نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

همگانی داستان های کوتاه گران‌قدر

شروع موضوع توسط Darya77 ‏30/12/13 در انجمن داستانک

  1. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    802
    4,095
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    7. حکایت پند آموز عبرت
    « گویند: روزی خلیفه از محلی می گذشت، دید که بهلول، زمین را با چوبی اندازه می گیرد. پرسید: چه می کنی؟ گفت: می خواهم دنیا را تقسیم کنم تا ببینم به ما چه قدر می رسد و به شما چه قدر؟ هر چه سعی می کنم، می بینم که به من بیشتر از دو ذارع (حدود یک متر) نمی رسد و به تو هم بیشتر از این مقدار نمی رسد.
     
  2. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    802
    4,095
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    8. داستان و حکایت پند آموز
    نادانى مى خواست به الاغى سخن گفتن بياموزد، گفتار را به الاغ تلقين مى كرد و به خيال خود مى خواست سخن گفتن را به الاغ ياد بدهد.
    حكيمى او را ديد و به او گفت : اى احمق ! بيهوده كوشش نكن و تا سرزنشگران تو را مورد سرزنش قرار نداده اند اين خيال باطل را از سرت بيرون كن، زيرا الاغ از تو سخن نمى آموزد، ولى تو مى توانى خاموشى را از الاغ و ساير چارپايان بياموزى.
     
  3. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    802
    4,095
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    9. حکایت پند آموز زن کامل
    ملا نصر‌الدین با دوستی صحبت می‌کرد. خوب ملا، هیچ وقت به فکر ازدواج افتاده‌ای؟ ملا نصر‌الدین پاسخ داد: فکر کرده‌ام. جوان که بودم، تصمیم گرفتم زن کاملی پیدا کنم. از صحرا گذشتم و به دمشق رفتم و با زن پر حرارت و زیبایی آشنا شدم اما او از دنیا بی‌خبر بود. بعد به اصفهان رفتم؛ آن جا هم با زنی آشنا شدم که معلومات زیادی درباره‌ی آسمان داشت، اما زیبا نبود. بعد به قاهره رفتم و نزدیک بود با دختر زیبا با ایمان و تحصیل کرده‌ای ازدواج کنم.
    پس چرا با او ازدواج نکردی؟ آه، رفیق! متاسفانه او هم دنبال مرد کاملی می‌گشت!
     
  4. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    802
    4,095
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا

    10.حکایت جالب و خواندنی چقدر خدا داری؟
    مرد و زنی نزد شیوانا آمدند و از او خواستند برای بدرفتاری فرزندانشان توجیهی بیاورد.
    مرد گفت: “من همیشه سعی کرده‌ام در زندگی به خداوند معتقد باشم. همسرم هم همین طور، اما چهار فرزندم نسبت به رعایت مسایل اخلاقی بی‌اعتنا هستند و آبروی ما را در دهکده بـرده‌اند. چرا با وجودی که هم من و هم همسرم به خدا ایمان داریم، دچار این مشکل شده‌ایم؟
    شیوانا به آن‌ها گفت: “ساختمان خانه خود را برایم تشریح کنید.”
    مرد با تعجب جواب داد: “این چه ربطی به موضوع دارد؟ حیاط بزرگ است و دیوارهای کوتاهی دارد. یک ساختمان بزرگ وسط آن قرار گرفته که داخل آن اتاق‌های بزرگ با پنجره‌های بزرگ، اثاثیه درون ساختمان هم بسیار کامل است. در گوشه حیاط هم انبار بزرگی داریم، آن سوی حیاط هم آشپزخانه و حمام و توالت قرار گرفته است.”
    شیوانا پرسید : “درون این خانه بزرگ چه قدر خدا دارید؟”
    زن با تعجب پرسید :”منظورتان چیست! مگر می‌توان درون خانه خدا داشت؟”
    شیوانا گفت: “بله ! فقط اعتقاد داشتن کافی نیست! باید خدا را در کل زندگی پخش کرد و در هر بخش از زندگی و فکر و کارمان سهم خدا را هم در نظر بگیریم. برایم بگویید در هر اتاق چه قدر جا برای کارهای خدایی کنار گذاشته‌اید؟ آیا تا به حال در آن منزل برای فقیران مراسمی برگزار کرده‌اید؟ آیا از آن آشپزخانه برای پختن غذا برای در راه مانده‌ها و تهی‌دستان استفاده‌ای شده‌است؟ آیا پرده‌ای که به پنجره‌ها آویخته‌اید نقشی خدایی بر آن‌ها وجود دارد؟ بروید و ببینید چه قدر در زندگی خودتان خدا را پخش کرده‌اید و رد پای خدا را در کجاهای منزلتان می‌توانید پیدا کنید.
    اگر چهار فرزند شما به بی‌راهه کشانده شده‌اند، این نشان آن است که در آن منزل، حضور خدا را کم دارید. اعتقادی را که مدعی آن هستید به صورت عملی در زندگی‌تان پخش کنید، خواهید دید که نه تنها فرزندان‌تان بلکه بسیاری از جوانان و پیروان اطراف شما هم به راه راست کشانده خواهند شد.”
     
  5. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    802
    4,095
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    11. پادشاه و تخته سنگ"
    ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ "ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻨﮓ" ﺭﺍ ﺩﺭ ﻭﺳﻂ ﺟﺎﺩﻩ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦﮐﻪ "ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻞ" ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﺪ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﺎﯾﯽ "ﻣﺨﻔﯽ" ﮐﺮﺩ.
    ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ "ﺑﺎﺯﺭﮔﺎﻧﺎﻥ ﻭ ﻧﺪﯾﻤﺎﻥ" ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ "ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺕ" ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻨﮓ ﻣﯽ ﮔﺬﺷﺘﻨﺪ.
    ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﻫﻢ "ﻏﺮﻭﻟﻨﺪ" ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﺷﻬﺮﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ "ﻧﻈﻢ" ﻧﺪﺍﺭﺩ.
    ﺣﺎﮐﻢ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﻋﺠﺐ ﻣﺮﺩ ﺑﯽ ﻋﺮﺿﻪ ﺍﯼ ﺍﺳﺖ ﻭ...
    ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺍﯾﻦ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻨﮓ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻭﺳﻂ "ﺑﺮ ﻧﻤﯽﺩﺍﺷﺖ."
    ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻏﺮﻭﺏ، ﯾﮏ "ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ" ﮐﻪ ﭘﺸﺘﺶ ﺑﺎﺭ ﻣﯿﻮﻩ ﻭﺳﺒﺰﯾﺠﺎﺕ ﺑﻮﺩ، ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺳﻨﮓ ﺷﺪ، "ﺑﺎﺭﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺯﻣﯿﻦ ﮔﺬﺍﺷﺖ" ﻭ ﺑﺎ ﻫﺮ ﺯﺣﻤﺘﯽ ﺑﻮﺩ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻨﮓ ﺭﺍ ﺍﺯ "ﻭﺳﻂ ﺟﺎﺩﻩ" ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭﯼ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ.
    ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ "ﮐﯿﺴﻪ ﺍﯼ" ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ "ﺯﯾﺮ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻨﮓ" ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﮐﯿﺴﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺍﺧﻞ ﺁﻥ "ﺳﮑﻪ ﻫﺎﯼ ﻃﻼ ﻭ ﯾﮏ ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ" ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ.
    ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺩﺭﺁﻥ ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ:
    "ﻫﺮ ﺳﺪ ﻭ ﻣﺎﻧﻌﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﯾﮏ ﺷﺎﻧﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ!!"
    زندگی "عمل کردن" است.
    این شکر نیست که چای را شیرین میکند بلکه؛ "حرکت" قاشق چای خوری است که باعث "شیرین شدن" چایی میشود...!
    * در بازی زندگی استاد تغيير باشيم نه قربانى تقدير... *
     
  6. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    802
    4,095
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    12.حرف مفت
    وقتی که "تلگراف‌خانه" در استان تهران پایه‌گذاری شد (زمان فرمانروایی ناصرالدین شاه)، مردم این موضوع را باور نداشتند که این قابلیت وجود دارد که بتوان از "شهری به شهر" دیگر "ارتباط" تلگرافی ایجاد کرد.
    در این میان افرادی هم وجود داشتند که "شایعه" می‌کردند در سیم‌های تلگراف، "ارواح" وجود دارند و همین امر باعث می‌شد که مردم از تلگراف "واهمه" داشته باشند.
    در آن زمان "وزیر تلگراف" مردی به اسم "علیقلی‌خان مخبرالدوله" بود، او می‌دانست که مردم از تلگراف می‌ترسند به همین جهت فکری به ذهنش "خطور کرد" و از "شاه مملکت" اجازه گرفت که استفاده از تلگراف را به مدت ۲ روز "مجانی" اعلام کند.
    بعد از "تایید حکم شاه،" مردم دور روز از تلگراف "به‌رایگان" استفاده کردند.
    در این ۲ روز مردم هر چه که در دل داشتند بر روی "کاغذ" پیاده کردند و برای دوستان و آشنایان خود که در شهرهای دیگر ایران بودند، "مخابره" کردند.
    از آن‌جا که "انسان" از هر چیزی که رایگان *(مفت)* باشد "استقبال" می‌کند
    این "نقشه‌ی وزیر" کاملا جواب داد و مردم "باورشان شد" که تلگراف ترسی ندارد.
    مدتی به این صورت مردم از تلگراف به صورت مجانی استفاده کردند و وزیر به ماموران فرمان داد که بالای "درب ورودی" تلگراف‌خانه این متن را قرار دهند:
    "از امروز به بعد حرف مفت قبول نمی‌شود.!"
    او دستور داد که اعلام کنند در "قبال" گفتن هر کلمه "مبلغی" پرداخت کنند.
    افرادی که از گفتن حرف مفت لـ*ـذت می‌بردند، از فرمان ماموران "سرپیچی" ‌کردند و تا می‌توانستند حرف مفت زدند!
    از این رو "عبارت حرف مفت" در بین مردم ایران "جلوه‌ی بدی" پیدا کرد.
    "از آن زمان به بعد این داستان به صورت "ضرب‌المثل" در بین مردم ایران رواج پیدا کرد و گفته میشود که؛
    * فلانی حرف مفت میزنه! *
     
  7. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    802
    4,095
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    13.زود قضاوت نکنیم
    شخص "سرمایه داری" در شهری زندگی می کرد اما به هیچ کسی ریالی "کمک"
    نمی کرد "فرزندی هم نداشت" و تنها با همسرش زندگی می کرد.
    در عوض "قصابی" در آن شهر به "نیازمندان"" گوشت رایگان" می داد...
    روز به روز "نفرت" مردم از این شخص سرمایه دار بیشتر می شد تا اینکه او "مریض" شد احدی به "عیادت" او نرفت، این شخص در "نهایت تنهایی" جان داد هیچ کس حاضر نشد حتی به "تشییع جنازه" او برود.
    همسرش به تنهایی او را دفن کرد.
    اما از فردای آن روز "اتفاق عجیبی" در شهر افتاد دیگر قصاب به کسی گوشت "رایگان نداد."
    "گروهی علت را پرسیدند.!"
    "او گفت کسی که پول گوشت را میداد دیروز از دنیا رفت...!!"
     
  8. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    802
    4,095
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    مردی ثروتمند
    عزرائیل نزدش آمد تا جانش را بگیرد
    گریه و زاری کرد و مهلت خواست، اما عزرائیل نپذیرفت
    گفت: همه دارایی ام را بگیر و فقط یک روز به من مهلت بده. باز هم فایده ای نداشت. مرد گفت: پس فقط به اندازۀ نوشتن یک جمله به من وقت بده. عزرائیل پذیرفت
    او نوشت:
    من خواستم یک روز عمرم را 300هزار دینار بخرم، اما نفروختند.
    شما قدر عمرتان را بدانید، چون نه فروختنی است و نه خریدنی
     
  9. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    802
    4,095
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    شیری گرسنه از میان تپه‌های کوهستان بیرون پرید و گاوی را از پای درآورد. سپس در حالی که… شکمی از غذا درمی آورد، هر ازگاهی یکبار سرش را بالا می گرفت و مسـ*ـتانه نعره می کشید. صیادی که در آن حوالی در جستجوی شکار بود صدای نعره های مسـ*ـتانه شیر را شنید و پس از ردیابی با گلوله ای آن را از پای درآورد.
    هنگامی که مـسـ*ـت پیروزی هستیم بهتر است دهانمان را بسته نگه داریم.
    غرور، منجلاب موفقیت است.
    موفقیت برای اشخاص کم ظرفیت مقدمه گستاخی است!
     
  10. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    802
    4,095
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    14.دو خاطره از "گم شدن مداد سیاه‌" دو مرد در مدرسه؛
    مرد اول می‌گفت:
    «چهارم ابتدایی بودم. در مدرسه مداد سیاهم را گم کردم، وقتی به مادرم گفتم، سخت مرا "تنبیه" کرد و به من گفت که "بی‌مسئولیت و بی‌حواس" هستم. آن قدر تنبیه مادرم برایم سخت بود که "تصمیم گرفتم" دیگر هیچ وقت دست خالی به خانه برنگردم و "مدادهای دوستانم" را بردارم. روز بعد نقشه‌ام را عملی کردم. هر روز یکی دو مداد کش می‌رفتم تا اینکه تا آخر سال از تمامی دوستانم مداد برداشته بودم. ابتدای کار خیلی با ترس این کار را انجام می‌دادم ولی کم‌کم بر ترسم "غلبه" کردم و از نقشه‌های زیادی استفاده کردم تا جایی که مدادها را از دوستانم "می‌دزدیدم" و به خودشان می‌فروختم. بعد از مدتی این کار برایم عادی شد. تصمیم گرفتم کارهای بزرگتر انجام دهم و کارم را تا کل مدرسه و دفتر مدیر مدرسه "گسترش" دادم.
    خلاصه آن سال برایم "تمرین عملی دزدی حرفه‌ای" بود تا اینکه حالا تبدیل به یک "سارق حرفه‌ای" شدم!
    مرد دوم می‌گفت:
    «دوم دبستان بودم. روزی از مدرسه آمدم و به مادرم گفتم مداد سیاهم را گم کردم. مادرم گفت خوب "بدون مداد چکار کردی؟"
    گفتم؛ از دوستم مداد گرفتم. مادرم گفت خوبه و پرسید که دوستم از من "چیزی نخواست؟" خوراکی یا چیزی؟ گفتم نه. چیزی از من نخواست.
    مادرم گفت؛ پس او با این کار سعی کرده به دیگری "نیکی" کند، ببین چقدر زیرک است. پس تو چرا به دیگران نیکی نکنی؟
    گفتم؛ چگونه نیکی کنم؟
    مادرم گفت؛ دو مداد می‌خریم، یکی برای خودت و دیگری برای کسی که ممکن است مدادش گم شود. آن مداد را به کسی که مدادش گم مي‌شود می‌دهم و بعد از "پایان درس" پس می‌گیرم. خیلی شادمان شدم و بعد از عملی کردن پیشنهاد مادرم، احساس "رضایت" خوبی داشتم آن قدر که در کیفم مدادهای اضافی بیشتری می‌گذاشتم تا به نفرات بیشتری کمک کنم.
    با این کار، هم "درسم" خیلی بهتر از قبل شده بود و هم "علاقه‌ام" به مدرسه چند برابر شده بود. "ستاره کلاس" شده بودم به گونه‌ای که همه مرا صاحب مدادهای ذخیره می‌شناختند و همیشه از من کمک می‌گرفتند. حالا که بزرگ شده‌ام و از نظر علمی در "سطح عالی" قرار گرفته‌ام و تشکیل خانواده داده‌ام، صاحب "بزرگترین جمعیت خیریه شهر" هستم.»
    "به نظر شما، چقدر "تربیت کودکی" در آینده انسان نقش دارد؟؟