نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

داستان‌های مذهبی و دینی

شروع موضوع توسط Roh Khabis ‏2/3/14 در انجمن داستانک

  1. ALONE

    ALONE کاربر اخراج شده اخراج شده

    15
    1
    امتیاز:
    0
    تاریخ عضویت:
    ‏15/7/14
    اینا گناهه؟ :| الکی فقط خودش از اسلام زده میکررده اونموقه هم 16 سالش بووده حاالیش نبوده!
    خــــدا اینارو گـ ـناه نکررده بعد این بچه ...:icon_34:
     
    هانیه:| از این پست تشکر کرده است.
  2. NargeS

    NargeS مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    1,955
    1,086
    امتیاز:
    426
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    شغل :
    مامان هستم
    محل سکونت:
    تهران
    اونا کجا و ما کجاییم
     
    هانیه:| و آدینه از این پست تشکر کرده اند.
  3. NargeS

    NargeS مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    1,955
    1,086
    امتیاز:
    426
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    شغل :
    مامان هستم
    محل سکونت:
    تهران
    بزرررررررررررررررررررررررگیتو شکر:icon_13:
     
    آدینه از این پست تشکر کرده است.
  4. *پارامیس*

    *پارامیس* کاربر ویژه عضو انجمن

    1,465
    589
    امتیاز:
    0
    تاریخ عضویت:
    ‏3/6/14
    محل سکونت:
    جایی که دل خوش باشد...


    دیروز شیطان را دیدم ، در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود ، فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند.
    هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود غرور ، حرص ، دروغ ، جاه طلبی ... . هرکس چیزی میخرید و در ازایش چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را و بعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی را.
    شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالم را به هم می زد. دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند . موذیانه خندید و گفت: من با کسی کاری ندارم و آرام نجوا می کنم . نه قیل و قال میکنم نه کسی را مجبور می کنم که چیزی از من بخرد.

    می بینی ! آدم ها خودشان دور من جمع می شوند. آن وقت سرش را نزدیک آورد و گفت : البته تو با آن ها فرق می کنی . تو زیرکی و مومن . زیرکی و مومنی آدم را نجات می دهد.این ها ساده اند و گرسنه و به جای هر چیزی فریب می خورند.
    از شیطان بدم می آمد . اما حرف هایش شیرین بود . گذاشتم حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت ها کنار بساطش نشستم. تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و در جیبم گذاشتم و با خود گفتم بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.
    به خانه آمدم و در کوچک جعبه را باز کردم. توی آن اما از غرور چیزی نبود. جعبه از دستم افتاد و غرور توی اتاق پخش شد فریب خورده بودم ، فریب.دستم را روی قلبم گذاشتم ، قلبم نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط جا گذاشته ام . تمام راه را دویدم ، تمام راه لعنتش کردم ، تمام راه خدا خدا کردم . می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم عبادت دروغیش را به سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم اما شیطان نبود . او رفت. داشتم های های گریه می کردم. اشک هایم که تمام شد بلند شدم تا بی دلیم را با خود ببرم . صدایی شنیدم صدای قلبم را و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود.
     
    هانیه:| و آدینه از این پست تشکر کرده اند.
  5. ♥MASTANE♥

    ♥MASTANE♥ مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    4,328
    3,907
    امتیاز:
    546
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانش آموز
    محل سکونت:
    شیراز
    دریای محبت اهل بیت


    صدای زنگ تلفن به صدا درآمد٬گوشی را برداشتم٬ چند روزی بود منتظر زنگ خاله ام بودم ا ما زنگ نمیزد٬ این بارهم خاله ام نبود٬دخترخاله ام بودو گفت که مادرش برای ما خبری خوب دارد وگفت که زودتر به آنجا برویم.

    خیلی علاقه ای به رفتن نداشتم اما به هرحال لباس پوشیدم وباپدرم به آنجا رفتیم. خاله ام به محض دیدن من گفت :فاطمه جان یک خبرخوب دارم اگر گفتی!من که اصلاﹰ حوصله این بحث هارا نداشتم گفتم:حتماﹰ قبرفلان پادشاه 100 قرن پیش راپیدا کردین نه!!خاله من که باستان شناس است واکثر خبرهایش هم این گونه است گفت :نمک پاش!!کار پاسپورت های تو ومامانت را درست کردم !باورم نمی شد یعنی درست شده بود ...بالاخره

    می توانستم حرم آقایم امام حسین را ببینم!!خاله ام پاسپورت هارا نشانمان دادو گفت :روز عیدقربان حرکت میکنیم 10روز وقت دارید که لباس ووسایلتان را جمع کنید
    .بعد ازشام به خانه برگشتیم .درحال لیست کردن وسایل لازم بودم که مادرم گفت :فاطمه جان!!تونیا.....خسته میشی....میدونی چقدر راهه!تقریبا همه اش هم پیاده ایم !گفتم :نه!!من شده باشه رو دستامم راه برم تا آنجا میام!مادرم که می خواست شوخی را چاشنی حرف هایش کند گفت:ببینیم وتعریف کنیم!

    این 10روز هم به سرعت گذشت وما صبح عیدقربان راهیه مرز ایران وعراق شدیم .
    به آنجا که رسیدیم تقریباﹰ موقع حرکت کاروان بود٬وسایلمان را از ماشین پایین آوردیم وبا پدرو شوهر خاله ام خداحافظی کردیم.همه نوع آدمی آنجا بود٬ازپیر گرفته تامن ودخترخاله 8 ساله ام که فکر کنم کوچکترین آنها بودیم .کاروان راه افتاد وماهم همراه همه حرکت کردیم. روزها راه می رفتیم وشب ها استراحت می کردیم. پاهایم پراز تاول شده بود ٬ ولی آنقدر شوق رسیدن داشتم که اصلاﹰ درد را احساس نمی کردم.

    تقریبا دو روز بود که در راه بودیم ٬که از خاله ام پرسیدم :چقدر دیگراز راه مانده!خاله ام گفت:چیزی نمانده 2یا3 ساعت دیگر. باورم نمی شد یعنی من 2یا3ساعت دیگرحرم ایشان را میدیدم!!این دوساعت خیلی کند گذشت اما بالاخره گذشت وما پادرخاک کربلا نهادیم. به هتل رفتیم وبعد از دوش گرفتن به حرم آقا امام حسین رفتیم ٬پایمان را که در آنجا گذاشتیم صدای اذان مغرب بلند شد و ما به نماز ایستادیم دل به دریای محبت امام حسین سپردیم.
     
  6. BAD CAT-1

    BAD CAT-1 مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    3,055
    521
    امتیاز:
    0
    تاریخ عضویت:
    ‏13/1/14
    شغل :
    محصل
    محل سکونت:
    تهران
    [​IMG]

    یک مسلمان سالخورده، بر روی یک مزرعه همراه با نوه جوانش زندگی می کرد. پدربزرگ هر صبح زود بر روی میز آشپزخانه می نشست و قرآن را می خواند.
    نوه اش تمایل داشت عین پدربزرگش باشد و از هر راهی که می توانست سعی می کرد از پدربزرگش تقلید کند.

    یک روز آن نوه پرسید: پدربزرگ، من تلاش می کنم که مثل شما قرآن بخوانم اما آن را نمی فهمم و آنچه را که من نمی فهمم، سریع فراموش می کنم و در نتیجه آن کتاب را می بندم.چه کار باید انجام بدهم که آن قرآن را خوب بخوانم؟
    پدربزرگ به آرامی از گذاشتن زغال سنگ در کوره بخاری دست کشید و جواب داد:این سبد زغال سنگ را داخل رودخانه بگذار و برگشتنی برای من یک سبد آب بیاور!
    آن پسر انجام داد آنچنانکه به او گفته شده بود، اما همه آب به بیرون نشت می کرد قبل از اینکه او دوباره به خانه بیاورد.
    پدربزرگ خندید و گفت:تو مجبور هستی که اندکی، سریع تر زمان آینده را جابجا کنی.، و او را به عقب ، به طرف رودخانه فرستاد تا دوباره با آن سبد تقلا کند. این دفعه آن پسر سریع تر دوید، اما آن سبد خالی می شد قبل از اینکه او به خانه برگردد. پسر جوان به پدربزرگش گفت که حمل کردن آب با سبد یک کار غیر ممکن است، و به همین دلیل او رفت و به جای سبد یک سطل آورد.پیرمرد گفت:من سطل آب نمی خواهم، من یک سبد آب می خواهم. تو به اندازه کافی تلاش نکردی. و سپس پیرمرد از در خارج شد تا تلاش دوباره پسر را تماشا کند.
    در این مرحله، پسر می دانست که این کار بی فایده است اما او می خواست به پدربزرگش نشان دهد که هر چقدر هم سریع بدود، با این حال آب به بیرون نشت می کرد قبل از اینکه او به خانه برگردد.پسر دوباره آن سبد را داخل رودخانه کرد و سخت دوید، اما زمانی که رسید نزد پدربزرگش، سبد دوباره خالی بود. پسر گفت:

    دیدی پدربزرگ، این بی فایده است.
    پیرمرد گفت: واقعا تو فکر می کنی که آن بی فایده است؟
    نگاه کن به داخل سبد!
    آن پسر به داخل سبد نگاه کرد و برای اولین بار متوجه شد که آن سبد تغییر کرده بود.آن سبد زغالی قدیمی کثیف، تغییر شکل یافته بود و اکنون داخل و بیرونش تمیز بود.
    آن است رویدادی که تو زمانی که قرآن می خوانی. شاید تو درک نکنی و یا بخاطر نیاوری همه چیز را، اما درون و بیرون تو تغییر خواهد کرد.
    آن، کار خداست در زندگی ما! یعنی هدایت!









    منبع:radsms.com
     
    هانیه:| از این پست تشکر کرده است.
  7. BAD CAT-1

    BAD CAT-1 مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    3,055
    521
    امتیاز:
    0
    تاریخ عضویت:
    ‏13/1/14
    شغل :
    محصل
    محل سکونت:
    تهران
    [​IMG]

    خانم جوانی که در کودکستان برای بچه های 4 ساله کار میکرد میخواست چکمه های یه بچه ای رو پاش کنه ولی چکمه ها به پای بچه نمیرفت بعد از کلی فشار...و خم و راست شدن،بچه رو بغـ*ـل ميكنه و ميذاره روی میز، بعد روی زمین بلاخره باهزار جابجایی و فشار چکمه ها رو پای بچه میکنه و یه نفس راحت میکشه که ... هنوز آخیش گفتن تموم نشده که بچه ميگه این چکمه ها لنگه به لنگه است .
    خانم ناچار با هزار بار فشار و اینور و اونور شدن و مواظب باشه که بچه نیفته هرچه تونست کشید تا بلاخره بوتهای تنگ رو یکی یکی از پای بچه درآورد .
    گفت ای بابا و باز با همان زحمت زیاد پوتین ها رو این بار دقیق و درست پای بچه کرد که لنگه به لنگه نباشه ولی با چه زحمتی که بوت ها به پای بچه نمیرفتن و با فشار زیاد بلاخره موفق شد که بوت ها رو پای این کوچولو بکنه که بچه ميگه این بوتها مال من نیست.
    خانم جوان با یه بازدم طولانی و کله تکان دادن که انگار یک مصیبتی گریبانگیرش شده. با خستگی تمام نگاهی به بچه انداخت و گفت آخه چی بهت بگم. دوباره با زحمت بیشتر این بوت های بسیار تنگ رو در آورد.
    وقتی تمام شد پرسید خب حالا بوت های تو کدومه؟ بچه گفت همین ها بوت های برادرمه ولی مامانم گفت اشکالی نداره میتونم پام کنم....
    مربی که دیگه خون خونشو میخورد سعی کرد خونسردی خودش رو حفظ کنه و دوباره این بوتهایی رو که به پای این بچه نمیرفت به پای اون کرد یک آه طولانی کشید وبعد گفت:خب حالا دستکشهات کجان؟
    توی جیبت که نیستن. بچه گفت توی بوتهام بودن دیگه!!!!!









    منبع:naghola.com

     
    هانیه:| از این پست تشکر کرده است.
  8. *فریال*

    *فریال* کاربر برتر

    7,050
    8,069
    امتیاز:
    465
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    شغل :
    خانه دار
    محل سکونت:
    لارستان
    داستانهای شیرین نماز

    داستان زیر داستان اولین نماز دكتر جفری لانگ استاد ریاضیات دانشگاه كانزاس است.
    وی كه در خانواده ای پروتستان در آمریكا به دنیا آمده در ۱۸ سالگی بی خدا می شود. وی از طریق یكی از دانشجوهای مسلمانش نسخه ای ترجمه شده از قرآن هدیه گرفت و ظرف سه سال همه ی آن را مطالعه كرد و در پایان تصمیم گرفت اسلام بیاورد.

    دكترجفری لانگ:روزی كه مسلمان شدم امام مسجد كتابچه ای درباره ی چگونگی ادای نماز به من داد.
    ولی چیزی كه برایم عجیب بود، نگرانی دانشجویان مسلمانی بود كه همراه من بودند. همه به شدت اصرار می كردند كه: راحت باش! به خودت فشار نیاور! بهتر است فعلا آرام آرام پیش بروی...
    پیش خودم گفتم: آیا نماز این قدر سخت است؟
    ولی من نصیحت دانشجوها را فراموش كردم و تصمیم گرفتم نمازهای پنجگانه را به زودی شروع كنم.
    آن شب مدت زیادی را در اتاق خودم بر روی صندلی نشسته بودم و زیر نور كم اتاق حركت های نماز را با خودم مرور می كردم و توی ذهنم تكرار می كردم. همینطور آیات قرآنی كه باید می خواندم و همچنین دعاها و اذكار واجب نماز را...
    از آنجایی كه چیزهایی كه باید می خواندم به عربی بود، باید آنها را به عربی حفظ می كردم و معنی اش را هم به انگلیسی فرا می گرفتم.
    آن كتابچه را ساعت ها مطالعه كردم، تا آنكه احساس كردم آمادگی خواندن اولین نمازم را دارم.
    نزدیك نیمه ی شب بود. برای همین تصمیم گرفتم نماز عشاء را بخوانم...
    در دستشویی آن كتابچه را روبروی خودم گذاشتم و صفحه ی چگونگی وضو را باز كردم.
    دستورات داخل آن را قدم به قدم و با دقت انجام دادم. مانند آشپزی كه برای اولین بار دستور پخت یك غذا را انجام می دهد!
    وقتی وضو را انجام دادم شیر آب را بستم و به اتاق برگشتم در حالی كه آب از سر و وصورت و دست و پاهام می چكید. چون در آن كتابچه نوشته بود بهتر است آدم آب وضو را خشك نكند...
    وسط اتاق به سمتی كه به گمانم قبله بود ایستادم. نگاهی به پشت سرم انداختم كه مطمئن شوم در خانه را بسته ام! بعد دوباره به قبله رو كردم. درست ایستادم و نفس عمیقی كشیدم. بعد دستم را در حالی كه باز بود به طرف گوش هایم بالا بردم و با صدایی پایین "الله اكبر" گفتم.
    امیدوار بودم كسی صدایم را نشنیده باشد! چون هنوز كمی احساس انفعال می كردم، یعنی هنوز نتوانسته بودم بر این نگرانی كه ممكن است كسی من را زیر نظر دارد غلبه كنم.
    ناگهان یادم آمد كه پرده ها را نكشیده ام و از خودم پرسیدم: اگر كسی از همسایه ها من را در این حالت ببیند چه فكر خواهد كرد!
    نماز را ترك كردم و به طرف پنجره رفتم و نگاهی به بیرون انداختم تا مطمئن شوم كسی آنجا نیست. وقتی دیدم كسی بیرون نیست احساس آرامش كردم. پرده ها را كشیدم و دوباره به وسط اتاق برگشتم...
    یك بار دیگر رو به سوی قبله كردم و درست ایستادم و دستم را تا بناگوش بالا بردم و به آرامی گفتم : الله اكبر.
    با صدای خیلی پایینی كه شاید شنیده هم نمی شد، سوره ی فاتحه ر ا آرام و به سختی و با لكنت خواندم و پس از آن سوره ی كوتاهی را به عربی خواندم ولی فكر نمی كنم هیچ شخص عربی اگر آن شب تلاوت من را می شنوید متوجه می شد چه می گویم!!
    پس از آن باز با صدایی پایین تكبیر گفتم و به ركوع رفتم به طوری كه پشتم عمود بر ساق پایم شد و دست هایم را بر روی زانویم گذاشتم.
    احساس خجالت كردم چون تا آن روز برای كسی خم نشده بودم. برای همین خوشحال بودم كه تنها هستم.
    در همین حال كه در ركوع بودم عبارت سبحان ربی العظیم را بارها تكرار كردم. پس از آن ایستادم و گفتم : سمع الله لمن حمده، ربنا ولك الحمد
    حس كردم قلبم به شدت می تپد و وقتی بار دیگر با خضوع تكبیر گفتم دوباره احساس استرس به من دست داد چون وقت سجده رسیده بود.
    در حالی كه داشتم به محل سجده نگاه می كردم، سر جایم خشكم زد... جایی كه باید با دست و پیشانیم فرو می آمدم. ولی نتوانستم این كار را بكنم! نتوانستم به سوی زمین پایین بیایم. نتوانستم خودم را با گذاشتن بینی ام بر روی زمین كوچك كنم... به مانند بنده ای كه در برابر سرورش كوچك می شود...
    احساس كردم پاهایم بسته شده اند و نمی توانند خم شوند.
    بسیار زیاد احساس خواری و ذلت بهم دست داد و خنده ها و قهقهه های دوستان و آشناهایم را تصور كردم كه دارند من را در حالتی كه در برابر آنها تبدیل به یك احمق شده ام، نگاه می كنند. تصور كردم تا چه اندازه باعث برانگیختن دلسوزی و تمسخر آنها خواهم شد.
    انگار صدای آنها را می شنیدم كه می گویند: بیچاره جف! عرب ها در سانفرانسیسكو عقلش را ازش گرفته اند!
    شروع كردم به دعا: خواهش می كنم، خواهش می كنم كمكم كن...
    نفس عمیقی كشیدم و خودم را مجبور كردم كه پایین بروم. الان روی دو زانوی خود نشسته بودم... سپس چند لحظه متردد ماندم و بعد پیشانیم را بر روی سجاده فشار دادم... ذهنم را از همه ی افكار خالی كردم و گفتم سبحان ربی الأعلی :...
    الله اكبر
    این را گفتم و از سجده بلند شدم و نشستم. ذهن خود را همچنان خالی نگه داشتم و اجازه ندادم هیچ چیز حواسم را پرت كند.
    الله اكبر
    ... و دوباره پیشانی ام را بر زمین گذاشتم. در حالی كه نفس هایم به زمین برخورد می كرد جمله ی سبحان ربی الأعلی را خودبخود تكرار می كردم. مصمم بود كه این كار را به هر قیمتی كه شده انجام بدهم.
    الله اكبر
    ... برای ركعت دوم ایستادم. به خودم گفتم: هنوز سه مرحله مانده. برای آن قسمت نمازم كه باقی مانده بود با عواطف و احساسات و غرورم جنگیدم. اما هر مرحله آسان تر از مرحله ی قبل به نظر می رسید تا اینكه در آخرین سجده در آرامش تقریبا كاملی به سر می بردم.
    سپس در آخرین نشستنم، تشهد را خواندم و در پایان به سمت راست و چپ سلام دادم.
    در حالی كه در اوج بی حسی قرار داشتم همچنان در حالت نشسته بر روی زمین باقی ماندم و به نبردی كه طی كردم فكر كردم... خجالت كشیدم كه چرا برای انجام یك نماز تا پایان آن اینقدر با خودم جنگیدم.
    در حالی كه سرم را شرم آگین پایین انداخته بودم به خداوند گفتم: حماقت و تكبرم را ببخش، آخر می دانی من از جایی دور
    آمده ام... هنوز راهی طولانی مانده كه باید طی كنم.
    و در آن لحظه احساسی پیدا كردم كه قبلا تجربه نكرده بودم و برای همین وصف آن با كلمات غیر ممكن است.
    موجی من را در بر گرفت كه هیچگونه نمی توانم وصفش كنم جز اینكه آن حس به « سرما » شبیه، بود و حس كردم كه از نقطه ای داخل سـ*ـینه ام بیرون می تابد.
    چونان موجی بود عظیم كه در آغاز باعث شد جا بخورم. حتی یادم هست كه داشتم می لرزیدم، جز اینكه این حس چیزی بیشتر از یك احساس بدنی بود چون به طرز عجیبی در عواطف و احساسات من تاثیر گذاشت.
    گو اینكه « رحمت » به شكلی تجسم یافت و مرا در بر گرفت و در درونم نفوذ كرد.
    سپس بدون اینكه سببش را بدانم گریه كردم. اشك ها بر صورتم جاری شد و صدای گریه ام به شدت بلند شد. هرچه گریه ام شدیدتر می شد حس می كردم كه نیرویی خارق العاده از رحمت و لطف مرا در آغـ*ـوش می گیرد.
    این گریه نه برای احساس گـ ـناه نبود... گر چه این گریه نیز شایسته من بود... و نه برای احساس خاری و ذلت و یا خوشحالی... مثل این بود كه سدی بزرگ در درونم شكسته و ذخیره ای عظیم از ترس و خشم را به بیرون می ریزد.
    در حالی كه این ها را می نویسم از خودم می پرسم كه آیا مغفرت الهی تنها به معنای عفو از گناهان است و یا بلكه به همراه آن به معنای شفا و آرامش نیز هست.۳
    مدتی همانگونه بر روی دو زانو و در حالی كه بسوی زمین خم بودم وصورتم را بین دو دستم گرفته بودم، می گریستم.
    وقتی در پایان، گریه ام تمام شد به نهایت خستگی رسیده بودم. آن تجربه به حدی غیر عادی بود كه آن هنگام هرگز نتوانستم برایش تفسیری عقلانی بیابم. آن لحظه فكر كردم این تجربه عجیب تر از آن است كه بتوانم برای كسی بازگو كنم.
    اما مهمترین چیزی كه آن لحظه فهمیدم این بود كه من بیش از اندازه به خداوند و به نماز محتاجم.
    قبل از اینكه از جایم بلند شوم این دعای پایانی را گفتم:
    خدای من! اگر دوباره به خودم جرأت دادم كه به تو كفر بورزم، قبل از آن مرا بكش! مرا از این زندگی راحت كن.. خیلی سخت است كه با این همه عیب و نقص زندگی كنم، اما حتی یك روز هم نخواهم توانست با انكار تو زنده بمانم
     
    هانیه:| و R*PLUIE از این پست تشکر کرده اند.
  9. *فریال*

    *فریال* کاربر برتر

    7,050
    8,069
    امتیاز:
    465
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    شغل :
    خانه دار
    محل سکونت:
    لارستان
    نقل شده است كه روزى ((سید هاشم )) امام جماعت مسجد ((سردوزك )) بعد از نماز به منبر رفت . در ضمن توصیه به لزوم حضور قلب در نماز، فرمود:

    روزى پدرم مى خواست نماز جماعت بخواند و من هم جزء جماعت بودم . ناگاه مردى با هیاءت روستایى وارد شد، از صفوف جماعت عبور كرد تا به صف اول و پشت سر پدرم قرار گرفت . مؤ منین از اینكه یك نفر روستایى رفت و در صف اوّل ایستاد، ناراحت شدند، اما او اعتنایى نكرد. در ركعت دوم در حال قنوت ، قصد فرادا كرد و نمازش را به تنهایى به اتمام رساند و همانجا نشست و مشغول خوردن نان شد. چون نماز تمام شد، مردم از هر طرف به رفتار ناپسند او حمله و اعتراض كردند ولى او به كسى پاسخ نمى داد.

    پدرم فرمود: چه خبر است ؟ به او گفتند: مردى روستایى و جاهل به مساءله ، به صف اوّل جماعت آمد و پشت سر شما اقتدا كرد و آنگاه وسط نماز، قصد فرادا كرد و هم اكنون نشسته و نان مى خورد.

    پدرم به آن شخص گفت : چرا چنین كردى ؟

    او در پاسخ گفت : سبب آن را آهسته به خودت بگویم یا در این جمع بگویم ؟

    پدرم گفت : در حضور همه بگو.

    گفت : من وارد این مسجد شدم به امید اینكه از فیض نماز جماعت با شما بهره مند شوم ، اما وقتى اقتدا كردم ، دیدم شما در وسط حمد، از نماز بیرون رفتید و در این خیال واقع شدید كه من پیر شده و از آمدن به مسجد عاجز شده ام لذا به الاغى نیاز دارم ، پس به میدان الاغ فروشها رفتید و خرى را انتخاب كردید و در ركعت دوم در خیال تدارك خوراك و تعیین جاى او بودید. بدین سبب من عاجز شدم و دیدم بیش از این سزاوار نیست با شما باشم ، لذا نماز خود را فرادا تمام كردم . این را بگفت و برفت .

    پدرم بر سر خود زد و ناله كرد و گفت : این مرد بزرگى است ، او را نزد من بیاورید، با او كار دارم ، مردم رفتند كه او را بیاورند اما او ناپدید گردید و دیگر دیده نشد.
     
    هانیه:| و R*PLUIE از این پست تشکر کرده اند.
  10. *فریال*

    *فریال* کاربر برتر

    7,050
    8,069
    امتیاز:
    465
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    شغل :
    خانه دار
    محل سکونت:
    لارستان
    مهوش صادقي،سنقروكليايي (كرمانشاه)
    من در سال 1371 با فارغ التحصيل شدن از دانشسراي مقدماتي شهرستان سنقربه شغل شريف معلمي مشغول شدم. در سال 1384 به عنوان مدير دبستان شهيد علي زبوني سنقر منصوب شدم. روزي كه براي اولين بار به اين مدرسه قدم گذاشتم، با خداي خود عهده كردم تا جايي كه مي توانم براي رشد و تعالي فرزندان اين مرز و بوم بيش از پيش بكوشم.
    مدرسه ما، شيفت چرخشي دارد؛ يعني هر هفته اي كه شيفت بعدازظهر هستيم، در نماز جماعت مدرسه شركت مي كنيم. روزهاي اول مي ديدم كه استقبال زيادي از نماز جماعت نمي شود. خيلي فكر كردم و راه هاي زيادي مثل گلاب پاشي در نمازخانه و اجراي مسابقات مختلف داشتم، اما نماز جماعت زياد پررنگ نشد. تا اين كه يك شب در خواب ديدم در نمازخانه مدرسه مشغول نماز خواندن هستيم. بعد از تمام شدن نماز، ديدم كه مادربزرگم كه سال هاي پيش به رحمت خدا رفته بودند، به عنوان پيش نماز ما بود. همين خواب موجب شد كه چند روز بعد كه جلسه انجمن اوليا و مربيان داشتم، موضوع نماز را براي آن ها مطرح نمودم. پيشنهادهاي همه را گوش دادم و نوشتم. در پايان من هم پيشنهاد خود را دادم: «آيا مي شود از بزرگ ترهاي بچه ها به خصوص مادربزرگ هايي كه مايل هستند در نماز جماعت مدرسه شركت كنند. دعوت كنيم؟ چون همه مي دانيم كه بچه ها مادربزرگ هاي خود را خيلي دوست دارند.»
    اعضاي انجمن با پيشنهاد من موافقت كردند. در روزهاي اول به كلاس ها مي رفتم و به بچه ها مي گفتم كه مادربزرگ ها و يا مادرها (براي اين كه بچه هايي كه مادربزرگ نداشتند ناراحت نشوند) بگوييد كه مي توانند در نماز جماعت مدرسه ما شركت كنند. و هر روز به پنج نفر دعوت نامه نيز مي داديم. مشاهده كرديم كه مادربزرگ ها و مادرهاي بچه ها نيز به همراه بچه ها در نماز جماعت شركت مي كردند و حتي بعضي از روزها، آن ها به عنوان پيش نماز بودند.
    در پايان، اگر وقتي باقي بود مادربزرگ ها قصه يا خاطره اي از دوران گذشته تعريف مي كردند و دست مهربان خود را بر سر نمازگزارها مي كشيدند.
    بعد از چند روز، طوري شد كه ما حتي جا نيز كم داشتيم، چون كه تعداد شركت كنندگان در نماز زياد شده بود.
    من خدا را شكر مي كنم كه توانسته ام كار مفيدي كرده باشم و اين كار علاوه بر اين كه بچه ها با رغبت و بدون اجبار و با رضايت كامل در نماز جماعت شركت مي كردند، رابـ ـطه عاطفي بين نوه ها و مادربزرگ ها نيز بيش تر مي شد و مادربزرگ ها نيز فهميدند كه هنوز در جامعه به آن ها نياز داريم و حضور مهربان آن ها چه نقش ها كه مي تواند بيافريند و حضورشان در همه جا، موجب رحمت وبركت در آن محل است.
    ما با اين كار باعث شده بوديم كه حداقل براي سي دقيقه اين مادربزرگ ها از تنهايي و انزوا خارج شده و خاطرات كودكي شان دوباره زنده گردد و بيش تر به زندگي اميدوار شوند.
     
    R*PLUIE از این پست تشکر کرده است.