نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

همگانی داستان های کوتاه گران‌قدر

شروع موضوع توسط Darya77 ‏30/12/13 در انجمن داستانک

  1. dinaz

    dinaz مدیر تالار خانواده و زندگی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    30,733
    63,055
    امتیاز:
    1,210
    تاریخ عضویت:
    ‏4/9/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    کارشناس حسابداری
    محل سکونت:
    کرمانشاه

    برادرم در یک کتابفروشی کار میکرد کتاب های اجنبی میفروخت! طرز پوشش و تفکرش کمی با عقبه فکری پدرم تضاد پیدا کرده بود، صورتش را تیغ می‌زد، کفش نوک تیز پا می‌کرد، شلوار جینِ تنگ میپوشید و پای فیلم های سینمایی مختلف را به خانه باز کرده بود.
    جنب آن کتابفروشی یک کلوپ فیلم بود.
    تقریبا هفته ای چهار شب من به همراه سه خواهر و برادر و مادرم که همیشه وسط فیلم خوابش میبرد، فیلم میدیدیم.
    در این میان فیلم شهرزیبا تا مغز استخوانم نفوذ کرد، باید اعتراف کنم من با فرهادی عاشق سینما شدم، یک نمونه ی کاملا وطنی و عمیقا جهانی.
    البته عشق به ادبیات از خیلی پیش تر همراهم بود، اولین باری هم که خواستم به یک دختر خانوم شماره بدهم، رفتم یک کتابچه ی کوچک از اشعار نیما را خریدم و شماره ام را توی صفحه ی اولش نوشتم و هجده هفته، هر شب بعد از‌ کلاس زبان، یک ساعت می ایستادم توی ایستگاه اتوبوس تا شعر و شماره را به فرد مورد نظر برسانم
    و بالاخره در هفته ی نوزدهم ایشان شماره ی پسری را گرفت که فقط چهار روز بود سر راه شان قرار میگرفت
    همان پسر بی نمک که پدرش با ماشین خارجی می آمد دنبالش و تازه مثل من با اتوبوس تمام مسیر همراهی اش نمیکرد!
    و دقیقا آنجا بود که فهمیدم پول اساسا چیزِ خیلی مهمی ست.
    از کودکی احساس میکردم مهندس ها در کیفِ سامسونت شان پول حمل می‌کنند، تصمیم گرفتم مهندس شوم اماعشق به سینما و ادبیات به قلب و روح و‌ جانم سنجاق شده بود. ترم دوم مهندسی مکانیک بودم که یک روز برای خرید یک گیتار به خانه‌ی زنِ میانسالی رفتم که وسیله های خانه اش را به حراج گذاشته بود، با هم دوست شدیم، گیتار پسرش را مفتی داد به من
    هفته ای چند روز برای آماده سازی خانه ی جدیدش به کمکش میرفتم، پسرش در استرالیا رئیس یک شرکت معروف بود، مقدمات رفتنم را فراهم کرد، فقط کافی بود که بگویم اوکی و بروم!
    اما
    دقیقا در همان برهه زمانی عشق به سینما و فیلمنامه و داستان نویسی از عشق به هر چیزی حتی آن دختر خانوم لاغر اندام و بلند موی که هجده هفته توی گرما و سرما انتظارش را کشیدم، پیشی گرفت
    در تمام دوران زندگی هیچ وقت حتی یک‌بار هم نتوانستم به رفتن از این خاک فکر کنم
    من مردم اینجا را بلدم
    رویاهایم به این کشور گره خورده
    و این را هیچ وقت نتوانستم نادیده بگیرم تا دیروز عصر
    که در لاتاری ثبت نام کردم!
    اینکه نامم در لاتاری در می آید یا نه خیلی مهم نیست، مهم این است که من دیروز برای اولین بار یواشکی چشم روی رویاهایم بستم.دردناک است نه؟
    رفتن وقتی اتفاق می افتد که راه حلی جز رفتن نیست.
    رفتن از خودت، از وابستگی هایت، از رویاهایت.
     
  2. dinaz

    dinaz مدیر تالار خانواده و زندگی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    30,733
    63,055
    امتیاز:
    1,210
    تاریخ عضویت:
    ‏4/9/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    کارشناس حسابداری
    محل سکونت:
    کرمانشاه
    مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم
    دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان.
    اما این یکی فرق داشت
    وقتی بدون اینکه مِنو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم "داد ،یعنی فرق داشت!
    همان همیشگی من را میخواست
    همیشگی ام به وقت تنهایی!
    تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.
    موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه اش را نگذاشته بود پشت گوش!
    ساده بود، ساده شبیه زن هایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند!
    باید چشمانش را میدیدم اما سرش را بالا نمی آورد.
    همه را صدا میکردم قهوه شان را ببرند اما قهوه این یکی را خودم بردم،
    داشت شاملو میخواند و بدون اینکه سرش بالا بیاورد تشکر کرد.
    اما نه!
    باید چشمانش را میدیدم
    گفتم ببخشید خانوم؟
    سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگویم اما
    اما چشمان قهوه ای روشن و سبزه ی صورتش همراه با مژه هایی که با تاخیر باز و بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت ،طوری که آب دهانم هم پایین نرفت.
    خجالت کشید و سرش پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد و سینی به صندلی تا لو برود چقدر دست و پایم را گم کرده ام.
    از فردا یک تخته سیاه گذاشتم گوشه ای از کافه و شعرهای شاملو را مینوشتم!
    همیشه می ایستاد و با دقت شعر ها را میخواند و به ذوقم لبخند میزد.
    چند بار خواستم بگویم من را چه به شاملو دختر جان؟!
    این ها را مینویسم تا چند لحظه بیشتر بایستی تا بیشتر ببینمت و دل از دلم برود!
    شعرهای شاملو به منوی کافه هم کشید و کم کم به در و دیوار و روی میز و...
    دیگر کافه بوی شاملو را میداد!
    همه مشتری مداری میکردند من هم دختر رویایم مداری!!!
    داشتم عاشقش میشدم و یادم رفته بود که باید تا یک ماه دیگر برگردم به شهرستان و پول هایی که در این مدت جمع کرده ام خرج عمل مادرم کنم
    داشتم میشدم که نه، عاشق شده بودم و یادم رفت اصلا من را چه به این حرف ها؟ یادم رفته بود باید آرزوهایم را با مشکلات زندگی طاق بزنم
    این یک ماه رویایی هم با تمام روزهایی که می آمد و کنار پنجره مینشست و لته آیریش میخورد تمام شد!
    و برای همیشه دل بریدم از بو*س*ه هایی که اتفاق نیفتاد!
    مدتی بعد شنیدم بعد از رفتنم مثل قبل می آمده و مینشسته کنار پنجره و قهوه اش را بدون اینکه ل**ب بزند رها میکرده و میرفته.
    یک ترم بعد هم دانشگاهش را کلا عوض کرده بود.
    عشق همین است
    آدم ها می روند تا بمانند!
    گاهی به آغـ*ـوش یار
    و گاهی از آغـ*ـوش یار...
    علی سلطانی
     
  3. dinaz

    dinaz مدیر تالار خانواده و زندگی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    30,733
    63,055
    امتیاز:
    1,210
    تاریخ عضویت:
    ‏4/9/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    کارشناس حسابداری
    محل سکونت:
    کرمانشاه

    رای خریدن چند کتاب شعر به آن کتابفروشی رفته بودم که فروشنده من را به طبقه ی بالا راهنمایی کرد.
    که دیدم خود شعر روی صندلی ای نشسته و کتابی را ورق میزند

    به محض ورودم از جایش بلند شد و خواست راهنمایی کند
    لباس های گله گشاد رنگی و موهایی که جلوی پیشانی اش ریخته بود با آدم حرف میزد
    چقدر رنگ داشت این پریزاد

    نگاه از نگاهش برداشتم و رفتم سراغ کتابها.
    به هر کتابی دست می انداختم توضیحی میداد… انگار نشسته بود و همه را خوانده بود. انگار که نه! همه را خوانده بود

    هی از قصد به نوشته ای اشاره میکردم که سرش را نزدیک بیاورد و بوی شالش به صورتم بزند
    کتابی که قبلا خوانده بودم را انتخاب کردم و صفحه ی مورد نظرم را هم آوردم و گفتم ببخشید این را بخوانید برای من، عینکم همراهم نیست

    شعری از “امید صباغ نو” بود
    موقع خواندن شعر یک دستش را به موهای بافته شده اش که از زیر شال آویزان بود گرفت
    آدم هایی که زیاد شعر میخوانند، ژست خواندن دارند
    ژست خواندن اش این بود
    ژست خواندن اش برایم آشنا آمد

    شین اش کمی میزد و بد به دل میچسبید و بدجور مشتاق بودم برایم بخواند
    به این بیت که رسید تُن صدایش عوض شد

    گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید
    آمدی و همه ی فرضیه ها ریخت به هم


    آن روز گذشت و اشتیاق عجیبی برای خواندن شعر پیدا کرده بودم و دیگر
    هفته ای دو سه بار میرفتم و کتاب میخریدم

    وقتی دیدم جایی در قفسه ی کتابهایم ندارم گفتم بس است دیگر! باید خود شعر را به خانه ام بیاورم و به گیسویش قافیه ببافم

    کتابی خریدم و در صفحه ی اولش همان شعری را که روز اول برایم خوانده بود به همراه آدرس کافه ای برای چهارشنبه ساعت هشت نوشتم و روی میز جا گذاشتم

    حالا دو سالی هست که از این ماجرا میگذرد و هنوز هم قرار روز چهارشنبه مان سر ساعت برقرار است

    اما راستش
    دیگر به رفتارهایش اشتیاقی ندارم
    دیگر به بودن اش مشتاق نیستم
    از یک جایی به بعد فهمیدم دیگر به اینکه ابتدای حرف هایش نامم را صدا کند
    یا هنگام خستگی دست بر موهای بافته اش بگیرد و شعر بخواند
    یا چه میدانم
    به همین خندیدن ساده اش
    مشتاق نیستم

    راستش از یک جایی به بعد
    کار از اشتیاق به احتیاج میکشد
    من به خندیدن اش به ژست شعر خواندن اش به بودن اش… مشتاق که نه! محتاجم

    آدم ها از یک جایی به بعد به بودن با هم به عاشقانه های پیش پا افتاده و تکراری شان، مشتاق که نه محتاجند

    [​IMG]



    علی سلطانی
     
  4. dinaz

    dinaz مدیر تالار خانواده و زندگی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    30,733
    63,055
    امتیاز:
    1,210
    تاریخ عضویت:
    ‏4/9/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    کارشناس حسابداری
    محل سکونت:
    کرمانشاه

    دو ساعت از وقتِ قرار گذشته بود و جواب تلفنم را نمی داد
    چشمانم پلِ هوایی را نشانم دادند
    و پایان این قصه شاید پرواز به کفِ خیابان بود

    صدای موسیقی در سرم میپیچید و خیابان را تلو تلو میخوردم
    صد قدم مانده بود به پل هوایی که خواستم آخرین تماس را هم بگیرم… اما گوشی ام خاموش بود و از باجه ی تلفنی شماره اش را گرفتم.گ

    یک بوق و دو بوق که جواب داد
    بی معطلی گفتم چرا سرِ قرار نیامدی که قطع کرد

    عصبی شدم و دوباره شماره را گرفتم و اینبار همینکه پاسخ داد بی مقدمه حرف زد

    تو شاید آذر رو اصلا یادت نباشه
    اما اون چند ساله که با رویای تو زندگی میکنه
    از همون تابستونی که یک ماه طبقه ی بالای خونشونو اجاره کردید و اینجا موندید شروع شد
    از نظر اون تو یه دیوونه ی آروم بودی که راهی جز دوست داشتنت نداشت
    اما میدونی واسه یه دخترِ روستایی گفتن اینکه عاشقِ پسری شده که هم دین و آیینش نیست تقریبا غیر ممکنه
    تمام دلخوشی زندگیش زنگ زدن و گوش دادن به نفسات بود
    از وقتی هم که براش داستان میخوندی شبا میرفت مینشست پشت بوم و زل میزد به ماه
    نمیدونم یدفه چه مرگت شد و دیگه جوابشو ندادی اما آذر ازت متنفر نشد و اصلا انگار نه انگار
    بیشتر از قبل دوستت داشت
    همه ی مکالمه هاتونو ضبط کرده بود و هرشب گوش میداد و بعد میخوابید
    ادامه ی اون داستانی هم که براش میخوندی رو نوشت
    داشت با خیال تو زندگیشو میکرد که گفتن باید ازدواج کنی
    اما واسه آدمی که این همه مدت با خیال تو خوابیده و بیدار شده سخته یه غریبه رو به خلوتش راه بده
    ولی خب اینجا دخترا خودشون واسه خودشون تصمیم نمیگیرن
    عقد کرد
    امشب عروسیش بود که صبح موقع فرار از خونه باباش جلوشو گرفت
    دوساعت پیش رگشو زد
    میگن زندس… اما اگه زنده بمونه مرده
    اصلا زنده گی یعنی چی؟!؟
    نفس کشیدن بهانه ست
    آذر مرده
    اگه زنده بمونه و تو کنارش نباشی مرده
    من قسم خورده بودم اینارو بهت نگم
    اما خیلی ظلمه که آدم ندونه ینفر انقدر دوسش داره

    گفت و تلفن را قطع کرد و تنها تصویری که میدیدم چشمان سبزه روشنِ دختری با موهایِ بور بود که اسب سواری یادم میداد

    …آذر
    چقدر این نامِ پاییزی به رنگ موهایش می آمد
    باید ادامه ی “شب های روشنِ” داستایوفسکی به قلم آذر را میخواندم
    باید ادامه ی داستان را نه اینکه از پشت سیم های تلفن
    وقتی سرش روی پاهایم جا خوش کرده درِ گوشش زمزمه میکردم

    شاید زیباترین نقطه ی اشتراک عشق این است
    که تو بهانه ی زنده گی او باشی و او تنها بهانه ی ادامه ی زنده گی تو




    علی سلطان
     
  5. dinaz

    dinaz مدیر تالار خانواده و زندگی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    30,733
    63,055
    امتیاز:
    1,210
    تاریخ عضویت:
    ‏4/9/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    کارشناس حسابداری
    محل سکونت:
    کرمانشاه
    عاشق دریای مواج
    صبح روز بعد زودتر از همیشه از خواب بلند شد، میز صبحانه را چید، لباس‌هایش را پوشید و برخلاف همیشه وقتش را برای صاف کردن موج‌های روی موهای فِرَش تلف نکرد. مدام جمله‌ای را که سعید، شب گذشته در گوشش نجوا کرده بود به یاد می‌آورد.
    سعید درحالی‌که دستانش را مثل زنجیر دور او قلاب کرده بود، گونه‌اش را بوسید و تا جایی که مطمئن شود نفس‌هایش لاله گوش مرجان را نوازش می‌کند دهانش را جلو برد و به آرامی زیر گوشش گفت:«تو مثل بقیه نیستی، سعی هم نکن که بشی. تو روی سرت یه دریای مشکی داری. می‌خوام یه رازی رو بهت بگم. من برخلاف بقیه، عاشق دریای مواجم. دیگه هیچوقت موجارو از موهات نگیر.»
    در مقابل آینه خودش را بر انداز کرد، حالا بیش از هر زمان دیگری احساس قدرت می‌کرد. رژ لب قرمزش را از لابه‌لای خرت و پرت‌های کیفش بیرون کشید و روی آینه قدی اتاق نوشت:«من تو رو نه بخاطر اینکه دوستم داری، بلکه بخاطر اینکه باعث میشی خودمو بیشتر دوست داشته باشم، دوستت دارم.»
    و درحالی‌که هنوز گونه‌اش از گرمای بـ*ـوسـه شب گذشته سعید گرم بود، از خانه بیرون رفت.

    محمدرضا جعفری
     
  6. dinaz

    dinaz مدیر تالار خانواده و زندگی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    30,733
    63,055
    امتیاز:
    1,210
    تاریخ عضویت:
    ‏4/9/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    کارشناس حسابداری
    محل سکونت:
    کرمانشاه
    [​IMG]

    همین الان می‌خوام
    یه روز مامانم اومد خونه، گفت زود باش. پرسیدم چی رو؟ گفت سورپرایزه! مبل‌ها و فرش و میز ناهارخوری و کلاً دکور خونه رو تو ده دقیقه عوض کرد و زنگ در رو زدن. هول شد از خوشحالی. گفت چشماتو ببند. چشمامو بستم. دستمو گرفت برد دم در. در رو باز کرد. گفت حالا چشماتو باز کن. چشمامو باز کردم دیدم یه پیانو یاماها مشکی، همونی که ده سال قبلش هزار بار رفته بودم از پشت ویترین دیده بودمش دم در بود. حالا نمی‌دونم همون بود یا نه. اما همونی بود که من ده سال قبل واسه داشتنش پرپر زده بودم. خیلی جا خورده بودم. گفت چی می‌گی؟ گفتم چی می‌گم؟ می‌گم حالا؟ الان؟ واقعاً حالا؟ بیشتر ادامه ندادم. پیانو رو آوردن گذاشتن اون جای خالی‌ای تو خونه که مامان خالی کرده بود. من هم رفتم تو اتاقم. نمی‌خواستم بزنم تو پرش. ولی هزار بار دیگه هم از خودم پرسیدم آخه حالا پیانو به چه درد من می‌خوره!؟ من که خیلی سال از داشتنش دل کندم. ده سالی تو خونمون خاک خورد و آخرش هم مامانم بخشیدش به نوه عموم.
    یه روز اولین عشق زندگیم که چهارده سال ازم بزرگتر بود، رفت فرانسه، اون جا با یه زن فرانسوی که چند سال ازش بزرگتر بود ازدواج کرد. منم که نمی‌خواستم قبول کنم از دست دادمش شروع کردم واسه خودم داستان ساختن. ته داستانم هم این‌طوری تموم می‌شد که یه روزی بر می‌گرده، وسط داستان هم این‌جوری بود که داره همه تلاشش رو می‌کنه که برگرده. این وسطا هم گاهی به من از فرانسه زنگ می‌زد و ابراز دلتنگی می‌کرد. بعد از هفت سال خیالبافی دیدم چاره‌ای ندارم جز اینکه با واقعیت مواجه شم. شروع کردم به دل کندن. من هی دل کندم و هی خوابش رو دیدم که برگشته. دوباره دل کندم و باز خوابش رو دیدم که برگشته، تا اینکه بالاخره واقعاً دل کندم! چند سال بعدش تو فیس بوک پیدا کردیم همو. اومد حرف بزنه، گفتم حالا؟ واقعاً الان؟ من خیلی وقته که دل کندم!
    یه دوستی داشتم کاسه صبرش خیلی بزرگ بود. عاشق یه پسری شده بود که فقط یک ماه باهاش دوست بود. اون یک ماه که تموم شده بود، پژمان رفته بود پی زندگیش و سایه مونده بود با حوضش! بعد چند سال یه روز بهش گفتم دل بکن. خودت می‌دونی که پژمان برنمی‌گرده. گفت ولی من صبر می‌کنم. هر کاری هم لازم باشه می‌کنم. یک سال بعد رفت پیش یک دعانویس. شش ماه بعدش با پژمان ازدواج کرد. اون روزا دوست بیچاره‌ام خیلی خوشحال بود. به خودم گفتم حتماً استثنا هم وجود داره! دو سال بعدش شنیدم که از هم جدا شدن. پیداش کردم. خیلی عصبانی بود. پرسیدم چی شده؟ گفت پژمان اونی نبود که من فکر می‌کردم. گفتم پژمان همونی بود که تو فکر می‌کردی، ولی اونی نبود که الان می‌خواستی. پژمان اونی بود که توی اون روزا، همون چندسال قبل تو می‌خواستی که باشه، و وقتی نبود، باید دل می‌کندی!

    رخساره ابراهیم‌نژاد
     
  7. dinaz

    dinaz مدیر تالار خانواده و زندگی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    30,733
    63,055
    امتیاز:
    1,210
    تاریخ عضویت:
    ‏4/9/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    کارشناس حسابداری
    محل سکونت:
    کرمانشاه

    [​IMG]


    بیست سالگی

    وقتی بیست سالم بود، همان روزهایی که همه چیز طعم تازه‌ای دارد و به معنای واقعی جوان هستی، واسه اولین بار گلوم پیش یکی گیر کرد، از اون عشق‌های اساطیری، عاشق زیباترین دختر دانشکده شدم، سلطان دلبری و غرور، تقریباً همه دانشکده بهش پیشنهاد داده بودن و اون همه رو از دم رد کرده بود. حتی یه بار یکی از استادها بهش پیشنهاد ازدواج داد، می‌دونی او در جواب چی گفت؟ گفت: هه!
    آخه «هه» هم شد جواب؟ استاد هم اون ترم از لجش هممون رو مردود کرد.
    اما خب من فکر می‌کردم یه جورایی بهم علاقه داره، گاهی وقت‌ها وسط کلاس حس می‌کردم داره من رو یواشکی دید می‌زنه، ولی تا برمی‌گشتم داشت تخته رو نگاه می‌کرد و با دوستش ریز ریز می‌خندید، توی اون مدتی که همکلاسی بودیم من حتی یک کلمه هم نتونسته بودم باهاش صحبت کنم.
    تا اینکه یه روز وقتی که داشتم بازیگرهای تئاتر جدیدم «باغ آلبالو» اثر چخوف رو انتخاب می‌کردم به سرم زد که اونم توی تئاترم بازی کنه، البته من هیچ وقت از هنرم سوء استفاده نمی‌کردم و این کار رو برخلاف اخلاق‌مداری یه هنرمند می‌دونستم، ولی می‌تونستم به هوای تئاتر حداقل کمی باهاش حرف بزنم، با اینکه حدس می‌زدم شاید کنف شم و به گفتن یک «هه» قناعت کنه، ولی رفتم پیشش و قضیه رو واسش گفتم، اون هم رو کرد بهم و گفت: اِ...واقعا؟ باغ آلبالو؟ نقش مادام رانوسکی؟
    گفتم: نه! نقش آنیا، دختر مادام رانوسکی.
    گفت: ولی من مادام رانوسکی رو خیلی دوست دارم!
    گفتم: باشه، مادام رانوسکی، تو فقط بیا.
    خلاصه بهترین روزهای زندگی من شروع شد، صبح‌ها به شوق دیدنش از خواب بیدار می‌شدم، عطر می‌زدم، کلی به خودم می‌رسیدم، سرخوش بودم، توی پلاتو ساعت‌ها بهش خیره می‌موندم و در آخر تمرین تئاتر، گفتگو‌های دلپذیری بین ما شکل می‌گرفت.
    کاش آن روزها تموم نمی‌شد، چون زمان تکرار شدنی نیست، دیگه هیچ وقت یه جوان بیست ساله نمی‌شم، فقط می‌تونم آرزو کنم خواب آن روزها رو ببینم...
    تئاتر باغ آلبالوی من به بهترین شکل با بازی آن دختر زیبا اجرا شد و تراژدیک‌ترین اثر واسه من رقم خورد، چون روز قبل از اجرا وقتی داشتیم مهمان‌های ویژه رو دعوت می‌کردیم از من خواست تا واسه نامزدش اون جلو یه صندلی رزرو کنم، از اون روز به بعد من دیگه یه جوان بیست ساله نبودم، بیست سالگی خیلی زودگذره و پس از اون دیگه چیزی واست تازگی نداره!​
     
  8. dinaz

    dinaz مدیر تالار خانواده و زندگی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    30,733
    63,055
    امتیاز:
    1,210
    تاریخ عضویت:
    ‏4/9/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    کارشناس حسابداری
    محل سکونت:
    کرمانشاه
    من و نارازاکی

    برخلاف تمام ژاپنی‌ها نه چشمای ریز بادومی داشت و نه قد کوتاه. چن سال پیش که برای شرکت تو یکی از فستیوال‌های نقاشی رفته بودم ژاپن، چن روزی رو مهمان خانواده نارازاکی بودم. بابای نارازاکی شهردار توکیو بود و مادرش یکی از اساتید برجسته طب سنتی تو ژاپن بود. یه خانواده اصیل و سنتی که ریشه‌شون به خاندان موهایسو از امپراطوری‌های کهن ژاپن برمی‌گشت. نارازاکی یه خواهر بزرگتر از خودش به اسم نانامی داشت که استاد فلسفه تو دانشگاه ملی توکیو بود.
    خود نارازاکی هم دانشجوی دکترای ادبیات نمایشی در آرت کالج توکیو بود. با این وجود نارازاکی خیلی به ادبیات و فرهنگ ایرانی علاقه داشت. شاید یکی از دلایل وابستگی و علاقه شدید نارازاکی به من همین علاقه زیادش به فرهنگ و سنن ایرانی بود، البته راستشو بخواین من هم خیلی از نارازاکی بدم نمیومد، آخه نارازاکی برخلاف تمام زن‌های ایرانی که من باهاشون در ارتباط بودم نه اهل تجملات بود و نه اهل مادیات.
    نارازاکی نه موهاشو رنگ می‌کرد و نه آرایش غلیظی داشت ولی با این وجود از خیلی از زن‌های ایرانی زیباتر بود. نارازاکی حتی دماغش رو هم عمل نکرده بود.چشمای درشت مشکی نارازاکی بدجوری جادوت می‌کرد، فرم صورتش غیر قابل توصیف بود، ابروهای کمونی بهم پیوسته با لب‌های درشت و پوست سفید و بدون کوچکترین لک و جوشش تو رو به چالش می‌کشید. اجزای صورتش هارمونی عجیبی داشت.

    زمانی که جلوی آینه موهاشو باز می‌کرد دوست داشتی ساعت‌ها بشینی و تو گندم‌زار موهاش مشق جنون کنی. قدِ بلند و اندام کشیدش تو رو به عبادت وادار می‌کرد. زمانی که راه می‌رفت می‌تونستی گوشه‌ای از هنرنمایی خدا رو در اندام نارازاکی تماشا کنی. زمانی که روبروت می‌نشست و باهات حرف می‌زد دلت می‌خواست زمان رو متوقف کنی و سال‌ها به خواب عمیق دوست داشتنش فرو بری.
    اعترافش شاید خیلی سخت باشه ولی من عمیقاً شیفته و شیدای نارازاکی شده بودم ولی شاید سخت‌تر از اعتراف به دوست داشتن نارازاکی، باور کردن این مسئله بود که نارازاکی هم دیوونه‌وار عاشق و دلباخته من شده بود، به طوری‌که حاضر بود به خاطر من، خانواده و کشورش رو ترک کنه و همراه من به ایران بیاد. یه عشق عجیب و باور نکردنی. ولی از همه اینا عجیب‌تر شاید این بود که من چن سال پیش اصلاً ژاپن نرفته بودم و عجیب‌ترش این بود که اصلاً دختری به نام نارازاکی تو ژاپن وجود نداشت، ولی چیزی که اصلاً عجیب نبود این بود من دوست داشتم تو این چن خط حس حسادت تو رو تحـریـ*ک کنم، شاید به اندازه همین چن خط حسادت، عاشقم می‌شدی. حسادت اولین قدم تو راه دوست داشتنه.


    بنیامین کاهانیان
     
  9. dinaz

    dinaz مدیر تالار خانواده و زندگی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    30,733
    63,055
    امتیاز:
    1,210
    تاریخ عضویت:
    ‏4/9/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    کارشناس حسابداری
    محل سکونت:
    کرمانشاه

    [​IMG]


    جای خالی تو
    طوبا خانم که فوت کرد، «همه» گفتند چهلم نشده حسین آقا می‌رود یک زن دیگر می‌گیرد.
    سه ماه گذشت و حسین آقا به جای اینکه برود یک زن دیگر بگیرد، هر پنجشنبه می‌رفت سر خاک.
    ماه چهارم خواهرش آستین زد بالا که داداش تنهاست و خواهر برادرها سرگرم زندگی خودشان هستند، خیلی نمی‌رسند که به او برسند.
    طلعت خانم را نشان کرد و توی یک مهمانی نشان حسین آقا داد.
    حسین آقا که برآشفت، «همه» گفتند یکی دیگر که بیاید جای خالی زنش پُر می‌شود. حسین آقا داد زد جای خالی زنم را هیچ زنی نمی‌تواند پر کند. توی اتاقش رفت و در را به هم کوبید.
    «همه» گفتند یک مدتی تنها باشد مجبور می‌شود جای خالی زنش را پر کند. مرد زن می‌خواهد. حسین آقا ولی هر پنجشنبه می‌رفت سر خاک.
    سال زنش هم گذشت و حسین آقا زن نگرفت. «همه» گفتند امسال دیگر حسین آقا زن می‌گیرد. سال دوم و سوم هم گذشت و حسین آقا زن نگرفت.
    هر وقت یکی پیشنهاد می‌داد حسین آقا زن بگیرد، حسین آقا می‌گفت آن‌موقع که بچه‌ها احتیاج داشتند این‌کار را نکردم، حالا دیگر از آب و گل درآمدند. حرفی از احتیاج خودش نمی‌زد، دخترها را شوهر داد و به پسرها هم زن، اما وعده پنجشنبه‌ها سر جایش بود.
    «همه» گفتند دیگر کسی توی خانه نمانده، بچه‌ها هم رفته‌اند، دیگر وقتش است، امسال جای خالی طوبا خانم را پر می‌کند. حسین آقا ولی سمعک لازم شده بود، دیگر گوش‌هایش حرف‌های «همه» را نمی‌شنید.
    دیروز حسین آقا مُرد. توی وسایلش دنبال چیزی می‌گشتند چشمشان افتاد به کتاب خطی قدیمی روی طاقچه، دخترش گفت خط باباست، اول صفحه نوشته بود:
    «هر چیز که مال تو باشد خوب است، حتی اگر جای خالی «تو» باشد، آخر جای خالی توی دل مثل سوراخ توی دیوار نیست که با یک مُشت کاهگل پر شود. هزار نفر هم بروند و بیایند آن دل دیگر هیچ‌وقت دل نمی‌شود.»
     
  10. dinaz

    dinaz مدیر تالار خانواده و زندگی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    30,733
    63,055
    امتیاز:
    1,210
    تاریخ عضویت:
    ‏4/9/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    کارشناس حسابداری
    محل سکونت:
    کرمانشاه
    امروز ظهر تفنگ رو گذاشتم روی شقیقه ی مشغله ها و بنگ!
    و بعد از مدت ها وسط هفته زنگ زدم به مادرم و گفتم برای ناهار منتظرم باش.
    وقتی رسیدم خونه تا درو باز کردم دلم خواست عطر سالاد شیرازی که توی فضا پیچیده بود رو بغـ*ـل کنم!
    دیر رسیدم طبق معمول اما سوال کردن نداشت و میدونستم ناهار نخورده و منتظر منه.
    سفره رو انداخت کف آشپزخونه و نشستیم به غذا.
    "مادرم یه ادویه ای میزنه به غذا که توی هیچ رستورانی نیست و اسمش عشقه"
    به حد انفجار خوردم و چهار دست و پا از سفره جدا شدم.
    گفت چشمات خستس، چایی دم کنم یا میخوای بخوابی؟!
    گفتم یه دیقه بیا بشین کنارم.
    بالشت رو تکیه دادم به دیوارو سرم رو گذاشتم رو بالشت و بدون اینکه حرفی بزنه نشست کنارم و چند دفعه ای دستشو کشید به سرم.
    چند دقیقه گذشت
    ولی ساکت بود.
    دوزاریم افتاد که خیلی شبا تا خواسته حرف بزنه من سرم رفته تو گوشی و لا به لای حرفاش وقتی یه جمله ی سوالی پرسیده گفتم آره آره...
    فقط گفتم آره، بدون اینکه بشینم پای حرفاش، بدون اینکه تو چشماش نگاه کنم، بدون اینکه دستاشو تو دستم بگیرم...بدون خیلی کارایی که دنیای امروز، دنیای شلوغ امروز از یادمون بـرده...
    واسه یه آدمایی که اصلا معلوم نیست چقدر قراره همراهمون باشن
    اصلا اگه شرایط الانمون یه ذره عوض بشه حاضرن تحملمون کنن یا نه؟!
    کلی وقت میذاریم و کلی حرف میزنیم که خودمونو بهشون ثابت کنیم، اما واسه پدر و مادری که هر جوری باشی قبولت دارن و پای هر اتفاق تو زندگیت وایسادن و تر و خشکت کردن تا به اینجا برسی، حوصله نداریم!

    بذار یه چیزی بهت بگم رفیق!

    به اندازه ی تمام لحظاتی که کنارشون نشستی و حرف نمیزنی و بغلشون نمیکنی داری حسرت جمع میکنی برای وقتی که نداریشون.

    علی سلطانی
     

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)