نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

همگانی داستان های کوتاه گران‌قدر

شروع موضوع توسط Darya77 ‏30/12/13 در انجمن داستانک

  1. شکوفه حسابی

    شکوفه حسابی ناظر آزمایشی رمان + کاربر ارزشمند عکس ناظر موقت

    5,862
    22,471
    امتیاز:
    791
    تاریخ عضویت:
    ‏2/8/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    *رویا پردازی*
    محل سکونت:
    *زیر درخت خرمالو*
    وقتی بیست سالم بود،
    همان روزهایی که همه چیز طعم تازه ای داره
    و به معنای واقعی جوان هستی،
    واسه اولین بار گلوم پیش یکی گیر کرد
    از اون عشق های اساطیری
    عاشق زیباترین دختر دانشکده شدم،
    سلطان دلبری و غرور
    تقریبا همه ی دانشکده بهش پیشنهاد داده بودن
    و اون همه رو از دم رد کرده بود
    حتی یه بار یکی از استادها بهش پیشنهاد ازدواج داد
    می دونی او در جواب چی گفت؟
    گفت: هه!
    آخه;هه هم شد جواب؟
    استاد هم اون ترم از لجش هممون رو مردود کرد
    اما خب من فکر می کردم یه جورایی بهم علاقه داره،
    گاهی وقت ها وسط کلاس حس می کردم داره من رو یواشکی دید می زنه
    ولی تا بر می گشتم.
    داشت تخته رو نگاه می کرد و با دوستش ریز ریز می خندید،
    توی اون مدتی که همکلاسی بودیم من حتی یک کلمه هم نتونسته بودم باهاش صحبت کنم.
    تا اینکه یه روز وقتی که داشتم بازیگرهای تئاتر جدیدم باغ آلبالو اثر چخوف
    رو انتخاب می کردم به سرم زد که اونم توی تئاترم بازی کنه، البته من هیچ وقت از هنرم سو استفاده نمی کردم و این کار رو برخلاف اخلاق مداری یه هنرمند می دونستم، ولی می تونستم به هوای تئاتر حداقل کمی باهاش حرف بزنم، با اینکه حدس می زدم شاید کنف شم و به گفتن یک هه قناعت کنه، ولی رفتم پیشش و قضیه رو واسش گفتم، اون هم رو کرد بهم و گفت: اِ...واقعا؟ باغ آلبالو؟
    نقش مادام رانوسکی؟
    گفتم: نه! نقش آنیا،دختر مادام رانوسکی
    گفت: ولی من مادام رانوسکی رو خیلی دوست دارم!
    گفتم: باشه، مادام رانوسکی، تو فقط بیا
    خلاصه بهترین روزهای زندگی من شروع شد، صبح ها به شوق دیدنش از خواب بیدار می شدم، عطر می زدم، کلی به خودم می رسیدم، سرخوش بودم،
    توی پلاتو ساعت ها بهش خیره می موندم و در آخر تمرین تئاتر، گفتگو های دلپذیری بین ما شکل می گرفت.
    کاش آن روزها تموم نمی شد، چون زمان تکرار شدنی نیست، دیگه هیچ وقت یه جوان بیست ساله نمی شم، فقط می تونم آرزو کنم خواب آن روزها رو ببینم...
    تئاتر باغ آلبالوی من به بهترین شکل با بازی آن دختر زیبا اجرا شد و تراژدیک ترین اثر واسه من رقم خورد، چون روز قبل از اجرا وقتی داشتیم مهمان های ویژه رو دعوت می کردیم از من خواست تا واسه نامزدش اون جلو یه صندلی رزرو کنم، از اون روز به بعد من دیگه یه جوان بیست ساله نبودم، بیست سالگی خیلی زودگذره و پس از اون دیگه چیزی واست تازگی نداره! #روزبه_معین
     
  2. شکوفه حسابی

    شکوفه حسابی ناظر آزمایشی رمان + کاربر ارزشمند عکس ناظر موقت

    5,862
    22,471
    امتیاز:
    791
    تاریخ عضویت:
    ‏2/8/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    *رویا پردازی*
    محل سکونت:
    *زیر درخت خرمالو*
    صبح‌ها مسیر ثابتی دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ایستگاه منتظر می‌مانم تا تاکسی مورد علاقه‌ام برسد. در واقع راننده این تاکسی را دوست دارم !
    راننده‌ی پیر و درشت هیکلی با دست‌های قوی و آفتاب سوخته و چشم‌های مشکی رنگ است که تابستان و زمستان سر شیشه ماشین را باز می‌گذارد و با آنکه چهار سال است بیشترِ صبح‌ها سوار ماشینش می‌شوم ، فقط سه چهار بار صدای بم و خش دارش را شنیده‌ام !
    ماشینش نه ضبط دارد، نه رادیو و شاید همین سکوت، حضورش را این چنین لـ*ـذت بخش می‌کند ...
    ما هر روز از مسیر ثابتی می‌رویم، فقط چهارشنبه‌های آخر هر ماه راننده مسیر همیشگی‌مان را عوض می‌کند. یکی از چهارشنبه‌های آخر ماه به او گفتم : « از این طرف راهمون دور میشه‌ها » ، گفت : « می‌دونم ! » . دیگر هیچکدام حرفی نزدیم و او باز هر روز از مسیر همیشگی می‌رفت و چهارشنبه‌های آخر ماه مسیر دورتر را انتخاب می‌کرد ...
    چهارشنبه آخرِ ماهِ پیش وقتی از مسیر دورتر می‌رفت، سر یک کوچه ترمز کرد نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت، بعد گفت : « ببخشید الان برمیگردم » و از ماشین پیاده شد. دوباره کمی این طرف و آن طرف را نگاه کرد، یک کوچه را تا نیمه رفت و برگشت بعد سوار شد و رفتیم ...
    به دست‌هایش نگاه کردم، فرمان را آنقدر محکم گرفته بود که ترسیدم از جا کنده شود، اما لرزش دست‌هایش پیدا بود، پرسیدم : «حالتون خوبه؟» گفت «نه !» نگاهش کردم و بعد برایم تعریف کرد :
    چهل و شش سال پیش عاشق دختر جوانی می‌شود. چهارشنبه آخر یک ماه دختر جوان به او می‌گوید خانواده‌اش اجازه نمی‌دهند با او ازدواج کند. راننده از دختر جوان می‌خواهد لااقل ماهی یک بار او را از دور ببیند ، دختر جوان قول می‌دهد تا آخر عمر چهارشنبه آخر هر ماه سر این کوچه بیاید. چهل و شش سال دختر جوان چهارشنبه آخر هر ماه سر کوچه آمده، راننده او را از دور دیده و رفته است !
    از راننده پرسیدم : «دختر جوان ازدواج کرد؟» ، نمی‌دانست. پرسیدم «آدرسشو دارین؟» ، نداشت ! در این چهل و شش سال با او حتی یک کلمه هم حرف نزده بود فقط چهارشنبه‌های آخر هر ماه دختر جوان را دیده بود و رفته بود !
    راننده گفت : «چهل و شش سال چهارشنبه آخر هر ماه اومد ولی دو ماهه نمیاد.» به راننده گفتم : «شاید یه مشکلی پیش اومده.» راننده گفت : «خدا نکنه» ، بعد گفت : «اگر ماه دیگر نیاد می‌میرم!»

    #سروش صحت
    #تاکسی نوشت‌ها
     
  3. شکوفه حسابی

    شکوفه حسابی ناظر آزمایشی رمان + کاربر ارزشمند عکس ناظر موقت

    5,862
    22,471
    امتیاز:
    791
    تاریخ عضویت:
    ‏2/8/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    *رویا پردازی*
    محل سکونت:
    *زیر درخت خرمالو*
    در یک روز سرد پاییزی بود که دهقان گنجشک کوچکی را دید که در میان مزرعه به پشت افتاده است.دهقان از شخم زدن دست کشید به حیوان ضعیف پوشیده از پر نگاه کردو پرسید: چرا این طور پشت و رو خوابیده ای؟
    پرنده پاسخ داد:شنیدم که امروز قرار است آسمان پایین بیفتد
    دهقان پیر خنده ریزی کرد و گفت: و خیال میکنی پاهای دوکی شکل کوچکت میتواند آسمان را نگاه دارد؟
    گنجشک با شهامت پاسخ داد:هرکس هرکاری را که بتواند انجام می دهد



    فرستنده : گل نعنا
     
  4. شکوفه حسابی

    شکوفه حسابی ناظر آزمایشی رمان + کاربر ارزشمند عکس ناظر موقت

    5,862
    22,471
    امتیاز:
    791
    تاریخ عضویت:
    ‏2/8/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    *رویا پردازی*
    محل سکونت:
    *زیر درخت خرمالو*
    جنگل آتیش گرفته بود همه در حال فرار بودند ولی شاهینی با سرعت به سمت آتش می رفت نزدیک می شد و دوباره بر می گشت
    ازش پرسیدند چه کار می کنی
    گفت از چشمه نزدیک اینجا با دهانم آب می آورم و بر آتش می ریزم
    گفتند دهان تو کوچک است و میدانی این آتش را فیل ها نیز نمی توانند خاموش کنند چرا اینکار را می کنی
    گفت که وقتی خدا ازمن پرسید برای دوستت در آتش چه کردی بگم هرکاری که از دستم بر می آمد
     
  5. شکوفه حسابی

    شکوفه حسابی ناظر آزمایشی رمان + کاربر ارزشمند عکس ناظر موقت

    5,862
    22,471
    امتیاز:
    791
    تاریخ عضویت:
    ‏2/8/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    *رویا پردازی*
    محل سکونت:
    *زیر درخت خرمالو*
    در نیمه های سال تحصیلی معلّم کلاس به مدّت یک ماه به دلیل مشکلاتش کلاس را ترک کرد و معلّمی جدید موقّتاً به جای او آمد.
    شروع به تدریس نمود و بعد، از چند دانش آموز شروع به پرسش در مورد درس کرد.
    وقتی نوبت به یکی از دانش آموزان رسید و پاسخی اشتباه داد بقیه دانش آموزان شروع به خندیدن کردند و او را مسخره می کردند.

    معلّم متوجّه شد که این دانش آموز از‌ ضریب هوشی و اعتماد بنفسی پایین برخوردار است و همواره توسّط همکلاسی هایش مورد تمسخر قرار می گیرد.
    زنگ آخر فرا رسید و وقتی دانش آموزان از کلاس خارج شدند معلّم آن دانش آموز را فراخواند و به او برگه ای داد که بیتی شعر روی آن نوشته شده بود و از او خواست همان طور که نام خود را حفظ کرده آن بیت شعر را حفظ کند و با هیچ کس در مورد این موضوع صحبت نکند.

    در روز دوم معلّم همان بیت شعر را روی تخته نوشت و به سرعت آن بیت شعر را پاک کرد و از بچّه ها خواست هر کس در آن زمان کوتاه توانسته شعر را حفظ کند دستش را بالا ببرد.
    هیچ کدام از دانش آموزان نتوانسته بود حفظ کند.
    تنها کسی که دست خود را بالا برد و شعر را خواند همان دانش آموز دیروزی بود که مورد تمسخر بچّه ها بود.
    بچّه ها از این که او توانسته در این فرصت کوتاه شعر را حفظ کند مات و مبهوت شدند.
    معلّم خواست برای او کف بزنند و تشویقش کنند.
    در طول این یک ماه معلّم جدید هرروز همین کار را تکرار می کرد و از بچّه ها می خواست تشویقش کنند و او را مورد لطف و محبّت قرار می داد.

    کم کم نگاه هم کلاسی ها نسبت به آن دانش آموز تغییر کرد. دیگر کسی او را مسخره نمی کرد.
    آن دانش آموز خود نیز دارای اعتماد به نفس شد و احساس کرد دیگر آن شخصی که همواره معلّم سابقش "خنگ " می نامید نیست.

    به خاطر اعتماد بنفسی که آن معلّم دلسوز به او داد، دانش آموز تمام تلاش خود را می کرد که همواره آن احساس خوبِ برتر بودن و باهوش بودن و ارزشمند بودن در نظر دیگران را حفظ کند.
    دیگر نمی خواست مانند گذشته موجودی بی اهمّیّت باشد.
    آن سال با معدّلی خوب قبول شد.
    به کلاس های بالاتر رفت.
    در کنکور شرکت کرد و وارد دانشگاه شد.

    مدرک دکترای فوق تخصص پزشکی خود را گرفت و هم اکنون پدر پیوند کبد جهان است.

    ✅ بله او کسی نیست جز دکتر ملک حسینی ...
    این قصه را دکتر ملک حسینی در کتاب زندگانی خود و برای قدردانی از آن معلّم که با یک حرکت هوشمندانه مسیر زندگی او را عوض نمود؛ نوشته است.

    انسان ها دو نوعند: نوع اوّل کلید خیر هستند.
    دستت را می گیرند و به تو در بهتر شدنت کمک می کنند. به تو احساس ارزشمند بودن می دهند .

    نوع دوم انسان هایی هستند که با دیدن اوّلین شکستِ شخص، حس بی ارزشی و بد شانس بودن را به او منتقل می کنند.



    فرستنده : CHOSEN SON
     
  6. شکوفه حسابی

    شکوفه حسابی ناظر آزمایشی رمان + کاربر ارزشمند عکس ناظر موقت

    5,862
    22,471
    امتیاز:
    791
    تاریخ عضویت:
    ‏2/8/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    *رویا پردازی*
    محل سکونت:
    *زیر درخت خرمالو*
    اگر می خواهی بدانی که واقعا منظور زن چیست، به او نگاه کن، به او گوش نده!

    زنی سمت پلیس رفت و گفت: "سرکار، آن مرد که در آن گوشه ایستاده، مرا آزار می دهد." پلیس گفت: "ولی خانم من مدتی است که او را زیر نظر دارم، او حتی به شما نگاه هم نکرده است. زن گفت: "آیا این آزار دهنده نیست؟!"

    زن
    #اشو
     
  7. شکوفه حسابی

    شکوفه حسابی ناظر آزمایشی رمان + کاربر ارزشمند عکس ناظر موقت

    5,862
    22,471
    امتیاز:
    791
    تاریخ عضویت:
    ‏2/8/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    *رویا پردازی*
    محل سکونت:
    *زیر درخت خرمالو*
    مادر بزرگ دوستم
    پیرزن مدرنی ست ...
    از آنهای که چروک صورتشان را اندازه ی حلقه ی ازدواجشان دوست دارند ، از آنهایی که هر صبح جلوی آینه می ایستند ، کرم روزشان را زده، خط چشمشان را با سرمه سیاه میکنند و برای بلندتر دیده شدن مژه هایشان شب ها روغن بادام و روزها ریمل مارکدار از آب گذشته میزنند !! من مادر بزرگ دوستم را
    دورا دور میشناسم
    اما دوستم می گوید مادر بزرگش معتقد است:
    زن
    در هر سن و سالی باشد
    باید از افتادن مژه هایش بترسد
    مثل دوران جوانی که
    افتادن هر مژه
    دل آدم را میلرزاند
    باید مراقب چشمانش ، مژه هایش و صورتش باشد
    نگذارد زیبایی اش
    محدود باشد به 20 تا 30 سالگی ...

    برایم سوال پیش می آید که چه چیز مادر بزرگ دوستم را انقدر امیدوار کرده ؟!
    یادم می آید دوستم گفته بود:
    پدربزرگش هنوز برای همسرش #گل میخرد و گاهی در جمع قربان صدقه اش
    میرود ، بدون او هیچ جا نمیرود ، بدون او خوابش نمیبرد ... و همه میدانند پدر بزرگ از جوانی عاشقش بوده است ...
    قطعأ مادر بزرگ دوستم معشـ*ـوقه ی خوبیست و این باعث امیدواری أش بوده، چون معتقدم
    معشـ*ـوقه بودن
    زن هارا زیباتر میکند ...
    به آنها امید و انگیزه می دهد
    که برای زیباییشان تلاش کنند ؛
    خوب باشند
    مهربان باشند
    و زنده بمانند..
    .
    به همه ی اینها فکر میکنم و میفهمم چرا مادربزرگ های بعضی ها مدرن نیستند ، زود پیر میشوند و زود میمیرند!!
    دلم برای مادر بزرگ خودم
    و بعضی ها
    خیلی میسوزد !!
    خیلی ...

    #نازنين_عابدين_پور
     
  8. شکوفه حسابی

    شکوفه حسابی ناظر آزمایشی رمان + کاربر ارزشمند عکس ناظر موقت

    5,862
    22,471
    امتیاز:
    791
    تاریخ عضویت:
    ‏2/8/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    *رویا پردازی*
    محل سکونت:
    *زیر درخت خرمالو*
    ﻟﻘﻤﺎﻥ ﺣﻜﯿﻢ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ : ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻃﻌﺎﻡ ﻣﺨﻮﺭ ﻭ ﺭﻭﺯﻩ ﺩﺍﺭ ، ﻭ ﻫﺮﭼﻪ ﺑﺮ ﺯﺑﺎﻥ ﺭﺍﻧﺪﯼ ، ﺑﻨﻮﯾﺲ . ﺷﺒﺎﻧﮕﺎﻩ ﻫﻤﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﻛﻪ ﻧﻮﺷﺘﯽ ، ﺑﺮ ﻣﻦ ﺑﺨﻮﺍﻥ . ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺭﻭﺯﻩﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﮕﺸﺎ ﻭ ﻃﻌﺎﻡ ﺧﻮﺭ . ﺷﺒﺎﻧﮕﺎﻩ ، ﭘﺴﺮ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ، ﺧﻮﺍﻧﺪ . ﺩﯾﺮﻭﻗﺖ ﺷﺪ ﻭ ﻃﻌﺎﻡ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺧﻮﺭﺩ . ﺭﻭﺯ ﺩﻭﻡ ﻧﯿﺰ ﭼﻨﯿﻦ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺴﺮ ﻫﯿﭻ ﻃﻌﺎﻡ ﻧﺨﻮﺭﺩ . ﺭﻭﺯ ﺳﻮﻡ ﺑﺎﺯ ﻫﺮﭼﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ، ﻧﻮﺷﺖ ﻭ ﺗﺎ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺧﻮﺍﻧﺪ ، ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺭﻭﺯ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﻃﻠﻮﻉ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺍﻭ ﻫﯿﭻ ﻃﻌﺎﻡ ﻧﺨﻮﺭﺩ . ﺭﻭﺯ ﭼﻬﺎﺭﻡ ، ﻫﯿﭻ ﻧﮕﻔﺖ . ﺷﺐ ، ﭘﺪﺭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻛﺎﻏﺬﻫﺎ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ ﻭ ﻧﻮﺷﺘﻪﻫﺎ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ . ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ : ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﯿﭻ ﻧﮕﻔﺘﻪﺍﻡ ﺗﺎ ﺑﺮﺧﻮﺍﻧﻢ . ﻟﻘﻤﺎﻥ ﮔﻔﺖ : ﭘﺲ ﺑﯿﺎ ﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻥ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺳﻔﺮﻩ ﺍﺳﺖ ﺑﺨﻮﺭ ﻭ ﺑﺪﺍﻥ ﻛﻪ ﺭﻭﺯ ﻗﯿﺎﻣﺖ ، ﺁﻧﺎﻥ ﻛﻪ ﻛﻢ ﮔﻔﺘﻪﺍﻧﺪ ، ﭼﻨﺎﻥ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺷﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻛﻪ ﺍﻛﻨﻮﻥ ﺗﻮ ﺩﺍﺭﯼ
     
  9. dinaz

    dinaz مدیر تالار خانواده و زندگی عضو کادر مدیریت مدیر تالار کاربر VIP انجمن

    29,863
    59,715
    امتیاز:
    1,210
    تاریخ عضویت:
    ‏4/9/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    کارشناس حسابداری
    محل سکونت:
    کرمانشاه

    برادرم در یک کتابفروشی کار میکرد کتاب های اجنبی میفروخت! طرز پوشش و تفکرش کمی با عقبه فکری پدرم تضاد پیدا کرده بود، صورتش را تیغ می‌زد، کفش نوک تیز پا می‌کرد، شلوار جینِ تنگ میپوشید و پای فیلم های سینمایی مختلف را به خانه باز کرده بود.
    جنب آن کتابفروشی یک کلوپ فیلم بود.
    تقریبا هفته ای چهار شب من به همراه سه خواهر و برادر و مادرم که همیشه وسط فیلم خوابش میبرد، فیلم میدیدیم.
    در این میان فیلم شهرزیبا تا مغز استخوانم نفوذ کرد، باید اعتراف کنم من با فرهادی عاشق سینما شدم، یک نمونه ی کاملا وطنی و عمیقا جهانی.
    البته عشق به ادبیات از خیلی پیش تر همراهم بود، اولین باری هم که خواستم به یک دختر خانوم شماره بدهم، رفتم یک کتابچه ی کوچک از اشعار نیما را خریدم و شماره ام را توی صفحه ی اولش نوشتم و هجده هفته، هر شب بعد از‌ کلاس زبان، یک ساعت می ایستادم توی ایستگاه اتوبوس تا شعر و شماره را به فرد مورد نظر برسانم
    و بالاخره در هفته ی نوزدهم ایشان شماره ی پسری را گرفت که فقط چهار روز بود سر راه شان قرار میگرفت
    همان پسر بی نمک که پدرش با ماشین خارجی می آمد دنبالش و تازه مثل من با اتوبوس تمام مسیر همراهی اش نمیکرد!
    و دقیقا آنجا بود که فهمیدم پول اساسا چیزِ خیلی مهمی ست.
    از کودکی احساس میکردم مهندس ها در کیفِ سامسونت شان پول حمل می‌کنند، تصمیم گرفتم مهندس شوم اماعشق به سینما و ادبیات به قلب و روح و‌ جانم سنجاق شده بود. ترم دوم مهندسی مکانیک بودم که یک روز برای خرید یک گیتار به خانه‌ی زنِ میانسالی رفتم که وسیله های خانه اش را به حراج گذاشته بود، با هم دوست شدیم، گیتار پسرش را مفتی داد به من
    هفته ای چند روز برای آماده سازی خانه ی جدیدش به کمکش میرفتم، پسرش در استرالیا رئیس یک شرکت معروف بود، مقدمات رفتنم را فراهم کرد، فقط کافی بود که بگویم اوکی و بروم!
    اما
    دقیقا در همان برهه زمانی عشق به سینما و فیلمنامه و داستان نویسی از عشق به هر چیزی حتی آن دختر خانوم لاغر اندام و بلند موی که هجده هفته توی گرما و سرما انتظارش را کشیدم، پیشی گرفت
    در تمام دوران زندگی هیچ وقت حتی یک‌بار هم نتوانستم به رفتن از این خاک فکر کنم
    من مردم اینجا را بلدم
    رویاهایم به این کشور گره خورده
    و این را هیچ وقت نتوانستم نادیده بگیرم تا دیروز عصر
    که در لاتاری ثبت نام کردم!
    اینکه نامم در لاتاری در می آید یا نه خیلی مهم نیست، مهم این است که من دیروز برای اولین بار یواشکی چشم روی رویاهایم بستم.دردناک است نه؟
    رفتن وقتی اتفاق می افتد که راه حلی جز رفتن نیست.
    رفتن از خودت، از وابستگی هایت، از رویاهایت.
     
  10. dinaz

    dinaz مدیر تالار خانواده و زندگی عضو کادر مدیریت مدیر تالار کاربر VIP انجمن

    29,863
    59,715
    امتیاز:
    1,210
    تاریخ عضویت:
    ‏4/9/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    کارشناس حسابداری
    محل سکونت:
    کرمانشاه
    مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم
    دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان.
    اما این یکی فرق داشت
    وقتی بدون اینکه مِنو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم "داد ،یعنی فرق داشت!
    همان همیشگی من را میخواست
    همیشگی ام به وقت تنهایی!
    تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.
    موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه اش را نگذاشته بود پشت گوش!
    ساده بود، ساده شبیه زن هایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند!
    باید چشمانش را میدیدم اما سرش را بالا نمی آورد.
    همه را صدا میکردم قهوه شان را ببرند اما قهوه این یکی را خودم بردم،
    داشت شاملو میخواند و بدون اینکه سرش بالا بیاورد تشکر کرد.
    اما نه!
    باید چشمانش را میدیدم
    گفتم ببخشید خانوم؟
    سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگویم اما
    اما چشمان قهوه ای روشن و سبزه ی صورتش همراه با مژه هایی که با تاخیر باز و بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت ،طوری که آب دهانم هم پایین نرفت.
    خجالت کشید و سرش پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد و سینی به صندلی تا لو برود چقدر دست و پایم را گم کرده ام.
    از فردا یک تخته سیاه گذاشتم گوشه ای از کافه و شعرهای شاملو را مینوشتم!
    همیشه می ایستاد و با دقت شعر ها را میخواند و به ذوقم لبخند میزد.
    چند بار خواستم بگویم من را چه به شاملو دختر جان؟!
    این ها را مینویسم تا چند لحظه بیشتر بایستی تا بیشتر ببینمت و دل از دلم برود!
    شعرهای شاملو به منوی کافه هم کشید و کم کم به در و دیوار و روی میز و...
    دیگر کافه بوی شاملو را میداد!
    همه مشتری مداری میکردند من هم دختر رویایم مداری!!!
    داشتم عاشقش میشدم و یادم رفته بود که باید تا یک ماه دیگر برگردم به شهرستان و پول هایی که در این مدت جمع کرده ام خرج عمل مادرم کنم
    داشتم میشدم که نه، عاشق شده بودم و یادم رفت اصلا من را چه به این حرف ها؟ یادم رفته بود باید آرزوهایم را با مشکلات زندگی طاق بزنم
    این یک ماه رویایی هم با تمام روزهایی که می آمد و کنار پنجره مینشست و لته آیریش میخورد تمام شد!
    و برای همیشه دل بریدم از بو*س*ه هایی که اتفاق نیفتاد!
    مدتی بعد شنیدم بعد از رفتنم مثل قبل می آمده و مینشسته کنار پنجره و قهوه اش را بدون اینکه ل**ب بزند رها میکرده و میرفته.
    یک ترم بعد هم دانشگاهش را کلا عوض کرده بود.
    عشق همین است
    آدم ها می روند تا بمانند!
    گاهی به آغـ*ـوش یار
    و گاهی از آغـ*ـوش یار...
    علی سلطانی