نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

همگانی داستان های کوتاه گران‌قدر

شروع موضوع توسط Darya77 ‏30/12/13 در انجمن داستانک

  1. dinaz

    dinaz مدیر تالار خانواده و زندگی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    30,733
    63,055
    امتیاز:
    1,210
    تاریخ عضویت:
    ‏4/9/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    کارشناس حسابداری
    محل سکونت:
    کرمانشاه
    دانه ها ی ریز برف با نوازشِ باد میرقصیدند، گاهی باد تند میشد و نظم رقـ*ـص شان به هم میریخت، مثل نظم افکار من که از شش و نیم صبح یک چشمم به حیاط بود و یک چشمم به تلویزیون که خبر تعطیل شدن پایه دبستان را بگوید اما نگفت!
    بی رمق و مغموم با ل**ب و لوچه ای آویزان راهیِ مدرسه شدم.
    باد از روبه رو می آمد و برف را به صورتم میکوبید، چند صد متر از کوچه دور شده بودم که یک خودروی مشکی رنگ کنارم ایستاد، برای خلاصی از سرما بی معطلی رفتم و سوار شدم.
    ماشین راه افتاده
    سرم را چرخاندم به طرف راننده تا کرایه ام را بدهم که دیدم با چشم به سمت پایین اشاره میکند
    جهت نگاهش را دنبال کردم که دیدم دکمه و زیپ شلوارش باز است،
    اشاره میکرد نزدیکش بروم
    بچه ی تُخسی بودم،خیلی تُخس
    اما از ترس و دلهره تمام تنم داشت میلرزید،کیفم را رها کردم و در ماشین را باز کردم و شروع کردم به فریاد کشیدن،
    دستش را به سمتم دراز کرد، خواستم بپرم توی خیابان که ناگهان ترمز کرد و از ماشین هُلم داد بیرون،
    کمی رفت جلوتر و دوباره ترمز کرد و کیفم را هم از شیشه پرت کرد توی پیاده رو. مدادم شکست
    اشک و آبِ دماغم یکی شده بود.
    داشتم میلرزیدم،تمام مسیر را یک نفس دویدم که خودم را برسانم به مدرسه، از نظر یک بچه ی دبستانی مدرسه جای امنی ست!
    از ترس با هیچ کس هیچ حرفی نگفتم
    ظهر که برگشتم خانه مدادم را با چسب شیشه ای بخیه زدم، باید مشق هایم را مینوشتم،باید بزرگ میشدم تا دیگر کسی فکر تجـ*ـاوز به من را در سرش نپروراند!
    نمی دانستم هر چه بیشتر بزرگ شوی،تعداد دفعاتی که مورد تجـ*ـاوز قرار میگیری بیشتر است!
    آن روز از تجـ*ـاوز گریختم اما بعدها، دقیقن وقتی بزرگ شدم، بارها و بارها مورد تجـ*ـاوز قرار گرفتم.
    به علاقه ام تجـ*ـاوز شد،به محبت ام، به سرمایه ام، به رفاقت ام،به امیدم
    به اعتمادم...به اعتمادم...به اعتمادم
    و باز هم از ترس حرفی نزدم
    حالا چندی ست برای تسکین دردها
    در کوچه به نوشیدنی دعوت میشوم
    در کافه به سیگار و پیش دوستان به مهاجرت...
    این آخری، مهاجرت را میگویم،تنها راه باقی مانده برای گریز از تجـ*ـاوز است.
    دیروز خیلی جدی به مادرم گفتم مدت کمی مهمان این خانه و این خاکم،
    توضیح دادم، حرف زدم،از تجـ*ـاوز ها گفتم، از متجاوزین و از خیلی چیزهای دیگر.
    حرفی نزد اما از نگاهش شنیدم که میگفت میترسم که بیمار شوم این طرف مرز نباشی...
    ساعت ها زل زده بود به عکس قدیمی ام روی درِ یخچال
    صدای اذان از مسجد بلند شد
    مادرم با قرص معده افطار کرد...
    گریه کردم
    به حال خودم
    به حال تو
    به آینده ای که هر روز مورد تجـ*ـاوز قرار میگیرد
     
  2. dinaz

    dinaz مدیر تالار خانواده و زندگی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    30,733
    63,055
    امتیاز:
    1,210
    تاریخ عضویت:
    ‏4/9/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    کارشناس حسابداری
    محل سکونت:
    کرمانشاه
    دست خودم نبود، غم صدای پیرزن جذبم کرد
    داشت برای دختری جوان که چهره ای آشفته داشت میگفت:


    پدرم بازاری بود. از اون بازاری های گردن کلفت و با آبرو. دوتا خواهر بزرگتر از من به تبعیت از پدر با پسر عموهام ازدواج کردن، من اما سرکش بودم
    اصلا مهم نبود چی درسته، فقط سعی میکردم خلاف عقیده و حرف پدرم عمل کنم.
    هفده سالم بود که پسر همسایمون عاشقم شد. عاشق که چه عرض کنم، شیدا
    همیشه با التماس نگاهم میکرد
    پدرم موافقت کرد و گفت باهاش ازدواج کن اما من نمیخواستم به حرف پدرم گوش کنم
    عاشق شدم، عاشق شاگرد مغازه ی پدرم
    توی خانواده و محل پیچید که دختر حاج محمد علی عاشق یه شاگرد مغازه شده،
    مغرور شد، شاگرد مغازه رو میگم، گفت نمیام خواستگاریت چون پدرت منو راه نمیده اما حاضرم باهات فرار کنم
    خودم رو از ارث وتوجه خانواده محروم کردم و یه شب با کلی پول و طلا که از خونه ی خودمون دزدیده بودم باهاش فرار کردم،
    من عاشقش شده بودم و فقط میخواستم به عشقم برسم.
    فکر میکردم زندگی کنار کسی که عاشقشی بالاترین درجه ی خوشبختیه اما به این فکر نکرده بودم که اگه اون طرف عاشق تو نباشه چه دردی رو باید تحمل کنی.
    من از کسی که عاشقم بود گذشتم و رفتم سراغ کسی که عاشقش بودم! غافل از اینکه یه زن زمانی دلش به خونه و زندگی گرم میشه که هر روز صبح با حرف های محبت آمیز همسرش از خواب بیدار بشه.
    یه زن واسه زنده موندن روح و ذوقش نیاز داره مورد توجه مرد زندگیش قرار بگیره.
    غافل از اینکه کافیه یه مرد بفهمه یه زن با تمام وجودش عاشق شده، مغرور میشه.
    دلش میخواد هر لحظه قدرتش رو به رخ بکشه و یادآوری کنه که هی زن تو بدون من میمیری، میزنه توی دهنت، با غیظ و غرور نگاهت میکنه، له میشی، خرد میشی، داغون میشی اما دم نمیزنی چون دلباخته ای، دو ایستگاه بیشتر نمونده تا مقصد و کفاف شنیدن ادامه ش رو نمیده
    اینکه چی گذشت به من زیاد به کارت نمیاد، اما یادت باشه یه جایی توی شصت یا هفتاد سالگی، کنار پیاده رو، وقتی روی یه نیمکت نشستی و به رفت و آمد مردم نگاه میکنی و یه سوال بیخ ذهنت میشینه که چقدر از زندگی و تصمیماتی که گرفتم رضایت دارم چه جوابی برای خودت داشته باشی
    من اینجا باید پیاده شم. پسر همسایمون بعد از فرار من ازدواج نکرد هیچوقت، یه وقتایی میرم دیدنش، نزدیک این ایستگاه میشینه کنار پیاده رو و ساز میزنه، یه شبایی شام درست میکنم میبرم براش و میشینم کنارش و برام آهنگ سلطان قلبها رو میزنه
    قطار ایستاد و پیرزن با لبخند از جایش بلند شد و رفت...
    یک ظرف غذا هم از نایلونی که دستش گرفته بود پیدا بود
    .

    #علی_سلطانی
     
  3. dinaz

    dinaz مدیر تالار خانواده و زندگی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    30,733
    63,055
    امتیاز:
    1,210
    تاریخ عضویت:
    ‏4/9/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    کارشناس حسابداری
    محل سکونت:
    کرمانشاه
    پدر بزرگم وسط یه روستای خوش آب و هوا زندگی میکرد و توی حیاط خونش یه باغچه ی بزرگ داشت که توی باغچه پر از گلهای خوشرنگ بود، لا به لای اون همه گل، یه گل صورتیِ زیبا کاشته بود و من به محض اینکه دیدمش جذبش شدم.
    پدر بزرگم میگفت خاصیت دارویی داره اما روی شاخه اش پر از خار بود،خارهای تیز و بلند، من خیلی از اون گل خوشم اومده بود و همیشه میرفتم توی باغچه و نگاهش میکردم،
    یه روز بالاخره تصمیم گرفتم اون گل برای من باشه،رفتم توی باغچه و چیدمش، داشتم با لـ*ـذت نگاهش میکردم که پام گیر کرد به لبه ی باغچه و خوردم زمین و یکی از اون خارهای بزرگ و تیزش رفت توی بازوم،درست رفت لای پوستم، خون مُرده شد ،چِرک کرد،همش درد میکشیدم،من اون گل رو داشتم اما داشتنش باعث عذابم شده بود، پدر بزرگم طبیب خبر کرد،طبیب نشست رو به روم و یه تیغ بُرَنده نشونم داد و گفت این تیغ رو میبینی؟ باید با این پوستت رو بشکافم که چرک و خون بریزه بیرون تا اون خار رو در بیارم،گفت اون لحظه که تیغ رو میزنم خیلی درد داره اما تحمل کن بعدش دیگه آروم میشی.
    قبول کردم، یه پارچه گذاشتن لای دندونم و طبیب تیغ رو کشید روی بازوم ، خیلی سخت بود خیلی دردِ بدی بود، به خودم میپیچیدم اما تحمل کردم، دردِ نیشتر رو به جون خریدم، دردِ زخمِ بعدش رو به جون خریدم چون فقط میخواستم از خار اون گل خلاص شم.
    جای اون زخم برای همیشه روی بازوم موند و باعث شد دیگه نتونم به هیچ گلی نزدیک بشم،
    میدونی عشق تاوان داره،عاشق شدن تاوان داره،اگه عاشق شدی و بازی دادنت
    حتی اگه همه ی وجودت گرفتار باشه دردِ جدایی رو به جون میخری، زخمِ نیشتر رو به جون میخری و بعدش دیگه بی حس میشی ،بی تفاوت میشی،بی اعتماد میشی،نسبت به همه چیز، نسبت به همه کَس

    رازِ رُخشید برملا شد/ #علی_سلطانی
     
  4. dinaz

    dinaz مدیر تالار خانواده و زندگی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    30,733
    63,055
    امتیاز:
    1,210
    تاریخ عضویت:
    ‏4/9/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    کارشناس حسابداری
    محل سکونت:
    کرمانشاه
    نشسته بودم کنار پنجره و داشتم محوطه دانشکده رو نگاه میکردم، درِ کلاس باز شد و اومد نشست رو به روم، یه لحظه جا خوردم، موهاشو کوتاه کرده بود، انقدر کوتاه که اگه دست میبردی لای موهاش از بین انگشت های دستت هیچ تارِ مویی بیرون نمیزد.
    قبل از اینکه حرفی بزنم خندید گفت چیه؟ توام مثه بقیه میخوای بگی موی بلند خیلی بیشتر بهت میومد؟ میخوای بگی اونجوری خیلی جذاب تر بودی؟
    هیچی نگفتم و فقط نگاهش کردم،
    ادامه داد از صبح که اومدم دانشگاه هر کدوم از بچه ها که منو میبینن همینو بهم میگن
    گفتم خب راست میگن دیگه موی بلند خیلی بیشتر بهت میومد،
    یکم اومد نزدیک تر زل زد تو چشمام
    گفت یه سوال دارم
    سرمو تکون دادم که سوالت چیه؟
    گفت چرا قبل از اینکه کوتاه کنم یبار بهم نگفتی موهات قشنگه؟ چرا حتی یبار به زبون نیاوردی که فلانی موی بلند بهت میاد؟
    راست میگفت، تا حالا بهش نگفته بودم، پا شد و از کلاس رفت بیرون،
    فردای اونروز ندیدمش توی دانشگاه، بچه ها گفتن دیروز کارای انصرافش انجام شد و رفت واسه همیشه. یکم ناراحت شدم اما بعد یادم رفت، یه هفته از رفتنش گذشت،
    من کلاسای روز دوشنبه رو بخاطر اینکه تا ظهر سرکار بودم دیر میرسیدم دانشگاه، اون دوشنبه وقتی رفتم سر کلاس دیگه اون صندلیِ ردیفِ آخر کنارِ پنجره برام خالی نبود!
    وقتی با بچه ها نشسته بودیم به حرف زدن، دیگه کسی نبود با یه لیوان نسکافه بیاد کنارم بشینه و وقتی داشتم الکی مخالفت میکردم و حرفای غیر منطقی میزدم با حرفام موافق باشه،
    دیگه کسی نبود یک ساعت توی سلف منتظر بشینه و از کلاسش بزنه که تنها ناهار نخورم،
    دیگه هیچ خبری از این اهمیت دادن ها نبود، اما من اینارو وقتی فهمیدم که رفته بود، واسه همیشه رفته بود، انقدر ندیدمش که رفت!
    میدونی ما بعضی وقتا اون کسی که باید ببینیم رو نمیبینیم، حسش نمیکنیم، انقدر بهش اهمیت نمیدیم که سرد میشه، ذوقش کور میشه!
    مگه آدم چقدر تحمل داره؟
    وقتی یه نفر بهت اهمیت میده نیاز داره که گاهی به روش بیاری، بهش بفهمونی فلانی حواسم هستا،
    حتی بعضی وقتا آدم جلوی آینه که می ایسته، خودش رو از چشم اون کسی میبینه که بخاطر اون توی ظاهرش تغییر ایجاد کرده، نیاز داره یه جور دیگه نگاهش کنی، یه کلمه بگی فلانی امروز فرق کردی، آدم نیاز داره، میفهمی؟ این نیاز اگه برطرف نشه برای همیشه میره، اول رفتنش رو باور نمیکنی، چون انقدر حضور داشته، انقدر پررنگ بوده که هیچ وقت فکر نمیکردی بذاره بره!
    اما ببین....آدمای اینجوری وقتی رفتن، وقتی نبودن جای خالی شون بدجوری حس میشه، با توام...حواست هست؟


    رازِ رُخشید برملا شد/

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

     
  5. dinaz

    dinaz مدیر تالار خانواده و زندگی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    30,733
    63,055
    امتیاز:
    1,210
    تاریخ عضویت:
    ‏4/9/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    کارشناس حسابداری
    محل سکونت:
    کرمانشاه

    گفتم پنجره رو ببین،جمعست،هوا داره تاریک میشه...الان سه ساعت و بیست دو دقیقه ست سرت از رو سینم جُم نخورده
    من قفلم رو فیلم تو قفلی رو بازیِ من
    میخوام ریز شه چشمامون
    گفتی من تو بازی تو رو نیمکتم...آدمی که رو نیمکته گل نمیتونه بزنه که
    تیتراژ پایانی فیلم بود...صفحه ی تلویزیون داشت تاریک میشد با یه موسیقی...تو بک گراندشم یه زنه ولو رو تخت سیگار میکشید
    گفتی پاشو پرده هارو بکش،شیر گازو وا کن وایسا رو به روم یه قیچی وردار زل بزن به چشمم بیفت به جون موهام...میخوام یه دست شیم...تو حوصله چنگ زدن سرمو نداری...موی بلند میخوام چیکار؟ درزای خونه رم بگیر...چشمامون دوتایی ریز میشه بعد خوابمون میره
    نگا کردمت
    حالم شبیه آدمی بود که تو تاریکی پاشو کرده تو کفشی که قبلا دو تا سوسک توش داشتن ب*و*س میکردن همو
    پامو پیچوندم دورِ پات...
    گفتی نمیرم بابا نترس احمق
    هوا داشت تاریک تر میشد،تیتراژ فیلم تموم شده بود...ساکت شده بود همه جا...گفتی مغزت بوی جنگل میده
    یه دریای کف کرده تو چشماته... رژ لبتو گرفتی بالا گفتی بگیرش...رو صورتم بنویس برام...میخوام بریم تو اتاق جلو آینه وارونه بخونمت
    نمیتونستم بنویسمت...انگشتام زخم بود...بریده بود...حس نداشت...گفتم رژت چرا سیاهه؟
    مثه اولاش آبی بزن به لبات...میخوام ماهی شم...میخوام غرق شم تو صورتت
    گفتی ماهی غرق نمیشه که...نفس بکش
    رو ل*با*م...عمیق
    گفتم تنگه نفسم...هر چی میکشم بالا نمیام
    گفتی همیشه همینه
    اولاش دستامونو میگیرفتیم حواسمون میرفت لای ابرا
    بعدش دیدیم دستامون جون نداره تَنِ همو گرفتیم
    گم و گور شدیم تو هم
    انقد گم شدیم که هیچکس پیدامون نمیکرد
    یه جایی اونورِ بهشت
    حالا اما نعشگی از سرمون افتاده
    هر چی میکشیم همو بالا نمیریم
    سیگارتو تو قهوه ی یخ شدت خاموش کردی
    گفتی چرا نمیذاری برم؟
    گفتم منکه نگرفتمت که
    گفتی دستات بازه ولی چشمات پاهامو بسته
    چشمامو بستم و باز کردم
    دیگه نبودی
    نبودی...
    .
    نود و شش روز بعد از رفتنت/
    .

    #علی_سلطانی
     
  6. dinaz

    dinaz مدیر تالار خانواده و زندگی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    30,733
    63,055
    امتیاز:
    1,210
    تاریخ عضویت:
    ‏4/9/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    کارشناس حسابداری
    محل سکونت:
    کرمانشاه
    از سینما زدیم بیرون
    دیر وقت بود و به رسم عادت یک ساعتی بازیمان گرفت.
    بداهه دیالوگ میگفتیم و دعوا میکردیم و میخندیدیم و داد میکشیدیم.
    پایان بازی هایمان هم همیشه باز بود.
    سرخوشانه چرخ میخوردیم که ساعت از سه گذشت و چیزی به اذان نمانده بود.
    گرسنگی به استخوان رسیده بود و با این وضع نمیشد روزه گرفت!
    در چرخ خوردن و بازی کردنمان جغرافیا را از دست داده و سر از جنوب تهران درآوردیم!
    اهل کله پاچه که نبود اما یادم آمد آن نزدیکی ها یک فلافلی هست که تا سحر باز است.
    پایان بازی را باز رها کردیم و سراسیمه زدیم به فلافلی.
    با هم که بودیم اشتها از سرو کولمان بالا میرفت و هر دو دو نونه سفارش دادیم با نوشابه ی شیشه ای تگری!
    صاحب فلافلی من را میشناخت و گفت خیارشور نذارم؟!
    خواستم بگویم نه که گفت بذارید آقا خیارشورارو من میخورم... .
    هر چه گفتم تشنه ات میشود قبول نکرد که نکرد!
    خلاصه همه ی خیارشورها را خورد و فردا هم که داشت از تشنگی تلف میشد هی زنگ میزد به من و میگفت حرف بزن.
    گفتم خب تشنه ات شده چرا به من زنگ میزنی؟!
    میگفت با تو که حرف میزنم دهنم آب میفتد برای بوسیدن ات! و تشنگی ام رفع میشود...اصلا گوجه سبز منی...لواشک منی!
    .
    .
    زل زدم به میز و دارم همه ی آن شب را دوره میکنم!از سینما که زدم بیرون تنها ولی با تو داشتم دعوا میکردم و میخندیدم و داد میزدم که سر از این فلافلی در آوردم! دوره کردم آن شب را و به گوجه سبز منی که رسیدم خنده ام گرفت! به خودم که آمدم صاحب فلافلی داشت برای چندمین بار میگفت
    اقا بالاخره خیارشور بذارم یا نه!
    گفتم نه آقا نذار!
    حساب کردم و ل**ب نزدم و آمدم بیرون.
    فردا هم بدون سحری روزه میگیرم!
    مثل دیشب که دیدم ساعت سه و نیم را رد کرده و تلگرامت آنلاین است و دلم لرزید و هیچ چیز از گلویم پایین نرفت.
    مثل پریشب که خوابت را میدیدم و اصلا بیدار نشدم
    مثل پس پریشب که یاد چت کردنمان تا خود سحر افتادم و ... .
    فردا هم بی سحری روزه میگیرم.
    اما جان مادرت تو به این حرف ها گوش نکن.
    تشنه ات که شد زنگ بزن!
    گر چه کمی تلخم ! اما هنوز هم میتوانم گوجه سبزت باشم!! و دهانت برای بو*س*ه هایم آب بیفتد!
    البته اگر
    طعم دهانت عوض نشده باشد!

    #علی_سلطانی
     
  7. *یـگـانـه*

    *یـگـانـه* ناظر تالار رمان + مدیر تالار موسیقی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    10,539
    68,036
    امتیاز:
    1,171
    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    jack of all trades
    محل سکونت:
    Clime of love
    چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها ,, افراد زیادی اونجا نبودن , سه نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا 60-70 سالشون بود .

    ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه گوشیش زنگ خورد , البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم , بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت که خدا بعد از 8 سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق میکرد روکرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمونه من هستن میخوام شیرینیه بچم رو بهشون بدم.
    به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده ، خوب ما همه گی مون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میکردیم که من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش کردم و بهش تبریک گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم, اما بلاخره با اسرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیره زن پیره مرد رو حساب کرد و با غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد .

    خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود ، اما اونجایی خیلی تعجب کردم که دیشب با دوستام رفتیم سینما که تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم ، ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم که با یه دختر بچه 4-5 ساله ایستاده بود تو صف … از دوستام جدا شدم و یه جوری که متوجه من نشه نزدیکش شدم و باز هم با تعجب دیدم که دختره داره اون جوان رو بابا خطاب میکنه.دیگه داشتم از کنجکاوی میمردم ، دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو کتفش ، به محض اینکه برگشت من رو شناخت ، یه ذره رنگ و روش پرید . اول با هم سلام و علیک کردیم بعد من با طعنه بهش گفتم ، ماشالله از 2-3 هفته پیش بچتون بدنیا اومدو بزرگم شده . همینطور که داشتم صحبت میکردم پرید تو حرفم گفت ” داداش اون جریان یه دروغ بود , یه دروغ شیرین که خودم میدونم و خدای خودم” دیگه با هزار خواهشو تمنا گفت… اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستام کثیف بود و قبل از هر کاری رفتم دستام رو شستم ، همینطور که داشتم دستام رو میشستم صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم البته اونا نمیتونستن منو ببینن که دارن با خنده باهم صحبت میکنن ، پیرزن گفت” کاشکی می شد یکم ولخرجی کنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم ، الان یه سال میشه که ماهیچه نخوردم .” پیر مرده در جوابش گفت ” ببین اومدی نسازی ها قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه اینم فقط بخاطر اینکه حوصلت سر رفته بود ، من اگه الان هم بخوام ولخرجی کنم نمیتونم بخاطر اینکه 18 هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده .همینطور که داشتن با هم صحبت میکردن او کسی که سفارش غذا رو میگیره اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین ، پیرمرده هم بیدرنگ جواب داد ” پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار”

    من تو حالو هوای خودم نبودم همینطور اب باز بود و داشت هدر میرفت ، تمام بدنم سرد شده بود احساس کردم دارم میمیرم … رو کردم به اسمون و گفتم خدا شکرت فقط کمکم کن . بعد امدم بیرون یه جوری فیلم بازی کردم که اون پیر زنه بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین .ازش پرسیدم که چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ماهاکه دیگه احتیاج نداشتیم . گفت داداشی ” پول غذای شما که سهل بود من حاضرم دنیای خودم و بچم رو بدم ولی ابروی یه انسان رو تحقیر نکنم ” اینو گفت و رفت .

    یادم نمیاد که باهاش خداحافظی کردم یا نه ، ولی یادمه که چند ساعت روی جدول نشسته بودم و به درودیوار نگاه میکردم و مبهوت بودم … واقعا راسته که خدا از روح خودش تو بدن انسان دمید....نه؟؟؟
     
  8. *یـگـانـه*

    *یـگـانـه* ناظر تالار رمان + مدیر تالار موسیقی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    10,539
    68,036
    امتیاز:
    1,171
    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    jack of all trades
    محل سکونت:
    Clime of love
    کشتی در طوفان شکست و غرق شد . فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره ی کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.
    دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم.
    بنابراین دست به دعا شدند و برای این که ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند...
    نخست، از خدا غذا خواستند .فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد . اما مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.
    هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت وبه مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت.
    مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت.
    دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببرد . فردا کشتی ای آمد و درسمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیره برود و مرد دوم را همانجا رها کند..!
    پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که درخواستهای او پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است!
    زمان حرکت کشتی، ندایی از او پرسید:«چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟» مرد پاسخ داد:«این همه نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است و خودم درخواست کرده ام.درخواست های همسفرم که پذیرفته نشد.پس چه بهتر که همینجا بماند» آن ندا گفت:اشتباه می کنی! تو مدیون او هستی..هنگامی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمات به تو رسید...
    مرد با تعجب پرسید:«مگر او چه خواست که من باید مدیونش باشم؟»
    و آن ندا پاسخ داد:«از من خواست که تمام دعاهای تو را مستجاب کنم!!..»

    (نکته اخلاقی:شاید داشته هایمان را مدیون کسانی باشیم که برای خود هیچ نمی خواستند و "فقط برای ما" دعا می کردند...ممکن است همه موفقیت و ثروت و هرچیز دیگر که داریم را مدیون آن دو فرشته ای باشیم که ما را بزرگ کردند..بدون هیچ توقعی!
     
  9. *یـگـانـه*

    *یـگـانـه* ناظر تالار رمان + مدیر تالار موسیقی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    10,539
    68,036
    امتیاز:
    1,171
    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    jack of all trades
    محل سکونت:
    Clime of love
    انگار باران چشم های زن، تمامی ندارد. چندسال بعد…نمی دانم چندسال… حرم صاحب اصلی محفل! سید، دست به سـ*ـینه از رواق خارج می شود. چراغ های مسجد دسته دسته روشن می شوند. الحمدلله، ده شب مجلس با آبروداری برگزار شد. آقا سید مهدی که از پله های منبر پایین می آید، حاج شمس الدین ـ بانی مجلس ـ هم کم کم از میان جمعیت راه باز می کند تا برسد بهش. جمعیت هم همینطور که سلام می کنند راه باز می کنند تا دم در مسجد. وقت خداحافظی، حاجی دست می کند جیب کتش…
    آقا سید، ناقابل، اجرتون با صاحب اصلی محفل…
    دست شما درد نکند، بزرگوار!
    سید پاکت را بدون اینکه حساب کتاب کند، می گذار پر قبایش. مدت ها بود که دخل را سپرده بود دست دیگری! آقا سید، حاج مرشد شما رو تا دم در منزل همراهی می کنن… حاج مرشد، پیرمرد ۵۰ ، ۶۰ ساله، لبخندزنان نزدیک می شود. التماس دعای حاج شمس و راهی راه… زن، خیلی جوان نبود. اما هنوز سن میانسالی اش هم نرسیده بود. مضطرب، این طرف آن طرف را نگاه می کرد. زیر تیر چراغ برق خیابان لاله زار، جوراب شلواری توری، رنگ تند لب ها، گیس های پریشان… رنگ دیگری به خود گرفته بود. دوره و زمونه ای نبود که معترضش بشوند…

    حاج مرشد!
    جانم آقا سید؟
    آنجا را می بینی؟ آن خانم…
    حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، زود سرش را انداخت پایین.
    استغفرالله ربی و اتوب الیه…
    سید انگار فکرش جای دیگری است…
    حاجی، برو صدایش کن بیاید اینجا.
    حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشد، تند به سیدمهدی نگاه می کند: حاج آقا، یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و شمای سید اولاد پیغمبر! این وقت شب… یکی ببیند نمی گوید اینها با این بـدکـاره چه کار دارند؟
    سبحان الله…
    سید مکثی می کند.
    بزرگواری کنید و ایشون رو صدا کنید. به ما نمی خورد مشتری باشیم؟!
    حاج مرشد، بالاخره با اکراه راضی می شود. اینبار، او مضطرب این طرف و آن طرف را نگاه می کند و سمت زن می رود.
    زن که انگار تازه حواسش جمع آنها شده، کمی خودش را جمع و جور می کند.
    به قیافه شان که نمی خورد مشتری باشند! حاج مرشد، کماکان زیرلب استغفرالله می گوید.
    - خانم! بروید آنجا! پیش آن آقاسید. باهاتان کاری دارند.
    زن، با تردید، راه می افتد. حاج مرشد، همانجا می ایستد. می ترسد از مشایعت آن زن!…زن چیزی نمی گوید. سکوت کرده. مشتری اگر مشتری باشد، خودش…
    دخترم! این وقت شب، ایستاده اید کنار خیابان که چه بشود؟
    شاید زن، کمی فهمیده باشد! کلماتش قدری هوای درد دل دارد، همچون چشم هایش که قدری هوای باران:
    حاج آقا! به خدا مجبورم! احتیاج دارم…
    سید؛ ولی مشتری بود!
    پاکت را بیرون می آورد و سمت زن می گیرد: این، مال صاحب اصلی محفل است! من هم نشمرده ام. مال امام حسین(ع) است… تا وقتی که تمام نشده، کنار خیابان نایست!…
    سید به حاجی ملحق می شود و دور…
    انگار باران چشم های زن، تمامی ندارد…

    چندسال بعد…نمی دانم چندسال… حرم صاحب اصلی محفل! سید، دست به سـ*ـینه از رواق خارج می شود. زیر لب همینجور سلام می دهد و دور می شود. به در صحن که می رسد، نگاهش به نگاه مرد گره می خورد و زنی به شدت محجوب که کنارش ایستاده. مرد که انگار مدت مدیدی است سید را می پاییده، نزدیک می آید و عرض ادبی.
    زن بنده می خواهد سلامی عرض کند.
    مرد که دورتر می ایستد، زن نزدیک می آید و کمی نقاب از صورتش بر می گیرد که سید صدایش را بهتر بشنود. صدا، همان صدای خیابان لاله زار است و همان بغض:
    آقا سید! من را نشناختید؟ یادتان می آید که یکبار، برای همیشه دکان مرا تعطیل کردید؟ همان پاکت… آقا سید! من دیگر… خوب شده ام!
    این بار، نوبت باران چشمان سید است…سید مهدی قوام ـ از روحانی های اخلاقی دهه ۴۰ تهران ـ یکی تعریف می کرد: روزی که پیکر سید مهدی قوام را آوردند قم که دفن کنند،به اندازه ی دو تا صحن بزرگ حرم حضرت معصومه کلاه شاپویی و لنگ به دست آمده بودند و صحن را پر کرده بودند. زار زار گریه می کردند و سرشان را می کوبیدند به تابوت…
     
  10. *یـگـانـه*

    *یـگـانـه* ناظر تالار رمان + مدیر تالار موسیقی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    10,539
    68,036
    امتیاز:
    1,171
    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    jack of all trades
    محل سکونت:
    Clime of love
    آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند! حتما می دانید که نوبل مخترع دینامیت است. زمانی که برادرشلودویگ فوت شد، روزنامه ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترعدینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر گ آور ترین سلاح بشری مرد!"

    آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟
    سریع وصیت نامه اش را آورد. جمله های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه ای برای صلح و پیشرفت های صلح آمیز شود.
    امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه های فیزیک و شیمی نوبل و ... می شناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد.
    یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!
    ساعتی اندیشیدن برتر از هفتاد سال عبادت است
     

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)