوي زندان انتقال يابند پدرم نقل كرد كه رسول اكرم (ص) فرمود «اِنَّ الدُّنيا سِجْنُ الْمُؤمِنِ وجَنَّةُ الْكافِرِ وَالْمَوْتُ جِسْرُ هؤلاءِ اِلي جَنّاتِهِم وَجِسْرُ هؤُلاءِ اِلي جَحِيمِهِم.

    همانا دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است و مرگ پلي است كه مؤمنين را به سوي بهشت و كافرين را به سوي دوزخ مي كشاند .

    سپس فرمود «نه من دروغ مي گويم و نه پدرم و رسول خدا به من دروغ گفته اند.

    ________________________

    معاني الأخبار صدوق ص288
     
    R*PLUIE از این پست تشکر کرده است.
  8. *فریال*

    *فریال* کاربر برتر

    7,055
    8,043
    امتیاز:
    465
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    شغل :
    خانه دار
    محل سکونت:
    لارستان
    احترام به برادر

    روزي مردي نزد امام حسين مجتبي (ع) آمد و از آن حضرت كمكي خواست امام حسن عليه السلام پس از آنكه او را پند و نصيحت كرد، فرمود صد دينار به او بدهيد آن مرد صد دينار را گرفته، نزد حسين عليه السلام آمد و از آن حضرت كمك خواست .

    حسين عليه السلام فرمود برادرم چقدر به تو كمك كرد؟ آن مرد گفت صد دينار .

    حسين عليه السلام فرمود من براي احترام به برادرم، يك دينار كمتر مي دهم و 99 دينار به او داد مرد مستمند نزد عبدالله بن عمر رفت و او هفت دينار داد مرد فقير ماجراي خود با حسن و حسين عليهما السلام را براي وي گفت عبدالله گفت چگونه مرا با آنها مقايسه مي كني، آنها از نظر علم و مال بر همه امتياز دارند .

    _____________________________

    عيون الاخبار ابن قتيبه ج2 ص140
     
    R*PLUIE از این پست تشکر کرده است.
  9. *فریال*

    *فریال* کاربر برتر

    7,055
    8,043
    امتیاز:
    465
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    شغل :
    خانه دار
    محل سکونت:
    لارستان
    امام وازمایش یاران

    امام (ع) در نيمه هاي شب عاشورا از خيمه بيرون آمد و در اطراف خيمه ها، تپه ها و پستي و بلندي آنها را از نظر مي گذارند "نافع بن هلال" نيز به دنبال آن حضرت بيرون آمد حضرت فرمود «چرا بيرون آمدي؟» عرض كرد «ترسيدم كه اين لشكر طاغي به شما آسيبي برساند.

    حضرت فرمود «من بيرون آمدم تا اين تپه ها و گودالها را بررسي كنم تا مبادا، سواران از اين پناهگاه ها استفاده كنند و به ما هجوم بياورند» سپس دستِ ابن هلال را گرفت و فرمود «آيا ميل نداري از ميان اين دو كوه بگذري و از اين تاريكي شب استفاده كني و خودت را از اين ورطه نجات بدهي؟» نافع، خود را روي قدمهاي حضرت انداخت و بوسيد و گفت «مادرم در عزايم بنشيند! شمشير من با هزار شمشير و اسبم با هزار اسب، برابري مي كند به خدايي كه به وسيله تو بر من منّت نهاد، تو را ترك نخواهم گفت تا جان از بدنم بيرون رود!» سپس حضرت، داخل خيمه زينب سلام الله عليها شد نافع، كنار خيمه ايستاد و منتظر حضرت بود ناگهان شنيد كه زينب سلام الله عليها به برادرش مي گويد «آيا يارانت را آزمايش كرده اي و از نيّت آنها باخبر شده اي، مبادا كه در هنگام جنگ تو را تنها گذارند؟

    حضرت فرمود «آري، آنها را سخت آزمايش كردم و آنها را مرداني بلند همت يافتم كه با مرگِ در راه من انس گرفته اند، آنطور كه كودك به پستان مادر انس مي گيرد.

    نافع مي گويد چون اين گفتگو را شنيدم، گريه كردم و نزد "حبيب بن مظاهر" آمدم و گفتم «اي حبيب! ياران خود را جمع كن و در مقابل خيمه بانوان، سخناني بگو كه دل گرم شوند» حبيب برخاست و گفت «اي اصحابِ غيرت و اي شيران روز پريشاني!» همه از خيمه ها بيرون آمدند و خود را آماده حمله نمودند حبيب به بني هاشم گفت «شما به خيمه هاي خود برگرديد» سپس، آنچه زينب سلام الله عليها با برادرش گفته بود به ايشان گفت آنگاه حبيب و يارانش فرياد زدند «اي دختران رسول خدا! اين شمشيرها و نيزه هاي جوانان شماست كه آنها را در سينه دشمنان شما فرو مي برند» بانوان حرم و اصحاب، همگي گريه كردند؛ گويا زمين زير پايشان مي لغزيد .

    _______________________________

    ترجمه مقتل الحسين مقرم ص265
     
    R*PLUIE از این پست تشکر کرده است.
  10. *فریال*

    *فریال* کاربر برتر

    7,055
    8,043
    امتیاز:
    465
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    شغل :
    خانه دار
    محل سکونت:
    لارستان
    احسان به اندازه ی معرفت

    روزي يك نفر از اعراب بيابان به حضور امام حسين عليه السلام آمد و گفت «يابن رسول الله (ص)! يك خون بهاي كامل را ضامن شده ام و از پرداخت آن عاجزم، با خود گفتم بروم و مشكل خود را پيش بزرگوارترينِ مردم مطرح كنم و از او كمك بخواهم و از اهل بيتِ رسول الله اصيل تر و بزرگوارتر نيافتم؛ لذا مشكل خود را محضر شما آورده ام.

    امام عليه السلام فرمود «اي برادر عرب! سه چيز از تو مي پرسم، اگر يكي را جواب دهي، يك سوّم خون بها را به تو خواهم داد.

    اعرابي گفت «يابن رسول الله (ص)! آيا شخصيتي مثل شما از من مي پرسد حال آن كه شما از اهل علم و شرف هستيد؟

    امام فرمود «بلي، از جدّم رسول خدا(ص) شنيدم كه مي فرمود "المعروف بقدر المعرفه" احسان به اندازه معرفت بايد باشد .

    اعرابي گفت «حالا كه اين طور است، بپرسيد، اگر توانستم، جواب مي دهم و اگر نه، از شما مي آموزم ولا قوّه الاّ بالله .

    امام عليه السلام فرمود «كدام عمل از همه برتر است؟

    اعرابي گفت «ايمان به خدا.

    امام عليه السلام فرمود «نجات از هلاكت در چيست؟

    اعرابي جواب داد «در اعتماد به خدا.

    امام عليه السلام فرمود «چه چيز، مرد را زينت مي دهد؟

    او جواب داد «علم كه همراه با حلم و بردباري باشد.

    حضرت فرمود «اگر آن نباشد؟

    گفت «مالي كه همراه با مروّت و مردانگي باشد.

    امام فرمود «اگر آن هم نباشد؟

    گفت «فقر توأم با صبر و خويشتن داري.

    فرمود «اگر آن هم نباشد؟

    گفت «صاعقه اي كه از آسمان بيايد و او را بسوزاند كه او به اين صاعقه سزاوارتر است.

    حضرت خنديد و كيسه اي به اعرابي داد كه هزار دينار در آن بود و انگشتري مباركش را نيز، به او داد كه نگين آن، دويست درهم ارزش داشت فرمود «دينارها را به طلب كارها بده و انگشتري را صرف مخارج خودت بكن.

    اعرابي آنها را گرفت و اين آيه را خواند «الله اعلم حيث يجعل رسالته.

    ______________________

    بحار الانوار ج44 ص196
     
    R*PLUIE از این پست تشکر کرده است.