نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

همگانی داستان های کوتاه گران‌قدر

شروع موضوع توسط Darya77 ‏30/12/13 در انجمن داستانک

  1. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    821
    4,503
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    یک روز دو دوست با هم و با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور مي کردند.بعد از چند ساعت سر موضوعي با هم اختلاف پيدا کرده و به مشاجره پرداختند.وقتي که مشاجره آنها بالا گرفت ناگهان يکي از دو دوست به صورت دوست ديگرش سيلي محکمي زد .بعد از اين ماجرا آن دوستي که سيلي خورده بود بر روي شنهاي بيابان نوشت :
    امروز بهترين دوستم به من سيلي زد.
    سپس به راه خود ادامه دادند تا به يک آبادي رسيدند.چون خيلي خسته بودندتصميم گرفتند که همانجا مدتي در کنار برکه به استراحت بپردازند.
    ناگهان پاي آن دوستي که سيلي خورده بود لغزيد و به برکه افتاد.
    کم کم او داشت غرق مي شد که دوستش دستش را گرفت و او را نجات داد .بعد از اين ماجرا او بر روي صخره اي که در کنار برکه بود اين جمله را حک کرد:
    امروز بهترين دوستم مرا از مرگ نجات داد.
    بعد از آن ماجرا دوستش پرسيد اين چه کاري بود که تو کردي ؟
    وقتي سيلي خوردي روي شنها آن جمله را نوشتي و الان اين جمله را روي سنگ حک کردي ؟
    دوستش جواب داد وقتي دلمان از کسي آزرده مي شود بايد آن را روي شنها بنويسيم تا بادهاي بخشش آن را با خود ببرد. ولي وقتي کسي به ما خوبي مي کند بايد آن را روي سنگ حک کنيم تا هيچ بادي نتواند آنرا به فراموشي بسپارد.
     
  2. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    821
    4,503
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    كشاورزى الاغ پيري داشت که يک روز
اتفاقي به درون يک چاه بدون آب افتاد.
کشاورز هر چه سعي کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بيرون بياورد.
براي اينکه حيوان بيچاره زياد زجر نکشد،
کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بميرد و زياد زجر نکشد.
مردم با سطل روي سر الاغ هر بار خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي روي بدنش را مي تکاند وزير پايش ميريخت و وقتي خاک زير پايش بالا مي آمد سعي مي کرد روي خاک ها بايستد. روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا آمدن ادامه داد تا اينکه به لبه چاه رسيد و بيرون آمد
    
*مشکلات، مانند تلي از خاک بر سر ما مي ريزند و ما همواره دو انتخاب داريم:
    اول: اينکه اجازه بدهيم مشکلات ما را زنده به گور کنند.
    دوم: اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود.*
     
    آخرین ویرایش: ‏16/11/18
  3. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    821
    4,503
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    
*پيرمردي تنها در يکی از روستاهای آمريکا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش را شخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود. تنها پسرش بود که مي توانست به او کمک کند که او هم در زندان بود .
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
"پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد . من مي دانم که اگر تو اينجا
بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي.
دوستدار تو پدر".
طولی نکشيد که پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد: "پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام".
ساعت 4 صبح فردا 12 مأمور اف.بي.آی و افسران پليس محلي در مزرعه پدر حاضر شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند . پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند؟
پسرش پاسخ داد : "پدر! برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که مي توانستم از زندان برايت انجام بدهم".
    *نکته:
در دنيا هيچ بن بستي نيست. يا راهي‌ خواهيم يافت و يا راهي‌ خواهيم ساخت قبل از انجام هر کار راهکارهاي متفاوت را بررسي کنيم*
     
  4. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    821
    4,503
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    مجموعه داستان:حكايات پند آموز
    گردآورى:غزاله.ش كاربر نگاه دانلود
    موضوع:آموزشى
    خلاصه:
    مجموعه پند آموز، شامل داستان هاى كوتاهى هست كه به صورت يه مجموعه در اومده و من اون ها رو توى يه تايپك با عنوان مجموعه پندآموز درش اوردم. باشد كه مسير زندگى حتى يك نفر را تغيير دهد!
    توجه!
    داستان هاى اين مجموعه توسط اينجانب نوشته نشده، فقط بنده اون ها رو جمع آورى كردم.

    سخن با خوانندگان:
    دوستانى كه به خواندن اين مجموعه پرداختن، ضمن تشكر از صرف زمان با ارزشتون، ازتون خواهشمندمندم توى تايپك پستى ارسال نكنيد. اگه مايل بوديد مى تونيد براى پيشنهاد يا انتقاد ارزشمندتون به خوصوصى يا پرفايل بنده مراجعه كنيد!
     
    *یـگـانـه* از این پست تشکر کرده است.
  5. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    821
    4,503
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    1. حکایت پند آموز برتری هنر بر ثروت

    1. حكيم فرزانه اى پسرانش را چنين نصيحت مى كرد: عزيزان پدر! هنر بياموزيد، زيرا نمى توان بر ملك و دولت اعتماد كرد، درهم و دينار در پرتگاه نابودى است، يا دزد همه آن را ببرد و يا صاحب پول، اندك اندك آن را بخورد، ولى هنر چشمه زاينده و دولت پاينده است، اگر هنرمند تهيدست گردد، غمى نيست زيرا هنرش در ذاتش باقى است و خود آن دولت و مايه ثروت است، او هر جا رود از او قدرشناسى كنند، و او را در صدر مجلس جا دهند، ولى آدم بى هنر، با دريوزگى و سختى لقمه نانى به دست آورد.
     
  6. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    821
    4,503
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    2. حکایت زیبا و پند آموز پنجره و آینه

    جوان ثروتمندی نزد یک روحانی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست. روحانی او را به کنار پنجره برد و پرسید: پشت پنجره چه می بینی؟ جواب داد: آدم‌هایی که می‌آیند و می‌روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می‌گیرد.
    بعد آینه‌ی بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در این آینه نگاه کن و بعد بگو چه می‌بینی؟ جواب داد: خودم را می‌بینم.
    دیگر دیگران را نمی‌بینی! آینه و پنجره هر دو از یک ماده‌ی اولیه ساخته شده‌اند، شیشه. اما در آینه لایه‌ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی‌بینی. این دو شی‌ شیشه‌ای را با هم مقایسه کن.
    وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می‌بیند و به آنها احساس محبت می‌کند. اما وقتی از نقره (یعنی ثروت) پوشیده می‌شود، تنها خودش را می بیند. تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقره‌ای را از جلو چشم‌هایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوست‌شان بداری.
     
  7. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    821
    4,503
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    3. حکایت پند آموز خطر سلامتی و آسایش
    «آورده اند روزی حاکم شهر بغداد از بهلول پرسید: آیا دوست داری که همیشه سلامت و تن درست باشی؟ بهلول گفت: خیر زیرا اگر همیشه در آسایش به سر برم، آرزو و خواهش های نفسانی در من قوت می گیرد و در نتیجه، از یاد خدا غافل می مانم. خیر من در این است که در همین حال باشم و از پروردگار می خواهم تا گناهانم را بیامرزد و لطف و مرحتمش را از من دریغ نکند و آنچه را به آن سزاوارم به من عطا کند.»
     
  8. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    821
    4,503
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    4.حکایت پند آموز کوتاه پدر
    چوپانى پدر خردمندى داشت. روزى به پدر گفت: اى پدر دانا و خردمند! به من آن گونه كه از پيروان آزموده انتظار مى رود يك پند بياموز! پدر خردمند چوپان گفت: به مردم نيكى كن، ولى به اندازه، نه به حدى كه طرف را لوس كند و مغرور و خيره سر نمايد.
     
  9. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    821
    4,503
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    5. حکایت پند آموز جالب و زیبای کورحقیقی
    « فقیری به در خانه بخیلی آمد، گفت: شنیده ام که تو قدرتی از مال خود را نذر نیازمندان کرده ای و من در نهایت فقرم، به من چیزی بده بخیل گفت: من نذر کوران کرده ام. فقیر گفت: من هم کور واقعی هستم، زیرا اگر بینا می بودم، از در خانه خداوند به در خانه کسی مثل تو نمی آمدم.
     
  10. Ghazalhe.Sh

    Ghazalhe.Sh کاربر فعال عضو انجمن

    821
    4,503
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شكر خدا دعاى بارون
    محل سکونت:
    زير سايه ى خدا
    6. داستان و حکایت پندآموز
    ثروتمند زاده اى را در كنار قبر پدرش نشسته بود و در كنار او فقيرزاده اى كه او هم در كنار قبر پدرش بود. ثروتمندزاده با فقيرزاده مناظره مى كرد و مى گفت :صندوق گور پدرم سنگى است و نوشته روى سنگ رنگين است. مقبره اش از سنگ مرمر فرش شده و در ميان قبر، خشت فيروزه به كار رفته است، ولى قبر پدر تو از مقدارى خشت خام و مشتى خاك، درست شده، اين كجا و آن كجا؟
    فقيرزاده در پاسخ گفت: تا پدرت از زير آن سنگهاى سنگين بجنبد، پدر من به بهشت رسيده است .!
     

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)