نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

همگانی داستان های کوتاه گران‌قدر

شروع موضوع توسط Darya77 ‏30/12/13 در انجمن داستانک

  1. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    821
    4,498
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    "شهسواري" به دوستش گفت:
    بيا به كوهي كه "خدا" آنجا زندگي مي كند برويم.
    ميخواهم ثابت كنم كه او فقط بلد است به ما "دستور" بدهد، و هيچ كاري براي "خلاص كردن" ما از زير بار "مشقات" نمي كند.
    ديگري گفت: موافقم.
    اما من براي "ثابت كردن ايمانم" مي آيم.
    وقتي به "قله" رسيدند، شب شده بود.
    در تاريكي صدايي شنيدند:
    "سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد و آنها را پايين ببريد."
    شهسوار اولي گفت:
    مي بيني؟! بعداز چنين "صعودي،" از ما مي خواهد كه "بار سنگين تري" را حمل كنيم.
    "محال است كه اطاعت كنم!"
    "ديگري به دستور عمل كرد."
    وقتي به "دامنه كوه" رسيد، هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه "شهسوار مومن" با خود آورده بود، روشن كرد.
    آنها "خالص ترين الماس ها" بودند...
    * تصميمات خدا مرموزند، اما همواره به نفع ما هستند.
     
  2. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    821
    4,498
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    15.خبرچین زندان
    مرحوم راوندي، طبرسي و برخي ديگر از بزرگان به نقل از ابوهاشم جعفري حکايت کنند:
    در زمان "حکومت متوکل عباسي،"توسط مأمورين حکومتي دست گير و به همراه عده اي ديگر از شيعيان "زنداني" شدم.
    پس از گذشت مدتي حضرت ابومحمد، "امام حسن عسکري" صلوات الله و سلامه عليه را نيز به "همراه برادرش" جعفر، محکوم و در زندان نزد ما آوردند.
    چون امام حسن عسکري عليه‏ السلام را وارد زندان کردند، من حضرت را روي پلاس خود نشاندم و جعفر در نزديکي حضرت، نيز کناري روي زمين نشست، پس از گذشت لحظه ‏اي جعفر فرياد کشيد:
    واي از دست شيطان...
    منظورش يکي از "کنيزانش" بود.
    امام عليه ‏السلام با تهديد او را ساکت گردانيد و همه متوجه شدند که جعفر "مـسـ*ـت کرده" و دهانش بوي نوشید*نی مي ‏دهد.
    در ضمن، "شخصي ناشناس" نيز در جمع ما زنداني بود و خود را منسوب به "سادات علوي" مي ‏دانست.
    حضرت فرمود:
    چنانچه بيگانه ‏اي در جمع شما نمي ‏بود، خبر مي دادم که هر يک از شما چه زماني "آزاد" خواهيد شد.
    همين که آن شخص ناشناس لحظه ‏اي از جمع ما بيرون رفت، امام عليه ‏السلام فرمود:
    اين مرد از "شماها" نيست، "مواظب سخنان و حرکات خود باشيد،" او در لابلاي لباس‏هايش حرکات و سخنان شما را مي‏نويسد و براي "سلطان" مي‏فرستد.
    پس بعضي از افراد سريع حرکت کردند و لباس آن شخص را که کناري گذاشته بود، بررسي کردند و ديدند که تمام مسائل و صحبت‏هاي آن‏ها را "ثبت کرده" و افزوده است:
    "آن‏ها با حفر و سوراخ کردن ديوار زندان مي‏خواهند فرار کنند."
    "صحت پيش بيني و فرمايشات امام حسن عسکري عليه ‏السلام بر همگان ثابت شد."
     
  3. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    821
    4,498
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    16.بزرگی مشکلات
    "مراد،" ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ روستا ﺑﻪ "ﺻﺤﺮﺍ" ﺭﻓﺖ ﻭ در راه برگشت، به ﺷﺐ خورد و از قضا در تاریکی شب ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ "ﺣﻤﻠﻪ" ﮐﺮﺩ.
    ﭘﺲ ﺍﺯ ﯾﮏ "ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ" ﺳﺨﺖ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﺮ ﺣﯿﻮﺍﻥ "ﻏﺎﻟﺐ ﺷﺪ" ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ "ﮐﺸﺖ" ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺎ ﮐﻪ ﭘﻮﺳﺖ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ‌ﺭﺳﯿﺪ، ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ "ﺩﻭﺵ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ" ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ "ﺁﺑﺎﺩﯼ" ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ.
    ﭘﺲ ﺍﺯ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ روستا، ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ‌ﺍﺵ ﺍﺯ "ﺑﺎﻻﯼ ﺑﺎﻡ" ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:
    «ﺁﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩﻡ، مراد ﯾﮏ شیر ﺷﮑﺎﺭ ﮐﺮﺩﻩ!»
    مراد ﺑﺎ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺍﺳﻢ "ﺷﯿﺮ"" ﻟﺮﺯﯾﺪ ﻭ ﻏﺶ ﮐﺮﺩ."
    ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻧﻤﯽ‌ﺩﺍﻧﺴﺖ ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺩﺭﮔﯿﺮ ﺷﺪﻩ ﺷﯿﺮ ﺑﻮﺩﻩ است.!
    ﻭﻗﺘﯽ به هوش آمد از او پرسیدند:
    «برای چه از حال رفتی؟»
    مراد گفت:
    «فکر کردم حیوانی که به من حمله کرده یک "سگ" است!»
    مراد بیچاره ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﮐﻪ یک سگ به او حمله کرده است وگرنه ﻫﻤﺎﻥ ﺍﻭﻝ ﻏﺶ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺯﯾﺎﺩ "ﺧﻮﺭﺍﮎ ﺷﯿﺮ" ﻣﯽ‌ﺷﺪ.
    * ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺍﺳﻢ ﯾﮏ ﻣﺸﮑﻞ ﺑﺘﺮﺳﯿﺪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺑﺠﻨﮕﯿﺪ ﺍﺯ ﭘﺎ ﺩﺭﺗﺎﻥ ﻣﯽ‌ﺁﻭﺭﺩ.
     
  4. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    821
    4,498
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    کشاورزی جایزۀ مرغوب ترین ذرت را گرفت.
    متوجه شدند که او از بذرهای مرغوب ذرت، به همسایه هایش هم داده بود.
    علت را از کشاورز پرسیدند، گفت: باد، بذرهای ذرت را به مزرعه های دیگر منتقل میکند. اگر همسایه های من ذرتهای خوبی نداشته باشند، باد آن بذر های نامرغوب را به زمین من می آورد.
    + اگر بخواهیم زندگی شاد، سرخوش و آرامی داشته باشیم، باید به دیگران کمک کنیم تا آنها هم خوب زندگی کنند...
     
  5. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    821
    4,498
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    "پادشاهى" با وزير و عده‌اى از همراهان به "قصد شکار" از شهر خارج شد.
    بعد از طى مسافتى چشمش به "دهقانى" افتاد که "مشغول کندن زمين" بود.
    شاه جلو رفت و از دهقان پرسيد:
    در "هشت" چکار کردى که حالا مى‌کني؟
    دهقان جواب داد:
    "کردم و نشد."
    بعد پرسيد:
    با "دو" چه کردي؟
    دهقان گفت: "دو تبديل به سه شد."
    گفت: "دور" چه شد؟!
    دهقان جواب داد: نزديک شد.
    پرسيد: با "برادران" چه مى‌کني؟
    گفت: بين آنها "تفرقه" افتاده است.
    چند سؤال ديگر هم از او کرد و سرانجام به او گفت:
    "ارزان نفروشي.!!!"
    دهقان هم جواب داد:
    تا "مشترى" چه کسى باشد.
    بعد از دهقان خداحافظى کرد و رفت.
    وقتى به "کاخ" رسيد از "وزيرش" پرسيد که من از دهقان چه پرسيدم و او چه جواب داد.
    "وزير هر کار کرد نتواست جواب شاه را بدهد."
    شاه به او "چند روز فرصت" داد،
    تا "جواب" آن پرسش‌ها را پيدا کند و گفت اگر نتوانستى جواب‌ها را پيدا کنى "جانت" را از دست خواهى داد.
    وزير خيلى ناراحت شد.
    بالأخره به "سراغ" دهقان رفت و از او "جواب سؤال‌ها" را خواست.
    دهقان گفت:
    "هزار اشرفى" مى‌گيرم و جواب تو را مى‌دهم.
    "وزير ناچار شد هزار اشرفى را بدهد."
    وقتى "جواب‌ها را شنيد" به خدمت پادشاه آمد و گفت:
    جواب سؤال اول که 'در هشت چکار کردي،' يعنى در "هشت ماه اول سال" چه کردى که حالا مجبور کار بکني؟
    که دهقان گفت کردم و نشد.
    سؤال دوم که با دو چه کردى و دو تبديل به سه شد؟ يعنى حالا "علاوه بر دو پا با عصا" راه مى‌روم.
    سؤال سوم که دور چه شد؟ و دهقان جواب داد نزديک شد يعنى "ابتدا جوان بودم و دور را مى‌ديدم" و حالا پير شده‌ام و "دور را نمى‌بينم و نزديک‌بين" شده‌ام.
    سؤال چهارم مقصود از با برادران چه مى‌کني؟ "دندان‌ها" است که بعضى از آنها افتاده و بينشان فاصله ايجاد شده است.
    و قسمت آخر که دهقان در جواب 'ارزان نفروشي' گفته بود تا "خريدار که باشد" منظور "معامله‌اى" بود که با وزير کرد که اگر شخص عادى از او جواب مى‌خواست ممکن بود "مجانى" جواب بدهد يا پول کمترى از او "طلب" کند.
    شاه پس از شنيدن اين جواب‌ها به وزير گفت:
    *تو خودت اين جواب‌ها را پيدا نکرده‌اى بلکه دهقان به تو گفته است و وزير به این موضوع اعتراف کرد.*
     
  6. ᗰᗩᖺᎩᗩ

    ᗰᗩᖺᎩᗩ کاربر فعال عضو انجمن

    801
    10,945
    امتیاز:
    661
    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/18
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    یه گوشه از دنیا
    خواجة بخشنده و غلام وفادار

    درويشي كه بسيار فقير بودو در زمستان لباس و غذا نداشت. هرروز در شهر هرات غلامان حاكم شهر را مي‌ديد كه جامه‌های زيبا و گرانقيمت بر تن دارند و كمربندهاي ابريشمين بر كمر مي‌بندند. روزي با جسارت رو به آسمان كرد و گفت خدايا! بنده نوازي را از رئيس بخشندة شهر ما ياد بگير. ما هم بندة تو هستيم.

    زمان گذشت و روزي شاه خواجه را دستگير كرد و دست و پايش را بست. مي‌خواست بيند طلاها را چه كرده است؟ هرچه از غلامان مي‌پرسيد آن ها چيزي نمي‌گفتند. يك ماه غلامان را شكنجه كرد و مي‌گفت بگوييد خزانة طلا و پول حاكم كجاست؟ اگر نگوييد گلويتان را مي‌برم و زبانتان را از گلويتان بيرون مي‌كشم. اما غلامان شب و روز شكنجه را تحمل مي‌كردند و هيچ نمي‌گفتند. شاه انها را پاره پاره كرد ولي هيچ يك لب به سخن باز نكردند و راز خواجه را فاش نكردند. شبي درويش در خواب صدايي شنيد كه مي‌گفت: ای مرد! بندگي و اطاعت را از اين غلامان ياد بگير.
     
  7. ᗰᗩᖺᎩᗩ

    ᗰᗩᖺᎩᗩ کاربر فعال عضو انجمن

    801
    10,945
    امتیاز:
    661
    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/18
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    یه گوشه از دنیا
    حکایت سخن گفتن بهلول با مردگان



    زاهدی گفت : روزی به قبرستان رفتم و بهلول را در آنجا دیدم پرسیدمش این جا چه میکنی؟

    گفت : با مردمانی همنشینی همی کنم که آزارم نمی‌دهند اگر از عقبی غافل شوم یاد آوریم میکنند و اگر غایب شوم غیبتم نمیکنند
     
  8. ᗰᗩᖺᎩᗩ

    ᗰᗩᖺᎩᗩ کاربر فعال عضو انجمن

    801
    10,945
    امتیاز:
    661
    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/18
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    یه گوشه از دنیا
    حکایت راه حل بهلول برای پرداخت پول بخار

    یک روز عربی ازبازار عبور می کرد که چشمش به دکان خوراک پزی افتاد از بخاری که از سر دیگ بلند می‌شد خوشش آمد تکه نانی که داشت بر سر آن می گرفت و می‌خورد

    هنگام رفتن صاحب دکان گفت : تو از بخار دیگ من استفاده کردی وباید پولش را بدهی

    مردم جمع شدن مرد بیچاره که از همه ی جا عاجز بود بهلول را دید که از آنجا می گذشت

    از بهلول درخواست قضاوت کرد بهلول به آشپز گفت : آیا این مرد از غذای تو خورده است؟

    آشپز گفت : نه ولی از بوی آن استفاده کرده است

    بهلول چند سکه نقره از جیبش در آورد و به آشپز نشان داد وبه زمین ریخت وگفت : ای آشپز صدای پول را تحویل بگیر

    آشپز با کمال تحیر گفت : این چه طرز پول دادن است؟

    بهلول گفت : مطابق عدالت است کسیکه بوی غذا را بفروشد در عوض باید صدای پول دریافت کند
     
  9. ᗰᗩᖺᎩᗩ

    ᗰᗩᖺᎩᗩ کاربر فعال عضو انجمن

    801
    10,945
    امتیاز:
    661
    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/18
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    یه گوشه از دنیا
    حکایت راحت ترین راه بهلول برای کوه نوردی

    شخص تنبلی نزد بهلول آمده و پرسید :

    میخواهم از کوهی بلند بالا روم می تواني نزدیکترین را ه رابه من نشان دهی؟

    بهلول جواب داد: نزدیکترین و آسانترین راه : نرفتن بالای کوه است
    حکایت زندگی از نگاه بهلول

    شخصی از بهلول پرسید:

    می‌توانی بگویی زندگی آدمیان مانند چیست ؟

    بهلول جواب داد : زندگی مردم مانند نردبان دو طرفه است که از یک طرفش سن انها بالا میرود و از طرف دیگر زندگی آن ها پائین می‌آید
     
  10. ᗰᗩᖺᎩᗩ

    ᗰᗩᖺᎩᗩ کاربر فعال عضو انجمن

    801
    10,945
    امتیاز:
    661
    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/18
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    یه گوشه از دنیا
    خستین حکایت حال غافلان:
    مرحوم ملا احمدنراقى در اشعارى پر محتوا با بيان تمثيلى، حال غافلان را بيان میكند كه مضمون اشعار به اين صورت است:
    اى غافل بیخبر! داستان بیخبرى و غفلت داستان آن مردى را می ماند كه در بيابانى هولناك شير درنده مستى به او حمله برد.

    آرى، كسى كه از خدا و حق دور بماند در بيابان زندگى با صد خطر روبه‌رو میشود. آن مرد براى نجات از حمله شير به چاهى پناه برد كه طنابى در آن آويخته بود، طناب را گرفت و وارد چاه شد و شير هم سر چاه متوقف گشت تا با بيرون آمدن او به او حمله كند.

    در وسط چاه چشمش به اژدهايى افتاد كه در عمق چاه براى طعمه دهان گشوده است.

    در حالى كه غرق ترس و وحشت شده بود، صدايى توجه وی را جلب كرد. ديد دو موش مشغول جويدن طناب‏اند. آن مرد خودرا از بالا و پايين چاه ودر كنار كار آن دو موش در خطر حتمى ديد، ناگهان چشمش به انبوهى زنبور افتاد كه در كمرگاه چاه عسل اندوخته ‏اند، با ديدن عسل شيرين خاك‏ آلود كه در حقيقت سم تلخ دنياى هلاك‏ كننده بود به سوى عسل دست برد تا ازآن عسل تناول كند ودر حال خوردن عسل از شير و اژدها و دو موش كه رشته عمرش را قطع میكردند، غافل و بیخبر ماند؛ با خوردن عسل از نيش زنبورها هم در امان نبود.

    هست اين دنيا چَه و عمرت رسن‏
    روز و شب هستند موشان بى‏سخن‏

    رشته عمر تو را ليل و نهار
    پاره سازد لحظه لحظه تار تار

    اژدها قبر است بُگشوده دهان‏
    منتظر تا پاره گردد ريسمان‏

    مرگ باشد شير مـسـ*ـت پر غرور
    تا كشد جان تو را از تن به زور

    مال دنيا انگبين و اهل آن‏
    جمله زنبورند نى بل برغمان‏

    از پى اين شهد زهرآلوده چند
    در جدل با ريش مالان اى لونـ*ـد

    شهد نبود سم جانفرساست اين‏
    نوش نبود نيش درد افزاست اين‏

    مهر تابان نيستند اين دوستان‏
    دشمنانند اى برادر دشمنان‏

    زاهل دنيا تا توانى اى عزيز
    میگريز و میگريز و می‏گريز

    آرى، غفلت از خدا و بى‏توجهى به آخرت و فراموشى حقايق و دورى از صفات عالى انسانى، آدمى را- مرحوم ملا احمد نراقى در اشعار بالا فرمود- گرفتار دام خطر كرده‏ و دست انسان را از دامن سعادت جدا خواهد كرد .
     

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)