نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

همگانی داستان های کوتاه گران‌قدر

شروع موضوع توسط Darya77 ‏30/12/13 در انجمن داستانک

  1. *یـگـانـه*

    *یـگـانـه* ناظر تالار رمان + مدیر تالار موسیقی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    10,208
    67,569
    امتیاز:
    1,171
    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    jack of all trades
    محل سکونت:
    Clime of love
    ماهی کوچکی در اقیانوس به ماهی بزرگ دیگری گفت : ببخشید آقا ، شما از من بزرگ تر و با تجربه تر هستید و احتمالاً می توانید به من کمک کنید تا چیزی را که مدت ها در همه جا در جست و جوی آن بوده ام و نیافته ام را پیدا کنم؛ ممکن است به من بگویید : اقیانوس کجاست ؟ !

    ماهی بزرگ تر پاسخ داد : اقیانوس همین جاست که شما هم اکنون در آن شنا می کنید . ماهی کوچک پاسخ داد : نه ! این که من در آن شنا می کنم آب است نه اقیانوس . من به دنبال یافتن اقیانوس هستم نه آب و با سرخوردگی دور شد .

    همه ما هم مانند آن ماهی کوچولوی غافل ، در نعمت و برکت نامتناهی غرق هستیم و مجبور نیستیم برای یافتن آن کوشش کنیم و به هر دری بزنیم؛ زیرا هر چقدر این ماهی کوچک شنا کند باز هم در اقیانوس خواهد بود و کم نخواهد آورد . خداوند نعمت های زیادی را به همان اندازه که در اقیانوس برای ماهی فراهم کرده ، در اختیار ما قرار داده است . اما شاید باید تصمیم بگیرید که هر روز از زندگی خود را چگونه می خواهید بگذرانید . نعمت و برکت در همه جا و همه وقت در انتظار شما است . فقط کافی است آن را بخواهید و همین الان خود را به آن متصل کنید .
     
  2. *یـگـانـه*

    *یـگـانـه* ناظر تالار رمان + مدیر تالار موسیقی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    10,208
    67,569
    امتیاز:
    1,171
    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    jack of all trades
    محل سکونت:
    Clime of love
    دختری بود نابینا که از خودش بخاطر کور بودنش تنفر داشت. او از همه بجز نامزد با محبتش متنفر بود. آن پسر در همه حال کنارش بود. آن دختر می گفت اگر فقط می توانست دنیا را ببیند، با نامزدش ازدواج خواهد کرد. روزی کسی دو چشم به دختر اهدا کرد و او توانست همه چیز از جمله نامزدش را ببیند. پسر از او پرسید، "حالا که می توانی دنیا را ببینی، با من ازدواج می کنی؟"
    دختر وقتی دید نامزدش هم کور بوده شوکه شد و از ازدواج با او سرباز زد. پسر با اندوه زیاد او را ترک کرد و چندی بعد در نامه ای برایش نوشت:
    "فقط از چشمانم خوب مراقبت کن عزیزم."
    این داستان نشان می دهد که چگونه وقتی شرایط انسان تغییر میکند، فکرش هم دگرگون می شود. تنها اندک افرادی هستند که گذشته اشان را فراموش نمی کنند و در همه حال حتی در سخت ترین موقعیت ها حضور دارند. زندگی یک نعمت است.
    امروز هرگاه خواستید کلمه ای ناخوشایند به زبان آورید، به کسانی فکر کنید که قادر به تکلم نیستند.
    قبل از اینکه بخواهید از مزه غذایتان شکایت کنید، به کسی فکر کنید که اصلاً چیزی برای خوردن ندارد.
    قبل از اینکه از همسرتان شکایت کنید، به کسی فکر کنید که برای داشتن یک همدم به درگاه خدا زاری می کند.دل شکسته
    امروز پیش از آنکه از زندگیتان شکایت کنید، به کسی فکر کنید که خیلی زود هنگام به بهشت رفته است.......
    قبل از آنکه از فرزندانتان شکایت کنید، به کسی فکر کنید که آرزوی بچه دار شدن دارد اما عقیم است..
    قبل از آنکه شکایت کنید که چرا کسی خانه تان را تمیز نکرده یا جارو نزده، به آدمهایی فکر کنید که مجبورند شب را درخیابانها بخوابند...
    پیش از نالیدن از مسافتی که مجبورید رانندگی کنید، به کسی فکر کنید که مجبور است همان مسیر را پیاده طی کند..
    و پیش از آنکه از شغلتان خسته شوید و از آن شکایت کنید، به افراد بیکار و ناتوان و کسانی که در آرزوی داشتن شغل شما هستند فکر کنید...
    اما قبل از اینکه به فکرِ گرفتن انگشت اتهام به سوی کسی یا محکوم کردن او بیفتید، بیاد بیاورید که هیچ کدام از ما بی گـ ـناه نیستیم و همه به یک خالق جواب پس می دهیم......(قابل تامل..!)
    و زمانی که افکار ناامید کننده در حال درهم کوبیدن شماست، لبخندی بزنید و خدا را بخاطر زنده بودنتان شکر کنید.لبخند
     
  3. *یـگـانـه*

    *یـگـانـه* ناظر تالار رمان + مدیر تالار موسیقی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    10,208
    67,569
    امتیاز:
    1,171
    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    jack of all trades
    محل سکونت:
    Clime of love
    پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان شد. او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد. او پدر پسر را دید که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض دیدن دکتر، پدر داد زد: «چرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟ مگر نمیدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟»
    پزشک لبخندی زد و گفت: «متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس تلفنی، هرچه سریعتر خودم را رساندم و اکنون، امیدوارم شما آرام باشید تا من بتوانم کارم را انجام دهم.»
    پدر با عصبانیت گفت: «آرام باشم؟! اگر پسر خودت همین حالا توی همین اتاق بود آیا تو می توانستی آرام بگیری؟ اگر پسر خودت همین حالا می مرد چکار می کردی؟»
    پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: «من جوابی را که در قرآن گفته شده می گویم؛ از خاک آمده ایم و به خاک باز می گردیم. شفادهنده یکی از اسمهای خداوند است. پزشک نمی تواند عمر را افزایش دهد. برو و برای پسرت از خدا شفاعت بخواه. ما بهترین کارمان را انجام می دهیم به لطف و منت خدا.»
    پدر زمزمه کرد: «نصیحت کردن دیگران وقتی خودمان در شرایط آنان نیستیم آسان است.»
    عمل جراحی چند ساعت طول کشید و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بیرون آمد و گفت: «خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد.» و بدون اینکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حالیکه بیمارستان را ترک می کرد گفت: «اگر شما سؤالی دارید، از پرستار بپرسید.»
    پدر با دیدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک دید گفت: «چرا او اینقدر متکبر است؟ نمی توانست چند دقیقه صبر کند تا من در مورد وضعیت پسرم ازش سؤال کنم؟»
    پرستار درحالیکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد: «پسرش دیروز در یک حادثه ی رانندگی مرد. وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتیم، او در مراسم تدفین بود و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد با عجله اینجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند.»
    هرگز زود کسی را قضاوت نکنید چون شما نمی دانید زندگی آنان چگونه است و چه بر آنان می گذرد یا آنان در چه شرایطی هستند.
     
  4. *یـگـانـه*

    *یـگـانـه* ناظر تالار رمان + مدیر تالار موسیقی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    10,208
    67,569
    امتیاز:
    1,171
    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    jack of all trades
    محل سکونت:
    Clime of love
    باغبان با ذوق و سلیقه ای بود که باغ بسیار مرتب و زیبایی داشت و انواع گلهای زیبا و خوشبو را در آن پرورش می داد . او با آنکه پیر بود ، هر روز صبح قبل از طلوع آفتاب در باغ قدم می زد و از هوای تازه صبح لـ*ـذت می برد . او صبح زود به چمنهای سبز و گیاهان و گلها خیره می شد و عطر خوش آنها را استشمام می کرد . لذا همیشه سرخوش و با نشاط بود . به همین خاطر ، دوستانش او را پیرمرد زنده دل می نامیدند . مانند مردم دیگر ، او نیز اعتقاد داشت کسی که هر روز صبح زود از خواب بیدار شود و چند دقیقه ای کنار گلها و گیاهان قدم بزند ، هرگز پیر نخواهد شد و همیشه شاد و زنده دل باقی خواهد ماند .
    باغبان در باغ خود ، انواع گلها را جمع کرده بود و از میان همه آنها شیفته بوته گل سرخ بود که گلهای آن زیباتر و خوش بوتر از گلهای دیگر است . او هر روز به آن خیره می شد و گلهای آن را یک به یک می بوئید و با خود می گفت : بلبلها حق دارند که عاشق گل سرخ شوند . گلهای سرخ ، لـ*ـذت زندگی و شادی بخش روح و روان هستند . یک روز صبح قبل از طلوع آفتاب ، در حالی که باغبان در باغ قدم می زد ، به بوته گل سرخ مورد علاقه اش رسید . او متوجه شد یک بلبل روی شاخه بوته گل سرخ نشسته و گلبرگهای آن را یکی یکی می کند . بلبل سرش را در گلبرگها فرو می برد و آواز می خواند . او طوری نگاه می کرد که گویی از بودن در کنار گل ، خوشحال است . بلبل آواز می خواند و گلبرگها را یکی یکی می کند تا اینکه تمام گل را پرپر کرد .
    باغبان پیر ، مدتی آرام ایستاد و به آواز بلبل گوش داد . از دیدن شادی بلبل درکنار گلها خوشحال شد . اما برای گلبرگهای گل که اطراف بلبل پراکنده شده بود ، ناراحت بود . بعد از مدتی پرنده فهمید که باغبان او را تماشا می کند ، پرواز کرد و رفت .
    روز بعد باغبان دوباره همین اتفاق را مشاهده کرد . دید که بلبل درحالی که گل را پرپر می کند ، آواز می خواند و با دیدن پیرمرد ، پرواز می کند و می رود .
    باغبان با دیدن پرپر شدن گل عزیزش ، غمگین شد و با خود گفت بلبل حق دارد که عاشق گل سرخ باشد ، اما گل برای دیدن و بوئیدن است ، نه پرپر کردن / این دور از انصاف است ، من زحمت زیادی کشیدم تا این گلها را پرورش دادم . چرا باید بلبل آنها را از بین ببرد ؟ روز سوم او بلبل را دید که آواز می خواند و با گل سرخ و گلبرگهای پراکنده روی زمین ، صحبت می کند . عصبانی شد و گفت : مجازات بلبلی که از آزادیش سوء استفاده کند ، قفس است . او زیر بوته گل سرخ ، تور پهن کرد و بلبل را به دام انداخت و او را در قفس زندانی کرد . آنگاه گفت :
    تو قدر آزادی خودت را ندانستی ، پس حالا باید در این قفس بمانی تا بفهمی عاقبت کندن گلبرگ های گل چیست ؟ بلبل به زندانی بودن خود ، معترض شد و گفت : " دوست عزیز ، من و تو عاشق گل سرخ هستیم . تو گلها را پرورش می دهی و مرا خوشحال می کنی ، در عوض از آواز خواندن من لـ*ـذت می بری . من نیز می خواهم مانند تو آزاد باشم و در باغ گردش کنم . دلیل تو برای زندانی کردن من چیست؟ اگر می خواهی آواز مرا بشنوی ، لانه من باغ توست و من شب و روز در آن چهچهه خواهم زد. اگر زندانی کردن من دلیل دیگری دارد ، خواهش می کنم به من بگو؟ "
    باغبان پاسخ داد : " تا آنجا که مربوط به آواز و چهچهه باشد ، من با تو موافقم . اما تو شادی مرا با صدمه زدن به گلهای عزیزم بر هم زده ای . وقتی تو آزاد هستی و آواز می خوانی ، انگار کنترل خودت را از دست می دهی و گلهای مرا پرپر می کنی. این مجازات به خاطر انجام کار بد توست تا درس عبرت برای دیگران باشی."
    بلبل گفت : " ای مرد بی انصاف ، تو با زندانی کردن من ، قلب مرا می شکنی و روح مرا آزار می دهی . آن وقت از مجازات حرف می زنی ؟ آیا فکر نمی کنی که گـ ـناه تو بیشتر است ؟ چون تو قلبی را شکستی ، حال آنکه من فقط یک گل را پرپر کردم . "
    حرفهای بلبل ، باغبان را خیلی تحت تاثیر قرار داد . او آنقدر از جواب پرنده خوشش آمد که آن را آزاد کرد . بلبل پرواز کرد و روی شاخه ای از بوته گل سرخ نشست و به پیرمرد گفت: " چون تو به من خوبی کردی ، من هم می خواهم آن را تلافی کنم. یک ظرف پر از سکه های طلا زیرزمین وجود دارد و درست در همان جایی که ایستاده ای دفن شده است. آن را بردار و خوشحال باش . "
    باغبان زمین را کند، ظرف طلا را یافت و به پرنده گفت: " تعجب می کنم که تو ظرف زیرزمین را دیدی ، اما دامی را که برای تو پهن کرده بودم ، ندیدی . "
    بلبل گفت : " این مسأله دو دلیل دارد. اول آنکه علیرغم دانایی ، ممکن است یک موجود به علت برخی موقعیت های پیش بینی نشده که ما آن را تقدیر می نامیم ، گرفتار شود . دوم آنکه من عاشق طلا نیستم ، لذا وقتی آن را می بینم ، به آن اهمیتی نمی دهم . اما به خاطر این که عاشق گل سرخ هستم ، آن قدر شیفته آن شدم که تمام حواسم به بوته گل سرخ بود و متوجه دام تو نشدم . هر چیزی که از حد خودش تجـ*ـاوز کند ، سبب رنج و زحمت می شود ، حتی عشق زیاد هم می تواند این نتیجه را داشته باشد .
    بلبل این حرفها را گفت و پرواز کرد و رفت تا زیبایی گلها را تحسین کند .

    پندها:
    مر عاشقان را پند کس هرگز نباشد سودمند
    نی آن چنان سیلی است این کش کس تواند کرد بند
    ذوق سر سرمست را هرگز نداند عاقلی
    حال دل بی هوش را هرگز نداند هوشمند
    بیزار گردند از شهی شاهان اگر بویی برند
    زان باده ها که عاشقان در مجلس دل می خورند
    خسرو وداع ملک خود از بهر شیرین می کند
    فرهاد هم از بهر او بر کوه می کوبد کلند
     
    پسازندگی از این پست تشکر کرده است.
  5. *یـگـانـه*

    *یـگـانـه* ناظر تالار رمان + مدیر تالار موسیقی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    10,208
    67,569
    امتیاز:
    1,171
    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    jack of all trades
    محل سکونت:
    Clime of love
    وقتی که تو 1 ساله بودی، اون(مادر) بِهت غذا میداد و تو رو می شست! به اصطلاح، تر و خشک می کرد
    تو هم با گریه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی!

    وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت یاد داد تا چه جوری راه بری.
    تو هم این طوری ازش تشکر می کردی، که، وقتی صدات می زد، فرار می کردی!

    وقتی که 3 ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذایت را آماده می کرد.
    تو هم با ریختن ظرف غذا ،کف اتاق،ازش تشکر می کردی!

    وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خرید.
    تو هم، با رنگ کردن میز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی!

    وقتی که 5 ساله بودی، اون، لباس شیک به تنت کرد تا به تعطیلات بری.
    تو هم، با انداختن(به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردی!

    وقتی که 6 ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد.
    تو هم، با فریاد زدنِ: من نمی خوام برم!، ازش تشکر می کردی!

    وقتی که 7 ساله بودی، اون، برات وسائل بازی بیس بال خرید.
    تو هم، با پرت کردن توپ بیس بال به پنجره همسایه کناری، ازش تشکر کردی!

    وقتی که 8 ساله بودی، اون، برات بستنی خرید.
    تو هم، با چکوندن(بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر کردی!

    وقتی که 9 ساله بودی، اون، هزینه کلاس پیانوی تو رو پرداخت.
    تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای یاد گیری پیانو، ازش تشکر کردی!

    وقتی که 10 ساله بودی، اون، تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرین فوتبال به کلاس ژیمناستیک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره.
    تو هم، ازش تشکر کردی،با بیرون پریدن از ماشین، بدون اینکه پشت سرت رو هم نگاه کنی !

    وقتی که 11 ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای دیدن فیلم به سینما برد.
    تو هم، ازش تشکر کردی، ازش خواستی که در یه ردیف دیگه بشینه!

    وقتی که 12 ساله بودی، اون تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِیِون بر حذر داشت.
    تو هم، ازش تشکر کردی، صبر کردی تا از خونه بیرون بره!

    وقتی که 13 ساله بودی، اون بهت پیشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی.
    تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن این جمله: تو اصلاً سلیقه ای نداری!

    وقتی که 14 ساله بودی، اون، هزینه اردو یک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کرد.
    تو هم،ازش تشکر کردی، با فراموش کردن، نوشتن یک نامه ساده !

    وقتی که 15 ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغـ*ـوش بگیره(ابراز محبت کنه).
    تو هم، ازش تشکر کردی، با قفل کردن درب اتاقت!(نمی ذاشتی که وارد اتاقت بشه
    !)

    وقتی که 16 ساله بودی، اون بهت یاد داد که چطوری ماشینش رو برونی(رانندگی یاد داد).
    تو هم، ازش تشکر می کردی، هر وقت که می تونستی ماشین رو بر می داشتی و می رفتی!

    وقتی که 17 ساله بودی، وقتیکه اون منتظر یه تماس مهم بود.
    تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اینطوری ازش تشکر کردی!

    وقتی که 18 ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصیلی دبیرستانت، از خوشحالی گریه می کرد.
    تو هم، ازش تشکر کردی،اینطوری که، تا تموم شدن جشن، پیش مادرت نیومدی!

    وقتی که 19 ساله بودی، اون، شهریه دانشگاهت رو پرداخت، همچنین، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.
    تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بیرون خوبگاه، به خاطر اینکه نمی خواستی خودتو دست و پا چلفتی نشون بدی!!(به اصطلاح، بچه مامانی
    !!)

    وقتی که 20 ساله بودی، اون، ازت پرسید که، آیا شخص خاصی(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟
    تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره!!

    وقتی که 21 ساله بودی، اون، بهت پیشنهاد خط مشی برای آینده ات داد.
    تو هم، با گفتن این جمله ازش تشکر کردی: من نمی خوام مثل تو باشم!

    وقتی که 22 ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصیلی دانشگاهت در آغـ*ـوش گرفت.
    تو هم،ازش تشکر کردی،ازش پرسیدی که: می تونی هزینه سفر به اروپا را برام تهیه کنی!

    وقتی که 23 ساله بودی، اون، برای اولین آپارتمانت، بهت اثاثیه داد.
    تو هم، ازش تشکر کردی،با گفتن این جمله، پیش دوستات،:اون اثاثیه ها زشت هستن!

    وقتی که 24 ساله بودی، اون دارایی های تو رو دید و در مورد اینکه، در آینده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد.
    تو هم با دریدگی و صدایی(که ناشی از خشم بود)فریاد زدی:مــادررر،لطفاً!!

    وقتی که 25 ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزینه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گریه می کرد بهت گفت که: دلم خیلی برات تنگ می شه.
    تو هم ازش تشکر کردی، اینطوری که، یه جای دور رو برای زندگیت انتخاب کردی!

    وقتی که 30 ساله بودی، اون، از طریق شخص دیگه ای فهمید که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد.
    تو هم با گفتن این جمله ،ازش تشکر کردی، ''همه چیز دیگه تغییر کرده!''

    وقتی که 40 ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد یکی از اقوام رو یادآوری کنه.
    تو هم با گفتن''من الان خیلی گرفتارم'' ازش تشکرکردی!!

    وقتی که 50 ساله بودی، اون، مریض شد و به مراقبت و کمک تو احتیاج داشت.
    تو هم با سخنرانی کردن در مورد اینکه والدین، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی!!

    و سپس، یک روز، اون، به آرامی از دنیا میره. و تمام کارهایی که تو(در حق مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود میاد!
    اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بیشتر از همیشه بهش محبت کنی

    ...و، اگه زنده نیست، محبت های بی دریغش رو فراموش نکن و به راحتی از اونها نگذر...همیشه به یاد داشته باش که به مادرت محبت کنی و اونو دوست داشته باشی، چون، در طول عمرت فقط یه مادر داری!!!!!
     
  6. *یـگـانـه*

    *یـگـانـه* ناظر تالار رمان + مدیر تالار موسیقی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    10,208
    67,569
    امتیاز:
    1,171
    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    jack of all trades
    محل سکونت:
    Clime of love
    پادشاه بزرگ یونان، الکساندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید. با نزدیک شدن مرگ، الکساندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر تیزش و همه ی ثروتش بی فایده بوده است. او فرمانده هان ارتش را فرا خواند و گفت: من این دنیا را بزودی ترک خواهم کرد. اما سه خواسته دارم. لطفاً، خواسته هایم را حتماً انجام دهید.
    فرمانده هان ارتش درحالی که اشک از گونه هایشان سرازیر شده بود موافقت کردند که از آخرین خواسته های پادشاهشان اطاعت کنند. الکساندر گفت: اولین خواسته ام این است که پزشکان من باید تابوتم را به تنهایی حمل کنند.
    ثانیاً، وقتی تابوتم دارد به قبر حمل می گردد، مسیر منتهی به قبرستان باید با طلا، نقره و سنگ های قیمتی که در خزانه داری جمع آوری کرده ام پوشانده شود. سومین و آخرین خواسته این است که هر دو دستم باید بیرون از تابوت آویزان باشد.
    مردمی که آنجا گرد آمده بودند از خواسته های عجیب پادشاه تعجب کردند. اما هیچ کس جرأت اعتراض نداشت. فرمانده ی مورد علاقه الکساندر دستش را بوسید و روی قلب خود گذاشت و گفت : پادشاها، به شما اطمینان می دهیم که همه ی خواسته هایتان اجرا خواهد شد.
    اما بگویید چرا چنین خواسته های عجیبی دارید؟ در پاسخ به این پرسش، الکساندر نفس عمیقی کشید و گفت: من می خواهم دنیا را آگاه سازم از سه درسی که تازه یاد گرفته ام. می خواهم پزشکان تابوتم را حمل کنند چرا که مردم بفهمندکه هیچ دکتری نمی تواند هیچ کس را واقعاً شفا دهد. آن ها ضعیف هستند و نمی توانند انسانی را از چنگال های مرگ نجات دهند. بنابراین، نگذارید مردم فکر کنند زندگی ابدی دارند.
    دومین خواسته ی درمورد ریختن طلا، نقره و جواهرات دیگر در مسیر راه به قبرستان، این پیام را به مردم می رساند که حتی یک خرده طلا هم نمی توانم با خود ببرم. بگذارید مردم بفهمند که دنبال ثروت رفتن اتلاف وقت محض است.
    سومین خواسته ام یعنی دستهایم بیرون از تابوت باشد، می خواهم مردم بدانند که من با دستان خالی به این دنیا آمده ام و با دستان خالی این دنیا را ترک می کنم.
     
    پسازندگی از این پست تشکر کرده است.
  7. *یـگـانـه*

    *یـگـانـه* ناظر تالار رمان + مدیر تالار موسیقی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    10,208
    67,569
    امتیاز:
    1,171
    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    jack of all trades
    محل سکونت:
    Clime of love
    یک شخص جوان با تحصیلات عالی برای شغل مدیریتی در یک شرکت بزرگ درخواست داد. در اولین

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    پذیرفته شد؛ رئیس شرکت آخرین

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    را انجام داد. رئیس شرکت از شرح سوابق متوجه شد که پیشرفت های تحصیلی جوان از دبیرستان تا پژوهشهای پس از لیسانس تماماً بسیار خوب بوده است، و هرگز سالی نبوده که نمره نگرفته باشد.
    رئیس پرسید: ((آیا هیچ گونه بورس آموزشی در مدرسه کسب کردید؟))
    جوان پاسخ داد: ((هیچ.))
    رئیس پرسید: ((آیا پدرتان بود که شهریه های مدرسه شما را پرداخت کرد؟))
    جوان پاسخ داد: ((پدرم فوت کرد زمانی که یک سال داشتم، مادرم بود که شهریه های
    مدرسه ام را پرداخت می کرد.))
    رئیس پرسید: ((مادرتان کجا کار می کرد؟))
    جوان پاسخ داد: ((مادرم بعنوان کارگر رختشوی خانه کار می کرد.))
    رئیس از جوان درخواست کرد تا دستهایش را نشان دهد. جوان دو تا دست خود را که نرم و سالم بود نشان داد. رئیس پرسید: ((آیا قبلاً هیچ وقت در شستن رخت ها به مادرتان کمک کرده اید؟))
    جوان پاسخ داد: ((هرگز، مادرم همیشه از من خواسته که درس بخوانم و
    کتابهای بیشتری مطالعه کنم. بعلاوه، مادرم می تواند سریع تر از من رخت بشوید.))
    رئیس گفت: ((درخواستی دارم. وقتی امروز برگشتید، بروید و دستهای مادرتان را تمیز کنید، و سپس فردا صبح پیش من بیایید.)) جوان احساس کرد که شانس او برای بدست آوردن شغل مدیریتی زیاد است. وقتی که برگشت، با خوشحالی از مادرش درخواست کرد تا اجازه دهد دستهای او را تمیز کند. مادرش احساس عجیبی می کرد، شادی اما همراه با احساس خوب و بد، او دستهایش را به مرد جوان نشان داد. جوان دستهای مادرش را به آرامی تمیز کرد. همانطور که آن کار را انجام می داد اشکهایش سرازیر شد. اولین بار بود که او متوجه شد که دستهای مادرش خیلی چروکیده شده، و اینکه کبودی های بسیار زیادی در پوست دستهایش است. بعضی کبودی ها خیلی دردناک بود که مادرش می لرزید وقتی که دستهایش با آب تمیز می شد.
    این اولین بار بود که جوان فهمید که این دو تا دست هاست که هر روز رخت ها را می شوید تا او بتواند شهریه مدرسه را پرداخت کند. کبودی های دستهای مادرش قیمتی بود که مادر مجبور بود برای پایان تحصیلاتش، تعالی دانشگاهی و آینده اش پرداخت کند.
    بعد از اتمام تمیز کردن دستهای مادرش، جوان همه رخت های باقیمانده را برای مادرش یواشکی شست. آن شب، مادر و پسر مدت زمان طولانی گفتگو کردند. صبح روز بعد، جوان به دفتر رئیس شرکت رفت. رئیس متوجه اشکهای توی چشم های جوان شد، پرسید: ((آیا می توانید به من بگویید دیروز در خانه تان چه کاری انجام داده اید و چه چیزی یاد گرفتید؟)) جوان پاسخ داد: ((دستهای مادرم را تمیز کردم، و شستشوی همه باقیمانده رخت ها را نیز تمام کردم.)) رئیس پرسید: ((لطفاً احساس تان را به من بگویید.))
    جوان گفت: 1-اکنون می دانم که قدردانی چیست. بدون مادرم، من موفق امروز وجود نداشت.
    2-از طریق با هم کار کردن و کمک به مادرم، فقط اینک می فهمم که چقدر سخت و دشوار است برای اینکه یک چیزی انجام شود.
    3-به نتیجه رسیده ام که اهمیت و ارزش روابط خانوادگی را درک کنم.
    رئیس شرکت گفت: ((این چیزیست که دنبالش می گشتم که مدیرم شود.)) می خواهم کسی را به کار بگیرم که بتواند قدر کمک دیگران را بداند، کسی که زحمات دیگران را برای انجام کارها بفهمد، و کسی که پول را بعنوان تنها هدفش در زندگی قرار ندهد. شما استخدام شدید.
     
    پسازندگی از این پست تشکر کرده است.
  8. *یـگـانـه*

    *یـگـانـه* ناظر تالار رمان + مدیر تالار موسیقی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    10,208
    67,569
    امتیاز:
    1,171
    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    jack of all trades
    محل سکونت:
    Clime of love
    کشیش سوار هواپیما شد. کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او می رفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ می‎رفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد.
    در جای خویش قرار گرفت. اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمی‎رسید. مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد.

    هواپیما از زمین برخاست. اندکی بعد، کمربندها را مسافران گشودند تا کمی بیاسایند. پاسی گذشت. همه به گفتگو مشغول؛ کشیش در دریای اندیشه غوطه‌ور که در جمع بعد چه‎ها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر باید گذاشت. ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد: "کمربندها را ببندید!" همه با اکراه کمربندها را بستند؛ امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند. اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید، "از نوشابه دادن فعلاً معذوریم؛ طوفان در پیش است."

    موجی از نگرانی به دلها راه یافت، امّا همانجا جا خوش کرد و در چهره‌ها اثری ظاهر نشد، گویی همه می‌کوشیدند خود را آرام نشان دهند. باز هم کمی گذشت و صدای ظریف دیگربار بلند شد، "با پوزش فعلاً غذا داده نمی‌شود؛ طوفان در راه است و شدّت دارد." نگرانی، چون دریایی که بادی سهمگین به آن یورش بـرده باشد، از درون دلها به چهره‌ها راه یافت و آثارش اندک اندک نمایان شد.

    طوفان شروع شد؛ صاعقه درخشید، نعرهء رعد برخاست و صدای موتورهای هواپیما را در غرّش خود محو و نابود ساخت؛ کشیش نیک نگریست؛ بعضی دستها به دعا برداشته شد؛ امّا سکوتی مرگبار بر تمام هواپیما سایه افکنده بود؛ طولی نکشید که هواپیما همانند چوب‎پنبه بر روی دریایی خروشان بالا رفت و دیگربار فرود افتاد، گویی هم‌اکنون به زمین برخورد می‎کند و از هم متلاشی می‎گردد. کشیش نیز نگران شد؛ اضطراب به جانش چنگ انداخت؛ از آن همه که برای گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود، هیچ باقی نماند؛ گویی حبابی بود که به نوک خارک ترکیده بود؛ پنداری خود کشیش هم به آنچه که می‌خواست بگوید ایمانی نداشت. سعی کرد اضطراب را از خود برهاند؛ امّا سودی نداشت. همه آشفته بودند و نگران رسیدن به مقصد و از خویش پرسان که آیا از این سفر جان به سلامت به در خواهند برد.

    نگاهی به دیگران انداخت؛ نبود کسی که نگران نباشد و به گونه‎ای دست به دامن خدا نشده باشد. ناگاه نگاهش به دخترکی افتاد خردسال؛ آرام و بی‎صدا نشسته بود و کتابش را می‌خواند؛ یک پایش را جمع کرده، زیر خود قرار داده بود. ابداً اضطراب در دنیای او راه نداشت؛ آرام و آسوده‌خاطر نشسته بود. گاهی چشمانش را می‎بست، و سپس می‎گشود و دیگربار به خواندن ادامه می‎داد. پاهایش را دراز کرد، اندکی خود را کش و قوس داد، گویی می‎خواهد خستگی سفر را از تن براند؛ دیگربار به خواندن کتاب پرداخت؛ آرامشی زیبا چهره‌اش را در خود فرو بـرده بود.

    هواپیما زیر ضربات طوفان مبارزه می‎کرد، گویی طوفان مشت‎های گره کردهء خود را به بدنهء هواپیما می‎کوفت، یا می‎خواست مسافران را که مشتاق زمین سفت و محکمی در زیر پای بودند، بترساند. هواپیما را چون توپی به بالا پرتاب می‎کرد و دیگربار فرود می‎آورد. امّا این همه در آن دخترک خردسال هیچ تأثیری نداشت، گویی در گهواره نشسته و آرام تکان می‎خورد و در آن آرامش بی‎مانند به خواندن کتابش ادامه می‎داد.

    کشیش ابداً نمی‎توانست باور کند؛ در جایی که هیچیک از بزرگسالان از امواج ترس در امان نبود، او چگونه می‎توانست چنین ساکن و خاموش بماند و آرامش خویش حفظ کند. بالاخره هواپیما از چنگ طوفان رها شد، به مقصد رسید، فرود آمد. مسافران، گویی با فرار از هواپیما از طوفان می‎گریزند، شتابان هواپیما را ترک کردند، امّا کشیش همچنان بر جای خویش نشست. او می‎خواست راز این آرامش را بداند. همه رفتند؛ او ماند و دخترک. کشیش به او نزدیک شد و از طوفان سخن گفت و هواپیما که چون توپی روی امواج حرکت می‌کرد. سپس از آرامش او پرسید و سببش؛ سؤال کرد که چرا هراس را در دلش راهی نبود آنگاه که همه هراسان بودند.

    دخترک به سادگی جواب داد، "چون پدرم خلبان بود؛ او داشت مرا به خانه می‎برد؛ اطمینان داشتم که هیچ نخواهد شد و او مرا در میان این طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند؛ ما عازم خانه بودیم؛ پدرم مراقب بود؛ او خلبان ماهری است." گویی آب سردی بود بر بدن کشیش؛ سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن؛ این است راز آرامش و فراغت از اضطراب!
     
  9. *یـگـانـه*

    *یـگـانـه* ناظر تالار رمان + مدیر تالار موسیقی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    10,208
    67,569
    امتیاز:
    1,171
    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    jack of all trades
    محل سکونت:
    Clime of love
    یک بازرگان موفق و ثروتمند ،از یک ماهی گیر شاد که در روستایی در مکزیک زندگی می کرد و هرروز تعدادکمی ماهی صید می کرد و می فروخت پرسید : چقدر طول می کشد تا چند تا ماهی بگیری ؟
    ماهی گیر پاسخ داد: : مدت خیلی کمی

    بازرگان گفت : چرا وقت بیشتری نمی گذاری تا تعداد بیشتری ماهی صید کنی؟
    پاسخ شنید: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است .

    بازرگان متعجب پرسید : پس بقیه وقتت را چیکار می کنی؟
    ماهی گیر جواب داد: با بچه ها یم گپ می زنم . با آن ها بازی میکنم . با دوستانم گیتار می زنم .

    بازرگان به او گفت : اگر تعداد بیشتری ماهی بگیری می توانی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد آن
    قایق های دیگری خریداری کنی آن وقت تعداد زیادی قایق برای ماهیگیری خواهی داشت .

    بعد شرکتی تاسیس می کنی و این دهکده کوچک را ترک می کنی و به مکزیکوسیتی می روی و
    بعدها به نیویورک وبه مرور آدم مهمی می شوی .
    ماهی گیر پرسید : این کار چه مدتی طول می کشد و پاسخ شنید : حدودا بیست سال .

    و بازرگان ادامه داد: در یک موقعیت مناسب سهام شرکتت را به قیمت بالا میفروشی و این کار میلیون ها دلار نصیبت می کند.

    ماهی گیر پرسید : بعد چه اتفاقی می افتد ؟
    بازرگان جواب داد : بعد زمان باز نشستگیت فرا می رسد . به یک دهکده ی ساحلی می روی برای تفریح ماهی گیری میکنی . زمان بیشتری با همسر وخانواده ات می گذرانی و با دوستانت گیتار می زنی و خوش میگذرانی.

    ماهی گیر با تعجب به بازرگان نگاه کرد
    اما آیا بازرگان معنای نگاه ماهی گیر را فهمید؟
     
  10. *یـگـانـه*

    *یـگـانـه* ناظر تالار رمان + مدیر تالار موسیقی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    10,208
    67,569
    امتیاز:
    1,171
    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    jack of all trades
    محل سکونت:
    Clime of love
    پسری جوان که یکی از مریدان شیفته شیوانا بود، چندین سال نزد استاد درس معرفت و عشق می آموخت. شیوانا نام او را "ابر نیمه تمام" گذاشته بود و به احترام استاد بقیه شاگردان نیز او را به همین اسم صدا می زدند. روزی پسر نزد شیوانا آمد و گفت دلباخته دختر آشپز مدرسه شده است و نمی داند چگونه عشقش را ابراز کند!؟ شیوانا از "ابر نیمه تمام" پرسید:" چطور فهمیدی که عاشق شده ای؟!"
    پسر گفت:" هرجا می روم به یاد او هستم. وقتی می بینمش نفسم می گیرد و ضربان قلبم تند می شود. در مجموع احساس خوبی نسبت به او دارم و بر این باورم که می توانم بقیه عمرم را در کنار او زندگی کنم!"
    شیوانا گفت:...
    " اما پدر او آشپز مدرسه است و دخترک نیز مجبور است به پدرش در کار آشپزی کمک کند. آیا تصور می کنی می توانی با کسی ازدواج کنی که برای بقیـه همکلاسی هایت غذا می پزد و ظرف های غذای آنها را تمیز می کند."
    "ابرنیمه تمام" کمی در خود فرو رفت و بعد گفت:" به این موضوع فکر نکرده بودم. خوب این نقطه ضعف مهمی است که باید در نظر می گرفتم."
    شیوانا تبسمی کرد و گفت:" پس بدان که عشق و احساس تو به این دختر هوسی زودگذر و التهابی گذرا بیش نیست و بی جهت خودت و او را بی حیثیت مکن!"
    دو هفته بعد "ابر نیمه تمام" نزد شیوانا آمد و گفت که نمی تواند فکر دختر آشپز را از سر بیرون کند. هر جا می رود او را می بیند و به هر چه فکر می کند اول و آخر فکرش به او ختم می شود." شیوانا تبسمی کرد و گفت:" اما دخترک نصف صورتش زخم دارد و دستانش به خاطر کار، ضخیم و کلفت شده است. به راستی بد نیست که همسر تو فردی چنین زشت و خشن باشد. آیا به زیبایی نه چندان زیاد او فکر کرده ای! شاید علت این که تا الان تردید کرده ای و قدم پیش نگذاشته ای همین کم بودن زیبایی او باشد؟!" پسر کمی در خود فرو رفت و گفت:" حق با شماست استاد! این دخترک کمی هم پیر است و چند سال دیگر شکسته می شود. آن وقت من باید با یک مادربزرگ تا آخر عمر سر کنم!"
    شیوانا تبسمی کرد و گفت:" پس بدان که عشق و احساس تو به این دختر هوسی زودگذر است و التهابی گذرا بیش نیست پس بی جهت خودت و او را بی حیثیت مکن!"
    پسرک راهش را کشید و رفت. یکی از شاگردان خطاب به شیوانا گفت که چرا بین عشق دو جوان شک و تردید می اندازید و مانع از جفت شدن آنها می شوید. شیوانا تبسمی کرد و پاسخ داد:" هـ*ـوس لازمه جفت شدن دو نفر نیست. عشق لازم است و "ابر نیمه تمام" هنوز چیزهای دیگر را بیشتر از دختر آشپز دوست دارد."
    یک ماه بعد خبر رسید که "ابر نیمه تمام" بی اعتنا به شیوانا و اندرزهای او درس و مشق را رها کرده است و نزد دختر آشپز رفته و او را به همسری خود انتخاب کرده است و چون شغلی نداشته است در کنار پدر همسر خود به عنوان کمک آشپز استخدام شده است.
    یکی از شاگردان نزد شیوانا آمد و در مقابل جمع به بدگویی "ابر نیمه تمام" پرداخت و گفت: " این پسر حرمت استاد و مدرسه را زیر پا گذاشته است و به جای آموختن عشق و معرفت در حضور شما به سراغ آشپزی رفته است. جا دارد او را به خاطر این بی حرمتی به مرام عشق و معرفت از مدرسه بیرون کنید؟!"
    شیوانا تبسمی کرد و گفت:"دیگر کسی حق ندارد به کمک آشپز جدید مدرسه "ابر نیمه تمام" بگوید. از این پس نام او "تمام آسمان" است. اگر من از این به بعد در مدرسه نبودم سوالات خود در مورد عشق و معرفت را از "تمام آسمان" بپرسید. همه این درس و معرفت برای این است که به مرحله و درک "تمام آسمان " برسید. او اکنون معنای عملی و واقعی عشق را در رفتار و کردار خود نشان داده است."
     

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)